تبليغاتX
/ اتوبوس آبی /
یکشنبه 22 اردیبهشت1387
کانون دفاع ازحقوق زنان و کودکان تهران با اخذ مجوز رسمی در تاریخ 8/11/85 از استانداری و با

شماره ثبت 21723 درخصوص مسائل و مشکلات زنان و کودکان مشغول به فعالیت  می باشد.

..........................

در نمایشگاه عکس کودکان  با عنوان:    چتری برای فراموش شدگان کوچک از روز: یکشنبه 29

اردیبهشت لغایت جمعه  3 خرداد  از ساعت 9 صبح الی  7 شب  به آدرس: فلکه دوم

تهرانپارس  خیابان جشنواره فرهنگسرای اشراق (طبیعت) حضور بهم رسانید. 


 نوشته شده در ساعت 20:47  توسط سیاوش 

دوشنبه 16 اردیبهشت1387

بیست و یکمین دوره نمایشگاه بین المللی کتاب هم از راه رسید و باز هم میشود چند ساعتی را لابه لای کتاب ها غرق شد .

امسال هم مثل چندین سال اخیر ، کتاب های چاپ اول و در حقیقت کتاب هایی که اولین نشرشان برای نمایشگاه بوده خیلی کم است ، البته با وجود آقای صفارهرندی و دوستانش ( خودم هم نمی دونم این چند وقته چرا اینقدر به وزیر محترمه ارشاد گیر میدم ) جای تعجب زیادی وجود ندارد .

خیلی از کتاب ها اجازه چاپ توسط ناشران رو پیدا نکردند و خیلی های دیگر هم در نمایشگاه توقیف شدند و در همین روزهای نخست دستور جمع آوری شان از غرفه ها داده شد .

اما امروز نمی خواهم خیلی وارد اینگونه مسائل بشوم و بیشتر میخواهم به استقبال گسترده مردم از نمایشگاه کتاب بپردازم .

همه ساله در اردیبهشت ماه ، وقتی به محیط نمایشگاه ( دو سالی ست که در مصلی برگزار میشود ) وارد میشوم ، اولین چیزی که نظرم را به خودش جلب میکند بیشتر شدن مشتاقان کتاب نسبت به سال پیش ست و دومین چیزی که فکرم مشغولش میشود ، پایین بودن سرانه کتاب خوانی در ایران ست .

من شخصا نه وقتی دارم و نه حوصله ای که بیشتر از دو ، سه ساعت دنبال کتاب هایی که میخواهم باشم و به نظر شخص من ، تنها مزیت کتاب خریدن از نمایشگاه نسبت به خریدن از کتابفروشی ها و در ایام دیگر سال وجود تخفیف های خوبی ست که ناشران مختلف در نمایشگاه میدهند که اگر تخفیف ها هم نباشند چه کاری ست که در شلوغی خیابانهای اطراف نمایشگاه به سراغ آن رفت ، مگر اینکه هدف چیزی غیر از کتاب باشد.

همانطور که گفتم در بدو ورود به محیط نمایشگاه اولین چیزی که به چشم می آید شلوغی بیش از حد است و البته تمام افرادی که ( اکثرا 18 تا 25 سال ) مثلا دنبال کتاب هستند سعی کردند بهترین تیپشان را بزنند و بیشتر از آنکه کتاب بخرند ، کتاب می بینند ، ساندویچی میخورند ، احتمالا با شخصی آشنا میشوند و به خانه بر میگردند .

این ست که در روزهای دیگر سال کسی از کتاب های خاک خورده کتابفروشی ها سراغی نمی گیرد اما در نمایشگاه مشتاقان کتاب میلیونی هستند و این ست علت پایین بودن کتابخوانی در ایران .

با اطمینان میشود گفت تعداد افرادی که در روز حداقل نیم ساعت کتاب ( به جز  کتب تخصصی ) مطالعه میکنند ، چیزی حدود ده درصد است ، اما آیا تنها دلیل این قضیه ، تنبلی ما ایرانیان ست و بس ؟

گاهی اوقات کتابخوانی بر هر درد بی درمان دواست و چه خوبست با وجود مشکلات ریز و درشتی که همگی درگیرش هستیم ( از جمله مشکلات اقتصادی ) ساعتی را هر چند خیلی کوتاه به خواندن کتابی ، چه داستان باشد ، چه شعر یا تاریخ و ... ، اختصاص دهیم .

اما اینطور موقع ها که از این جور حرف ها از کسی میشنوم و یا خودم به کسی میزنم سریعا مثال زیر به ذهنم خطور میکند :

آیا شخص 30 ساله ای که بعد از چند سال درس خواندن در دانشگاه و بعد از ازدواج کردن ، صبح تا عصر باید در شرکتی کار کند و بعد از تمام شدن کارش تا آخر شب به انجام شغل دومی مشغول شود تا بتواند آخر ماه اجاره سرسام آور خانه اش را پرداخت کند ، وقتی دارد برای مطالعه و اصلا حوصله ای برای خواندن کتاب ؟

و جالب ست هر جور میخواهم کتابخوانی را لابه لای کارهای اینطور فردی ( که کم نیستند اینطور افراد ) بگذارم جور در نمی آید و باز هم به سوال همیشگی ام میرسم که اینجا چه خبر ست ؟

..............................

پا نوشت : جدیدترین اثر جعفر مدرس صادقی رمانی ست با نام " بیژن و منیژه " که چاپ اولش در نمایشگاه امسال وجود دارد ، البته من هنوز نخواندمش اما با توجه به کارهای قبلی مدرس صادقی توصیه می کنم از دستش ندهید .

پانوشت 2 : کتاب " این سوی رودخانه ادر " نوشته " یودیت هرمان " ، نویسنده آلمانی و به ترجمه محمود حسینی زاد را هم از دست ندهید .

پانوشت 3 : شلوغ ترین غرفه در بخش ناشران عمومی ، غرفه ی انتشارات " تنظیم و نشر آثار امام خمینی " بود که اتفاقا جای بسیار زیادی هم به این انتشارات اختصاص داده بودند !؟

 

 

 


 نوشته شده در ساعت 19:59  توسط سیاوش  | 

چهارشنبه 11 اردیبهشت1387
می خواستم روز جهانی کارگر را تبریک بگویم ُ اما چیزی نگفتنم بهتر ست و فقط بار دیگر شعر زیبای فروغ را می خوانم و بس.

 

                                      

من خواب دیده ام که کسی میآید
من خواب یک ستاره ی قرمز دیدهام
و پلک چشمم هی میپرد
و کفشهایم هی جفت میشوند
و کور شوم
اگر دروغ بگویم
من خواب آن ستاره ی قرمز را
وقتی که خواب نبودم دیده ام
کسی میآید
کسی میآید
کسی دیگر
کسی بهتر
کسی که مثل هیچکس نیست، مثل پدر نیست ، مثل انسی
نیست ، مثل یحیی نیست ، مثل مادر نیست
و مثل آن کسی است که باید باشد
و قدش از درختهای خانه ی معمار هم بلندتر است
و صورتش
از صورت امام زمان هم روشنتر
و از برادر سیدجواد هم
که رفته است
و رخت پاسبانی پوشیده است نمیترسد
و از خود سیدجواد هم که تمام اتاقهای منزل ما
مال اوست نمیترسد
و اسمش آنچنانکه مادر
در اول نماز و در آخر نمازصدایش میکند
یا قاضی القضات است
یا حاجت الحاجات است
و میتواند
تمام حرفهای سخت کتاب کلاس سوم را
با چشمهای بسته بخواند
و میتواند حتی هزار را
بی آنکه کم بیآورد از روی بیست میلیون بردارد
و میتواند از مغازه ی سیدجواد ، هرچه که لازم دارد ،
جنس نسیه بگیرد
و میتواند کاری کند که لامپ "الله "
که سبز بود : مثل صبح سحر سبز بود .
دوباره روی آسمان مسجد مفتاحیان
روشن شود
آخ ....
چقدر روشنی خوبست
چقدر روشنی خوبست
و من چقدر دلم میخواهد
که یحیی
یک چارچرخه داشته باشد
و یک چراغ زنبوری
و من چقدر دلم میخواهد
که روی چارچرخه ی یحیی میان هندوانه ها و خربزه ها
بنشینم
و دور میدان محمدیه بچرخم
آخ .....
چقدر دور میدان چرخیدن خوبست
چقدر روی پشت بام خوابیدن خوبست
چقدر باغ ملی رفتن خوبست
چقدر سینمای فردین خوبست
و من چقدر از همه ی چیزهای خوب خوشم میآید
و من چقدر دلم میخواهد
که گیس دختر سید جواد را بکشم



چرا من اینهمه کوچک هستم
که در خیابانها گم میشوم
چرا پدر که اینهمه کوچک نیست
و در خیابانها گم نمیشود
کاری نمیکند که آنکسی که بخواب من آمده است ، روز
آمدنش را جلو بیندازد
و مردم محله کشتارگاه
که خاک باغچه هاشان هم خونیست
و آب حوضشان هم خونیست
و تخت کفشهاشان هم خونیست
چرا کاری نمیکنند
چرا کاری نمیکنند


چقدر آفتاب زمستان تنبل است


من پله های یشت بام را جارو کرده ام
و شیشه های پنجره را هم شستهام .
چرا پدر فقط باید
در خواب ، خواب ببیند


من پله های یشت بام را جارو کرده ام
و شیشه های پنجره را هم شسته ام .


کسی میآید
کسی میآید
کسی که در دلش با ماست ، در نفسش با ماست ، در
صدایش با ماست


کسی که آمدنش را
نمیشود گرفت
و دستبند زد و به زندان انداخت
کسی که زیر درختهای کهنه ی یحیی بچه کرده است
و روز به روز
بزرگ میشود، بزرگ میشود
کسی که از باران ، از صدای شرشر باران ، از میان پچ و پچ
گلهای اطلسی

کسی که از آسمان توپخانه در شب آتش بازی میآید
و سفره را میندازد
و نان را قسمت میکند
و پپسی را قسمت میکند
و باغ ملی را قسمت میکند
و شربت سیاه سرفه را قسمت میکند
و روز اسم نویسی را قسمت میکند
و نمره ی مریضخانه را قسمت میکند
و چکمه های لاستیکی را قسمت میکند
و سینمای فردین را قسمت میکند
درختهای دختر سید جواد را قسمت میکند
و هرچه را که باد کرده باشد قسمت میکند
و سهم ما را میدهد
من خواب ديده ام ...


 نوشته شده در ساعت 13:3  توسط سیاوش 

سه شنبه 10 اردیبهشت1387

گزارش فیلم :

بعد از مدتها ، دوباره رفتم سینما و چند ساعتی از همه چیز دور بودم ، از دود و دم خیابونها گرفته تا مشکلات همیشگی و ... . با اینکه عاشق سینما هستم اما به دلیل وجود فیلمهایی که تازگی ها به هزار دلیل ساخته می شوند و به اسم سینمای بدنه و تجاری به خورد مردم داده می شوند کمتر به این مکان مقدس میروم.

" دایره زنگی "  اولین فیلم بلند " پریسا بخت آور  " زمان برگزاری جشنواره سال قبل فقط یکبار نمایش داده شد و به دلیل لزوم اصلاحیه های مجدد ( امان از دست آقای صفارهرندی و دوستان ) به نمایش های بعدی نرسید .

با اینکه اصغر فرهادی ( نویسنده فیلم و همسر خانم بخت آور ) را کاملا می شناسم و جز کارگردان های مورد علاقه ام هست اما فکر نمی کردم " دایره زنگی " کار خوبی از آب در اومده باشه ، اما هفته پیش از یکی از دوستان شنیدم بر خلاف چیزی که فکر میکردیم فیلم خیلی خوبی شده و ارزش داره بری سینما ببینیش.

خلاصه دیشب به دیدن این فیلم رفتم و به نظر من هم ( به عنوان یه سینما دوست و کسی که یه ذره سینما بلده ) با اینکه اولین فیلم بلند خانم بخت آور بود، فیلم خوبی شده و میشه از 5 ستاره 2 ستاره بهش داد.

بازی های خیلی خوب مهران مدیری ، باران کوثری ، بهاره رهنما ، محمد رضا شریفی نیا ، امید روحانی و همینطور صابر ابر .. فیلمنامه خیلی خوب از اصغر فرهادی ( با اینکه به اندازه کارهای قبلیش به دل نمی نشست ) و البته کارگردانی خوب پریسا بخت آور ( هدایت کردن این همه بازیگر بزرگ در اولین کار یک کارگردان واقعا مشکل ست ) باعث به وجود آمدن فیلمی شده که میشه ازش راضی بود و توصیه می کنم در این کمبود فیلم خوب  این فیلم رو ببینید .

اواخر فیلم رو بیشتر دوست داشتم و بیشتر تونستم باهاش ارتباط برقرار کنم ( خیلی از منتقد ها بخش های پایانی فیلم رو به اصغر فرهادی نسبت میدهند ، شاید به خاطر تلخ و ترش بودنش ) و نکته دیگر در مورد این فیلم که به نظرم خوب نبود بعضی شوخی های فیلم هست که شاید به این دلیل بوده که فرهادی خیلی در این شوخی ها تخصص نداره و می تونست از واردتر ها ( مثلا ژوله و قاسمخانی ، نویسندگان مرد هزار چهره و یاران همیشگی مدیری ) کمک بگیره .

مثلا شوخی با شبکه های لس آنجلسی که خیلی تکراری و کلیشه ای شده و یا شوخی با مثلا روشنفکران با تیپ های عجیب و غریب که علاقه مندان سینمای کیارستمی و جارموش و امثال اینها هستند و حتی دست گذاشتن روی افراد پیری که هنوز به رژیم شاهنشاهی محمدرضا  وفادارند و هر اتفاقی که در مملکت میفته رو به مخالفت مردم با رژیم حاضر نسبت میدهند و ... .

در این فیلم باران کوثری در نقش شیرین با شخصیت های دیگر فیلم هماهنگ نیست و تلخی نقش شیرین ( نگاه های تلخ شیرین در اواخر فیلم و دیالوگ های گاهی تلخترش ) با بقیه نمی خونه و به همین دلیل هم هست که این تلخی های شیرین به هیچوجه اثر گذار نیست و حتی اخطار پلیس به اتوبوسی که شیرین هم سوار آن بود برای توقف در آخرین سکانس فیلم ، با وجود اینکه باید خیلی غمگین باشه اما اینطور نیست و کسی بعد از فیلم به بدبختی شیرین و شیرین ها فکر نمی کنه.

فکر میکنم حرف در مورد این فیلم زیاد باشه اما باشه برای فرصتی بهتر با حوصله ای بیشتر.

کلا فیلم خوبی بود و باید از بابت ساخت این فیلم از خانم بخت آور و همینطور اصغر فرهادی تشکر کرد که در این قحطی فیلم خوب ( مثل خیلی چیزهای دیگر ) اینطور فیلمی می سازند که به بالاتر رفتن سلیقه مردم ما کمک میکند و به بعضی ها میفهماند فقط وجود یک داستان آبکی و مثلا کمدی و چند بازیگر چشم رنگی و غیر رنگی به بهتر فروختن کمک نمی کند و چه خوب ست علاوه بر فکر کردن به گیشه به فکر بالاتر رفتن سلیقه فرهنگی ( خصوصا سینمایی ) مردم هم فکر کرد .

پا نوشت : در حال حاضر فیلم خوب دیگری هم در سینماها در حال اکران ست که موقع برگزاری جشنواره دیدم و به نوعی بهتر از دایره زنگی هم هست که واقعا حیفه نبینیدش ، فیلمی به عنوان " به همین سادگی " به کارگردانی رضا میر کریمی و نویسندگی شادمهر راستین و با بازی درخشان هنگامه قاضیانی .

....................................................................

راستی این روزها ، روز معلمان ست ..   روز فرزاد کمانگر ها ، یادش باشیم .

  


 نوشته شده در ساعت 20:16  توسط سیاوش  | 

سه شنبه 3 اردیبهشت1387

حرف ها زیادند ، اما کجاست حوصله ای برای گفتن و نوشتن از این همه حرف ؟

همچنان هر روز و هر روز خبر دستگیری دوستان و رفقایمان را می شنویم و همچنان هر روز و هر روز خبری از آزادیشان نمی آید ( البته جای خوشحالی ست که بعد از مدتها خبری از آزادی یکی از دوستان شنیدیم ، آزادی بهروز عزیز ) و هنوز هم مجبوریم مضخرفات( مزخرفات ) احمدی نژاد رو تحمل کنیم و خنده ای تلخ بر لبمان بیاید و     و   همچنان هوا سرد است و خورشیدی نمی بینیم.

نمی دانم از گرانی  بگویم که همیشه قبل از عید باید تحملش می کردیم اما تازگیها نوع بعد از عیدش هم به بازار آمده یا از گشت های ارشادی بگویم که دیگر مردم کوچکترین توجهی بهشان ندارند ، شاید هم بشود از سردارهایی گفت که همیشه در حال عبادتند ، چه هنگامی که خانه تشریف دارند و چه زمانی که در حال ماموریت هستند و حتی گاهی با 6 خانم دیگر به جماعت عبادت می کنند ، از حرفهای احمدی نژاد بگویم چطور ؟ از اینکه گفته : ما راه نورانیمون رو پیدا کردیم و بعد از اندکی رسیدن به حال و روز کشور به فکر هدایت دنیا و از همه مهمتر آمریکا و اسرائیل خواهیم بود .

می توانم از ماهنامه هایی هم بگویم که دوستشان داشتم و میدانم خیلی های دیگر هم مثل من عاشقانه منتظر روز آمدنشان در کیوسک های روزنامه فروشی بودند اما امروز دیگر نیستند و فقط امیدواریم به آزادیشان .

راستی میشود از حماسه حضور 6 اردیبهشت هم گفت که باز هم باید شعارهای مسخره ای بشنویم که حتی ارزش .. ندارند ،  همراه شو عزیز  ..  همراه شو   با چی ؟  با کی ؟

هر بار که این " همراه شو عزیز " به گوشم میرسد یاد محسن نامجو ی بیچاره می افتم که او را هم به وسیله ای تبدیل کردند برای تبلیغ خودشان .

راستی دیازپام کیلویی چند شده ؟

 

 

خلاصه حال و حوصله ای نیست برای نوشتن اما اتوبوس آبی را تنها نگذارید ، او هم دلش تنگ ست .

 

 

 

 

 


 نوشته شده در ساعت 21:2  توسط سیاوش  | 

سه شنبه 27 فروردین1387

باز هم به دعوت رفیق همیشه رفیقم  پریسای  عزیز دعوت شدم به یک بازی ، البته یک بازی تلخ. نوشتن از آرزوها . این چیزی ست که باید انجام دهم .( البته خیلی به انجام این کار علاقه ای نداشتم چون به اندازه کافی این آرزوها و یا به قول دیگر این محالات را مرور می کنیم در این روزها )

نمی دانم از کوچکترین شان شروع کنم یا بزرگترین ، مگر اصلا این آمال و آروزها بزرگ و کوچک دارند ، مگر غیر از این ست که هر کدامشان بخشی از پازل وجود ما هستند که تا کامل نشوند به آرامش نمی رسیم ؟

برایم سخت است از آروزهایم بنویسم ، آروزی من زندگی ست با تمام زیبایی هایش اما بلدش نیستم ، نه در مدرسه ، نه در دانشگاه و نه هیچ جای دیگر به من یادش ندادند .

به معلم دینی گفتم : چرا هیچ انسانی با دیگری برابر نیست ؟ چرا یکی زیباست و دیگری آروزی بخشی از زیبایی را دارد ؟ چرا یکی همیشه شانس دارد تا در موقعیت خوبی باشد، تا به موفقیت برسد اما دیگری همیشه دنبال شانس می دود ولی هیچگاه بهش نمی رسد ؟

گفت : خدا می داند ، و من با خود گفتم ای خدا چرا ؟ هنوز هم جوابش را نگفته به من.

عدالت را همان بچگی برای همیشه کنار گذاشتم ، چون فهمیدم هیچگاه در این دنیا خبری از رسیدنش نخواهم شنید.

به معلم جغرافی گفتم : چرا البرز همیشه اینجاست ؟ چرا حرکت نمی کند تا خود را آزاد کند ؟

گفت: البرز همیشه اینجا نیست ، با آنکه قدرت زمین خیلی زیاد ست اما البرز حرکت می کند هر چند اندک ، میخواهد رها شود از دست این زمین.

همان بچگی دریافتم آزادی را عاشقانه دوست دارم و اگر حتی مانند البرز به دست قدرتی مثل این زمین گرفتار باشم روزی آزاد می شوم ، آنقدر تلاش می کنم تا رها شوم .

 

بیشتر از این نوشتن از آرزوهایم خیلی سخت است خیلی ، چون مهمترین آروزی ما زندگی ست که هیچگاه نداشتیم و نمی دانم خواهیم داشت یا نه .

و شعری از شهریار قنبری :

من خواب دیده ام که ترانه های بیداری به میلادی دوباره می رسند

عشق در راه است

من خواب دیده ام

عشق در راه است و تو را ضیافت آواز چشم براه است

دیر نخواهد شد

می دانم ، میدانی

ضیافت آواز

میدانم که خواندن را بهتر از همیشه می دانی

می دانم

ترانه خوانه از عطر تو مست است

از اتفاق دوباره شنیدن تو سر از پا نمی شناسد

ترانه خوانه شنیدنت را ، دل دل می کند

من خواب دیده ام

من خواب دیده ام که ضیافت بیداری در راه است

من بیداری آواز را ، خواب دیده ام

...............................

پریسا جان ببخش ُبیشتر از این نمی توانم بنویسم از چیزی به نام آرزو .


 نوشته شده در ساعت 21:22  توسط سیاوش 

شنبه 24 فروردین1387

فیلم سنتوری و بلاهایی که به سرش آمد را احتمالا همگی میدانید ، فیلمی که به نظرم بهترین فیلم داریوش مهرجویی نبود اما فیلمی بود که به دل نشست و تقریبا تمامی اقشار مردم چه عامه ، چه تحصیلکرده و روشنفکر و ... از دیدنش لذت بردند ، لذتی که به نظر شخصی من بیشتر مربوط بود به مضمون فیلم و به اینکه بعد از مدتها فیلمی ساخته شد که حرفهای دل مردم را ( هر چند اندک ) زد و شاید دلیل اینکه این همه دیده شد ( علیرغم اکران عمومی ) قبل از هر چیزی مربوط بود به نام داریوش مهرجویی و بعد از آن بهرام رادان و محسن چاووشی . چه بسیار فیلمهایی ( از جمله " تنها دو بار زندگی می کنیم " کار اول بهنام بهزادی ) با وجود آنکه از سنتوری چه به لحاظ مضمون و چه فرم و قالب بهترند هیچوقت به این صورت دیده نشوند .

اما همین که کارگردان های بزرگی را داریم که همچنان به فکر مردم هستند و ار درد آنها خبر دارند نکته امیدوار کننده ای است و فکر می کنم آقای مهرجویی و باقی عوامل فیلم باید خوشحال باشند که فیلمشان با این همه استقبال روبرو شد .

اما این مقدمه ای بود برای گفتن از سخنان پر فیض وزیر ارشاد و( فرهنگ ) اسلامی آقای صفار هرندی .

هفته پیش جناب صفار هرندی ، ( می گویند بسیار جنایت ها کرده ، البته می گویند ) در اظهاراتی بسیار جالب از کارهای انجام شده در زمان وزارتشان سخن گفتند و همچنین گفتند کسانی که این همه کارهای ما را نادیده می گیرند حتما مشاعرشان کار نمی کند .

خبرنگاران از رد صلاحیت های انجام شده در جشنواره فیلم فجر سوال کردند و از اینکه به چه دلیل فیلم های بسیاری که می توانستند موفق باشند به این تنها جشنواره فیلم های داخلی راه داده نشدند که ایشان به قول معروف فقط به دادن جواب های سربالا اکتفا کردند.

ار تعطیل شدن 9 نشریه در روزهای آخر سال پرسیدند که باز هم جناب وزیر از جواب دادن طفره رفتند ( احتمالا منظورش این بوده که حقشون بوده تعطیل شدند).

همچنین از برخورد این وزیر جنایتکار ( باز هم تاکید می کنم : می گویند ) و وزارت فعالشان با فیلم " سنتوری " آخرین ساخته داریوش مهرجویی سوال کردند که ایشان پاسخ دادند :

ما در این فیلم هیچ نکته مثبتی ندیدیم که بگذاریم اکران شود ، این فیلم کشور و به خصوص تهران را شهری خشن و کثیف نشان داده و در آن توهین های بسیاری به مسئولان و به سنت ، فرهنگ و دینمان شده و باید جلوی اینگونه فیلم ها را از همان اول گرفت تا اصلا ساخته نشوند چه رسد به اینکه نمایش داده شوند.

چند پرده از فیلم سنتوری آخرین کار داریوش مهرجویی :

" بهرام رادان در نقش علی معروف به علی سنتوری از ایستگاه متروی میرداماد بیرون می آید : از ایستگاه مترو که بیرون اومدم آسمون مثل همیشه کثیف بود و تیره ...

گلشیفته فراهانی در نقش هانیه بعد از دعوایی که با شوهرش علی داشت همراه جاوید همکار و برادر دوستش در کنار جوی آب : خسته شدم از همه چی ، دیگه تحمل هیچ چیرو ندارم ، بدم میاد از همه ، از این شهر، از این مملکت خشن و دروغگو .. علی رو همه ، از اون خانی آباد گرفته تا این شمرون کوفتی دوست داشتن اما حالا چی .. به آلبوماش مجوز ندادند .. بیا علی سنتوری هه ...

باز هم بهرام رادان در نقش علی در موسسه توانبخشی : آقای دکتر تروخدا نذار منو ببرن ، من تازه جون گرفتم ، نذار دوباره به اون شهر برگردم ، من می تونم به کسایی که اینجا هستن ساز یاد بدم ، تروخدا نذار منو ببرن ... "

و حالا سخنی با آقای صفار هرندی :

 

آقای صفار با شما هستم ، آره با تو ، تویی که نمی دانم چه شد که تو و دوستانت شدید همه کاره این مملکت ، نمی دانم چه شد تویی که بویی از فرهنگ نبرده ای شدی وزیر فرهنگ این مملکت ، خوبه بدانی داریوش مهرجویی کمترین زشتی های این مملکت و این شهر را نشان داد و تنها صفتی که به مسئولان نسبت داد " دروغگو " بود ، صفتی که میدانی خیلی بیشتر از آن حقت و حقتان است ، خوبه بدانی روزی خواهد رسید که معنی فرهنگ را یاد می دهیم به تو و همراهانت، آن روز نزدیک است خیلی نزدیک.

 راستی امروز شنیدم دختری ۱۹ ساله به نام ساناز به خاطر موفق نشدن در کنکور آزمایشی خودکشی کرد .  ۱۹ ساله      کنکور    دانشگاه  . اینجا چه خبره ؟    خبر داری آقای صفار هرندی ؟

 

 


 نوشته شده در ساعت 22:10  توسط سیاوش  |