تبليغاتX
اتوبوس ِ آبي
سی و یکم خرداد 1388

این را برای تو می نویسم . برای دختری که عکس ها و فیلم هایش را همه دنیا دیدند . دیدند که چگونه در خون مانده بود . دیدند که که دژخیمان چگونه او را کشتند .

این را برای تو یی می نویسم که دیدم چگونه جان دادی ...

 

 

یک چشمش قرمز ِ قرمز شده بود و چشم ِ دیگرش هنوز مثل ِ همیشه بود ؛ هر چند دیگر هیچ چیز مثل ِ قبل نبود ، حتا چشمی که در ظاهر تغییری نکرده بود .

صدای هیاهو لحظه به لحظه کمتر می شد و او شاد بود از این که همه چیز رو به آرامش می رفت . عروسک ِ کودکی هایش با موهای بلند قهوه ای رنگ و چشمانی درشت پیش او آمده بود ؛ افسوس که چهره ی عروسک ِ قصه هایش واضح نبود و لایه ای سرخ رنگ جلویش را پوشانده بود . با این حال تنها چهره ی آشنا همین صورت ِ عروسکش بود و بقیه را هیچگاه ندیده بود . عروسک ، دستهایش را به سوی دراز کرد و شروع کرد به حرف زدن :

همیشه با من بودی و هیچوقت تنهایم نگذاشتی ، امروز نوبت من است که جبران همه ی مهربانی هایت را بدهم ، من با تو ام ؛ تا تمام شدن ِ آخرین قطرات این کابوس من با تو ام .

نفهمید منظور ِ عروسک از اخرین قطرات کابوس چه بود اما شاد بود ؛ شاد بود اما نمی دانست چرا .

لایه ی سرخ رنگ جلوی چشمانش محو شد و او به وضوح مهربانی فرشته وار عروسکش را می توانست ببیند . صدای هیاهو لحظه ای به اوج خود رسید اما فقط لحظه ای و پس از آن تنها چیزی که بود ، آرامش بود و عشق و زیبایی . همه چیزی که می توانست حس کند همین سه بود .

 

پانوشت : دیروز شنبه ی سیاه و خونین بود و نمی دانم چرا صدایم خفه شده است .


    * سیاوش . ص 

بیست و هفتم اردیبهشت 1388

چیزی را که می دید باور نمی کرد ؛ مگر می شد ؟    او که قرار نبود به این زودی ها بیاید ، چطور امکان داشت ؟

تا چند دقیقه ، بی آنکه فکری بکنند ، بی آنکه ملاحظه جمعیتی که آنجا بود را بکنند ، همدیگر را در آغوش گرفتند و گریه کردند و گریه کردند و گریه کردند . هنوز هم باور نداشتند . اما ، دیگر باید باور می کردند ؛ همه چیز واقعی بود ؛ همه چیز . هیچوقت - حتی قبل از خداحفظی شان - زندگی به این وضوح ، حقیقت نداشت .

رفتند خانه و تا شب ، تا نیمه های شب از اتفاقاتی که برایشان افتاده بود ، گفتند ؛ اتفاقاتی که فقط یکی شان از انها خبر داشت ، برخی را او و برخی دیگر را آن . تا صبح بیدار ماندند و گفتند و گفتند و گفتند و خسته نشدند . مگر می شد خسته شوند ؟ باید باور می کردند و خسته نمی شدند .

نمی دانستند باید چه کار کنند و این ندانستن دلیلی نداشت جز شور و شوق ِ وافر شان . اولین چیزی که به ذهن ِ هر دو خطور کرد ، برپا کردن ِ جشنی کوچک - از لحاظ کمیت - بود . اندک دوستان ِ نزدیکشان را خبر ، و تمام ِ وسایلی که لازم بود ، تهیه کردند . صدای زنگ ، بار و بارها به صدا در آمد و هر دفعه یکی از بهترین دوستانشان از راه رسید و بعد از دقایقی در آغوش گرفتن و حال و احوال پرسی نوبت به شنیده شدن صدای زنگ ِ بعدی و نفر ِ بعدی رسید . هیچکس به چیزی که می دید ، مطمئن نبود . او قرار نبود به این زودی ها بیاید اما همگی داشتند ایمان می آوردند که هیچوقت ، هیچ چیز قطعی نیست . حتا اگر تا به حال سابقه نداشته ، کسی به این زودی ها بازگردد . پس همه باید یقین داشته باشند که هم چشم هایشان سالم است ، هم عقل هایشان .

خواندند و رقصیدند و نوشیدند و برای یک شب ، همه فراموش کار شدند . صورتها که این را می گفت . احتمالن دل ها هم همین را می گفت ؛ ناسلامتی یکی از عزیز ترین هایشان آمده بود .

افسوس ، افسوس که اکثر ِ فراموشی ها موقتی اند ؛ مثل ِ آن شب . ساعتها از شب گذشته بود ، که مهمان ها رفتند و آن دو باز هم تنها شدند و هوشیار . از فردا باز هم کارها شروع می شد و امکان داشت پس از شروع شدن ِ کارها باز هم یکی از آنها گرفتار ِ تنهایی ِ محض و انتظار شود .

باد ِ شدیدی از عصر می وزید و تمام ِ شهر را سردرگم کرده بود . خیابان ها خلوت تر شده بود و و تعداد کمی که به هر دلیل ، همچنان در خیابان ها مانده بودند ، سرعت شان را بالا برده بودند و سعی می کردند هر چه زودتر کارهای نیمه تمام شان را تمام کنند و به جای امنی پناه ببرند .

پنجره ، کوبیده شد و او به هوش آمد . بطری حاوی مایعی سرخ رنگ ، افتاده بود روی زمین اما نشکسته بود . تمام ِ زمین قرمز شده بود و او از روی اجبار پا بر روی زمین گذاشت تا بتواند پنجره را ببندد . کف پاهایش قرمز شد ولی او متوجه نشد و با قدم زدن در خانه ، تمام زمین را پر کرد از رد پاهایی قرمز رنگ .

باد افتاده بود و ابرهای پر باری را هدیه آورده بود . در رویای تازه ی او اما ، هوا آفتابی بود . آفتابی که تابشش جور ِ دیگری بود . آفتابی که تابشش موثر بود ، نه اینکه تنها ، حادثه ای طبیعی باشد که باید بیفتد . آلونک های کوچک کنار ِ هم و رودخانه ای که معلوم نبود از کجا سرچشمه می گیرد هم عناصر دیگر رویای تازه اش بودند .

چشمانش بسته بود و بطری دیگري از آن مایع سرخ رنگ بالای سرش بود که احتمالن دیگر بر روی زمین نمی افتاد .

او سالهاست با رویاهایش زندگی می کند و کار ِ دیگری نمی کند . تمام ِ کارهایش را هم در رویاها و خواب هایش انجام می دهد ؛ همه ی کارهایش را .

 

نوشته ی بالا ، داستان نبود . توضیحات بالای برگه ی پرسشنامه ای بود که یک روانشناس تنظیم اش کرده است . قرار بود تعدادی از برگه ها در خیابان بدست مردم پر شود اما باران بهاری نگذاشت . با اولین قطرات باران ، همه مردم فرار کردند و تعداد اندکی که در خیابان مانده بودند ، تمام ِ تلاش شان را به خرج می دادند که به جمع بقیه فراری ها بپیوندند .

لحظه به لحظه به شدت باران افزوده می شد ، همه در حال ِ رفتن بودند و برگه های پرسشنامه خالی مانده بود .

 

 

پایان

                                                                  ***

اندر احوالات ِ ما  ...

نمی دانم چه مدت است ، اما به نظرم مدت هاست که در اتوبوس آبی تنها داستان نوشته ام و بس . نمی دانم اتفاق خوبی ست یا نه ( در همین مدتی که نمی دانم چقدر است تمام سعی ام را کرده ام که هیچ چیز ندانم ) .

سرم را می اندازم پایین و مثل ِ بچه ی آدمیزاد فقط می روم و مِی آیم و با هیچ چیز کار ندارم ، یعنی حوصله ی هیچ چیز را ندارم . احساس ِ خستگی مفرط می کنم و باز هم نمی دانم چرا . دعوت نامه می آید برای شرکت در نشست های انتخاباتی آقایان ِ اصلاح کن اما بدون ِ آنکه بفهمم کجا تشکیل می شود و چه کسانی حرف می زنند و ... برگه را پاره می کنم و در اولین سطل ِ زباله ای که دیدم پرتش می کنم .

موسوی را بر پا کرده اند و شوری می خواهند به پا کنند اما حوصله ی حرف زدن ندارم که بگویم : آقایان ِ اصلاح کن باور کنید خانه از بیخ و بُن مشکل دارد .

می گویند اگر باز هم این مردک ِ حماسه ساز رئیس شود ، کارمان تمام است اما من حالی ندارم که بگویم : خب اگر موسوی شود چه اتفاقی می افتد ؟

بله ، قطعن اوضاع بهتر خواهد شد ( که اگر نشود .. ) اما آخرش چه ؟

 

دیشب فینال ِ " یورو ویژن " را دیدم و برای یک شب فراموش کار شدم . وقتی پسر ِ نروژی امتیاز ها را یکی پس از دیگری درو می کرد ، من هم ذوق می کردم و می خندیدم . دیشب باز هم یاد ِ آن جبر ِ جغرافیایی مشهور افتادم اما سعی کردم فراموشش کنم . اینطوری بهتر است .

فکر می کنم تا روزهایی اتوبوس آبی را به حال ِ خودش رها کنم  ، یعنی باید سرویس اش کنم و کمی بهش برسم . اواخر خرداد ، وقتی که اتوبوس آبی و راننده اش کمی استراحت کردند ، بازخواهم گشت .

اتوبوس آبی و راننده اش از این روزهای بهاری متنفر اند .

 


    * سیاوش . ص  | 

بیست و یکم اردیبهشت 1388

" چیست مرگ ؛ چیست ، جز دیدار گذشته ، تحقق نایافته ها و پیدایش نویافته ها ... . "

 

 

چشمانش میان آینه و شیشه ی روبه رو در رفت و آمد بود و در پی ِ این رفت و آمد ها ، ماشینها را اغلب با دو نقطه ی قرمز و گاهی با دو نقطه ی شیری رنگ می دید که البته در این روزهای بی صاحب به جای نقطه های قرمز و شیری ، هر رنگ ِ دیگری را هم می شد دید .

در راه ِ فرودگاه جوانک هایی با ریش های کم پشت و تکه ای ، دسته گل می فروختند ؛ دسته ای 2000 تومان . پیش می آمد که کسانی پیدا می شدند و یک دسته گل را حتی تا 10000 تومان هم می خریدند . از بس ذوق زده و خوشحال بودند . او هم یکی از کسانی بود که آنشب به یک دسته گل بیشتر از ارزشش پول داد ؛ 7000 تومان . تمام ِ موجودی ِ کیفش بود این 7000 تومان .

دقیقن هفده سال و پنج ماه و بیست و یک روز از مهاجرت رفیق ِ نوجوانی و جوانی اش می گذشت . علی هفده سال و خرده ای بود که برای تحصیل و کار و چیزهای دیگر ، به هلند رفته بود و از آن موقع تنها این عکس ها بودند که باعث می شدند اجزای صورت ها از یاد ها نروند . عکس ها ، هر هفت ماه یکبار فرستاده می شدند ، نه یک روز دیرتر و نه یک روز زودتر ؛ از تهران به آمستردام و بر عکس .

دسته گلی را که دو ، سه ساعت پیش خرید و بیشتر از ارزشش هم به آن پول داد ، در حال ِ وارفتن بود اما از علی خبری نبود . " شاید هواپیما پنچر شده ! " این را پسر بچه ای که دست ِ مادرش را گرفته بود ، گفت . مادرش ، چادری سیاه رنگ به سر داشت و برای کنترل ِ همزمان ِ بچه و دسته گل و چادر ، چاره ای نداشت غیر اینکه قسمتی از چادر را در دهانش فرو ببرد . به نظر می آمد که منتظر همان هواپیمای پنچری بودند که علی در آن بود . هواپیمای ایران اِیر ، از آمستردام بِه تهران . او اما منتظر علی بود ، نه هواپیما .

عکس ِ علی را در آورد تا با چند دقیقه خیره شدن به آن ، به محض ِ آمدنش به سالن انتظار ، او را از جمعیت ِ دیگر تشخیص دهد و سریع برود و بغلش کند ؛ زودتر از آنکه علی او را ببیند و به طرفش بیاید تا در آغوشش بگیرد .

در این هفده سال و خرده ای خیلی تغییر کرده بود ؛ موهایش کم پشت شده بود ، لاغر و نحیف شده بود و صورتش هم پر شده بود از انواع و اقسام چین و چروک ، علی حق دارد او را نشناسد . علی هم تغییر کرده بود اما نه به اندازه ی او .

هواپیما ، خیلی آرام بر زمین نشست ؛ صدای نازک ِ زنی از میان ِ دریچه های بلندگوی سالن بیرون آمد ؛ در تمام ِ غبارهای هوا مخلوط شد و قبل از گم شدنش ، این فرود را خبر داد . صدایی آرام ، مثل ِ حرکت هواپیما بر باند فرودگاه .

گل را پرت کردند در سطل ِ زباله و  باز هم همدیگر را در آغوش گرفتند و خندیدند ؛ تا هفت دقیقه فقط خندیدند و اهمیتی ندادند مردم چه نگاه عاقل اندر سفیهی به آنها می اندازند ؛ هر تغییری کرده بودند این یک خصلت را هنوز هم داشتند .  فکر و نگاه دیگران اهمیتی برایشان نداشت ، به خصوص وقتی  این " دیگران " نوع خاصی بودند .

- چقدر دلم برات یه ذره شده بود علی . اگه بدونی آخ آخ اگه بدونی لعنتی .

- نه خیر ، دل ِ من یه ذره تر شده بود اکبر خان . یه بار که عکس ِ دلم رو فرستادم مگه ندیدی چقدر کوچیک شده بود ، همین الانم که داری می بینی .

- اگه اینجوریه که از دل ِ ما چیزی نمونده ، حالا تو آب ِ کشور غریبه رو خوردی دلت کوچیک شده مال ِ من تو مملکت ِ خودمون اینقدر آب شده !

- آقا اصلن ولش کن . دل ِ هر دو تامون آب شده رفته پی کارش . بهتر ، چیه چربی .

  مادرت چطوره اکبر ؟ سلامته ؟ خواهرت چطور ؟

- آره مرسی . بد نیستن . مادرم چند وقتیه که زیاد رو به راه نیست . پیری و هزار تا مرض دیگه .

- تو این هفت سال قیافه ی شهر کلی عوض شده ها . این میدون آزادی رو کردن مثل جیگرکی های میدون شوش ، چرا اینقدر رنگ و وارنگش کردن اکبر ؟

برام از همه چیز ِ مملکت نوشته بودی ، اما هیچی از این چراغا و رنگای جدید نگفته بودی !

- داغ ِ دلمونو تازه نکن . کل ِ شهر شده مثل جیگرکی های شوش . رنگارنگ . مثلن سلیقه به خرج دادن .

- خوبه که ، روحیه تون شاد میشه . میدونی چقدر اثر داره !

- اثرش بخوره تو سرشون ، اولن      دومن ، جنابعالی چی ؟ یعنی تو هلند همش غصه ی دوری ِ وطنو خوردی ؟ برو بابا ، ما رو سیاه نکن . اونجا همه جا سیاه و سفیده ، آره ؟!

- همش که نه اما به اندازه ی اینجا رنگی رنگی نکردنش ! بابا به خدا غصه ی وطن رو هم خوردم ، جون ِ تو !

- برو ، برو ؛ علی !

- جدا از شوخی اکبر ، چرا اینقدر بی ریخت کردن همه جا رو ؟  فکر کردن با چهارتا چراغ قشنگ میشه .

- علی جان ، تو اگه میدونی ، ما هم میدونیم . خودت که در جریان همه چیه مملکت هستی ؟!

 هر روز یکی شون میاد و کارای قبلی رو اصلاح میکنه . آخرین نامه ای که برات نوشته بودم رو یادته ؟

- آره ، بالای نامه تیتر زده بودی " اصلاحات هم اصلاح شد و تا اطلاع ثانوی تمام شد " .

 

صدای باز شدن ِ در ِ داشبورد و در آوردن کاستی از آنجا باعث شد هر دو ساکت شوند . صدای آهنگ در ماشین پیچید و سکوت ِ آنها هم طولانی تر شد .

- علی این اهنگ رو که یادت هست ؟

- مگه میشه یادم نباشه ، اونجا که بودم هر موقع دلم می گرفت اینو گوش می کردم . باور کن ده بیست بار پشت سر هم گوش می کردم و سیگار می کشیدم تا یه خرده آروم بشم .

- اوضاع منم بهتر از تو نبود ، هیچوقت . یاد ِ اون روزا که می افتادم اینو میذاشتم و بی هدف رانندگی می کردم .

- من و تو سیامک و این آهنگ و ... چه روزایی بود اکبر ، چه روزایی ، نه ؟

- سیامک ِ لعنتی ؛ هر هفته میرم بالا سرش باهاش حرف می زنم ، اما چه فایده اون حتا یک کلمه هم نمیگه .

- باور کن اکبر با اینکه تو این سالها هزار تا اتفاق برام افتاده اما باز انگار تو اون روزا زندگی می کنم نمی تونم جدا بشم ، میفهمی ؟ میدونی چی میگم ؟

- آخ آخ آخ نمی دونی قبل ِ اومدن ِ تو ، جدن داشتم می ترکیدم . این یک ماه روزشماری می کردم تا امروز که برگردی .

 

باز هم سکوتی فراگیر شد و تا دقایقی تنها صدای آهنگی آرام آمد ؛ آهنگی ، به آرامی حرکت ِ هواپیما بر باند فرودگاه و صدای زنی که فرود هواپیما را اعلام کرده بود .

پس از آن ، از ماشین پیاده شدم و نفهمیدم میان ِ دوستان ِ نوجوانی و جوانی ام چه حرف هایی زده شد . سعی کردم چشمانم را ببندم تا با باز کردن ِ دوباره شان ، سالها گذشته باشند و روزهای گذشته برگشته باشند .  

 

پایان

                                                             ***

پانوشت : بعضي اوقات پانوشت ها آنقدر زياد مي شوند که ترجيح مي دهي هيچکدام شان را ننويسي . پانوشت هايي که مهمتر از خود ِ نوشته ها هستند . افسوس که خيلي زياد اند .


    * سیاوش . ص  | 

هشتم اردیبهشت 1388

 

 

راوی اول :

آنشب ، هوا ، نیمه ابری بود .

از چند روز پیش تصمیم داشتند پس از مدتها به سفر بروند ولی وسواس بیش از حد شان نمی گذاشت . یک روز با دیدن حجم ِ گسترده ی ابرها ، ترس برشان می داشت که مبادا در راه بمانند و روز ِ دیگر با شنیدن حرف ِ چهل کلاغ شده ای ، خیال می کردند در شهر ِ مورد نظر شان هتل یا حداقل جایی برای ماندن پیدا نمی کنند و قید سفر را می زدند و همینطور گاهی پایین آمدن درجه هوا ، مانع رفتن می شد . بهرحال به دلایل مختلف و بی مورد پس از ماه عسل شان نشد که به سفر بروند ؛ دو ، سه سالی می گذشت .

آنشب هوا ، نیمه ابری بود اما دیگر نمی توانستند بترسند ؛ یعنی اگر اینبار هم نمی رفتند ، همه چیز مسخره و مضحک می شد و آنها این را نمی خواستند ، در واقع تمام ِ تلاش شان را می کردند که این را نخواهند . البته نکته ی دیگری که نباید ازش غافل بمانیم ، حجم ِ اندک ابر ها بود که خیلی نمی توانست جلوی رفتن را بگیرد .

شام را در رستوان ِ همیشگی خوردند و سریع راه ِ خانه را در پیش گرفتند تا به خانه بازگردند و بار و بندیل شان را جمع و جور کنند . هر دو چشم به شیشه های جلوی ماشین دوخته بودند تا اگر قطره ای روی شیشه دیدند ، به سفر نروند و با چیدن دلایل مختلف - که خودشان هم می دانستند بی اساس است - از دست ِ مسخرگی ِ پس از نرفتن راحت شوند. نمی دانستند چرا نمی توانند نترسند ؛ چرا آرامش ندارند . اما مسئله این بود که هر چه چشم می چرخاندند اثری از بارش باران - حتی قطره ای - نمی دیدند ؛ راهی نداشتند ، دیگر راهی نداشتند ، داشتند ؟

وارد کوچه شدند. نوری زرد و قرمز رنگ از انتهای کوچه به چشمان شان برخورد کرد ؛ نوری که حاکی از غیر عادی بودن چیزی بود . خانه آنها درست اطراف منشا نور بود .

 

 

- بزن کنار ، میخوام روزنامه بگیرم .

- نگاه کن ، عکس ِ خونه ی ماست ؛ طولانی ترینِ مطلب ِ صفحه حوادث در مورد ِ خونه ی ماست .

- ولش کن ، ببند روزنامه رو .

" شهر ِ مورد ِ نظر 70 کیلومتر " . تابلوی سبز رنگ ِ کنار جاده مهمترین راهنمایی را کرد . چیزی به مقصد نمانده بود . آنها برای اولین بار توانستند بر وسواس شان غلبه کنند ، البته به کمک خانه ی همسایه و شیر ِ گازی که باز مانده بود و دستی که کلید ِ برق را فشار داده بود .

از خانه ی آنها چیزی نمانده بود و پس از دو ، سه سال باز هم می شد آنها را مسافر نامید .

 

راوی دوم :

دستم بی حس شده بود . اعصابم که به هم می ریزد ، کنترل تلویزیون و رسیور و دی وی دی پلیر و هر چه که دم ِ دستم است را به تناوب می گیرم و با وسیله ی متعلق به کنترل بازی می کنم . کانال های تلویزیون و ماهواره را مرتب عوض می کنم ، بی آنکه تخشیص بدهم در هر کانال چه خبر است . دی وی دی پلیر را روشن می کنم تا یکی از فیلم هایی را که از دست فروشان ِ کنار خیابان گرفته ام ببینم اما فیلم ها را نصفه و نیمه ول می کنم به امان ِ خدا ؛ از هیچ کدام شان سر در نمی آورم .

دستم بی حس شده بود و حوصله و انرژی ام برای عوض کردن ِ کانال و فیلم های مختلف تمام .

چراغ ِ دستشویی اتصالی کرده بود و با روشن کردن اش ، مدام و بی وقفه ، خاموش هم میشد . کاشی های دستشویی را هم گند برداشته بود و هیچ چیز سر جای خودش نبود . اینها را وقتی کاملا درک کردم که پس از خوردن چندین چای ، احتیاج مبرم پیدا کردم به دستشویی رفتن و کسب انرژی دوباره از خالی کردن ِ شکم و پر کردن ِ دوباره اش .

وقتی بود ، کارهای خانه را با هم انجام می دادیم و تمیز کردن ِ دستشویی - از آنجایی که چندش آور است - یک روز با من و یک روز با او بود . دو ، سه روزی می گذرد از آن دعوای لعنتی ، از آن جر و بحث بچگانه ، و دو ، سه روزی است که او رفته و من در این روزها تنها کارم ور رفتن با دستگاه های الکترونیکی بوده و بس ؛ دست به سیاه و سفید نزده ام .

از همان روز ِ اول آشنایی مان یکجور هایی با هم تعارف داشتیم . چیزی که از خودمان به همدیگر نشان می دادیم ، چیزی نبود که واقعا بودیم . هیچوقت با هم سرد نبودیم ؛ ظاهر رابطه مان این را می گفت اما در درون خیلی از هم دور بودیم . شاید آن دعوای لعنتی باید زودتر اتفاق می افتاد تا درون مان را به هم نشان دهیم . نه ، شاید هم بهتر بود اتفاق نمی افتاد تا همیشه ظاهرا با هم خوب می ماندیم ، اصلا شاید واقعا با هم خوب بودیم و خودمان نمی دانستیم .

شکمم آماده دریافت خوردنی است اما نمی شود که صبح تا شب فقط بخورم و بخوابم و کانال عوض کنم . تلفن را بر می دارم و ازش خواهش می کنم قرار بگذاریم و صحبت کنیم و همه چیز را حل کنیم . این کار ، حتمن بهتر از نشستن است .

از پنجره که بیرون را می بینم ، خلوتی کوچه باعث می شود احساس کنم چند ساعتی از نیمه شب گذشته اما فقط احساس می کنم ؛ دقایقی قبل که به خانه برگشتم چشمم به ساعت خورد ، می دانستم تازه اول شب است .

برود به درک ؛ حیف ِ من که فکر می کردم هر دو ، کمی هم شده همدیگر را دوست داریم ؛ نگو تمام ِ این مدت به تنها چیزی که فکر نمی کرده دوست داشتن من بوده . خائن ِ کثیف .    نه   نه   نه .

پرده ها را می کشم تا کمی از نور ِ کوچه بیاید داخل . چراغ های خانه همه خاموش اند ؛ نور اذیتم می کند ِ از بچگی از نور ِ  زیاد و مصنوعی خوشم نمی آید . نور کوچه طبیعی تر است .

برای روشن کردن سیگار نه فندکی دور و اطرافم است و نه کبریتی ، همیشه همینطور بوده است . وارد ِ آشپزخانه که می شوم بوی گاز تمام ِ سلول های بدنم را می گیرد ، اما برای روشن کردن سیگار باید چراغ ِ آشپزخانه را روشن کنم تا ببینم چهکار می کنم .

همیشه در زندگی گرفتار تقابل بوده ام ؛ تقابل دو یا سه یا حتی چهار ، پنج چیز ِ مختلف که برای رسیدن به بهترین راه باید از راه های دیگر می گذشتم . یادم می آید اولین واحدهایی که در دانشگاه خواندم در رابطه با مدیریت بحران بود و اینکه بهترین راه کدام است و من همیشه فکر می کردم مدیر موفقی هستم ، الان هم همین فکر را می کنم ؟

برای روشن کردن ِ سیگار باید چراغ ِ آشپزخانه را روشن کرد ؛ در اولین فرصت باید این را به همه مدیران یاد بدهم .

 

راوی سوم :

دقیق یادم نیست چندمین آدمی است که نابود می شود تا آقا به هوس اش برسد . در این سالهایی که مرا انتخاب کرده ، به طور متوسط ماهی یک نفر قربانی هوس اش شده است . من که چاره ندارم ، باید هر چه می گوید انجام دهم ، در غیر ِ اینصورت نمی گذارد زنده بمانم و همچنین گفته زن و بچه ات را هم می کشم . بار ها خواسته ام فرار کنم اما نشده که نشده .

هر بار که شخص ِ جدیدی را می خواهد قربانی کند مرا خبر می کند و همیشه چند تا از آدم هایش دنبالم می آیند تا دست از پا خطا نکنم . شیوه اش برای آدمکشی ، خانه آتش زدن است ؛ اینجوری کسی شک نمی کند .

از بد ِ حادثه دو ، سه سال پیش که از زندان آزاد شدم فهمید که تبحر خاصی در باز کردن در ِ خانه ها دارم ؛ از آن روز گرفتار ش شدم . نه اینکه مقصر نبودم ، تقصیر داشتم اما من با آنکه دزد بودم هیچوقت آزارم به یک مورچه هم نرسیده بود . هیچوقت نمی خواستم کسی را بکشم ولی این عوضی نگذاشت .

ایندفعه می خواهم ترتیبش را بدهم . پس از اینکه شیر ِ گاز خانه را باز گذاشتم ، نشانه ای از دست داشتن ِ این کثافت در آتش زدن ِ خانه می گذارم . شاید خودم هم گرفتار شوم اما خب من هم باید جواب حماقت هایم را ببینم .

در ِ خانه را باز می کنم و داخل می شوم . خانه خیلی به هم ریخته است . دلم برای صاحب خانه می سوزد اما کار ِ دیگری نمی شود کرد . آدم های این کثافت همیشه در محل می مانند تا سوختن ِ خانه و تمام شدن ِ کار را ببینند . چاره ای ندارم ؛ باید شیر ِ گاز را باز کنم .

بعد از بیرون رفتن ، چند کارت ِ شرکت را در حیاط می ریزم ؛ حتمن نشانه ی خوبی می تواند باشد مبنی بر دست داشتن او در این آتش سوزی . من هم باید پای حماقت هایی که کرده ام بایستم .

 

 

راوی اول :

خانه سوخت اما کسی فکر نمی کرد دلیل ِ آتش گرفتن ِ خانه ، بازگشت زن به خانه و زدن ِ کلید برق برای روشن کردن چراغ های خانه بوده است . او هیچگاه خیانت کار نبود . و حالا از خانه ی آنها چیزی نمانده  اما مهم این است که پس از دو ، سه سال باز هم می شود آنها را مسافر نامید .

" شهر ِ مورد ِ نظر 70 کیلومتر "

 

پایان

 

                                                             ***

 پانوشت : اي کاش بهمن قبادي و قبادي ها  براي کساني که دوست و همراه و نامزدشان نيستند هم نامه بنويسند ، هر چند هيچ ايرادي نيست که اين کار را نکرده اند . فقط    اي کاش .

پانوشت : امروز ( جمعه  ۱۱/۲/۸۸  )  ساعت شش و نیم صبح دل آرا را اعدام کردند بی آنکه به خانواده اش خبر دهند . خود دل آرا هم تا شب جمعه نمی دانست آخرین لحظاتی ست که نفس می کشد . نمی دانم می شود حرفی زد یا نه .

 


    * سیاوش . ص  | 

بیست و هشتم فروردین 1388

ميان پنجره و ديدن
هميشه فاصله ايست
چرا نگاه نكردم؟
مانند آن زمان كه مردي از كنار درختان خيس گذر مي‌كرد ...

" فروغ "

 

 

کسی چه می داند ؟

سرنگ که در رگم فرو می رود ، ذهنم خالی می شود از هر چیز ِ دیگری به جز خون . حتی هیچکس را نمی بینم . سرنگ و وارد شدن ِ خون به داخلش ، با آرامش جلوی چشمانم ظاهر می شوند ، و بک گراندی قرمز همراهی شان می کند .

صدایی به ذهن ِ خالی ام وارد می شود که دارد از " غلظت " حرف می زند ، اما من چگونه می توانم سر در بیاورم که غلظت یعنی چه ؟؟ اسم ِ آدم است ؟ اسم ِ مکانی خاص ؟ صفت است یا قید ؟ شاید اصلا کلمه ای پرسشی است که منتظر جوابی ست ، نه ؟ بهر حال در جدال با مغزم پیروز نمی شوم و آخر سر هم نمی فهمم " غلظت " چیست ، کیست یا کجاست ؛ این شکست را وقتی متوجه شدم که سرنگ از رگم بیرون آمده بود و کسی با یک لگد انگار ، مرا به جایی دیگر پرتاب کرده بود .

یک راهروی کثیف و چندش آور با صندلی های پلاستیکی ِ زهوار در رفته و درب و داغان که بیخ ِ دیوار چیده شده بودند . همچنین آدم های سفید و سبز پوش که هر گاه از جلوی من رد می شدند ، یا نیشخند می زدند و یا اخم می کردند و من نمی دانم چرا در قبال ِ دیدن ِ من ، چنین واکنشی نشان می دادند .

به محض اینکه از بیمارستان بیرون آمدم ، دو آمبولانس ، جیغ کشان ، منتظر باز شدن در ِ ورودی بیمارستان بودند ؛ هر دو هم مریض داشتند . تصادفی بودند ؟ نه ، شاید قلب شان مشکل داشت ؟ حتی امکان دارد در دعوایی ، چیزی به این حال و روز افتاده اند و یا به این حال انداختن شان . اصلا به من چه ربطی دارد ؟ همین که الان می توانند از خون ِ من استفاده کنند بس شان است . یک کیسه خون ِ تر و تمیز ؛ به من چه ربطی دارد چه مرگ شان است . نباید زیاد وارد جزئیات شوم .

هوا تاریک است اما این دلیل نمی شود بدانم ساعت چند است .

ساعت 9 است ، این را پسرک ِ فال فروشی که صورتش برایم بسیار آشنا بود ، گفت . کنار ِ خیابان در حال ِ شست و شوی درختان بود ؛ پسرک ِ بیچاره فکر می کرد کسی او را نمی بیند . هر چه بود ازش خوشم آمد ؛ دست و پایش را گم نکرد و با نگاهی به ساعت ِ سیاه رنگ ِ دور ِ مچ اش از شر من راحت شد و به ادامه ی شست و شوی درختان پرداخت . قبل از اینکه مرا ببیند ، لحظه ای دیدمش . جوری به درختان زل زده بود که گویی تمام ِ دنیا در آن شست و شو خلاصه شده است ؛ آسیا ، آفریقا ، اروپا ، آمریکا و و ؛ جغرافی ام همیشه بد بوده ، اسم ِ قاره ها را یادم می رود ، شاید بهتر است وارد جزئیات ِ مغزم نشوم و به فکر رسیدن به ایستگاه باشم .

تا جایی که خبر دارم ، آخرین مترو ساعت 11 حرکت می کند ، در نتیجه دو ساعت وقت دارم خودم را به ایستگاه برسانم ؛ اما خب شاید تا آن وقت ِ شب او تعطیل کرده باشد ولی اینکه تقصیر من نیست ، تقصیر ترافیک است . او باید این نکته را درک کند که من در دیر رسیدن مقصر نبودم .

 

تعطیل است . کاغذ ِ زرد رنگ ِ روی شیشه به وضوح اعلام می کند که او رفته و احتمالا تا فردا صبح باز نخواهد گشت .

او چند سالی است که دکه ای در ایستگاه ِ مترو خریده و اسانس می فروشد . اسمش را نمی دانم ، اینطوری بهتر است . خودم اسمش را گذاشته ام استنلی . به یاد ِ سریالی که وقتی بچه بودم از تلویزیون پخش می کردند ، این اسم را رویش گذاشته ام . به خودش هم گفته ام ؛ زیاد دوست ندارد با این اسم صدایش کنم اما مسئله اینجاست که من این اسم را دوست دارم ، ولی الان که فکر می کنم شاید بهتر باشد با هم بنشینیم و اسمی انتخاب کنیم که هر دو دوست داریم ؛ اصلا می شود به یکی از این کتاب ِ اسمها که پدر و مادر ها برای بچه ی اولشان می گیرند مراجعه کرد . نه ، شاید ناراحت شود ، او که بچه نیست .

حالا که نیست ؛ پس پیش ِ خودم او همچنان همان استنلی است ، نباید زیاد وارد ِ جزئیات شوم .

روی صندلی آبی رنگی که درست جلوی دکه ی استنلی قرار دارد می نشینم و منتظرم ببینم بهترین کاری که می شود کرد ، چیست . با نیم نگاهی به ساعت گردی که از سقف آویزان است می فهمم که یک ساعت است منتظرم ، منتظر اینکه " ببینم بهترین کاری که می شود کرد ، چیست " اما هیچکدام از 60 دقیقه ای که منتظر بودم نتوانستم راهی پیدا کنم ، انگار هیچوقت نباید منتظر بود ، شاید همیشه باید یکراست رفت سر ِ اصل ِ ماجرا ، شاید .. آهان فهمیدم ، نامه می نویسم و می گذارم پشت ِ کاغذ ِ زرد رنگ ِ روی شیشه ، همان که رویش نوشته بود " تعطیل است ".

استنلی ، عزیزم

سلام

می دانم دیر کرده ام ، تو ببخش ، باور کن من مقصر نبودم ، ترافیک تقصیر داشت .

صبح چه ساعتی باز می گردی ؟

راستش امشب خیلی فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که از این به بعد استنلی صدایت نکنم .

بهر حال من فردا هم مزاحمت می شوم ، امیدوارم ببینمت .

فردا شب سعی می کنم زودتر بیایم که نرفته باشی .

دوستت دارم .

خدانگهدار .

 

از ایستگاه ِ مترو که بیرون می آیم ، کمتر آدمی را می شود در خیابان ها دید . البته هنوز هم خیابان پر از ماشین است و ماشین ها هم که حداقل یک سرنشین دارند . اگر دچار مشکل شدم می شود روی آدم های داخل ِ ماشین ها حساب باز کرد ، البته شاید هم سرنشینان ماشین ها آنقدر حواسشان به رانندگی باشد که من را نبینند ، نه ؟ مهم نیست ، این ها جزئیات است .

حالا که استنلی تعطیل کرده و رفته ، کجا می توانم بخوابم ، امیدم به اتاق ِ او بود ، اتاق ِ سه در چهار ش . همه وسائل ِ اتاقش کوچک است اما اینقدر شیک به نظر می آیند که اصلا فکر نمی کنی اتاقش ، جز ِ کوچکترین اتاق های کشور است ، من که خیلی دوستش دارم . بس مان است ؛ بزرگترش به درمان نمی خورد .

هنوز هم سوالم سر جایش است ؛ حالا که استنلی تعطیل کرده و رفته ، کجا می توانم بخوابم ؟

برگردم ؟ اگر بخواهم بخوابم تا برای فردا سرحال باشم باید برگردم ؛ استنلی خوشش نمی آید من را با چشمان ِ پف کرده ببیند ، خودش این را گفت .

برگشتم .

همه فهمیده اند اما خوشبختانه کاری به کارم ندارند . خب همیشه ، همه چیز ، متقابل است دیگر ، من هم با آنها کاری ندارم .

هوا که روشن می شود ، پرستار با یک مشت قرص بالای سرم می آید . قیافه اش مهربان است . همیشه با دیدن ِ او ، اولین تصویری را که به یاد می آورم ، تصویر ِ خاله ریزه است . روزهای اول از من می پرسید که شب ها کجا می روم اما دیگر نمی پرسد ، عادت کرده است به جواب ندادن من . قرص ها را می خورم و سعی می کنم نقشه ی امشب را طراحی کنم اما طولی نمی کشد که خوابم می بیرد .

سرنگ که در رگم فرو می رود ، ذهنم خالی می شود از هر چیز ِ دیگری به جز خون . حتی هیچکس را نمی بینم . سرنگ و وارد شدن ِ خون به داخلش ، با آرامش جلوی چشمانم ظاهر می شوند ، و بک گراندی قرمز همراهی شان می کند . دیشب هم همین حال را داشتم اما دیدن ِ استنلی به هر چیز دیگری می ارزد . دکتر که می رود در یک چشم به هم زدن نقشه ی امشب را طراحی می کنم ؛ امشب هم مثل ِ چهارشنبه ی هفته ی پیش می توانم از پنجره بپرم پایین و از کنار ِ درخت ها خودم را به آنطرف ِ نرده ها برسانم . امشب دیگر باید استنلی را ببینم .

 

 

 

منتظر ادامه ی داستان نباشید ؛ من کسی هستم که این داستان را نوشته ام و باید بگویم

او همین کار را هم کرد ؛ از پنجره پرید ، اما او که همیشه سعی می کرد گرفتار جزئیات نشود ، نمی دانست در مدتی که به خواب ِ عمیق فرو رفته بود ، او را از طبقه ی اول به طبقه هشتم منتقل کرده اند . طبقه ی اول نیاز به تعمیرات داشت .

نعش کش از بیمارستان ِ روانی خارج شد . او به همراه ِ راننده ، داخل ِ ماشین بود اما فرقش با راننده در این بود که او مرده بود و راننده زنده بود . ولی ، کسی چه می داند ، شاید هم بر عکس بوده و ما خبر نداریم .

 

 پایان

 

                                                               ***

 

 


    * سیاوش . ص  | 

هجدهم فروردین 1388

قرص های صورتی تازه داشتند اثر می کردند که صدای کوبیده شدن ِ دیوار ِ جناب ِ همسایه ، نگذاشت اثر کامل شود .

از دو روز ِ پیش سرش درد می کرد و در این دو روز انواع مسکن را امتحان کرده بود اما فقط قرص های صورتی بودند که موثر بودند ؛ البته ، تنها اندکی .

چراغ ِ کوچک ِ دیواری را روشن کرد و سیگاری آتش زد . ساعت هنوز 12 نشده بود ؛ فکر کرد شاید جناب ِ همسایه حق دارد ، کسی در اینجا قبل از ساعت 12 نمی خوابد . پرده را کنار زد و روی صندلی نشست و سیگار کشید تا زمان بگذرد بلکه صدای کوبیده شدن دیوار هم تمام شود .

تق تق ِ ساعت ، خبر از تمام شدن روز شانزدهم می داد . حس می کرد دود سیگار به شکلی خودش را به محل اختفای قرص های صورتی رسانده و بهشان کمک کرده بهتر اثر کنند ؛ از سر دردش فقط کمی گیجی باقی مانده بود اما از سر و صدای جناب ِ همسایه ، تقریبا چیزی نمانده بود ، دقایقی بود که صدایی نمی آمد .

پرده ها را باید می کشید و سعی می کرد بخوابد ؛ قصد همین کار را هم داشت اما هنگامی که برای کشیدن پرده به کنار پنجره آمد ، لکه ی سیاهی که وسط پیاده روی جلوی ساختمان و در میان برف های باریده شده در طول روزقرار داشت ، کنجکاوی اش را بر انگیخت و او که مدتها بود کنجکاو نشده بود از این اتفاق به شدت استقبال کرد و با آغوش باز به سویش رفت .

در را بست ؛ منتظر بالا آمدن آسانسور نشد و از راه پله به سرعت طبقه ها را گذراند و پس از گذشتن از هفت طبقه به همکف رسید . حدس می زد با باز کردن ِ در ِ ورودی ساختمان با بسته ای ، کیفی و یا اصلا شاید کیسه زباله ای روبه رو شود اما با این حال دوست داشت پس از مدتها کنجکاوی کند ، حتی اگر آن لکه ی سیاه تنها یک کیسه ی بزرگ ِ پر از زباله بود .

فقط صدای باریدن برف بود که میامد .

ساعت از 1 هم گذشته بود اما او دیگر نمی توانست بخوابد . لکه ی سیاه ؛ تکه ای از یک پارچه ی سیاه بود که دور ِ جسد ِ یک زن پیچیده بودند و آن جسد اکنون کف ِ اتاق ِ او بود و او به همین دلیل ، دیگر خوابش نمی برد .

در طول ِ عمرش ، پیش نیامده بود یک مرده را از نزدیک ببیند ؛ تنها زمانی که خیلی کوچکتر بود و همراه خانواده اش برای خواندن فاتحه به قبرستانی رفته بود ، دست یک مرده را که از زیر پتو بیرون مانده بود دید و این تنها تجربه اش در رابطه با مرده ها بود ، در رویارویی با اجسامی که روح ندارند .

سیگار ی روشن کرد . به صورت جسد خیره شد ؛ چند تار ِ مو روی چشمانش قرار داشت و با هر وزش ِ باد از پنجره ، بر تار ِ موهای بیقرار ِ افتاده برچشمانش افزوده می شد ؛ چشمانش گویی ناخواسته ، تسلیم ِ دفن شدنی زود هنگام می شدند ، دفن شدنی پیش از موعد .

" نمی دانم ، شاید وجود ِ تو است که آرامم کرده ."

همیشه مطمئن بود اجساد انسانها هر چقدر هم که عزیز باشند مایه ی آرامش نخواهند بود ؛ یعنی دلیلی نیستند برای آرام بودن . اما دیگر اطمینان نداشت ؛ وجود ِ آن جسم ، آن جسد ، آن چشمانی که از شان تنها خطوطی دیده می شد ، اطمینانش را خدشه دار کرده بود .

آرام و خلاص ، روی صندلی نشسته بود و دیگر حتی فکر هم نمی کرد ؛ خلاص ، به معنای واقعی کلمه .

به اینجا که رسید باز هم کم آورد . مدتها بود روی این داستان کار می کرد اما هرگز نتوانسته بود پس از رسیدن به این قسمت ، داستان را ادامه دهد ؛ نمی دانست شخصیت اصلی داستان پس از رسیدن به آرامش ِ ابدی چه خواهد کرد .

آیا پس از مدتی به خودش می آمد و سعی می کرد جسد را که هیچ مشخصاتی هم از ش نداشت ، به طریقی از خود دور کند ؟

یا یک مشت از قرص های صورتی رنگ را می خورد و کنار جسد دراز می کشید تا برای همیشه در آن آرامش باقی بماند ؟

یا شاید جسد را بر می داشت و با اتومبیلش و همراه ِ جسد ِ زن به دهکده ای ، شهری و یا منطقه ای دور افتاده می رفت و برای همیشه در آنجا می ماند ؟

" هنوز ساعت 12 نشده . "

اطمینان داشت از کف ِ اتاقش تا تا سقف ِ خانه ی زیری حداقل 1 متر فاصله است و این یعنی اینکه او می توانست چاله ای بکند به عمق 5/ متر ؛ چاله ای که او و جسد ِ زن را کنار هم در بر گیرد . با توجه به اینکه در اینجا کسی زودتر از 12 نمی خوابد ، بنابراین صدای حاصل از کندن چاله باعث جلب توجه زیادی نخواهد شد و همه فکر می کنند او در حال کویبدن میخی به دیوار است ؛ میخی که قرار است قاب ِ عکسی را روی دیوار نگه دارد .

ساعت از 1 هم گذشته بود و او در چاله ای که کنده بود ، در کنار ِ جسد ِ زن دراز کشیده بود و پارچه ی مخملی ِ آبی رنگی که یادگار مادرش بود را روی خودش و جسد انداخته بود . نمی دانست چه خواهد شد و نیز هنوز هم نمی دانست این زن کیست والبته اهمیتی هم نداشت بداند .

چشمانش را بسته بود و در سکوتی جادویی غرق شده بود ؛ غرق شده بود ، اما پیچیدن صدای کوبیده شدن دیوار برایش حکم غریق نجاتی را داشت که او را از وسط دریا به ساحل کشاند و نگذاشت غرق شدن کامل شود ؛ حکم ِغریق نجاتی مزاحم را داشت .

در ِ خانه ی جناب ِ همسایه بسته نبود ؛ صدا هم از همان در ِ نیمه باز بیرون می آمد . صدای کوبیده شدن باز هم ادامه داشت و او از انجام ِ هر حرکتی باز مانده بود .

" شاید نباید بی اجازه وارد ِ خانه ی مردم شد ."

پارچه ای مخملی و آبی رنگ روی صندلی افتاده بود ، جسد ِ خودش میان ِ پارچه ای سیاه قرار داشت و زنی در حال ِ کندن ِ چاله ای بود که احتمالا 5/ متر عمق داشت . زن با شنیدن صدای کشیده شدن کفش روی زمین ، صورتش را بر گرداند ؛ جسد ِ زن ایستاده بود و به او نگاه می کرد ؛ جسد ِ زن و یا در واقع زن ، در حال  ِ کندن ِ چاله ای برای جسد ِ او بود .

خوشحال بود و می دانست که داستان به جای خوبی رسیده است ؛ رسیده است اما تمام نشده ، این را هم می دانست . دفتر را بست و با زدن ِ کلیدی ، همزمان چراغ ِ مطالعه را خاموش و چراغ ِ کوچک ِ دیواری را روشن کرد و در همین حین با دیدن چشمان ِ زن ، حس کرد با وجود ِ بسته بودنشان همچنان به او خیره شده اند ؛ تصمیمش را عوض کرد ؛ دفتر را از روی میز برداشت و با زدن ِ کلیدی ، چراغ ِ کوچک ِ دیواری را خاموش کرد و سپس در چاله ای که کنده بود ، در کنار ِِ زن دراز کشید ؛ دفتر را باز کرد و روی صورت ِ خودش و صورت ِ زن قرار داد و سپس پارچه ی سفید رنگی را روی جسم ِ خودش و جسم ِ زن کشید .

سکوتی جادویی تمام خیابان ، شهر ، کشور و شاید دنیا را فرا گرفته بود و او منتظر اثر کردن ِ قرص های صورتی رنگ بود .

 

_ پاییز ِ چندین سال ِ پیش نوشته شد و در اولین ماه ِ زمستان ِ 1717 بازنویسی شد _

 

 

 

آفتاب در حال ِ بیرون آمدن از پشت ِ کوه های ناکجا آباد بود که چشمانش به آرامی بسته شد و خوابش برد . تمام ِ شب را به داستانی که سالها پیش نوشته بود و قرار بود چاپ شود فکر کرد و پس از مدتها فراموشی ، توانست آنرا به خاطر بیاورد .

داستانی که هرگز پیدا نشد و هیچگاه معلوم نشد کجا گم شد ، داستانی که پس از مدتها ، با اندکی تغییر بازنویسی شد .

 

 پایان

 

                                                            ***   

 پانوشت : مرگ ِ امیدرضا میر صیافی و فروش ِ بالای اخراجی ها در گیشه های سینما ؛ شاید فقط باید داستان نوشت .

 

 


    * سیاوش . ص  | 

بیست و هشتم اسفند 1387

" سنگ ِ قبر ، گلهای آبی ، سفره ی هفت سین "

 

کیسه ی ماهی ها را با دست ِ راستش گرفته بود و سبزه را با دست ِ چپ .

چیزی به تحویل ِ سال نمانده بود اما سفره شان چند سین کم داشت ؛ ماهی و سبزه هم نداشت اما حالا دیگر خیالش از دو قلم ِ آخر راحت بود و فقط مانده بود چند سین برای تکمیل ِ سفره ی هفت سین .

کیسه ی ماهی ها را با دست ِ چپ و سبزه را با دست ِ راست نگه داشته بود و در حال راه رفتن تلاش می کرد تا یادش بیاید چه سین هایی را کم دارند . در خیابان پرنده هم پر نمی زد ؛ همه چیز سر جایش بود اما انگار آدمها مرده بودند ؛ سوت و کور بود خیابان ها .

هی سعی می کرد یادش بیاید چه سین هایی کم دارند اما فایده ای نداشت ؛ حتی اگر یادش هم می آمد مغازه ای باز نبود که بتواند از آن خرید کند . ماهی و سبزه را هم در آخرین لحظه توانسته بود از بقالی سر کوچه بگیرد و اکبر آقا ، بقالی اش را که همیشه ی خدا باز بود ، درست بعد از فروختن آخرین ماهی و سبزه به او تعطیل کرده بود و خودش هم رفته بود .

وسط چهار راه ایستاد و دور و اطرافش را نگاهی انداخت ، آفتاب گرم ِ آخرین دقایق زمستان و یا اولین دقایق بهار، نمی گذاشت به راحتی ببیند ؛ دستانش را سایه بان کرد و بالای چشمانش گرفت . نشانه ای نمی دید از حرکت جنبنده ای و باز بودن مغازه ای ، دکه ای و یا حتی بودن ِ دست فروشی .

در ذهنش به سال ِ جدید فکر می کرد که با نبودن چند سین سر سفره ی هفت سین اش چقدر می تواند شوم باشد .

با آنکه دستانش را سایه بان کرده بود اما چشمانش از شدت آفتاب تار می دید و دیگر نمی توانست درست ببیند .

سر خورده و افسرده ، مسیر برگشت را به آرامی طی می کرد که در ِ نیمه باز ِ خانه ای قدیمی حواسش را جلب کرد ؛ در زد اما کسی جوابی نداد ؛ حدس می زد شاید آنجا بتواند چند سین پیدا کند .

داخل شد و اطراف را نگاه کرد ، کسی نبود .

سرش را برگرداند ، یک سنگ قبر و گلهای آبی رنگی روی آن و در کنارش ماهی هایی قرمز ، سبزه ای شفاف و هفت ، سین . با دیدن هر هفت سین یادش افتاد چه چیزهایی کم دارند .

خوشحال و ناراحت چند سین ای را که کم داشت ، از روی سنگ ِ قبر برداشت . از خانه ی قدیمی که بیرون آمد ، سال هم تحویل شد.

مردمی که تا دقایقی قبل گویی مرده بودند با سر و صدای زیاد در خانه هایشان خوشحالی می کردند و کف می زدند . صدای بوق ِ تحویل سال از همه خانه ها به گوش می رسید و او می دانست مرده ای که سفره هفت سین اش ناقص شده بود هم راضی است از اینکه چند زنده ، سفره ی هفت سینی کامل دارند و شادند .

سریع راه ِ خانه را در پیش گرفت ، دیگر آفتاب چشمانش را اذیت نمی کرد .

 

                                                              ***

" با غزاله تا ناکجا " ...

در واپسین روزهای سال ، روزهایی که قصد انجام هیچ کاری را نداشتم و تنها میخواستم غرق خودم شوم و یاد دیگری ، با " غزاله علیزاده " آشنا شدم ، با غزاله تا نا کجا .

نمی دانم چه شد در بعد از ظهر ِ طوفانی یکی از روزهای اسفند ، در کتاب فروشی ِ کوچکی نرسیده به چهار راهی که ساختمان ِ تئاتر شهر را در خود جای داده ، دستم رفت به این کتاب .

از خانه ادریسیها شنیده بودم و نیز از شب های تهران اما آنها را نخوانده بودم و در آن بعد از ظهر هم بین شب های تهران و غزاله تا ناکجا ، دومی را برداشتم اما به هیچ وجه فکر نمی کردم اینقدر مجذوبش شوم .

غزاله علیزاده ، 27 بهمن 1325 در مشهد متولد شد . کودکی درونگرا و باهوش بود .با مدرک لیسانس علوم سیاسی از دانشگاه تهران ، برای تحصیل در رشته ی فلسفه و سینما به فرانسه و دانشگاه سوربن رفت و ... .

او بعد از دو بار اقدام به خودکشی که ناموفق بود ، سرانجام در 21 اردیبهشت 1375 در جواهرده رامسر خود را از درختی حلق آویز کرد .

او را در امامزاده طاهر کرج به خاک سپردند .

در روزهایی که می خواستم با خودم باشم و به یاد کسی دیگر ، او را شناختم و می دانم که هرگز فراموش نمی کنم دنیای غزاله را ، دنیایی که عاشقانه دوستش دارم .

در انتهای کتاب ، نوشته ای می خوانیم از محمد مختاری ، که حرف دیروز است و امروز و شاید فردا ، شاید فردا ها .

" با غزاله تا ناکجا " را از دست ندهید ، فقط همین .

 

پانوشت : نوروزتان ، آبی ِ آبی ِ آبی باد .


    * سیاوش . ص  |