تبليغاتX
/ اتوبوس آبی /
چهارشنبه 31 مرداد1386
امروز می خوام یه داستان براتون بذارم که خودم از خوندنش لذت بردم و امیدوارم شما هم خوشتون بیاد.

نام داستان: چترنويسنده: ياسوناری کاواباتامترجم: دامون مقصودی


باران بهاری آن‌قدرها نبود که جايی را خيس کند. بيش‌تر به سبکی مه می‌مانست و اين‌قدری بود که پوست صورت را کمی مرطوب کند. دختر بيرون دويد و چتر را دست پسر ديد.«اوه، بارون می‌آد؟»پسرک همان‌طور که از جلوی فروشگاه می‌گذشت چترش را باز کرد؛ البته بيش‌تر برای پنهان کردن کم‌رويی‌اش تا در امان ماندن از باران.بااين‌همه بی‌صدا چتر را طرف دختر گرفت. دخترک فقط يک شانه‌اش را زير چتر نگه داشت. پسر داشت خيس می‌شد، اما نمی‌توانست خودش را بيش از اين به دختر نزديک کند و ازش بپرسد آيا با او زير چتر می‌آيد. دختر بااين‌که می‌خواست دستش را روی دست پسر بگذارد و دسته‌ی چتر را بگيرد جوری نشان می‌داد که انگار آماده‌ی فرار است.دو تايی به يک استوديوی عکاسی رفتند. پدر پسرک به خاطر شغلش در خدمات اجتماعی به‌زودی به جای ديگری منتقل می‌شد. اين می‌توانست عکس يادگاری‌شان باشد.عکاس به کاناپه اشاره کرد: «لطفا اون‌جا کنار هم بشينين.» ولی پسر نمی‌توانست کنار دختر بنشيند. او پشت دختر ايستاد و با همان دستی که پشت نيمکت گذاشته بود روپوش دخترک را لمس کرد تا بدن‌هایشان اين جوری با هم در تماس باشد. اولين باری بود که دستش به دختر می‌خورد. گرمايی که از بدن دختر در نوک انگشتانش حس می‌کرد مثل حرارتی بود که اگر دختر را برهنه در بغل می‌گرفت احساس می‌کرد. پسر بعدها، هروقت به اين عکس نگاه می‌کرد، می‌توانست ياد گرمای بدن دختر بيفتد.«دوس دارين يه عکس ديگه بندازم؟ بغل هم بشينين، يه عکس از نزديک‌تر بگيرم.»پسر سری تکان داد.در گوش دختر آهسته گفت: «موهات...؟»دختر به پسر نگاه کرد و سرخ شد. چشم‌هايش از خوشی برقی زد. تند به دست‌شويی دويد. چند دقيقه پيش، وقتی پسر را ديده بود که از جلوی فروشگاه می‌گذرد، سريع بيرون پريده بود و فرصتی نمانده بود تا موهايش را درست کند. حالا موهايش، انگار که تازه کلاه حمام از سرش برداشته باشد، آشفته بودند. دختر آن‌قدر خجالتی بود که حتا نتوانست جلوی مردها دستی به گيسوی پريشانش بکشد، اما پسر فکر کرد اگر يک‌بار ديگر ازش بخواهد موهايش را مرتب کند بيش‌تر خجالت خواهد کشيد. خوشحالی دختر وقتی به دستشويی می‌دويد دل پسر را هم گرم کرد.وقتی دخترک برگشت، روی نيمکت طوری کنار هم نشستند که انگار طبيعی‌ترين اتفاق دنياست. موقع رفتن از استوديو، پسر برای برداشتن چتر به دور و برش نگاه کرد. بعد فهميد دختر جلوتر از او چتر را برداشته و بيرون رفته. دختر وقتی ديد پسر دارد نگاهش می‌کند، ناگهان يادش آمد چترش را برداشته. تکانی خورد. آيا کار ناخودآگاهش نشان می‌داد حس می‌کند او هم، مثل چتر، مال پسر است؟پسر نمی‌خواست چتر را ازش بگيرد و دختر هم نمی‌توانست چتر را بهش بدهد. حالا ديگر، يک‌جورهايی، خيابان همانی نبود که آن‌ها را به عکاسی کشانده بود. دختر و پسر ناگهان بزرگ شده بودند. با اين تصادف ـ که از چتری شروع شد ـ آن‌ها، انگار که زوج متاهلی شده باشند، به خانه برگشتند.


 نوشته شده در ساعت 15:22  توسط سیاوش صمیمی  | 

سه شنبه 30 مرداد1386


 نوشته شده در ساعت 20:47  توسط سیاوش صمیمی  | 

سه شنبه 30 مرداد1386


 نوشته شده در ساعت 20:34  توسط سیاوش صمیمی  | 

دوشنبه 29 مرداد1386

نمی دونم ما باید تا کی این حکومت روتحمل کنیم ولی ایا واقعا ما که از وجود اینا اینقدر در عذابیم نمی تونیم خودمون دست به کار بشیم.

تا کی می خوایم این همه بدبختی رو ببینیم و ساکت باشیم  واقعا ما می خواستیم انقلاب کنیم تا شخصی مثله احمدی نژاد بیاد بشه بالاترین مقام اجرایی کشور ویا حداد عادل بشه رئیس مجلسمون یا سردار(؟) رادان بشه رئیس پلیس  شهرمون.

نمی خواستم تو وبلاگم صحبتی از این ادمای کثیف کنم یعنی می خواستم حدافل وبلاگم از شر اسمه این حیوونا پاک باشه ولی واقعا نتونستم تحمل کنم و هیچی ننویسم.

دیشب دوباره اومدن و دیشا رو جمع کردن  تا احتمالا ما چند وقتی برنامه های صدای امریکا رو نبینیم و از مهمتر چندوقتی صحبتای علیرضا نوری زاده رو نشنویم که خیلی از جنایتای این حکومت و فاش کرده.

نمی دونم دیگه چی بگم ولی شما ها رو به فکر کردن (حتی یه لحظه) در مورد زندگیمون  تو ایران دعوت می کنم و می خوام بدونم ماهایی که اینقدر در مقابل این حیوونا ساکتیم  ایا واقعا از زندگیمون راضی هستیم؟

ایا وقتی می بینیم این همه جنایت انجام می شه بازم از همه چی راضی هستیم؟

 روزای بعد بیشتر در این موارد صحبت خواهم کرد و خواهش می کنم با نظراتون منو کمک کنین.

خواستم عکس سنگ قبر اکبر محمدی(که زیر شکنجه های این حیوونا فوت کرد) رو بذارم ولی پشیمون شدم چون مطمئنا خود محمدی هم راضی نیست که حتی یه نفر با دیدن این عکس ناراحت بشه.  به جاش یه عکس از بچه هایی که چند وقته پیش توسط اینا دستگیر شدن وهنوزم تو اوین و مطمئنا تحت شکنجه هستن رو می ذارم امیدوارم به حرفام فکر کنید و کمکم کنید.


 نوشته شده در ساعت 18:7  توسط سیاوش صمیمی  | 

یکشنبه 28 مرداد1386

امروز ترجمه یکی از اهنگهای پینک فلوید رو براتون گذاشتم و امیدوارم خوشتون بیاد چون خودم هم از شعرش واقعا خوشم میاد. راستی نظر هم یادتون نره.

 

Beyond the horizon of the place we lived when we were young

In a world of magnets and miracles

Our thoughts strayed constantly and without boundary

The ringing of the division bell had begun

Along the Long Road and on down the causeway

Do they still meet there by the Cut

There was a ragged band that followed our footsteps

Running before time took our dreams away

Leaving the myriad small creatures trying to tie us to the ground

To a life consumed by slow decay

The grass was greener

The light was brighter

With friends surrounded

The nights of wonder

Looking beyond the embers of bridges glowing behind us

To a glimpse of how green it was on the other side

Steps taken forwards but sleepwalking back again

Dragged by the force of some inner tide

At a higher altitude with flag unfurled

We reached the dizzy heights of that dreamed of world

Encumbered forever by desire and ambition

There`s a hunger still unsatisfied

Our weary eyes still stray to the horizon

Though down this road we`ve been so many times

The grass was greener

The light was brighter

The taste was sweeter

The nights of wonder

With friends surrounded

The dawn mist glowing

The water flowing

The endless river

Forever and ever


فراتر از افقهای جایی که در آن زندگی میکردیم
وقتی که جوان بودیم
در دنیایی از مغناطیس و معجزه
افکار ما بطور نامحدود و بدون مرز منحرف شد
طنین زنگهای تفرقه آغاز شده بود
درطول جاده طولانی و پایینتر از گذرگاه
آیا  آنهاهنوزدر آنجا باگسیختگی ملاقات میکنند ؟
آنجا گروه ناهمگونی وجود داشت که قدمهای ما را تعقیب کردند
پیمودن قبل  از اینکه زمان آرزوهای ما را را به دور دستها ببرد
ترک کردن موجودات بیشمار کوچکی که سعی در بستن ما به زمین دارند
برای یک زندگی از پا در آمده با یک فساد تدریجی
چمن سبزتر بود
نور درخشانتر بود
احاطه شده توسط دوستان
شبهای شگفت انگیز
نگاه کردن به آنسوی شراره های افروزش پلهای پشت سرمان
برای یک نگاه سریع به سبز بودن طرف دیگر
قدمها به جلو برداشته میشد..ولی خوابگردی بازگشت
کشیده شده با نیرویی از یک جریان درونی
بر فراز ارتفاعی بلندتر با پرچمی افراشته
ما به  ارتفاعی گیج کننده رسیدیم
از آن خیالبافی های دنیا
بازداشته شده با آرزو و جاه طلبی
هنوز اشتیاقی اشباع نشده وجود داشت
چشمان خسته ما هنوز به سوی افق منحرف میشود
با وجود اینکه بارها به پایان این راه رسیدیم
چمن سبزتر بود
نور درخشانتر بود
طعم شیرین تر بود
شبهای شگفت انگیز
احاطه شده توسط دوستان
تابش طلوع مبهم و مه آلود
جریان آب
رودخانه بی پایان
برای همیشه و همیشهزندگی زیباست ولی نه اینجا

بیوگرافی کوتاه:این گروه در سال ۱۹۶۵ کارش را با خواندن آهنگ های آرنبی  R&B آغاز کرد و در همان سالها با پیوستن سید برت به گروه سبک آهنگ ها به راک تغییر یافت و تمام آهنگ های گروه را نیز سید مینوشت.در سال ۱۸۶۸ سید به علت بیماری از گروه جدا و با دیوید گیلمور جایگزین شد و دیوید باعث شد تا اندکی نیز سبک جاز به آهنگ های این گروه اضافه شود!گروه پنک فلوید در سال ۱۹۷۹ با آهنگ "دیوار" بسیار شهرت یافت.


 نوشته شده در ساعت 14:1  توسط سیاوش صمیمی  | 

پنجشنبه 25 مرداد1386
احتمالا چند وقت پیش شنیده بودید که اقای کیارستمی به باز نویسی حافظ پرداخته بود و چند وقتی  این موضوع همه جا داغ بود حالامن بعد از مدتی یه متنی براتون می ذارم از نوشته های داریوش اشوری و از وبلاگ جستار امیدوارم خوشتون بیاد والبته امیدوارم اقای اشوری ناراحت نشن.
 
حافظ «به روايتِ عباسِِ کيارستمی»

اين مقاله يک بار در سايتِ «راديو زمانه» منتشر شده  است. بازتابِ گسترده‌ای که پيدا کرد و کامنت‌هايِ فراوانی که رسيد و بحث‌هايِ پرشوری که ميانِ خوانندگان– و از جمله برخی صاحب‌نظران– برانگيخت، و نقدهايی که بر آن شد، نشان داد که اين بحثِ نقدگرانه ارزشِ آن را دارد که دقيق‌تر و گوياتر طرح شود. با اين خيال، آن را بازبيني کردم و با حذفِ برخی جمله‌هايِ آن، که خوشايندِ برخی از خوانندگان نبود، و افزودنِ دو پاراگراف بر آن برايِ روشن‌تر کردنِ ديدگاه‌ام، دوباره آن را  اين جا منتشر مي‌کنم.


داستانِ حافظ‌خواني و حافظ‌‌‌‌داني و حافظ‌پژوهي و حافظ‌بازي  و حافظ‌فروشيِ ما را گويي پايانی نيست. اين از بختِ بلندِ اين شاعر است که اين‌چنين در کانونِ يک زبان و فرهنگ قرار گرفته و عالمی را شيدايِ خود کرده است. هر کسی از ظّنِ خود حافظِ خود را دارد و چه‌بسا با غيرت هم از آن پاسداری مي‌کند. و امّا، در اين غوغایِ کوبيدن بر طبلِ مدرنيّت و شورــ‌وــ‌‌شيدايي برايِ آن، حافظ نيز نه تنها تفسيرهايِ مدرن و مدرن‌نمايِ خود را يافته که «روايت»هايِ مدرنِ خود را نيز. و اينک پس از «روايتِ» احمدِ شاملو «روايت»‌ای داريم از هنرمندی ديگر، که عباسِ کيارستمي باشد. (۱)

با اين تجربه‌ها واژه‌يِ «روايت» در موردِ ديوانِ حافظ رفته‌ــ‌رفته دارد معناهايِ تازه‌ای به خود مي‌گيرد. در موردِ شاملو داستانِ «روايت» اين است که او بي هيچ‌گونه دانش و تجربه‌ای در نسخه‌شناسي و متن‌شناسي، و تنها با تکيه بر ذوقِ خود، با پيشداوري‌هايِ ايدئولوژيکی که فهمِ شاملوــ‌پسندی از آن ديوانِ به او مي‌بخشيد، «حافظ»ای از آب درآورد که، به هر حال، «حافظِ شاملو» ست، دچارِ لغزش‌هايِ گزاف در فهمِ متن و ويرايشِ آن. بهاء‌الدينِ خرمشاهي در نقدِ سنجيده و مايه‌داری، سي سال پيش، بي‌اعتباريِ حافظ‌شناسيِ شاملو را نشان داد.

و امّا، حافظ «به روايتِ عباسِ کيارستمي» از سنخِ ديگری ست. کتابی ست هفتصد صفحه‌اي با قطعِ جيبي و جلدِ سخت، بسيار به شکل‌ــ‌وــ‌شمايلِ نشرهايِ قطعِ کوچکِ آن ديوان. نامِ حافظ با نقشِ درشتِ زرکوب بر رويِ جلد و بر عطفِ کتاب کوفته شده و آرايشِ صفحه‌ها هم به آرايشِ صفحه‌هايِ برخی از نشرهايِ تازه‌يِ ديوانِ حافظ همانند است. امّا، «به روايتِ عباسِ کيارستمي» بر رویِ جلد با حروفِ ريز (شايد شماره‌يِ ۱٢) با رنگِ قرمزِ تيره، در امتدادِ درازايِ پشتِ جلد، چاپ شده، که در نگاهِ نخست به چشم نمي‌آيد. از اين‌رو، کسی که کتاب را برايِ نخستين بار به دست مي‌گيرد، طبيعي ست که گمان کند با نشرِ تازه‌ای از ديوان رو به رو ست، امّا اين بار، با شگفتيِ بسيار، به ويراستاريِ يک هنرمندِ سينماگرِ نامدار. کتاب را که ورقی بزني، ۶٤٧ نيم‌بيت (مصرع) از حافظ در آن مي‌بينی، هر يک در يک صفحه. امّا هر نيم‌بيت را سه يا چهار بار شکسته و زيرِ هم چيده. پس، با ويرايشِ تازه‌ای از ديوان رو به رو نيستي، بلکه مي‌بيني که هنرمندی اهلِ هنرهايِ تصويري گويا خواسته است با ايده‌‌ای تازه‌ امکانِ برخوردِ تازه‌ای را با شعرِ حافظ نشان دهد.

اين امکانِ تازه چي‌ست؟ کيارستمی سرسخنی بر آن ننوشته است تا بدانيم که حکمتِ اين کار از ديدِ او چي‌ست و چرا هنرمندی سينماگر خطر کرده و به سراغِ ديوانی رفته که در فرهنگِ ايراني برايِ، دستِ کم، ده‌ها هزار نفر يک پَــَرستانه (fetish، اُبژه‌يِ پرستش) است، و ناگزير کنجکاويِ حافظ‌پرستان، يا دستِ کم کسانی را که دستی در حافظ‌پژوهي و حافظ‌پراني دارند، برمي‌انگيزد. نکته اين است که اگرچه ناموريِ جهانيِ عباس کيارستمي در مقامِ سينماگر (و تا حدودی هم عکّاس) بسياری را نسبت به اين کتاب کنجکاو مي‌کند، امّا نبودِ ناموريِ ادبي کار را پُرسشناک مي‌کند (يا به قولِ ديگر، «زيرِ سؤال مي‌برد»). امّا، کمبودِ ناموريِ ادبيِ را مُهر و امضايِ بهاء‌الدينِ خرمشاهي بنا ست جبران کند، که ديباچه‌يِ کتاب به قلمِ او ست. اين ديباچه يادداشتی ست خطاب به کيارستمي در يک ستونِ باريک، در يک صفحه به همان قطعِ کوچک. اين دوستِ نازنينِ عهدِ جوانيِ من، خرمشاهي، «زان جا که»– به گفته‌يِ حافظ– «لطفِ شامل و خُلقِ کريمِ» او ست، چنان ريخت‌ــ‌‌و‌ــ‌‌‌پاشی در تعريف و تعارف دارد که با سخاوت و مهمان‌نوازيِ حاتمِ طائي پهلو مي‌زند. در اين ديباچه هم، پس از اندکی ترديد در باره‌يِ اين کار در آغاز، سنگِ تمام گذاشته و «حاصلِ کارِ» کيارستمي را «يک تنوّعِ مهم [تأکيد از من است] در کار ‌و ‌بارِ شعر و حافظ‌پژوهي» دانسته است.


امّا آنچه مي‌تواند جهت‌نمايی برايِ فهمِ اين تجربه‌يِ تازه «در کارــ‌و‌ــ‌‌‌‌‌بارِ شعر و حافظ‌پژوهي» باشد، آن عبارتِ نامدار از آرتور رمبو، شاعرِ فرانسوي، ست که به فرانسه و فارسي در سرلوحه‌يِ کتاب آمده است: Il faut être absolument modern. : «بايد مطلقاً مدرن بود.» امّا، چه گونه مي‌توان در کارِ خوانشِ حافظ «مطلقاً مدرن» بود؟ با اين که شعر او را تکّه‌-‌تکّه از ديوان‌اش برداريم و از قالبِ آشنايِ سنّتي به‌درآوريم و به دلخواهِ خود، به صورتِ مکانيکي، بشکنيم و در سه‌ــ‌‌چهار پاره، به سبکِ شعرِ نو، زيرِ هم بنويسيم؟ چنين برمي‌آيد که کيارستمي «مطلقاً مدرن» بودن در چنين کاری را اين گونه مي‌فهمد. «مطلقاً مدرن» بودن، يعني دلخواهانه، با ديدی ناگفته و ناروشن، با يک متنِ کهن رفتار کردن و نظمِ ديرينه‌يِ آن را برهم زدن؟ به گمان‌ام اين جا يک بدفهميِ بزرگ در بابِ «مدرنيّت» در کار باشد. مدرنيّت، در کارِ خوانشِ متن‌هايِ کهن، يعني کشفِ معنا و منطقِ تازه، با معيارهايِ روشي و منطقيِ فهمِ مدرن. مدرنيّت، در عالمِ بازخوانيِ هنريِ يک متنِ کهن، يعني شکستنِ معيار‌هايِ سفت‌ــ‌وــ‌‌سختِ قالبيِ کهن و جدا کردنِ متن‌ها از زيرمتنِ ديرينه‌شان، برايِ جلوه‌گر کردنِ روابط، نظم، و ساختارِ زيباشناختيِ تازه و هرگزــ‌‌نديده در آن‌ها. آيا کيارستمي از پسِ چنين کاری برآمده است؟

کيارستمي حدودِ ششصد و پنجاه نيم‌بيت را از ديوان حافظ بيرون کشيده و با بخش‌بنديِ آن‌ها به هژده «فصل»، آن‌ها را، بيرون از متنِ غزل‌ها، به‌ظاهر در ارتباطِ معناييِ تازه‌ای قرار داده است. مي‌توان پرسيد که چرا کيارستمي حدودِ چهارهزار بيتِ حافظ را به هشت‌هزار نيم‌بيتِ شکسته تبديل نکرده و به همين بسنده کرده است؟ لابد به اين دليل که در آن صورت حافظ «به روايتِ عباسِ کيارستمي» مي‌بايست در سيزده جلد منتشر مي‌شد؟ «فصل»ها عنوان‌هايی از اين دست دارند: «عشق و شباب»، «در مدحتِ معشوق»، «تمنای وصال»...«هجران»، «دريغ». نخستين چيزی که به چشم مي‌آيد اين است که اين مصرع‌هايِ شکسته که هر يک در يک صفحه به‌ظاهر با نظم و رابطه‌ای کنارِ هم جاي گرفته اند، چندان ربطی با يکديگر و با عنوانِ «فصل»ها ندارند. «دور است سرِ آب، از اين باديه هشدار!» (۲)، «کاروان رفت و تو در خواب و بيابان در پيش»، «شبِ ظلمت و بيابان، به کجا توان رسيدن؟»، «خاطر به دستِ تفرقه دادن نه زيرکي ست» با عنوانِ فصلِ «غمِ عشق» چه ربطی دارند؟ حتّا «مشکلِ عشق نه در حوصله‌يِ دانشِ ما ست» هم با اين که واژه‌يِ «عشق» در آن هست، ربطی به عنوانِ «غمِ عشق» ندارد. کم‌ــ‌و‌ــ‌بيش سه‌ــ‌چهارم نيم‌بيت‌ها، در سراسرِ اين «روايت»، هيچ ربطی به يکديگر و با عنوانِ «فصل» ندارند. فصل‌بندي‌ها هم، بر اساسِ درون‌مايه‌هايِ اصليِ شعرِ حافظ، اگر چهارــ‌‌پنج تا مي‌بود به نظرــ‌ام درست‌تر بود و اين تجربه مي‌توانست جمع‌ــ‌وــ‌جورتر و سامان‌يافته‌تر باشد.

مي‌شود پرسيد که کيارستمي چرا نيم‌بيت را به عنوانِ واحدِ شعر گرفته است؟ به نظر مي‌رسد که اين گونه برخورد با ديوانِ حافظ ريشه در رهيافتِ کمينه‌گرا (minimalist)يِ او به هنرِ سينما دارد. کيارستمي در آن کار از خود هوشمنديِ ويژه‌ای نشان داده است. به اين معنا که، کمبودِ امکانات و مهارت‌ها و توانايي‌هايِ آفرينشِ سينمايي در سطحِ سينمايِ امريکا و اروپا (فيلم‌نامه، هنرپيشه، فيلم‌برداري، شگردهايِ کارگرداني و ساخت‌بخشي به فيلم و چيزهايِ ضروريِ ديگر، از جمله، کمبودِ امکان‌هايِ مالي) در ميانِ ما را به امکانِ هنرِ کمينه‌گرايِ خود بدل کرده است. وي با آفرينشِ آثارِ سينمايي با ساده‌ترين و کمترين سازمايه‌ها توانسته است پيشکسوتِ يک مکتبِ سينماييِ بومي به نامِ سينمايِ ايراني شود، که پذيرش و ستايشِ جهاني هم يافته است. به عبارتِ ديگر، هنرِ او اين است که نداري‌ها يا کم‌داشت‌هايِ ما را در اين ميدان به دارايي و سرمايه‌يِ هنري بدل کرده است. مي‌توانيم بگوييم، در کارِ خود به گنجِ «دولتِ فقر»، به زبانِ حافظ، راه يافته است. در برابرِ او مي‌توان به هنرمندانِ «بيشينه‌گرا»‌ (maximalist)مان اشاره کرد. شايد بهتر از همه به هنرمندِ بزرگی مانندِ بهرام بيضايي، که با نسنجيدنِ امکاناتِ واقعيِ خود و جهانِ «خاورــ‌‌ميانه»‌ايِ خود (به زبانِ خوارشمار و سرزنش‌بارِ احمدِ فرديد)، با همه کوشش‌هايِ پهلوانانه‌ای که کرد تا بال به بالِ اورسن ولز و کوراساوا بپرد، به چنين نام و اعتبارِ جهاني دست نيافت.

امّا آن اعتبار و نامی را که کيارستمي، به خاطرِ هنرِ کمينه‌گراي‌اش در سينما کسب کرده، آيا مي‌توان در جايی مانندِ شعرِ حافظ نيز خرج کرد و با چنين کمينه‌گرايي با آن رفتار کرد؟ به نظرِ من، اگر اين کار را هيچ جدّي نگيريم، به عنوانِ بازي و بازيگوشي، البتّه مي‌شود. امّا نامِ حاصلِ چنين کاری را نمي‌بايد حافظ گذاشت، يعني که «ديوانِ حافظ». در اين ميدان اگر کسی بخواهد کمينه‌گرايي کند، نخست بايد «بيشينه‌گرا» باشد. يعني، همه‌يِ اسبابِ کار را در بابِ فهمِ ادبيِ حافظ، اگرنه فهمِ نظري، فراهم داشته باشد. زيرا اين جا با يک ميراثِ کلانِ بسيار ريشه‌دارِ هزارساله‌يِ شعر و دانش‌هايِ سنّتي و مدرن پيرامونِ آن رو به رو هستيم، نه يک هنرِ ناــ‌بومي که در آن کم‌دانش و کم‌تجربه باشيم. اگر من بودم، نامِ اين کتاب را مي‌گذاشتم «حافظ‌بازي»، يا کمی معنادارتر، امّا همچنان بازيگوشانه و طنزآميز، «آلبومی از عکس‌هايِ حافظ»، يا «عکس‌هايِ حافظانه». زيرا هدفِ چنين کاری برايِ کيارستمي يا معنايِ آن برايِ او– اگرچه به روشني گفته نشده–  به نظر مي‌رسد که چنين چيزی باشد، يعني تصويرگري‌هايِ شاعرانه‌يِ حافظ را برجسته کرده باشد. از يادداشتِ خرمشاهي هم همين برمي‌آيد.

باري، کمينه‌گراييِ کيارستمي در پيِ آن است که نيم‌بيت‌هايِ حافظ را، بيرون از متن، برايِ ما قاب بگيرد و پيشِ چشم‌مان بگذارد تا آن‌ها را – که در سرِ جايِ اصلي‌شان در متن گم بوده اند و چندان به چشم نمي‌آمده اند– به صورتِ نقشی برجسته و به چشمی تازه ببينيم و در معناشان فرورويم و از پرداختِ شاعرانه‌شان ژرف‌تر لذّت بريم. آيا در اين کار به‌راستي کامياب بوده است؟ به گمانِ من، نه! يکم اين که، شمارِ اين نيم‌بيت‌ها بسيار زياد است و گزينشِ آن‌ها نيز سرسري ست و به هيچ سنجه‌يِ انديشيده‌ای تکيه ندارد. اگر اين مجموعه حدودِ پنجاه تا صد بيت از تصويري‌ترين شعرهايِ حافظ (به‌ويژه اروتيک‌ترينِ آن‌ها) را برمي‌گزيد و آن‌ها را با عکس‌هايِ زيبايِ مناسب همراه مي‌کرد، مي‌شد کاری چشم‌نواز که به چندبار ورق‌زدن و وَر رفتن مي‌ارزيد. دوّم اين که، اين نيم‌بيت‌ها، در اصل، در قالبِ عروضي ساختارِ وزن‌دارِ قالب‌بندي ‌شده‌ای دارند. اگر بنا ست آن‌ها را از قالبِ وزنِ عروضي آزاد کنيم و با شيوه و آهنگِ تازه‌ای بخوانيم، به گمانِ من، مي‌بايد با شکلِ نگارشي‌شان به آن‌ها لحنی آرام و سنگين بخشيد که به درنگِ بيشتری در لحن و معنا فرا‌خواند.

يکي از کم‌ــ‌و‌ــ‌کاستي‌هايِ زبانِ نوشتار نسبت به زبانِ گفتار غايب شدنِ لحن در زبانِ نوشتار است. لحن در گفتار در ساختار معنايي جايِ اساسي دارد. لحن‌هايِ گوناگون (پرسشي، خطابي، فرماني، جدّي، شوخي، بازيگوشانه، تمسخرآميز، توهين‌آميز، خشمناک، نفرت‌بار) مي‌توانند، بر حسبِ هر متنِ گفتاري، به يک جمله‌يِ معيّن، حتّا يک کلمه، معناهايِ گوناگون دهند. نگارشِ مدرن با افزودنِ نقطه‌گذاري (punctuation)، به‌ويژه برايِ متن‌هايِ ادبي، مي‌کوشد تا حدودی لحن را برساند. برايِ مثال، پُـرسانه («؟» يا همان «علامتِ سؤال») برايِ رساندنِ لحنِ پرسشي؛ خروشانه («!») برايِ خطاب، عتاب، تأکيد؛ سه نقطه (...) برايِ کشيدگي، درنگ، يا خطِ کشيده (––) به جايِ آن.

از اين نشانه‌ها در کارِ کيارستمي هيچ اثری نيست. و از اين بابت کارِ او با چاپ‌ها و ويرايش‌هايِ اديبانه‌يِ سنّتي از ديوانِ حافظ فرقی ندارد. زيرِــ‌هم‌ــ‌‌‌نويسيِ واژه‌ها به شيوه‌يِ شعرِ نو مي‌تواند با دادنِ کشش و مکثِ بيشتر به آن‌ها و به تماميِ مصرع بارِ معناييِ حسّاني‌تر و قوي‌تری به آن‌ها بدهد، اگر که اين کار به روشی درست انجام شود. کيارستمي نيم‌بيتِ زير را– مانندِ ديگرِ نيم‌بيت‌ها در سراسرِ کتاب– به اين صورت آورده است:
گداخت جان
که شود کارِ دل
تمام و نشد.
منطقِ اين گونه شکستنِ نيم‌بيت معلوم نيست. وي در سراسرِ اين «ديوان» تماميِ نيم‌بيت‌ها را يکنواخت سه يا چهار تکه کرده و زيرِ هم نوشته است. در حالی که، به گمانِ من، اگر همين نيم‌بيت را اين گونه مي‌نوشت که کششِ آواييِ بيشتری به واژه‌ها بدهد تا با درنگِ بيش‌تری خوانده شوند، مصرع پژواکِ معناييِ نيرومندتری پيدا مي‌کرد. ريزشِ آبشاروارِ واژه‌ها نيز با اين روش به آن حالتی ديگر مي‌بخشيد:
گداخت
  جان،
    که شود
کارِ دل
                 تمام و–
     نشد!
يا نيم‌بيتِ ديگري را با ياريِ ابزارهايِ «مدرنِ» نگارش مي‌توانست اين گونه بنويسد:
منِ گدا و–
  تمنايِ
            وصلِ
             او؟
–– هيهات!
يا مصرعی مانندِ اين تنها با نقطه‌گذاري ست که بارِ پرسشي و پاسخيِ معنايِ خود را با قدرت نشان مي‌دهد:
داني که،
چي‌ست
         دولت؟––
 ديدارِ
     يار
        ديدن!––


مي‌شد ميانِ نيم‌بيت‌ها در دو صفحه‌يِ رو به رويِ هم حالتِ ارتباط و بازيِ معنايي ايجاد کرد، مانندِ اين دو نيم‌بيت از دو غزلِ جداگانه:
 صبح است و–
         ژاله
                 مي‌چکد
از
       ابرِ
            بهمني!
و نيم‌بيتِ ديگر در صفحه‌يِ رو به رو:
 
 وز ژاله–
  باده
        در قدحِ
    لاله
    مي‌رود–
از اين گونه تناسب‌ها در دوــ‌سه مورد پيش آمده که به نظر مي‌رسد پيش‌انديشيده نيست، بلکه پيش‌آمده است، مانندِ واژه‌يِ «مست» در پايان و سرآغازِ دو نيم‌بيت در صص ۶٢ و ۶٣.

کيارستمي با واحد قرار دادنِ نيم‌بيت به صورتِ سراسري، نيم‌بيت‌هايِ زيبايی را که با نيم‌بيتِ پسين يا پيشين از نظرِ معنايي در ارتباط اند، ناديده گرفته است. در حالی که با آوردنِ آن‌ها به صورتِ بيت مي‌توانست برخی از تصويري‌ترين و «با حال»ترين بيت‌هايِ حافظ را بياورد، مانندِ اين:
 خون شد
  دل‌ام
            به يادِ تو،
 هرگه که
                  در چمن––
  بندِ
       قبايِ
  غنچه‌يِ گل
   مي‌گشود
    باد––
نيم‌بيت‌هايی در اين مجموعه هست که از نظرِ معنايي وابسته به نيم‌بيتِ پسين يا پيشين اند و، در نتيجه، استقلالِ تصويري و معنايي ندارند و اين جا پاــ‌درــ‌‌هوا هستند، مانندِ اين‌ها: «گفت، اي عاشقِ ديرينه‌يِ من خواب‌ات هست؟»، «نمازِ نيم‌شبي و دعايِ صبحدمي»، «رنجِ ما را که توان برد به يک گوشه‌يِ چشم»، «ميِ دو ساله و معشوقِ چارده ساله»، «از چنگِ من‌اش اخترِ بدمهر بدر برد». نيم‌بيت‌هايی هم هست که هيچ ارزشِ تصويري، حسّاني، و معنايي برايِ چنين مجموعه‌ای ندارند، مانندِ: «بويِ دلِ کبابِ من آفاق را گرف»، «ما زِ ياران چشمِ ياري داشتيم»، «آن شبِ قدری که گويند اهلِ خلوت امشب است». يکی‌ــ‌دو غلطِ نوشتاري و متني هم به چشم‌ام خورده است که گويا از چشمِ آقايِ خرمشاهي پنهان مانده است. ولي مهم نيست. بگذريم.

اين «حافظ، به روايتِ کيارستمي» که بنا ست «مطلقاٌ مدرن» باشد، کم‌ــ‌وــ‌بيش نمونه‌ای ست از فهمِ رايج در ميانِ ما از «مدرنيّت»، که هر بر هم زدنِ نظمی يا هر شلوغ‌کاري‌ای را کارِ نوآورانه‌ای و آفرينشِ هنرمندانه‌ای گمان مي‌کند. اين کار مرا به يادِ نمايشنامه‌هايی مي‌اندازد که به نامِ «تئاترِ پوچي» در اوايلِ دهه‌يِ پنجاه در ايران نوشته مي‌شد و به صحنه مي‌آمد. نويسندگانِ اين نمايشنامه‌ها، که به تقليد از بکت و يونسکو و نويسندگانِ ديگری در اين شيوه چيز مي‌نوشتند، گمان مي‌کردند که گفت‌ــ‌وــ‌گوها، و در کل، داستانِ نمايش، هرچه بي‌ربط‌تر و بي‌سرــ‌وــ‌ته‌تر باشد، مدرن‌تر و نوآورانه‌تر است. در حالی که، وقتی نمايشنامه‌هايِ بکت و يونسکو و دورنمات را مي‌خوانديم و برخی را هم در همان سال‌ها، به همتِ مترجمان و کارگردانانِ ايراني، بر صحنه مي‌ديديم، مي‌ديديم که چه منطق و ساختارِ استواری بر آن پريشانگويي‌هايِ ظاهري سوار است. آن برــ‌هم‌ــ‌‌زدنِ زبان و ساختارِ رواييِ کلاسيک و رئاليست، در واقع، در پيِ آفريدنِ زبان و ساختارِ رواييِ تازه‌ای ست درخورِ بينشِ (بدبينانه‌يِ) تازه‌ای نسبت به انسان و جهان. يا تقليدی که نقاشانِ ما از سبکِ آبستره‌کشيِ نقاشيِ مدرن مي‌کردند چيزی از همين مايه بود. هنگامی که کارهايِ براک و کاندينسکي و استادانِ ديگر از اين مشرب را مي‌ديدي، در پشتِ رنگ‌بازي‌ها و رنگ‌پاشي‌هاشان يک دستِ قويِ استادانه را مي‌توانستي ببيني که اگر بخواهد يک تابلو به سبکِ کلاسيک يا امپرسيونيست هم بکشد، از عهده برمي‌آيد، امّا در اين سبک با منطق يا فهمِ تازه‌يِ ديگری با هنرِ نقاشي رو به رو مي‌شود. در حالی که در کارِ بسياری از آبستره‌کش‌هايِ ما ناتوانيِ دست و چشم و تقليدگريِ محض و بي‌منطق را آشکارا مي‌ديدي.

در اين کار هم به نظرِ من ضعفِ اساسي در اين است که کيارستمي، چنان که گفتم، مدرن بودن، به‌ويژه از نوعِ «مطلقِ» آن، را تنها به معنايِ شکستنِ قالب‌بندي سنّتي مي‌بيند نه بخشيدنِ منطقِ زيباشناختيِ تازه‌ با نگاهِ تازه در فضايِ آزادي‌ای که هنرمند در جهانِ مدرن به خود و کارِ خود بخشيده است. اگر در کارِ نيما باريک بنگريم، به عنوانِ يک مثالِ بزرگ، اين آفرينشِ منطقِ زيباشناختيِ تازه در فضايِ آزاديِ هنرمندانه را در کارِ شعر مي‌توان ديد، يعني نظمِ تازه‌ای در آفرينشِ شاعرانه بر پايه‌يِ منطقِ تازه‌ای. هنرِ مدرن با شکستنِ قالب‌هايِ تکراريِ آفرينشِ سنّتي، در حقيقت، کار را بر هنرمند دشوارتر مي‌کند. زيرا از او چشم دارد که با آزاد کردنِ خود از قيدهايِ سنّت و تکرار،  منطق و نظمِ تازه‌ای در ساختارِ تازه‌ای به آفرينشِ هنريِ خود ببخشد. کوتاه سخن اين که،  هر گونه شلوغ‌کاری را نمي‌توان نامِ هنرِ مدرن داد. بلکه هر بر‌ــ‌هم‌‌ــ‌زدنی مي‌بايد منطق و زبانِ تازه‌ای با خود بياورد و از عهده‌يِ بازگوييِ آن برآيد. بنا بر اين، با يک ايده‌يِ ابتدايي و ناپرورده نمي‌بايد با شتاب به سراغِ کاری اين‌چنين رفت که چشم‌داشت‌هايِ بزرگ در پي دارد.



(۱)  حافظ، به روايتِ عباسِ کيارستمی، چاپِ يکم، نشر فرزان، تهران ۱٣٨۵.
(۲)  من اين مثال‌ها را مانندِ متنِ ديوان راسته می‌نويسم، نه شکسته به سبکِ اين کتاب، امّا با نقطه‌گذاریِ خود، هر جا که لازم ببينم.

نشرِ اين مقاله در مطبوعاتِ داخل و خارجِ کشور بی اجازه‌يِ نويسنده روا نيست.

(
متن کامل اين مقاله به صورت پی‌دی‌اف)


 نوشته شده در ساعت 16:11  توسط سیاوش صمیمی  | 

پنجشنبه 25 مرداد1386
  امروز مطلب خوبی نداشتم وفقط تونستم همین چند خط رو براتون بذارم امیدوارم بپسندید.

                                  اینجا هم همینطور!!! 

پیرمردی روی نیمکت نشسته بود وکلاهش را روی سرش کشیده بود و استراحت می کرد.سواری نزدیک شد و از او پرسید:

هی پیری مردم شهر تو چه جوریند؟

پیرمرد پرسید مردم شهر تو چه جوریند؟

گفت:مزخرف

پیرمرد گفت:اینجا هم همینطور

بعد از چند ساعت سواری دیگر نزدیک شد و همین سوال را پرسید

پیرمرد باز هم پرسید مردم شهر تو چه جوریند؟

او گفت:خب مهربونند

پیرمرد هم گفت اینجا هم همینطور!!!

 


 نوشته شده در ساعت 15:8  توسط سیاوش صمیمی  | 

چهارشنبه 24 مرداد1386
چند روزیه که بدجور بهم ریختم و نمی دونمم که چم شده بهرحال منو ببخشین از این که چند روزی هیچی ننوشتم قول می دم روزای اتی جبران کنم.

به امید بهتر شدن همه چی....  .


 نوشته شده در ساعت 14:29  توسط سیاوش صمیمی  | 

یکشنبه 21 مرداد1386

دیروز از مسافرت برگشتم .

مسافرت بدی نبود ولی خیلی عالی هم نبودالبته یکی نیست بگه مگه هم چیزه ماتو ایران  خوبه که مسافرتمون هم خوب باشه بهرحال برگشتم و دوباره از امروز هم چی روز از نو و روزی از نو.

من چهارشنبه رفته بودم مسافرت روز سه شنبه یعنی شب قبل از رفتن تو دانشگاه تو گوشی یکی از بچه ها یه فیلمی دیدم که هنوزم اعصابم داغونه.

من اصولا همه این کلیپ های موبایل رو می بینم ولی نمی دونم این یکی رو که خیلی جدید هم نبود رو چرا ندیده بودم و چرا دقیقا باید شب مسافرت رفتن ببینم.ولی این چرا ها خیلی مهم نیست چیزی که مهمه اتفاقاته این کلیپه.

امیدوارم ناراحتتون نکنم یعنی واقعا قصدم این نیست که کسی رو ناراحت کنم.

این فیلم در مورده یه دختر بچه(14 یا 15 ساله) بود که به جرم دوستی با یه پسر یا حرف زدن با یه پسر(دقیق نمی دونم به خاطر چی) کشته می شه.

داداش های خوش غیرت اون دختر یا پسر عمو های مهربونش دختره بیچاره رو بین یه سری جمعیت میندازن وسط و تا جا داره با مشت و لگد می زننش والبته اون دختر بعد از چند ضربه بیهوش می شه و بعد از اون بود که یکی از این پسرا ( داداش یا پسر عموها) یه بلوک بتونی رو بر می داره و می کوبونه تو سر این دختر و بعدش یکی دیگشون اون سنگ رو برمی داره و می کوبونه.

خون بود که از سر دختر بیرون میومد و دختر هم بعد از اون صد در صد تو بهشت بود.

نمی دونم دلیل این وحشی گری چیه ولی روزهای بعد بیشتر خواهم گفت.

یه نکته رو هم تا یادم نرفته در مورد این فیلم باید بگم اونم اینه که توی این فیلم نزدیک 6 7 تا موبایل داشتن از این صحنه ها فیلم می گرفتن که گوشی ها هم یکی از یکی جدیدتر بودن و جالبه توی عصری که این گوشی هاوجود دارن این وحشی گری ها انجام می شه.

خواهش می کنم نظرتون رو بگین.

 


 نوشته شده در ساعت 12:50  توسط سیاوش صمیمی  | 

سه شنبه 16 مرداد1386
چند روز پیش برلاتون بوف کور رو گذاشتم و امروز هم یه مطلب در باره اون می ذارم و بازم امیدوارم خوشتون بیاد راستی فردا دارم می رم مسافرت و چند روزی نیستم پس یشاپیش منو ببخشید.
 معمّایِ بوفِ کور

نوشته‌هایِ صادقِ هدایت، و بر فرازِ آن‌ها، بزرگ‌ترین اثرِ او، بوفِ کور- که به گواهیِ همگان بزرگ‌ترین اثر در ادبیّاتِ مدرنِ فارسی ست-  در این سال‌ها ییش از هر زمانِ دیگري ذهن‌ها را در فضایِ روشنفکرانه‌یِ ایرانی به خود مشغول داشته است. در این سال‌ها در باره‌ی او، به‌ویژه بوفِ کورِ او، بیش از هر نویسنده و اثرِ دیگرِ مدرن در فارسی کتاب و مقاله نوشته شده است. این رویکرد علّت‌هایی دارد که از زمینه‌ی تاریخیِ کنونی برمی‌آید. هدایت، به دلایلی که خواهم گفت، نه تنها نویسنده‌اي پیشگام که نویسنده‌اي بزرگ و ماندگار بود. در دو‌-‌سه نسلِ پس از او بسیاري کوشیده اند "رکوردِ" او را بشکنند و بر او پیشی بگیرند. در نوشتنِ داستانِ کوتاه بسیاري بر او پیشی گرفته اند و داستان‌هایِ خوش‌ساخت‌تر و پرورده‌تري نوشته اند. امّا هدایت دو قلّه‌ی دست‌نیافتنی دارد که او را با نیرویِ بسیار ماندگار می‌سازد. یکي بوفِ کورِ او ست در داستان‌نویسی، و دیگر تَسخَرنامه[i]هاي او. بوفِ کور و آن مجموعه‌یِ تسخَرنامه‌ها، اگر چه از دو ژانرِ ادبیِ گوناگون اند و به ظاهر ربطی به هم ندارند، امّا در بنیاد پاسخ‌هایی هستند از یک قلم به مسأله‌ی بنیادیِ نویسنده از دو راهِ مخالف. بوفِ کور بازنماییِ داستان‌گونه‌یِ فضایِ تنگ‌-‌و‌-‌تار و شومِ زندگانیِ یک راوی ست یا روایتِ یک کابوسِ هولناک. و تسخرنامه‌ها شوخی‌های گزنده و  پرخاش‌های بازیگوشا‌نه یا خشم‌آلودِ  او ست به فضایِ زندگانیِ اجتماعی و تاریخیِ خویش. امّا بوفِ کور، با بنیادِ تاریخیِ داستان‌اش، که اکنون با آخرین کاری که در تحلیلِ آن شده دیگر به‌روشنی می‌توانیم سخن بگوییم، و تسخرنامه‌ها، با همه ناهمگونگیِ فُرم‌شان، زهرخندی هستند بر جهانِ تاریخی‌‌ای که هدایت در آن چشم گشوده و زیسته است. نوشته‌هایِ او، به‌ویژه‌ این مجموعه، در حقیقت، رنج‌نامه‌هایِ او در بازگفتِ این زندگی و ادّعانامه‌هایِ هنرمندانه‌یِ او بر ضّدِ آن است.

هدایت، مانندِ هر انسانِ دیگری، در زندگانی در چنین جهانی با مردمانِ دیگری شریک بوده است. امّا آن مردمانِ دیگر، از جمله دوستان و نزدیکانِ او، از این زندگی و این جهان آنچنان رنجی نبرده اند که او برده، یا چه بسا از آن خشنود هم بوده اند. خشنودها همان‌هایی هستند که هدایت آن‌ها را "رجّاله" می‌نامد یا آدم‌های احمق و خنگ و گول. پس، از دیدگاهِ اینان، یعنی همان "رجّاله"‌ها و احمق‌های از-‌خود-‌راضیِ خوشبخت، می‌باید "اشکالی"، کمبودی، در وجودِ او بوده باشد که از او موجودی ناخرسند و سرکش، و کوتاه سخن، "نا‌به‌هنجار" ساخته است؛ نا‌به‌هنجاری‌اي که این گونه، به صورتِ اندوه‌نامه و تسخرنامه، از او سرریز کرده است. او این نا‌به‌هنجاری، یعنی مثلِ دیگران نبودن، را همچون سرنوشت خویش می‌پذیرد و می‌گذارد که در او به زبانِ هنر زبان باز کند. نابه‌هنجاری در وجودِ او این بخت را داشته است که با یک استعدادِ ادبیِ عالی همراه باشد و از راهِ آن به بیرون سرریز کند. این ساده‌ترین و سرراست‌ترین راهِ پاسخ‌گویی به "مسأله‌ی هدایت" است، چنان که تاکنون بسیاری از سخن‌سنجان و نقدگران رفته اند. روان‌شناسیِ مدرن با نیچه و فروید به ما فهمانده است که هر گفتاری را اگر با گوشِ هوش بشنویم و به پسِ پشتِ آن، یا به ژرفنایِ ناخود‌آگاه‌اش، چشم بدوزیم، افزون بر آنچه می‌گوید، با نشانه‌شناسیِ گفتار یا سبک و هنجارِ آن چیزی را از نهانِ روانِ گوینده پدیدار می‌کند. او با آنچه می‌گوید، هم‌هنگام، چیزهایی را ناگفته می‌گذارد یا می‌پوشاند یا به زبانِ رمز بازمی‌گوید. پس کشفِ نهفته‌ها و ناگفته‌هایِ او، که "رازِ نهانِ" روانِ او را در بر دارد، کاری‌ ست بر عهده‌یِ تفسیرِ روان‌شناسانه. 

رهیافتِ روان‌شناسانه به اثرِ ادبی به جایِ خود سزا و روا ست، زیرا اثرِ ادبی گفتاری ست از یک شخص در جایگاهِ آفریننده‌ی اثر. امّا رهیافتِ تحلیلِ روان‌شناختی یک وجهِ دیگرِ اثر را نادیده می‌گذارد. وجهِ دیگر این است که هر گفتاري در دلِ خود گفتماناي
دارد از آنِ یک زمانه، از آنِ یک محیطِ اجتماعی و تاریخی. به عبارتِ دیگر، بازتابی ست از آنچه در یک فضایِ جمعی و روانِ جمعی جریان دارد و آدم‌ها—دستِ کم آدم‌هایِ از یک سنخِ اجتماعی، مانندِ "روشنفکران"‌-- با مسأله‌هایِ آن درگیری‌هایِ جمعی دارند. به عبارتِ دیگر، بازتابی ست از "روحِ زمانه". با چشم‌ دوختن به وجهِ آفرینشِ جمعی اثر، از این دیدگاه، دیگر آن را نه یک گفتارِ برامده از یک فضایِ درونی، از درونِ یک "سوژه"ی سربسته و دربسته که با خود در حدیثِ نفس است، بلکه آن را بازتابی از یک فضایِ گفتمانی می‌یابیم که "سوژه"، یا ذهنیّتِ فردی، به رویِ آن گشوده است و آن را بازنمایی می‌کند. و سرانجام این که، معنای اثر-- و از جمله معنای اثر برایِ خودِ آفریننده‌ی آن-- از این دیدگاه، بازتابي ست از یک فضای همگانی، از "روحِ زمانه"، و با دگرگون شدنِ آن دگرگونی می‌پذیرد. با دنبال کردنِ سر این رشته که از هرمنوتیک فلسفی در آغازِ قرنِ بیستم آغاز می‌شود و دامنه‌ی آن به فلسفه‌هایِ پُست‌مدرن می‌کشد، اهلِ اندیشه در بابِ ادبیّات تا آن جا پیش رفته اند که "مرگِ نویسنده" را اعلام کرده اند. یعنی که اثر، پس از انتشار، معنایِ خود را در رویکردهایِ تازه‌ی فردی و جمعی به آن و چه‌گونگیِ"خوانش" آن می‌یابد، و بر حسبِ هر کس، یا هر فضا و زمانه‌اي، چه‌بسا معنایِ دیگر یا معنایِ تازه‌ای در آن بیابد.

در موردِ هدایت و بوفِ کورِ او هم داستان همین است. آن جست‌-‌و-‌جویی که در این اثر ویژگی‌هایِ شخصیّتی و روان‌شناختیِ نویسنده را از راهِ گفتارِ راوی پی‌جویی می‌کند، و تنها در این محدوده در آن به دنبالِ معنا می‌گردد، چه‌بسا به خطا می‌رود. راوی و نویسنده یکی نیستند، در عینِ آن که از هم یکسره جدا نیز نیستند. دردها و رنج‌هایِ راوی همان دردها و رنج‌هایی ست که نویسنده، به گواهیِ نامه‌ها و دیگر نوشته‌های‌اش، گرفتارِ آن‌هاست. امّا، معنایِ این دردها و رنج‌ها بسیار بیش از یک درد و رنجِ فردی ست. رنج‌نامه‌ی بوفِ کور
و تسخرنامه‌های‌ هدایت از سرچشمه‌ی یک رنج و تخلکامیِ جمعی نیز آب می‌خورند که هدایت با حسّاسیّتی بی‌نهایت و با شاخک‌هایی تیزتر از همه آن را حس کرده و در قالبِ ادبیّات ریخته است. به همین دلیل، نوشته‌هایِ او جایگاهِ ویژه و بی‌مانندی در ادبیّاتِ مدرنِ ما دارند که تنها برامده از تواناییِ آفرینندگیِ ادبیِ نویسنده نیست، بلکه از آن جهت نیز هست که هدایت در تاریخِ روشنفکریِ مدرنِ ما یک شاه‌چهره (icon
) است که تاریخِ دردناکِ پیدایشِ این "روشنفکری" و شکل‌گیریِ وجدانِ زخمناکِ آن را بهتر از هر کسی در قالبِ ادبیّات باز‌نمایانده است.

شرمگینی، حسّاسیّت، و آسیب‌پذیریِ بی‌اندازه‌ی هدایت، که خود را در پسِ زبانِ گزنده‌ی طنز و تسخر پنهان می‌کند، یا، به زبانِ روان‌شناسی، ناکامی‌های‌اش را با آن "جبران" می‌کند، در پرتوِ حسِ‌-و- هوشی بی‌اندازه تیزبین و سرسخت و آشتی‌ناپذیر و حمله‌ور، تا مرزِ خودویرانگری، و بویایی‌ای که، از بختِ بد، بویِ گند-‌و-‌گـُه را در فضا بهتر از هر بینیِ دیگری بازمی‌شناسد و از آن رنج می‌یرد، روایت‌هایی را بر جا گذاشته است که افزون بر وصف‌الحالِ او وصف‌الحالِ "ما" نیز هست، آن هم در طولِ چند نسل. به همین دلیل، هدایت زنده‌ترین و همزمان‌ترین نویسنده در میانِ تمامیِ نویسندگانِ مرده‌ی ما ست. و اگر چنین رویکردی را به آثار او و، بالاتر از همه، به این دسته از آثارِ او می‌بینیم، به این دلیل است که وجدانِ زخمناکِ روشنفکریِ "جهانِ سوّمیِ" ما، پس از دورانِ خوش‌بینی‌ها و امیدواری‌های ساده‌لوحانه به بودیافتِ (تحقّق) ایده‌ها و آرزوهای خود، با تجربه‌هایِ دو نسلِ اخیر، بیش از هر زمانِ دیگر به آن زخم‌ها خودآگاه است و از آن‌ها رنج می‌برد.

میانِ کند-‌و-‌کاوی که ذهنِیّتِ روشنفکرانه‌یِ ما در آثارِ هدایت، و به‌ویژه بوفِ کورِ او، می‌کند، و رویکردِ شگفت‌انگیز ما به دیوانِ حافظ، به گمانِ من،
رابطه‌ای هست. این دو، دو وجهِ ناهمسازِ روانِ جمعیِ روشنفکرانه‌ی ماست، یکی خودشیفتگیِ ما،  و دیگری از-‌خود-‌بیزاریِ ما. با رویکردِ به آن‌یک، یعنی حافظ، همچنان می خواهیم در جهانِ ویرانِ خود گوشه‌ی خیالیِ  امني در پناهِ عالمِ "رندیِ" او—با هر تفسیری که از آن داشته باشیم—بجوییم، و با همه آوارگی‌مان در جهانِ کنونی، از دور-‌و‌‌-‌برِ "خانه‌ی پدری"، و شکوهِ دیرینِ، امّا از دست رفته‌یِ آن، چندان دور نشویم، و با رویکردِ به این‌یک، یعنی هدایت، چه‌بسا تهوّعی را که از این جهانِ ویرانه بیخِ گلو‌مان را گرفته است، بیرون می‌ریزیم. هدایت خود همان "رندِ" حافظ است، با تمامیِ هوشمندی و ظرافت‌ها و شکنندگی‌های‌اش، در دگردیسی به روشنفکری مدرن. خودآگاهیِ او عرصه‌ی پرعذابِ این دگردیسی ست. به همین دلیل، وصف‌الحالِ او خود وصف‌الحالِ "ما" ست.

هدایت یکی از درخشان‌ترین پیشگامانِ روشنفکریِ مدرن در میانِ ماست. نوشته‌هایِ او گواهی ست بی‌چون‌-و-‌چرا از جایگاهِ او. امّا او در عینِ آن که از فضایِ زمانه‌ی خود تأثیر پذیرفته و آن را در نوشته‌هایِ خود بازمی‌تاباند، روشنفکری ست سخت تکرو با بی‌رحمانه‌ترین داوری‌ها در باره‌ی خود و روزگارِ خود. هدایت قلّه‌ی خودآگاهی در آن تجربه‌ی تاریخی ست که من با عنوانِ "از شرق به جهانِ سوم" برای خود فرمول‌بندی کرده ام و پیرامون آن هم نوشته ام. بوفِ کور و تسخرنامه‌های او از این جهت از یک بیخ‌-و‌-بن اند. آن بیخ‌-‌و-‌بن حساسیّتِ دردمندانه‌ی او به این دگردیسیِ تاریخی ست. امّا در یکی به زبانِ اندوه‌زدگی سخن می‌گوید و در دیگری به زبانِ خندستان، که آن اندوه‌زدگی همچنان در پسِ آن نشسته است. زبانِ خندستانِ او هرچه پیش‌تر می‌آید تلخ‌تر و گزنده‌تر و حتّا درّنده‌تر می‌شود. از وغ‌وغ ساهاب به  ولنگاری تا توپِ مرواری این سیرِ تلخ‌تر شدن و گزنده‌تر شدن را می‌بینیم که در این آخرین به تسخرِ پُرخشمي بدل می‌شود که با زهرخندِ خود می‌خواهد همه‌چیز را در پیرامونِ خود بترکاند. تهوّعِ ویرانگرِ هدایت را که در توپِ مرواری
بازتاب دارد، می‌توان به‌روشنیِ تمام در نامه‌هایِ او به دوست‌اش، شهید نورایی، دید که همزمان نوشته شده است.

هدایت و خودآگاهیِ تاریخی در میانِ "ما"

از ویژگی‌هایِ اساسیِ اندیشه در روشنفکریِ مدرن تاریخیّتِ آن است، یعنی همه‌چیز را در تاریخ دیدن و به تاریخ اندیشیدن. در این اندیشه تاریخ به عنوانِ کلیّتِ دارایِ منطقِ فرجام‌دار و نیرویِ خودزایِ جنباننده و جهت دهنده‌یِ زندگانیِ جماعت‌هایِ بشری، جانشینِ خدا و نقشِ او از این جهت می‌شود. اوج این اندیشه را در فرجام‌شناسیِ تاریخی در فلسفه‌ی هگل، و از راهِ آن در فلسفه‌یِ تاریخ (یا "علمِ" تاریخِ) مارکسیست‌-‌لنینیستی ‌می بینیم که در قرنِ بیستم در فضایِ جهان و در تعیینِ "سرنوشتِ" بخشِ عمده‌ای از بشریت تأثیرِ عظیم و شومي گذاشت. چسبیدن به تاریخ و کوشیدن در راهِ فرجامِ آرمان‌شهریِ آن از راهِ ایدئولوژی‌هایِ مدرن (ناسیونالیسم، لیبرالیسم، سوسیالیسم، کمونیسم، فاشیسم)، از راهِ کولونیالیسمِ اروپایی به جهان‌هایِ "شرقی" راه گشود و عالم‌هایِ فروبسته‌ی آن‌ها را، که بیرون از تاریخِ مدرن در زمانِ ماوراءِ تاریخیِ اسطوره‌ای سیر می‌کرد، از درون ترکاند. عالم‌هایِ "شرقی" در یک دگردیسیِ (متامورفوزِ) هولناک به "جهانِ سوّم" بدل شدند.

امّا، اگر روشنفکریِ مدرنِ اروپایی با دیدِ اروپامدارانه‌ی خود و با انقلابِ صنعتی و رشدِ انفجاریِ ایده‌ها و علمِ مدرن خود را بر چکادِ پیشرفتِ
تاریخ به سویِ آرمان‌شهرِ دادگری و فراوانی و آسایش و خردورزی رهسپار می‌دید، روشنفکریِ برامده از دگردیسیِ رندِ فرزانه‌ی شرقی به انسانِ نکبت‌زده و خواری‌کشیده‌ی جهانِ سومی، با این هشیاری تاریخی-- که جایِ "خوابِ قرونِ وسطایی" را گرفت-- ناگزیر می‌بایست به دنبالِ دلایلِ بیچارگی و درماندگیِ خود در عالمِ تاریخی و فرهنگیِ بومیِ خود بگردد.[ii] بنا بر این، زیر-‌رو-‌کردنِ تاریخ و به دنبالِ یک "خودِ" اصلی گشتن، که با سنجه‌های شأن و شرفِ انسانیّت مدرن، شأن و شرفِ انسانِ اروپایی، بتواند "هویّتِ اصیلِ"خود را از ورای تمامیِ نکبت و درماندگیِ کنونی بازشناسد و بشناساند، کارکردِ پُروسواسِ روشنفکرانِ پیشاهنگ (یا به زبانِ روزگارشان، "منوّرالفکران") شد و تا امروز همچنان ادامه دارد.

کند-‌و-‌کاو در تاریخ در پی یافتنِ "هویّتِ اصیلِ" خود و از آن راه دریافتنِ علّت‌العللِ نکبت‌زدگی و ناکامیِ کنونیِ خود کاری ست که نویسندگانِ صدرِ مشروطه، یا همان پیشاهنگانِ روشنفکریِ مدرنِ ما، مانندِ آخوندزاده و میرزا آقا خان، در پیش گرفتند و برخی از نویسندگانِ کنونی همچنان دنبال می‌کنند. هدایت نیز در این میانه جایگاهِ ویژه‌یِ خود را دارد. او نیز سخت درگیرِ پرسش از تاریخ و جست‌-و‌-‌جویِ علت‌العللِ بدبختیِ تاریخیِ "ما" ست. امّا اگر آن دیگران با این کند‌-و‌-‌کاو در تاریخ در پیِ کشفِ علّت‌العللِ نکبت‌زدگیِ ما برای گشودنِ راهی به بیرون از آن می‌کوشیدند و همچنان می‌کوشند، هدایت خود را در یک بن‌بستِ هولناکِ تاریخی می‌بیند که راهِ برون‌رفتی از آن نمی‌شناسد. بوفِ کور و توپِ مرواری بیش از هر اثرِ دیگرِ او بازتابِ تهوّعِ دردناکِ او از اسارت در بن‌بستِ تاریخِ این دگردیسی ست. 

روشنفکری دورانِ هدایت و چندی پیش از آن سخت درگیرِ تاریخِ ایرانیّت
و چند-‌و-‌چونِ زیر و بالاهای آن بود. این تاریخ در زیرسلطه‌ی مفهوم‌هایی که "منوّرالفکران" از تاریخ‌پردازیِ ناسیونالِ اروپایی آموخته بودند، شکل می‌گرفت و نوشته می‌شد. در این فهم از تاریخ و نگارشِ آن، زیرِ نفوذِ فضایِ فکریِ اروپایی در قرنِ نوزدهم تا نیمه‌های قرنِ بیستم، نژادباوری هم جایی اساسی داشت. بنیادی‌ترین سازمایه‌ی فکریِ آن آگاهی به یک تاریخِ پیش از اسلام و یک تاریخِ پس از اسلام بود. تاریخِ پیش از اسلام، در نظرِ ایشان، به صورتِ تاریخِ ایرانیّتِ ناب، ایرانیّتِ "آریایی"، سراسر آکنده از فضیلت‌هایِ اندیشه‌ی پاک و فرهنگِ شکوهمند بود. به همین دلیل، چیرگیِ عربیّتِ سامی، و در پیِ آن ترک و مغول، همچون دشمن و آلاینده‌ی نابی و پاکیِ آن آریاییّت، مسؤولِ همه‌ی درماندگی و ذلتِ کنونی شناخته شد. هدایت سخت زیرِ نفوذِ این برداشت از تاریخِ ایرانیّت  بود و در بخشِ بزرگی از نوشته‌هایِ خود با وسواسي شگفت به آن ‌پرداخته است.

نشانه‌‌گذاری‌هایِ فراوانِ تاریخی در بوفِ کور
، از جمله اصلِ هند-‌و-‌ایرانیِ راوی، و نشانه‌هایی که راوی از شهرِ زیستگاهِ خود، شهرِ ری و از دو زمانِ تاریخیِ زندگانیِ خود در روایتِ یکم و دوّمِ به دست می‌دهد، زیرمتنِ تاریخیِ اثر را به زبانِ نمادین نشان می‌دهد. از جمله‌ی این نشانه‌ها و یکی از گویاترین‌شان پولی ست که راوی در دو بخشِ روایت به کالسکه‌چی می‌دهد. در روایتِ یکم پولِ اواخرِ دورانِ قاجار است و در روایتِ دوّم پولِ دورانِ‌های نخستینِ تاریخِ اسلامی.[iii] نویسندگانِ گوناگون به این زمینه اشاره کرده اند، از جمله نادر نادرپور به معنایِ رمزیِ این سو و آن سویِ"نهرِ سورن"، در نزدیکی شهر ری، به عنوانِ رمزِ دو پاره‌ی تاریخِ ایران، یکی پیش از اسلام و دیگری پس از اسلام.

معنایِ نمادینِ "بوف" در این روایت هم در رابطه با این زیرمتنِ تاریخی گویا ست. بوف یا جُغد، به روایتِ نمادینِ در افسانه‌هایِ ایرانی، پرنده‌‌ایِ ست که در ویرانه‌ها خانه دارد و آوایِ شوم‌اش نوحه‌سرا ست. داستانِ بوفِ کور، با چنین بن‌مایه‌اي، اگرچه در فضایي خوابناک با روایتِ سوررئالیستی می‌گذرد، امّا ساختمانِ آن و سازمایه‌هایِ رمزی‌اش بسیار درچیده و سنجیده و اندیشیده در کنارِ یکدیگر قرار گرفته اند. محمدِ صنعتی در پژوهشِ تحلیلیِ پِرمایه‌یِ خود، با نگاهِ روانکاوانه، این نکته را به‌خوبی نشان داده است.[iv] 

آخرین کتاب در باره‌یِ بوف کور

و اینک کتابِ ماشاء‌الله آجودانی را داریم