این روزای اخر تابستون واقعا داشتم خفه می شدم از همه چی ولی حالا دیگه بی خیال چون داره تموم می شه راستش این تابستون که داره کم کم تموم می شه خیلی هم بد نبود چون تونستم بنویسم و از اون مهمتر اینکه این نوشتن رو ادامه بدم و امیدوارم همچنان بتونم ادامش بدم و البته با ادمایی اشنا شدم که نسبت به خیلی از ادمای این روزگار خیلی بهترند و این ادمایی که حتی اگه روزی ننویسم و حرفاشون رو نشنوم باز هم توی ذهنم خواهند موند.
با گذشت این روزها ماه ها تغییر می کنند و به دنبال اون فصل ها هم عوض می شند و ما ادما هم تغییر می کنیم موهامون سفید و دندونامون سیاه می شه صورتمون دیگه صاف نیست پاهامون درد می کنه و هزار تا درد و مرض دیگه که به مرور زمان میاد سراغمون اما اینا مهم نیستند چون همشون می تونن درست بشن امان از اون درد و رنج هایی که هیچوقت درست نمی شن و ما تا همیشه باید اونا رو یدک بکشیم و فقط هر چند وقت یک بار به خودمون امید بدیم که درست می شن اما افسوس... .
دیروز سالگرد جنایت برلین بود روزی که ۴ نفر از رهبران حزب دموکرات کردستان کشته شدند اونم به دست کسایی که هممون می شناسیمشون و همچنان می کشند و می کشند و می کشند.
راستش این روزا حال وحوصله ی هیچ کاری نیست و فقط منتظرم با اومدن پاییز یه ذره هم که شده اروم بشم و برگردم به زندگی به این زندگی بیخود.
وقتی داشتم این چیزا رو می نوشتم نمی دونم چرا یاد "باد ما را باخود خواهد برد" کیارستمی افتادم و به سرم زد اخر مطلبم رو با شعر "باد ما را با خود خواهد برد" فروغ تموم کنم امیدوارم خوشتون بیاد.
در شب کوچک من افسوس
باد با برگ درختان میعادی دارد
در شب کوچک من دلهره ی ویرانیست
گوش کن
وزش ظلمت را می شنوی؟
من غریبانه به این خوشبختی می نگرم
من به این نومیدی معتادم
گوش کن
وزش ظلمت را می شنوی؟
در شب اکنون چیزی می گذرد
ماه سرخست و مشوش
و بر این بام که هر لحظه در او بیم فروریختن است
ابرها همچون انبوه عزادارن
لحظه ی باریدن را گویی منتظرند
لحظه ای
و پس از ان هیچ
پشت این پنجره شب دارد میلرزد
و زمین دارد
باز میماند از چرخش
پشت این پنجره یک نامعلوم
نگران من وتست
ای سراپایت سبز
دستهایت را چون خاطره ای سوزان در دستان عاشق من بگذار
و لبانت را چون حسی گرم از هستی
به نوازش هی لبهای عاشق من بسپار
باد ما را باخود خواهد برد
باد ما را باخود خواهد برد*
پس تا زرد شدن برگها خداحافظ.
شاد باشید.







