تبليغاتX
/ اتوبوس آبی /
سه شنبه 27 شهریور1386
این اخرین مطلبم توی تابستونه و مطلب بعدی رو موقعی می نویسم که برگ درختا زرد قرمز و شاید هم نارنجی شده باشه و شاید هم بارونی بباره .مطلب بعدی رو توی فصلی می نویسم که اسمش پاییزه و توی ماهی که مهر نام داره.

این روزای اخر تابستون واقعا داشتم خفه می شدم از همه چی ولی حالا دیگه بی خیال چون داره تموم می شه راستش این تابستون که داره کم کم تموم می شه خیلی هم بد نبود چون تونستم بنویسم و از اون مهمتر اینکه این نوشتن رو ادامه بدم و امیدوارم همچنان بتونم ادامش بدم و البته با ادمایی اشنا شدم که نسبت به خیلی از ادمای این روزگار خیلی بهترند و این ادمایی که حتی اگه روزی ننویسم و حرفاشون رو نشنوم باز هم توی ذهنم خواهند موند.

با گذشت این روزها ماه ها تغییر می کنند و به دنبال اون فصل ها هم عوض می شند و ما ادما هم تغییر می کنیم موهامون سفید و دندونامون سیاه می شه صورتمون دیگه صاف نیست پاهامون درد می کنه و هزار تا درد و مرض دیگه که به مرور زمان میاد سراغمون اما اینا مهم نیستند چون همشون می تونن درست بشن امان از اون درد و رنج هایی که هیچوقت درست نمی شن و ما تا همیشه باید اونا رو یدک بکشیم و فقط هر چند وقت یک بار به خودمون امید بدیم که درست می شن اما افسوس... . 

دیروز سالگرد جنایت برلین بود روزی که ۴ نفر از رهبران حزب دموکرات کردستان کشته شدند اونم به دست کسایی که هممون می شناسیمشون و همچنان می کشند و می کشند و می کشند.

راستش این روزا حال وحوصله ی هیچ کاری نیست و فقط منتظرم با اومدن پاییز یه ذره هم که شده اروم بشم و برگردم به زندگی به این زندگی بیخود.

وقتی داشتم این چیزا رو می نوشتم نمی دونم چرا یاد "باد ما را باخود خواهد برد" کیارستمی افتادم و به سرم زد اخر مطلبم رو با شعر "باد ما را با خود خواهد برد" فروغ تموم کنم امیدوارم خوشتون بیاد.

در شب کوچک من افسوس

باد با برگ درختان میعادی دارد

در شب کوچک من دلهره ی ویرانیست

گوش کن

وزش ظلمت را می شنوی؟

من غریبانه به این خوشبختی می نگرم

من به این نومیدی معتادم

گوش کن

وزش ظلمت را می شنوی؟

در شب اکنون چیزی می گذرد

ماه سرخست و مشوش

و بر این بام که هر لحظه در او بیم فروریختن است

ابرها همچون انبوه عزادارن

لحظه ی باریدن را گویی منتظرند

لحظه ای

و پس از ان هیچ

پشت این پنجره شب دارد میلرزد

و زمین دارد

باز میماند از چرخش

پشت این پنجره یک نامعلوم

نگران من وتست

ای سراپایت سبز

دستهایت را چون خاطره ای سوزان در دستان عاشق من بگذار

و لبانت را چون حسی گرم از هستی

به نوازش هی لبهای عاشق من بسپار

باد ما را باخود خواهد برد

باد ما را باخود خواهد برد*

پس تا زرد شدن برگها  خداحافظ.

شاد باشید.

 

 


 نوشته شده در ساعت 16:44  توسط سیاوش صمیمی  | 

شنبه 24 شهریور1386
امروز که اومدم یه سری به اتوبوسم بزنم دیدم پریسا خانوم(سیمرغ) منو به بازی انتخاب بهترین نوشته دعوت کرده از این مهمتر اینکه این دعوت به خاطر صداقتم بوده.واقعا خوشحال شدم و به همین دلیل از پریسا خانوم خیلی خیلی تشکر میکنم.

حالا من هم به رسم این بازی از میرا به خاطر اینکه مهربونه از شایا چون نوشته هاش همیشه قشنگ بودند والبته به خاطر واقع گراییش از کوهیار به خاطر اینکه با نوشته هاش شادم می کنه ازسمیه میناخانی به خاطر اینکه می خواد اثبات کنه دستهاش یخ نزده والبته من مطمئنم که یخ نزده و از ماندا به خاطر اینکه همیشه از دلش می نویسه وبه همین خاطر هم به دل می نشینه.

در اخر هم از همه عزیزایی که اسمی ازشون نبردم عذر می خوام ولی بدونن که همیشه توی قلب من هستن.


 نوشته شده در ساعت 9:33  توسط سیاوش صمیمی  | 

چهارشنبه 21 شهریور1386
دیروز سه شنبه بود ۲۰ شهریور و ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۷.روزی که اون اتفاق برای امریکایی ها و برای شهر نیویورک و برای برج های دوقلوی تجارت جهانی افتاد.درست ۶ سال از اون حادثه می گذره و این چند روز اخیر مثل سالهای قبل همه جا صحبت از این حادثه بود.

راستش نمی خواستم در مورد ۱۱ سپتامبر و حوادثش حرف بزنم ولی این چند روزه اینقدر تصویر و مطلب در این رابطه دیدیم که منم هوایی شدم یه چیزایی بنویسم.

روزی که مردم تمام دنیا دچار شوک شدند که چه جوری می شه یکی از امن ترین شهرای دنیا هم دیگه امن نباشه.

دیشب از شبکه های مختلف خارجی و البته از همین صدا وسیمای جمهوری اسلامی فیلمای مختلفی در رابطه با این اتفاق پخش شد که البته بین فیلمای پخش شده از شبکه های خارجی و فیلمی که دیشب از شبکه اول پخش شد فرقی  وجود داشت.

تمام شبکه های خارجی فیلمایی پخش کردند که یه جورایی همدردی بود با کسایی که عزیزی رو توی این حادثه از دست دادند اما فیلم پخش شده از شبکه یک فقط برای اثبات این قضیه بود که این حادثه کار خود دولت امریکا و یه کار از قبل برنامه ریزی شده بوده. البته من کل فیلم رو ندیدم و فقط تبلیغشو دیدم ولی از همون تبلیغش هم معلوم بود خود فیلم چی می خواد بگه.خیلی دوست داشتم این سوال رو یکی از مسئولان حکومت جواب می دادند که به فرض که این اتفاق کار خود امرکایی ها بوده(البته من کاملا مخالفم) به شما ها چه ربطی داره؟ مگه اون روزایی که شما تقریبا همین تعداد ادم بی گناه رو کشتید کسی تونست از شما بپرسه به چه گناهی اونا رو کشتید که حالا برای مردم امریکا دایه مهربونتر از مادر شدید.

شما ها درست ۱۹ سال پیش تو سال ۶۷  تقریبا همین تعداد ادم رو به جرم نمی دونم چی کشتید و با افتخار هم خودتون گفتید که کار شما بوده و  تا چند سال بعد از اون حتی نگذاشتید خانواده های اون عزیزا با ارامش بیان (سر گودالی که عزیزاشونو رو توی اون ریخته بودید) و به یادشون شمعی روشن کنند و اونارو دستگیر کردید و البته هنوز هم بازداشت ها ادامه داره.

اینطور موقع هایی میمونم چی بگم واقعا چطور می شه بعضی ادما اینقدر حیوون صفت وپست می شن.

دیشب یه فیلم شبکه"ار تی ال" المان نشون می داد که در رابطه با همون روز ۱۱ سپتامبر بود و چیزایی نشون می داد که من با دیدن اون تصاویر فقط وفقط این میومد تو ذهنم که ما چمون شده که اینقدر سنگدل شدیم هروز و هروز دارن دوستمون برادرمون خواهرمون و همسایمون رو می گیرند می زنن می کشند شکنجه می کنند و بعضی از ما نه تنها کاری نمی کنیم بلکه به روی مبارک خودمون هم نمی یاریم.

توی اون تصاویری که توی اون فیلم نشون می داد مردمی که دور و بر برج ها بودن اینقدر به فکر هم بودند که براشون مهم نبود کی مسلمونه کی مسیحیه کی یهودیه کی سیاه وکی سفیده فقط به فکر کمک به هم بودن همدیگر رو دلداری می دادن همدیگر رو بغل می کردند وگریه می کردن.

بله این حکومت با ما کاری کرده دیگه الان کسی حتی به فکر نزدیکترین  کساش هم نیست و فقط ... .

ما هممون ایرانییم مسلمونیم  وهممون مثل هم هستیم ولی... .

امیدوارم روزی برسه که ما بشیم همون ادمای سابق همون ادمای مهربون همون کسایی که می گفتند:

چو عضوی را به درد اورد روزگار........................ دگر عضو ها را نماند قرار

توضیح:ببخشید که متنم خیلی قشنگ نبود راستش اول یه چیزی نوشتم ولی به دلیل مشکلی که برای سیستمم پیش اومد پاک شد وچون می خواستم این مطلب رو بذارم دوباره نوشتم و یکمی هول هولکی شد بازم ببخشید.


 نوشته شده در ساعت 18:24  توسط سیاوش صمیمی  | 

شنبه 17 شهریور1386
امروز شنبه ست و اول هفته و تقریبا یک هفته ست که هیچی برای نوشتن نداشتم یعنی داشتم ولی شاید اینقدر زیاد بودن که نمی دونم کدومو بنویسم هر روز یه چیز میاد تو ذهنم ولی تا میام بنویسم دستم می لرزه و به خودم می گم اشکال نداره بعدا می نویسم وبعدا هم که... .

الانم باز همین حالت رو داشتم ولی دلمو زدم به دریا و گفتم باید بنویسم حتی اگه دستم بلرزه راستش دوست عزیزم اقای ایماگر حرف خوبی بهم زد گفت که بنویس حتی یه شعر از کس دیگه تا عادت نکنی به ننوشتن.اره به نظر خودم هم باید نوشت تا عادت نکنی به تنبلی و ننوشتن.

نمی دونم از چی بنویسم چون توی این یه هفته اتفاقای زیادی افتاده که می شه در مورد هر کدومش کلی حرف زد . از ریاست هاشمی بر خبرگان یا عوض شدن فرمانده سپاه که به عقیده خیلی ها به این دلیل بوده که اینا می خوان ارایش نظامی بگیرن چون خطر جنگ رو احتمالا احساس کردن یا اصلا از این چیزا حرف نزنیم و بیایم در مورد سینما موسیقی یا هنرای دیگه حرف بزنیم .تو سینما که فعلا خبری نیست جز جشن خانه سینما که هر روز خبرای مختلفی می شنویم که معلوم نیست کدومش درسته کدوم غلط . البته شصت وچهارمین دوره جشنواره ونیز هم داره برگزار می شه و روزای اخرشه.

تو بخش موسیقی هم جالبترین خبری که این هفته شنیدم اینه که محسن نامجو داره کاراشو درست می کنه تا تو هلند به ادامه تحصیل و ادامه شناختش از موسیقی غربی بپردازه که به نظرم کاملا حق داره توی کشور عزیزمون(؟) ایران موندگار نشه البته گفته می خوام برگرده ولی زمانشو نگفته(احتمالا بعد از این حکومت).خبر دیگه هم در مورد گروه "دنگ شو" که این چند وقته تعریفشون رو خیلی شنیدم واگه جور بشه حتما باید کارشونو ببینم چون بعضی رفقا بدجوری از کارشون تعریف می کنن البته تا یادم نرفته باید مرگ پاواروتی هم به همه طرفداراش تسلیت بگم.خود من هم از کاراش بدم نمی اومد.

خلاصه خبر زیاده ولی اینایی که ازش صحبت کردم فقط یه مشت خبرند (شاید چرند وپرند) که نوشتم تا یه چیزی نوشته باشم. هنوز خبرای خوبی(ازادی بقیه بچه ها یا ...) که بشه ازش صحبت کرد نیست به هر طرف که نگاه می کنی همه چی مثل همین چند وقته اخیره وهیچ چیز شادی اتفاق نیفتاده .البته شاید شادترین اتفاقی که داره میفته نزدیک شدنه پاییزه .

بر خلاف خیلی ها که پاییز رو دوست ندارن به نظرمن قشنگترین فصل پاییزه. احتمالا خیلی هاتون میگین که حسابی افسرده ام که دارم  می گم پاییز قشنگه ولی من حتی وقتی که کوچیکتر هم بودم( وخیلی شاد) پاییز رو دوست داشتم به غیر از روزای اولش که تازه مدرسه شروع می شد و باید بعد از سه ماه تعطیلی و بازی دوباره می رفتیم مدرسه ولی الان که دیگه از مدرسه خبری نیست حتی روزای اول پاییز رو هم دوست دارم وبرای رسیدنش لحظه شماری می کنم.

دیگه هر چی فکر می کنم چیزی به مغزم نمی رسه این چیزا رو هم همونطور که گفتم فقط نوشتم که یه چی نوشته باشم ببخشید که زیادی چرت و پرت گفتم.


 نوشته شده در ساعت 16:57  توسط سیاوش صمیمی  | 

شنبه 10 شهریور1386
امروز مثل همه روزای غیر تعطیل اول از هر کاری یه سری به دکه روزنامه فروشی محلمون زدم تا ببینم مسئولان محترم کشوری ولشگری امروز چی گفتن.این روزا که "هم میهن" و" شرق" توقیفند به "اعتماد" رو اوردم چون به نظرم از بقیه روزنامه ها بهتره حداقل در حال حاضر. ولی در عین تعجب دیدم اعتماد نیومده از دکه ای پرسیدم ولی اونم خبری نداشت (نمی دونم توقیف شده یا مسئله دیگه ای) به همین دلیل برای اینکه دست خالی بر نگردم روزنامه"اعتماد ملی" رو برداشتم رفتم سمت خونه.

مثله همیشه وبا توجه به خفقانی که این روزا حاکمه چیز خاصی که به درد خوندن بخوره تو روزنامه پیدا نکردم وفقط شروع کردم به ورق زدن ونگاه کردن به تیتر خبرها.

رسیدم به صفحه اخر روزنامه که یه تیتر نظرمو جلب کردم:< هشدار وزیر اطلاعات را جدی بگیریم> این مطلب از طرف شخصی به نام انصاری نوشته شده بود ودر بخشی به نام"بی ویرایش".

کنجکاو شده بودم که کدوم هشدار وزیر اطلاعات رو باید جدی بگیریم به همین خاطر شروع کردم به خوندن:

(در خبرها امده بود وزیر اطلاعات از مراودات برخی دانشجویان با خارج کشور خبر داده ونسبت به برخورد با این افراد هشدار داد.وی افزود ما باید حریم دانشجویی را رعایت کنیم ولی با افرادی که به نام دانشجو در حال حاضر با خارج کشور مراوداتی دارند برخورد می کنیم زیرا این افراد دانشجو نیستند بلکه به دنبال تخریب نظام جمهوری اسلامی هستند.)

این متنی که خوندید چند خط اول این مطلب بود.

بعد از خوندن همین چند خط فهمیدم موضوع از چه قراره ولی با این حال بقیه متن رو هم خوندم چیز خاصی نداشت فقط در اخر یه خاطره از طرف خود نگارنده این مطلب نقل شده بود که ما بیشتر هشدار وزیر اطلاعات رو جدی بگیریم اون خاطره هم این بود:

(در سال های پایانی دهه ۷۰ یکی از اعضای انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه تهران را به دلیل تخلفات تشکیلاتی مکرر اخراج کردیم.این گونه موارد منحصر به فرد نبود چرا که در فعالیتهای تشکیلاتی لازم بود با متخلف برخود شودو اما در این مورد خاص سال ها بعد یکی از اعضای فعلی شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت به بنده گفت اقای ... اخراجش را از شما می بیند و به طرز وحشتناکی کینه در دل داردپرسیدم چرا؟ پاسخ داد اقای... تصمیم داشته با حضور در شورای مرکزی انجمن اسلامی دانشگاه و حضور فعالانه در دفتر تحکیم وحدت به انتقادات تند علیه نظام و رهبری بپردازد و از اینگونه اقدامات برای خود دالانی به خارج کشور بگشاید واز مواهب ان برخوردار شود.)

واین بود خاطره ای از اقای رضا انصاری که به هر صورتی می خواست اینو بفهمونه که خیلی از این بچه هایی که الان در بند ۲۰۹ اوین هستند یه اینطور مقاصدی داشتند.

البته من در مورد خود این اقا که حرفی ندارم یعنی اصلا در حد این نیست که کسی جوابشو بده ولی موضوع جالب اینه که صاحب امتیاز (همه کاره) این روزنامه اقای کروبی هستن که مثلا از اصلاح طلبا هستن وچند وقت پیش هم از این دانشجویان حمایت کرده بودن.

و در اخر برای خودم متئسف می شم که شاید دیگه به هیچ کسی توی این حکومت نباید اعتماد کرد .

دوستامون توی ۲۰۹ هستن زیر انواع و اقسام شکنجه و در همین ایام افرادی اینچنین برای خائن نشون دادن اونا تلاش می کنند ولی همه این افراد باید بدونند مردم ما اینقدر می فهمن که دیگه به هیچ کدوم از این چرن وپرند های شما توجه نکنند.

 


 نوشته شده در ساعت 15:32  توسط سیاوش صمیمی  | 

جمعه 9 شهریور1386
امروز براتون خاطرات خانم ژیلا بنی یعقوب از بند ۲۰۹ اوین(سوئیت های ۲۰۹) رو می ذارم امیدوارم کسانی که این متنو می خونن در موردش فکر هم بکنند.

امیدوارم خانم بنی یعقوب راضی باشند.
اسفدماه ۱۳۸۵، زندان اوين، بند ۲۰۹

با هم سلولی هايم از هر دری حرف می زديم والبته بيشتر از همه در باره زندانی که در آن بوديم ، در باره دوستانمان که در سلول های ديگر بودند و اينکه می خواهند با ما چه کنند؟و چند روز ديگر می خواهند ما را اينجا نگه دارند؟
هم برای گذراندن وقت و هم برای افزايش روحيه ها بود که بطور دسته جمعی ،سرود می خوانديم .هر بار يکی از سلول ها شروع می کرد وبقيه تکرار می کردند .هر سرودی شنيده می شد ،از سرودهای خيلی قديمی تا سرودهای تازه جنبش زنان از جمله سرود کمپين جمع آوری يک ميليون امضا بر ضد قوانين تبعيض آميز عليه زنان:
"ای زن تو ای همراهم
آزادگی رويايم
با تو،کنار تو
چون دريای خروشان
..."

به ابتکار رضوان مقدم به اين شعر آهنگ داديم و خوانديم که:
"هرآن‌کس عاشق است از جان نترسد که عشق از بند و از زندان نترسد ."

احساس خوبی داشتم .بودن با فعالان جنبش زنان که اين همه روحيه و اعتماد به نفس داشتند،مرابه شوق می آورد.آرامش نوشين احمدی خراسانی و جلوه جواهری آرامشم را بيشتر می کرد و شور و نشاط زينب پيغمبرزاده و مريم ميرزا فضای دلگير سلول را تعديل می کرد.
سرو صدايی که از سلول های ديگر می آمد ،نشان می داد که فضای ساير سلول ها نيز شبيه به همين است.
نوشين با اشاره به سلول بغلی می گفت :برای آنها که اين زندان هيچ نيست ،وقتی که بيشتر زندگی اشان به نوعی با زندان همراه بوده است.
اشاره نوشين به رضوان مقدم ، مرضيه مرتاضی لنگرودی و فاطمه گوارايی بود که يا خودشان سالها در زندان بودند و يا نزديکترين افراد خانواده شان.

بازجويی ها ساعت خاصی نداشت. از اول صبح شروع می شد و تا نيمه های شب و گاه حتی تا صبح روز بعد ادامه پيدا می کرد. روزهای نخست به بازجويی از دختران خيلی جوان اختصاص يافته بود و اين ما را اميدوار می کرد که می خواهند آنها را زودتر آزاد کنند.اما يک اميد واهی بود .کمتر کسی را در اين چند روز آزاد کرده بودند.

وقتی زندانبان در سلول را بازکرد و با صدای بلند نامم را صدا کرد،کاملا خواب بودم.ظاهرا چندين بار صدايم زده و من نشنيده بودم.

من که به خاطر سرمای زياد سرم را زير پتو برده بودم ،حرکتی به خود دادم و پتو را کنار زدم ،چشمهايم پر ازخواب بود و باز نمی شد.به سختی به زندانبان زن نگاه کردم.گفت:"بلند شو.کارشناست منتظر است .بايد بروی بازجويی."
منظور از کارشناس همان بازجو بود اما بازجوهای بند امنيتی اوين به خودشان می گفتند کارشناس و همينطور زندانبان ها به آنها.
عقربه های ساعت دوازده نيمه شب را نشان می داد. با خودم گفتم :"حالا بازجو نمی خواهد ما بخوابيم، خودش هم نمی خواهد بخوابد."
زندانبان گفت :"چشم بند بزن."
باچشم های نيمه باز يکی از چند چشم بندی را که گوشه سلول افتاده بود ،برداشتم و توی دستم نگه داشتم تا موقع خروج از بند زنان ، چشم هايم را با آن ببندم . اين بار نيز مثل هربار ديگر زندانبان بررسی می کرد که نکند چشم بند را جوری بسته باشم که يکوقت از زير آن بتوانم ببينم.

وارد اتاق بازجويی شدم .می توانستم پاهای بلند بازجو را ببينم که شلوار پارچه ای و قهوه ای رنگ پوشيده بود.دستهايش را هم می ديدم که داشت با چند پرونده ور می رفت.
من همينطور ايستاده بودم و او چيزی نمی گفت.اين پا و آن پا که شدم، گفت :"بنشينيد"
نشستم روی يک صندلی چوبی دسته دار.روی همين دسته چوبی يک پوشه سبز رنگ گذاشت و روی ان هم چند برگه‌ی سفيد بازجويی با نشان وزارت اطلاعات و البته با اين حديث:" نجات در راستگويی است."
به سختی از زير چشم بند می توانستم عنوان روی پوشه را بخوانم اما هرجور بود خواندم :"شيده بنی‌يعقوب" بالای برگه های بازجويی هم در قسمت نام و نام خانوادگی همين را نوشته بود.
شيده ديگر چه کسی است ؟از من بازجويی می کنند يا ازشيده؟اين پرونده ی من است يا شيده؟اصلا شيده بنی‌يعقوب کيست؟
به بازجو گفتم :"من شيده نيستم.ژيلا هستم."
گفت :"می دانم."
-خب اگر می دانيد پس چرا نوشته ايد شيده؟
گفت :"من ننوشته ام .ماموری که در بازداشتگاه موقت از شما بازجويی اوليه را انجام داده ،اينطور نوشته است . آيا شما خودتان را شيده معرفی نکرده ايد؟"
-نه .چرا شيده؟ آن مامور حتی کارت شناسايی مرا ديد .چطور می توانستم نام ديگری بگويم.
خنديد و گفت :"حتما آن مامور سريال های تلويزيونی را زياد دوست دارد.چون اين اشتباه را در يکی –دو مورد ديگر هم مرتکب شده
اشاره بازجو به يک سريال تلويزيونی بود که به تازگی از تلويزيون جمهوری اسلامی پخش شده بود .قهرمان زن فيلم که با رژيم شاه مبارزه می کرد،شيده نام داشت. خنده ام گرفت .شيده را خط زدم و نوشتم ژيلا.
البته اين موضوع روزهای بعد هم گريبانگيرم شد.نماينده دادگاه انقلاب در زندان وزارت اطلاعات بارها از من پرسيد: " چرا در بازجويی اوليه خودت را شيده معرفی کرده ای؟" و من هربار فقط می‌ گفتم :"بازجو می گويد مامور بازداشتگاه فيلم زياد نگاه می کند."
بازجو خودکار به دستم داد وگفت:" بنويس"
پرسيدم :"با چشم بند؟"
-بله.از زير چشم بند آنقدر می بينی که برای نوشتن کافی باشد.
از زير چشم بند به زحمت سوال را خواندم:"همه فعاليتهای سياسی ،اجتماعی و فرهنگی خودتان را بطور مفصل بنويسيد."
هنوز خواب آلود بودم و خميازه می کشيدم .کش و قوسی به خودم دادم تا خواب از سرم بپرد.
گفت :"چرا نمی نويسی؟"
يادم آمد در کارگاه های حقوق بشر چند وکيل مدافع به ما گفته بودند که بازجويی از متهم در حالی که چشمش بسته است ،غيرقانونی است.حالا ديگر خواب آنقدر از سرم پريده بود که به ياد قانون حقوق شهروندی که توسط هاشمی شاهرودی ،رييس قوه قضاييه ابلاغ شده بود هم بيفتم:
"براساس قانون شهروندی که توسط آقای شاهرودی ابلاغ شده،بازجويی از متهم با چشم بند غيرقانونی است."
بازجو که قدم می زد فقط گفت :
"پاسخ سوال را بنويسيد."
واقعا حرفم را نشنيده بود يا فقط وانمود می کرد که نشنيده است؟
اين بار گفتم :"بازجويی در حالی که چشمانم را بسته ايد غير قانونی است ، اقای شاهرودی هم…"
حرفم را قطع کرد:"می دانم آقای شاهرودی چی ابلاغ کرده اما اينجا زندان وزرات اطلاعات است و قانون خاص خودش را دارد."
-منظورتان اين است که زندانيان شما از حقوق شهروندی برخوردار نيستند؟
با لحن تحکم آميزی گفت :"جواب می نويسی يا نه؟"
-با چشم بند نه
-يعنی نمی خواهی بازجويی شوی؟
-با چشم بند نه.
-پس می توانی بروی.
از روی صندلی بلند شدم ،انگار باورم نمی شد که دوباره پرسيدم :"بروم؟"
-بله! برو.
اعتماد به نفسم بيشتر شد که گفتم:
"چشم بند مصداق بارز شکنجه است و اينکه ساعت دوازده شب متهم را از خواب بيدار می کنيد و به بازجويی می آوريد هم به معنای آزار متهم است."
- گفتم برو!

فردا زندانبان دوباره مرا به بازجويی برد.دوباره همان اتاق و همان پاهای بلند با شلوار قهوه ای.
همين که روی صندلی نشستم با لحن آمرانه ای گفت :"چشم بندت را محکم کن"
می خواست همان اول بگويد که شرايط همان شرايط ديشب است و بايد با چشم بند بازجويی پس بدهم .
گفتم :"استفاده از چشم بند برای متهم غيزقانونی است."
بی حوصله گفت ":بدون پذيرفتن چشم بند هرگز بازجويی نخواهی شد.مگر تو نمی خواهی بازجويی بشوی؟"(آيا اين يک تهديد بود؟)
می دانستم که در بند ۲۰۹ يک زندانی بازجويی نشده ، يعنی يک زندانی بلاتکليف و معنايی ندارد جز اينکه هيچ اقدامی برای آزادی اش صورت نخواهد گرفت .
بازجو مرا تا مقابل پرده ی پارچه ای بند زنان همراهی کرد، زنگ را زد و مرا به زندانبان زن تحويل داد.

ماجرا را که برای هم سلولی هايم تعريف کردم، شعاری تازه ساخته شد:
"بازجو کارشناس نيست/بازجويی در شب مجاز نيست"
شعار از يک سلول به سلول ديگر رفت و دقايقی ديگر همه فضای ۲۰۹ آکنده از اين شعارشد. شعار با مزه ای بود و تکرارش ما را بيشتر به نشاط می آورد. با مزه بود چون می دانستيم که بازجوها دوست داشتند که کارشناس باشند و حالا شعاری طنين انداز شده بود که می گفت آنها کارشناس نيستند.
و اين شعار تبديل به شعارهای ديگر هم شد:
"شهلای انتصاری /چرا در انفرادی؟"
شهلا را همان شب اول به انفرادی فرستاده بودند و مافقط هرازگاهی صدايش را می شنيديم که می گفت اعتصاب غذا کرده است.
و دوباره سرود: ای زن،ای حضور زندگی

چند ساعت بود که شعار می داديم و سرود می خوانديم اما زندانبان ها هيچ اعتراضی به ما نمی کردند.اين عجيب نبود؟
وقتی سکوت کرديم ،صدای موسيقی را شنيديم که در فضای اوين طنين انداز بود .با اين موسيقي خواستند که زندانيان زندان بزرگ اوين سرودها و شعارهای ما را نشنوند. آيا صدای آن موسيقی می‌توانست که با سرودهای ما مقابله کند؟
اما همچنان سکوت زندانبانها برای ما تعجب آور بود .سکوتی که بالاخره شکست.

زندانبان ها با عجله از اين سو به آنسو می رفتند .آنها در حال انتقال دوستانمان بودند.آنها را به کجا می بردند؟
بالاخره نوبت به ما هم رسيد.گفتند :"همه وسايلتان را جمع کنيد." ما را کجا می بريد؟"پاسخ ها متفاوت بود اما مضمون يکسان داشت : "آزاد می شويد."
براساس تجربه قبلی می دانستم که زندانی را اينجوری آزاد نمی کنند . همگی چشم بند زديم و به کمک زندانبان ها به طبقه پايين رفتيم .از بند ۲۰۹ که خارج شديم، گفتند: "می توانيد چشم بندها را برداريد."
چشم بند فقط مخصوص زندان امنيتی بود و ما حالا از دايره وزرات اطلاعات خارج شده بوديم .آيا ما را به بند عمومی می بردند؟
ما خيلی زود دوباره به دايره آنها بازگشتيم .اين بار در سوئيت های ۲۰۹ بوديم . همان سوئيت های انفرادی که رييس قوه قضاييه گفته بود به آن افتخار می کند.
ما حالا اين افتخار را پيدا کرده بوديم که در آن زندانی شويم. سوئيت-سلول هايی که قرار نبود برای ما انفرادی باشد دارای حمام و دستشويی و توالت بود . توالت آنقدر کثيف بود که نه فقط بوی بدش در فضا پيچيده بود که تهوع آورتر از آن بود که قابل استفاده باشد .دو نفر از ما داوطلب شدند که آن را کاملا تميز کنند . چقدر فداکار بودند دوستان ما که برای اينکار داوطلب شدند.
ديوارها تا نيمه کاشی شده ؛ خيلی سرد بود. ناهيد کشاورز می گفت که خوشحال است چند روز پيش وقتی برای شرکت در تجمع از خانه بيرون می آمد،اين پالتو را پوشيد اگر نه تحمل سرمای اين سلول چقدر سخت تر می شد.
حق با ناهيد بود . سوئيت ها سردتر از سلولهای قبلی بود .ويژگی ساختمان جديد اين بود که فاصله زيادی با ساختمان های ديگر اوين داشت . فاصله هر سوئيت با سوئيت ديگر هم خيلی زياد بود،آنقدر زياد که صداها به هم نمی رسيد.با انتقال ما به اين سوئيت ها در واقع هم ارتباط ما را با يکديگر قطع کرده بودند و هم با ساير بندهای اوين.حالا ديگر نمی توانستيم دسته جمعی سرود بخوانيم و آرامش اوين را برهم بزنيم.

فاطمه گوارايی از درد به خودش می پيچيد.باز دوباره سردرد ميگرنی اش عود کرده بود.دستش را درميان دستهايم گرفتم .چقدر يخ بود. می لرزيد .اين لرزش فقط ناشی از سرمای سلول نبود.فاطمه تشنج کرده بود.ترسيديم و محکم به در سلول کوبيديم :"يک نفر از ما حالش خيلی بد است .نياز به پزشک دارد."
هيچ پاسخی نيامد.دوباره فرياد زديم.محکم تر بر در فلزی می کوبيديم.به فاطمه نگاه کردم که تشنجش بيشتر شده بود.
الناز انصاريان فرياد می زد:"دوست ما تشنج کرده ،ممکن است اتفاق ناگواری برايش بيفتد.خواهش می کنم کسی کمک کند."
آيا به خاطر سرودهايی که در بند قبلی خوانده بوديم شرايط را سخت تر کرده بودند؟به همين خاطر هم به درخواست کمک ما واکنشی نشان نمی دادند؟
به سختی صدای ديگر دوستان خود را در سلول های ديگر می شنيديم .فاصله شان با ما خيلی زياد شده بود. حتما آنها نيز صدای ما را نمی شنيدند.زندانبان ها چطور؟آنها هم واقعا صدای ما را نمی شنيدند؟
در سلول بازشد.زندانبان با لحن خشنی گفت ":ژيلا بنی‌يعقوب بيايد."
گفتم :"من بيمار نيستم."
و همه با هم فاطمه را نشان داديم که گوشه سلول می لرزيد.زندانبان نگاهی به او انداخت و پرسيد :"می تواند از جايش بلند شود؟"نزديکش که رفت انگار جواب سوال را گرفت که رو به زندانبان ديگر گفت :"ويلچر بياوريد."
دوباره گفت :"مگر نگفتم ژيلا بنی‌يعقوب بيايد؟"
-مرا کجا می‌بريد؟
-حرف نباشد. وسايلت را جمع کن. همين!
از ساختمان سوئيت ها خارج شدم و در حالی که زندانبان کنارم بود، چند قدمی پياده رفتم.باران می‌باريد و بوی خاک باران خورده در هوا پيچيده بود و همينطور صدای موسيقی. آيا آنها همچنان نگران سرود خوانی ما بودند؟
با فرمان تکراری: "چشم بندت را بزن"، فهميدم دوباره جلو بند امنيتی ۲۰۹ هستم.
و دوباره در بند زنان اما اين بار سلول انفرادی.صدای بازجو توی گوشم پيچيد :"چشم بندت را محکمتر کن" و من جواب داده بودم :"نه!با چشم بند به هيچ سوالی پاسخ نمی دهم."
و من از اتاق بازجو با خونسردی بيرون آمده بودم و او چيزی نگفته بود و با خودم فکر کرده بودم عجيب است که هيچ نمی گويد.حالا به خودم پاسخ می‌دادم که اصلا چرا بايد چيزی می‌گفت وقتی قدرت داشت که مرا در زندان نگه دارد و می توانست مرا به انفرادی بفرستد. آياهمه اينها برای او بهتر از بحث و جدل کردن با من نبود؟

کداميک از دوستانم در اينجا بودند ؟حدس مي زدم كه جلوه جواهری،شادی صدر، محبوبه عباسقلی‌زاده، سوسن طهماسبی و شهلا انتصاری نيز مثل من در انفرادي باشند.جلوه هم مثل من چشم بند را نپذيرفته بود اما از دليل در انفرادي بودن بقيه بي خبر بودم. نام هر کدام را صدا زدم.
به جای هر پاسخی صدای تحکم آميز زندانبان بود که از توی دريچه کوچک سلول گفت:" حق نداری کسی را صدا کنی اگر نه به کارشناست گزارش می دهم(بايد از بازجو می ترسيدم؟تنبيه بعدی او چيست؟)

صبح با صدای اذان "غريبه" از خواب بيدار شدم.هم لهجه اش بيگانه بود و هم نحوه اذان گفتنش .روزی پنج بار اذان می‌گفت .

برای اينکه انفرادی ملال آور نشود بايد چکار کنم؟ ياد دوستان روزنامه نگارم افتادم که پس از آزادی تجربه هايشان را با ما تقسيم کرده بودند. حنيف مزروعی روزی چند ساعت ورزش می کرد، عليرضا رجايی زياد فکر می‌کرد، احمد زيدآبادی به قول خودش "سيرانفس" می کرد. سيرانفس اصلا يعنی چه؟ اين زيدآبادی هم حرفی نزد که بفهمم و امروز به دردم بخورد. چرا يادم آمد، می‌گفت: "خواب هم راه حل خوبی است برای کسی که بيرون کم می‌خوابد."

.چند ساعت مداوم در طول و عرض سلول قدم زدم .مثلا ورزش بود و چه ورزش لذتبخشی برای انفرادی.
و بعد نوبت فکرکردن بود: خيلی چيزها برای فکر کردن داشتم. مخصوصا حرفهای با مزه امير کوچولو که مرا به خنده می انداخت.
و يک بازی جالب هم بود: راه می‌رفتم و هرچه شعر بلد بودم می خواندم و اگر يک قسمت از شعر را فراموش می‌کردم بی حرکت می ايستادم و آنقدر فکر می کردم تا يادم بيايد و همين که به ياد می آوردم ذوق زده می پريدم بالا و دوباره از نو قدم رو و ادامه شعرها.
شعرهای زيادی خواندم و چقدر شعرهای فراموش شده که از اعماق ذهنم بيرون کشيدم.
صدای "غريبه" ی اذان گو کم کم آشنا می شد. هربار بی حرکت اذانش را تا جمله آخر گوش می کردم .و منتظر نوبت بعدی می ‌ماندم .خودش يک اتفاق مهم بود در آن سکوت و تنهايی.
هربار که اذان مغرب را می گفت ياد جمله مسعود بهنود ،روزنامه نگاری که روزگاری را درهمين سلولها گذرانده بود، می افتادم:"غروب زندان دلگير است اما همه اين دلتنگی ها خاطره می‌شود بعدها."

ديوار نوشته ها سرگرمی ديگرم بود.زندانی های قبلی روی سلول جمله هايی را نوشته بودند:"ما زنيم ،انسانيم ،شهروند اين دياريم اما حقی نداريم."
کسی هم نوشته بود: "دنيای زندانی ديواره"
و کسی هم انگار در نهايت نااميدی نوشته بود: "خدايا يا به فريادم برس يا مرگم را برسان"
و کسی ديگر کمی پايين تر نوشته بود: "اندکی صبر بهار نزديک است"
شايد اين پيام اميدبخش را هرگز زندانی نخست نديده باشد.
سعی می کردم زندانی هايی راکه روزی در اين سلول بودند و اين جمله ها را بر ديوار نوشته بودند،تصور کنم .آنها چه کسانی بودند و چرا به زندان افتاده بودند؟اين هم يک سرگرمی تازه.
کسانی هم فقط چوب خط کشيده بودند.شايد برای فراموش نکردن روزهای در زندان بودن.

رفت و آمدها نشان می داد که تعدادی از دوستانم بايد در سلولهای ديگر باشند اما ما نمی توانستيم صدای يکديگر را بشنويم. می شد حدس زد که ما را در سلولهايی با فاصله زياد از هم زندانی کرده اند.
صدای شادی صدر را چند بار شنيدم که يا از بازجويی بر می گشت يا به بازجويی می‌رفت. سعی می‌کرد با صدای بلند حرف بزند تا از اين طريق من و ديگرانی که در همان بند بوديم از وجودش با خبر بشويم.صدای زندانبان را هم می‌شنيدم که مدام به او می ‌گفت :" حرف نزن."
زندانبان هربار که من به دستشويی می رفتم همين جمله را به من می‌گفت.
و بعد توضيح می داد:"اگر حرف بزنی آسايش بقيه زندانی ها را بر هم می زنی."
گفتم ":صابون می خواهم ."دستش را به نشانه هيس روی بينی‌اش گذاشت:آهسته حرف بزن(مگر ما در بيمارستان بوديم؟).
همه چيز حاکی از اين بود که ما نبايد از ديگر زندانی ها کوچکترين خبری داشته باشيم.حتی نبايد می‌دانستيم کدام يک از دوستان ما دراين بند هستند.اگر يک زندانی به هردليل در حال رفت و آمد در راهروهای بند بود ،ما حتی حق نداشتيم به دستشويی برويم .

با دردی شديد در ناحيه شکم از خواب پريدم. دردی که در همه بدنم منتشر می‌شد و غيرقابل تحمل بود.عرق سرد روی صورتم نشسته بود و حالت تهوع هرلحظه بيشتر می شد ،آنقدر که نمی توانستم به راحتی نفس بکشم.درد آنقدر شديد بود که نمی توانستم از جابلند شوم و بر در آهنی سلول بکوبم. همه توانم را جمع کردم و فرياد زدم . فريادهای پياپی .
قدرت فريادهايم آنقدر زياد بود که انگار به سلولهای دور رسيده بود و حالا من فرياد دوستانم را می‌شنيدم که بر در می‌کوبيدند و برای من درخواست کمک می‌کردند.
صدای شهلا و محبوبه و سوسن و جلوه قابل تشخيص بود. فرياد درد من با فريادهای کمک آنها در هم پيچيد و بالاخره زندانبان را به سلول من کشاند. همين که در را باز کرد، گفت: "جيغ نزن. تو را به بهداری می‌برم اما بايد چند دقيقه صبر کنی. الان يکی از زندانی ها در دستشويی است."

فرياد زدم :"من نمی خواهم به دستشويی بروم"
گفت:"می دانم .اما تا آن زندانی به سلولش بازنگردد تو حق نداری از سلول خارج شوی."

پزشک بهداری فشار خونم را گرفت و گفت :" فشار روی پالس . کاملا ناپايدار."
به همکارش دستوراتی داد و او چند آمپول به من تزريق کرد و در آخر هم سرم وصل کردند.
به زندانبانی که کنارم بود ،توضيح داد ":دچار مسوميت عفونی شده. آبی که در لوله های اوين هست ،بهداشتی نيست .به او آب سالم بدهيد."
به تدريج آرام تر شده بودم .پزشک نگاهی به پرونده ای انداخت که روز اول پس از معاينه ام تنظيم کرده بود و گفت : "شما و اغلب دوستانتان از يک يا چند بيماری رنج می‌بريد.تعجب می کنم با اين وضع جسمانی دست به چنين فعاليت هايی هم می‌زنيد."
پزشک بند ۲۰۹ حرفهای ديگری هم زد. از جمله اينکه گفت مطمئن است که بسياری از روزنامه نگاران اصلاح طلب ايران جاسوس هستند و از غرب برای براندازی نظام جمهوری اسلامی پول می گيرند.

ساعتی بعد زندانبان مرا به سلول انفرادي بازگرداند.احساس رخوت می کردم و سرما. زندانبان که غذا آورد گفتم :نمی توانم غذا بخورم.به جای غذا به من پتو بدهيد.
زندانبان ميانسال که مهربانتر از بقيه به نظر می رسيد ، با لبخندی گفت :"دخترم .غذايت را که بخوری گرم می شوی."
نمی توانستم غذا بخورم. درد دوباره به سراغم آمده بود.
صدای اذان غريبه دوباره طنين انداز شد.


 نوشته شده در ساعت 15:58  توسط سیاوش صمیمی  | 

پنجشنبه 8 شهریور1386
این هم داستانی از جلال ال احمد.

سمنو پزان

دود همه حياط را گرفته بود و جنجال و بيابرو بيش از همه سال بود.زن ها
ناهارشان را سرپا خورده بودند و هرچه کرده بودند ، نتوانسته بودند بچه ها را
بخوابانند.مردها را از خانه بيرون کرده بودند تا بتوانند چادرهايشان را از سر
بردارند و توی بغچه بگذارند و به راحتی اين طرف و آن طرف بدوند.داد و بی داد
بچه ها که نحس شده بودند و خودشان نمی دانستند که خوابشان می آيد-سروصدای
ظرف هايی که جابه جا می کردند-و برو بيای زن های همسايه که به کمک آمده بودند
و ترق و توروق کفش تخته ای سکينه ، کلفت خانه-که ديگران هيچ امتيازی بر او
نداشتند-همه اين سروصداها از لب بام هم بالاتر می رفت و همراه دود دمه ای که
در آن بعدازظهراز همه فضای حياط برمی خاست، به ياد تمام اهل محل می آورد که
خانه حاج عباس قلی آقا نذری می پزند.و آن هم سمنوی نذری .چون ايام فاطميه بود
و سمنو نذر خاص زن حاجی بود.
مريم خانم ، زن حاج عباس قلی آقا ، سنگين و گوشتالو، باپاهای کوتاه و آستين های
بالازده اش غل می خورد و می رفت و می آمد.يک پايش توی آشپزخانه بود که
از کف حياط پنج پله می رفت و يک پايش توی اتاق زاويه و انبار و يک پايش پای
سماور .بااين که همه کارش ترتيب داشت و دختر بزرگش فاطمه را مامور
ظرف ها کرده بود و رقيه اش راکه کوچک تر بود،پای سماور نشانده بود و خودش هم
مامور آشپزخانه بود،...با همه اين دلش نمی آمد دخترها را تنها بگذارد.اين
بود که هی می رفت و می آمد؛ به همه جا سر می کشيد؛ نفس زنان به هم کس فرمان
می داد؛با تازه واردها تعارف می کرد؛بچه ها را می ترساند که شيطنت نکنند؛دعا و
نفرين می کرد؛به پاتيل سمنو سر می کشيد:
«رقيه!...آهای رقيه!چايی واسه گلين خانم بردی؟»
«چشم الان می برم.»
«آهای عباس ذليل شده !اگر دستم بهت برسه ، دم خورشيد کبابت می کنم.»
«مگه چی کار کرده ام ؟ خدايا!فيش!»
«خانم جون خيلی خوش اومديد.اجرتون با فاطمه زهرا.عروستون حالش چه
طوره؟»
«پای شما رو می بوسه خانم .ايشالاه عروسی دختر خودتون.خدانذرتون رو
قبول کنه.»
«عمقزی به نظرم ديگه وقتش شده که آتيش زير پاتيلو بکشيم ؛ ها؟»
«نه ، ننه.هنوز يه نيم ساعتی کار داره.»
«وای خواهر ، چرا اين قدر دير اومدی؟مجلس ختم که نبود خواهر!»
و به صدای مريم خانم که با خواهرش خوش و بش می کرد ، بچه ها فرياد-
کنان ريختند که :
«آی خاله نباتی.خاله نباتی.»
و با دست های دراز از سرو کله هم بالا رفتند.خاله بچه نداشت و تمام
بچه های خانواده می دانستند که جواب سلامشان نبات است.خاله از زير چادر،
کيف پارچه اش را درآورد ؛ زيپ آن را کشيد و يکی يکی دانه آب نبات توی دست
بچه ها گذاشت .اما بچه ها يکی دو تا نبودند.مريم خانم پنج تا بچه بيش تر نداشت؛
فاطمه و رقيه و عباس و منير و منصور.اما آن روز خدا عالم است دست چند تا
بچه برای آب نبات دراز شد.دو سير و نيم آب نباتی که خاله سر راه خريده بود،
در يک چشم به هم زدن تمام شد و هنوز فرياد بچه ها بلند بود که :
«خاله نباتی ، خاله نباتی .»
وقتی همه آب نبات ها تمام شد و خاله همه گوشه های کيف را هم گشت ، يک پنج قرانی
درآورد و عباس را که پسری هشت ساله بود ، کناری کشيد .پول را توی مشتش
گذاشت و در گوشش گفت :
«بدو باريکلا!يک قرونش مال خودت.چارزارشم آب نبات بخر، بده بچه ها!...
اما حلال حروم نکنی ها؟»
هنوز جمله آخر تمام نشده بود که عباس رو به درحياط ، پا به دو گذاشت و بچه ها
همه به دنبالش.
«الحمدالله،خواهر!کاش زودتر اومده بودی.از دستشون ذله شديم.»
با اين که بچه ها رفتند ، چيزی از سروصدای خانه کاسته نشد.زن ها با گيس های
تنگ بافته و آستين ها ی بالا زده چاک يخه هايی که از بس برای شير دادن بچه ها
پايين کشيده بودند شل شده بودند شل و ول مانده بود، عجله می کردند ؛ احياط می کردند.
به هم کمک می کردند  ؛ و برای راه انداختن بساط سمنو شور و هيجانی داشتند.
همه تند و تند می رفتند و می آمدند ؛ به هم تنه می زدند ؛ سلام می کردند ؛ شوخی
می کردند ؛ متلک می گفتند ، يا راجع به عروس ها و هووها و مادرشوهرهای همديگر
نيش و کنايه رد و بدل می کردند :
«وای عمقزی پسرت رو ديدم .حيوونی چه لاغر شده بود!این عروس حشريت
بگو کمتر بچزونتش.»
«وا!چه حرف ها!قباحت داره دختر.هنوز دهنت بوی شير ميده.»
«اوا صغرا خانم !خاک بر سرم !ديدی نزديک بود اين زهرای جونم مرگ شده
هووی تورم خبر کنه.اگر اين مادر فولاد زره خبردار می شد، همه هوردود می -
کشيديم و مثل اين دودها می رفتيم هوا.»
«ای بابا !اونم يک بنده خدا است .رزق مارو که نمی خورده.»
«پس رزق کی رو می خوره؟اگه اين عفريته پای شوهرت ننشسته بود که حال و
روزگار تو همچين نبود.»
جمله آخر را مريم خانم گفت که تازه چادر خواهرش را گرفته بود.از آن طرف
می گذشت و می خواست به صندوق خانه ببرد.دم در صندوق خانه ، رو به خواهرش
که پا به پای او می آمد، آهسته افزود:
«می بينی خواهر ؟کرم از خود درخته.همين خاله خانباجی های بی شعور و پپه هستند
که شوهر الدنگ من ميره با پنشش تا بچه سرم هوو ميآره .»
«راستی آبجی خانم !چه خبر تازه از آن ورها؟هنوز هووت نزاييده ؟»
«ايشالا که ترکمون بزنه .ميگن سه روزه داره درد می بره.سرتخته مرده شور خونه!
حاجی قرمساق منم لابد الان بالای سرش نشسته ، عرق پيشونيش رو پاک می کنه.
بی غيرت فرصت رو غنيمت دونسته.»
«نکنه واسه همين بوده که امسال گندم بيشتری سبز کردی.»
«اوا خواهر!چه حرف ها؟تو ديگه چرا سرکوفت می زنی؟»
و از صندوق خانه درآمدند و به طرف مطبخ راه افتادند که آن طرف حياط بود.
«بريم سری به اجاق بزنيم خواهر!يک من گندم امسال ، کيله رو از دستم دربرده.
تو هم نيگاهی بکن!هر چی باشه کدبانوتر از منی.»
و دم در مطبخ که رسيدند ، مريم خانم برگشت و رو به تمام زن هايی کرد که ظرف
 می شستند ، يا بچه کوچولوهاشان را سرپا می گرفتند، يا شلوارهای خيس شده بچه ها
را لبه ايوان پهن می کردند، يا سرهاشان را توی يخه هم کرده بودند و چيزی می گفتند
و  کرکر می خنديدند.و گفت :
«آهای!قلچماق ها و دخترهاش بيآند.حالا وقتشه که حاجت بخواهين.»
و خنده کنان به خواهرش گفت :
«حالا ديگه به هم زدنش زور می بره.ديگه کار خورده و خوابيده ها است.»
و از پله ها پايين رفتند و دنبال آن دو  هفت هشت تا از دختهای پا به بخت و زن های
قد و قامت دار.
مريم خانم امسال به نذر پنج تن ، يک من گندم بيش تر از سال های پيش سبز کرده بود.
بادام و پسته و فندق را هم که خواهرش نذر داشت.پاتيل را هم از شيرفروش سرگذر
کرايه می کردند و وقتی دم می کشيد ، از سربار برمی داشتند .واين همه ظرف هم لازم
نبود.اما امسال از همان اول کار، عزا گرفته بودند.فرستاده بودند پاتيل مسجد بزرگ را
آورده بودند و به متولی مسجد -که آن را روی سرش هن هن کنان و صلوات گويان از
در چهار اطاق تو آورده بود-دوتومان انعام داده بودند و چون ديده بودند که اجاق برايش
کوچک است ، فرستاده بودند از توی زيرزمين ده پانزده تا آجر نظامی کهنه آورده بودند که
خدا عالم است چند سال پيش ، از آجر فرش حياط زياد مانده بود و وسط مطبخ
اجاق موقتی درست کرده بودند و پاتيل را بار گذاشته بودند.وقتی هم که پاتيل را آب گيری
می کردند ، تابيست و چهار سطل شمرده بودند ، ولی از بس بچه ها شلوغ کرده بودند
و خاله خانباجی ها صلوات فرستاده بودند ، ديگر حساب از دستشان در رفته بود.
بعد هم فرش يکی از اتاق ها را جمع کرده بودند و هرچه ظرف داشتند ، دسته دسته
دور اتاق و توی اطاقچه ها چيده بودند .هرچه کاسه و بشقاب مس بود ، هرچه
چينی و بدل چينی بود و هرچه سينی و مجمعه داشتند، همه را آورده بودند.ته
صندوق ها را هم گشته بودند و چينی مرغی های قديمی را هم بيرون آورده
بودند که در سراسر عمر خانواده ، فقط موقع تحويل حمل و سربساط هفت سين
آفتابی می شود، و يا در عروسی و خدای نکرده عزايی.
فاطمه ، دختر پا به بخت مريم خانم ، يک طرف اتاق خانه را تخت چوبی
گذاشته بود و ظرف های قيمتی را روی آن چيده بود و ظرف های ديگر را
به ترتيب کوچکی و بزرگی آن ها دسته دسته کرده بود و همه را شمرده بود
و دو ساعت پيش ناهار که خورده بودند ، به مادرش خبر داده بود که جمعا
هشتاد وشش تا کاسه و باديه و جام و قدح و خورش خوری و ماست خوری
و سينی و لگن جمع شده.و مادرش که با عمقزی مشورت کرده بود ، به اين
نتيجه رسيده بود که ظرف باز هم کم است و ناچار در و همسايه ها را صدا کرده
بود و خواسته بود هرکدامشان هر چه ظرف زيادی دارند بياورند و اين سفارش
را هم کرده بود که :
«اما قربون شکلتون ، دلم می خواد فقط مس و تس بيآريد ها...اگه چينی
باشه ، نبادا خدای نکرده يکيش عيب کنه و روسياهی به من بمونه.»
و حالا زن های همسايه -که چادرشان را دور کمرشان پيچيده و گره
زده بودند -پشت سر هم از راه می رسيدند و دسته دسته ظرف های مس
خودشان را می آوردند و به فاطمه خانم می سپردند.و فاطمه ظرف های
هر کدام را می شمرد و تحويل می گرفت و با کوره سوادی که داشت،
سنجاق زلفش را در می آورد و بانوک آن روی گچ ديوار می نوشت:
«گلين خانم ، يک دست کاسه لعابی-همدم سادات، دوتالگنچه روحی-
آبجی بتول ، سه تا باديه مس...»
دو نفر هم پارچ آورده بودند و ي: نفر هم سطل .و فاطمه پيش خود
فکر کرده بود :
«چه پرمدعا!»
و ظرف ها را که تحويل می گرفت ، می گفت :
«خودتون هم نشونش بکنين که موقع بردن ، گم و گور نشه!»
«واه!چه حرفها ؟فاطمه خانم  جون خودت که ماشاالله سواد داری و
صورت ور می داری.»
« نه آخه محض احتياط ميگم.کار از محکم کاری عيب نمی کنه.»
و همسايه ها که هر کدام توی کوچه يا دالان خانه کاسه و باديه خودشان را
شمرده بودند و حتی با نوک کاردی يآ چيزی زير کعبش را خطی يا دايره ای
کشيده بودند و نشان کرده بودند ، خودشان را بی اعتنا نشان می دادند و پشت
چشم نازک می کردند و می رفتند. زن ميراب محل هم يکی از همين همسايه ها
بود که کاسه و باديه می آوردند . بچه به بغل آمد و از زير چادرش يک
جام مس را با سرو صدا روی تخت گذاشت و گفت :
«روم سياه فاطمه خانم !تو خونه گدا گشنه ها که ظرف پيدا نميشه.»
فاطمه که سرش به حساب گرم بود و داشت ظرف های همسايه ها را
روی گچ ديوار جمع می زد، برگشت و چشمش به جام مس که افتاد
برق زد و بعد نگاهی به صورت زن ميراب انداخت و گفت :
«اختيار دارين خانم جون ، واسه خود نمايی که نيست.اجرتون با حضرت
زهرا.»
و روی ديوار علامتی گذاشت و زن ميراب که رفت ، جام را برداشت
و روی نوک پنج انگشت دست چپش گذاشت و با دست راست تلنگری به
آن زد و طنين زنگ آن را به دقت شنيد.بعد آن را به گوش خود نزديک
کرد و اين بار با سنجاق زلفش ضربه ای ديگر به آن زد و صدای کش دار
و زيل آن را گوش کرد و يک مرتبه تمام خاطراتی که با اين صدا و اين جام
همراه بود ، در مغزش بيدار شد.به يادش آ»د که چند بار با همين جام زمين
خورده بود و چه قدر به آن تلنگر زده بود و هر بار که با آن آب می خورد ،
از برخورد دندان هايش با جام لذت برده بود و اوايل بلوغ که نمی گذاشتند
زياد توی آينه نگاه کند ، چه قدر در آب همين جام مسی صورتش را برانداز
کرده بود و دست به زلف هايش فرو کرده بود و عاقبت به يادش آ»ده که چهار
سال پيش ، در يکی از همطن روزهای سمنو پزان ، جام گم شد و هر چه گشتند ،
گيرش نيآوردند که نيآوردند . يک بار ديگر هم آن را به صدا درآورد و اين بار
بايک کاسه مس ديگر به آن ضربه ای زد و صدا چنان خوش آهنگ و طنين دار و
بلند بود که خواهرش رقيه از پای سماور بلند شد و به هوای صدا به دو آمد و
چشمش که به جام افتاد ، پريد آن را گرفت و گفت :
«الهی شکر خواهر!ديدی گفتم آخرش پيدا ميشه؟!من يه شمع نذر کرده بودم.»
«هيس !صداشو درنيار.بدو در گوش مادر بگو بيآد اين جا.»
دو دقيقه بعد ، مادر نفس زنان ، با چشم های پف کرده و صورت گل انداخته ،
خودش را رساند و چشمش که به جام افتاد ، گفت :
« آره .خودشه.تيکه تيکه اسباب جهازم يادمه ، ذليل شين الهی !کدوم
پدر سوخته آوردش؟»
«يواش مادر !زن ميراب محل آوردش .يعنی کار خودشه؟»
مادر پشت دستش را که پای اجاق سوخته بود ، به آب دهان تر کرد و گفت :
«پس چی؟از اين پدرسوخته ها هر چه بگی برميآد.گوسفند قربونی رو تا
چاشت نمی رسونند.»
«حالا چرا گناه مردمو می شوری مادر؟»
«چی ميگی دختر؟يعنی شوهر ديوثش تو راه آب گيرش آورده؟خونه خرس و
باديه مس؟فعلا صداشو در نيآر.يادتم باشه تو يه ظرف ديگه براش سمنو
بکشيم.بابای قرمساقت که آمد ، ميگم با خود ميراب قضيه رو حل کنه.کارت
هم تموم شد ، در و قفل کن که مال مردم حيف و ميل نشه.خودتم بيا دو سه تا
دسته بزن شايد بختت واز شه.»
«ای مادر!اين حرف ها کدومه؟مگه خودت با اين همه نذر و نياز تونستی جلوی
بابام رو بگيری؟»
مادر باز پشت دستش را بازبان تر کرد و اخمش را توی هم کشيد و گفت :
«خوبه .خوبه .تو ديگه سوزن به تخم چشم من نزن!خودم می دونم و دختر
پيغمبر.تا حاجتم رو نگيرم، دست از دامنش ور نمی دارم.پاشو بيا که ديگه
هم زدنش از پير پاتال ها برنميآد.»
و هنوز در اتاق ظرف خانه را نبسته بودند که باز حياط پر شد از جنجال بچه ها
که بکوب بکوب و فرياد زنان ريختند تو و دوتای از آن ها که آخر همه بودند
گريه کنان رفتند سراغ خاله خانم آب نباتی که :
«اين عباس به اونای ديگه دو تا آب نبات داد، به ما يکی.اوهوو اوهوو...»
خاله تازه داشت بچه ها را آرام می کرد و در پی نقشه ای بود که همه شان را دنبال
نخود سياه ديگری بفرستند ، که يک مرتبه شلپ صدايی بلند شد و يکی از زن ها
فرياد کشيد.بچه اش توی حوض افتاده بود. دور حوض می دويد و سوز و بريز
می کرد.چه بکنند؟چه نکنند؟حوض گود بود و کسی آب بازی نمی دانست و
مردها را هم که دست به سرکرده بودند .ناچار فاطمه خانم ، همان طور با
لباس پريد توی حوض و بچه را درآورد که تا نيم ساعت از دهان و دماغش
آب می آمد و مثل ماست سفيد شده بود و برای مادرش نبات آب سرد درست
کردند  و شانه هايش را ماليدند.و فاطمه که از درحوض آمده بود ، پيراهن
به تنش چسبيده بود و موهايش صاف شده بود و تمام خطوط بدنش نمايان
شده بود و برجستگی سينه اش می لرزيد.هوله آوردند و چادر نماز دورش
گرفتند که لباسش را کند و خشکش کردند و سرخشک کن قرمز به سرش
بستند و به عجله بردندش توی مطبخ.
ديگر چيزی به دم کردن پاتيل نمانده بود .مرتب سه نفری پای آن کشيک
می دادند و با يک بيلچه دسته دار و بلند ، سمنو را به هم می زدند که ته
نگيرد و نسوزد .اولی که خسته می شد ، دومی، و بعد از او سومی.
توی مطبخ همه چشم هايشان قرمز شده بود و پف کرده بود و آبی که از
چشم هايشان راه می افتاد و صورتشان را می سوزاند ، با دامن پيراهن
پاکش می کردند و گرمای اجاق را تا وسط لنگ و پاچه هاشان حس می کردند.
در بزرگ مسی پاتيل را حاضر کرده بودند و رويش خاکستر ريخته بودند و
منتظر بودند که فاطمه خانم آخرين دسته ها را بزند و گرمش بشود و عرق بکند
تا در پاتيل را بگذارند و آتش زير  آن را بکشند و روی درش بريزند ،...
که اي داد بی داد !يک مرتبه مريم خانم به صرافت افتاد که هنوز کسی را دنبال
آشيخ عبدالله نفرستاده اند .فريادش از همان توی مطبخ بلند شد که :
«آهای عباس ذليل شده!جای اين همه عذاب دادن ، بدو آشيخ عبدالله رو خبر کن
بياد .خونه ش رو بلدی؟»
و خاله خانم آب نباتی يک پنج قرانی ديگر از کيفش و از مطبخ رفت بيرون که کف
دست عباس بگذارد و روانه اش کند.و حالا ديگر عرق از سرو روی فاطمه ، دختر
پا به بخت مريم خانم ، راه افتاده بود و موقع دم کردن پاتيل رسيده بود.پاتيل را
دم کردند و سرو روی دختر را خشک کردند و بعد دور تا دور مطبخ را جارويی
زدند و خاکسترها و ذغال های نيم سوز را زير اجاق  کردند و چند تا کناره گليم
آوردند و چهارطرف مطبخ را فرش کردند و دخترهای بی شوهر را بيرون
فرستادند و يک صندلی برای روضه خوان گذاشتند و پير و پاتال ها و شوهردارها
چادر سر کرده و مرتب آمدند و دورتادور مطبخ به انتظار حديث کسای آشيخ
عبدالله نشستند.
با اين که آتش زير پاتيل را کشيده بودند و دود و دمه تمام شده بود ، همه عرق
می ريختند و خودشان را با دستمال يا بادبزن باد می زدند و سکينه -کلفت خانه-
ترق و توروق از پله ها بالا می رفت و پايين می آمد و چای و قليان می آورد و
بادبزن  به دست زن ها می داد. بيست و چند نفری بودند .يک قليان زير لب
 عمقزی گل بته بود که ميان مريم خانم و خواهرش پای پله مطبخ نشسته بود و
دسته های چارقد ململش روی زانوهايش افتاده بود و يکی ديگر زير لب بی بی زبيده ؛
که مادر شوهر خاله خانم آب نباتی بود و کور بود و چشم های ماتش را به يک نقطه
دوخته بود.عمقزی گل بته همان طور که دود قليان را درمی آورد؛ با خاله آب نباتی
حرف می زد:
«دختر جون!صدبار بهت گفتم اين دکتر مکترها رو ول کن!بيا پهلوی خودم تا
سرچله آبستنت کنم!»
«عمقزی !من که جری ندارم . گفتی چله بری کن ،کردم.گفتی تو مرده شور خونه
از روی مرده بپر که پريدم و نصف گوشت تنم آب شد.خدا نصيب نکنه.هنوز يادش
که می افتم تنم می لرزه.گفتی دوا به خورد شوهرت بده که دادم.خيال می کنی روزی چهل
تا نطفه تخم مرغ فراهم کردن،کار آسونی بود؟اونم يک هفته تموم؟بقال چقال که هيچی ،
ديگه همه مشتری های چلوکبابی زير بازارچه هم منو شناخته بودن.می بينی که از هيچی
کوتاهی نکرده ام.اما چی کار کنم که قسمتم نيست.بايس بچه های طاق و جفت مردمو ببينم
و آه بکشم.شوهرم هم که دست وردار نيست و تازه به کله اش زده که دوا و درمون
پيش اين دکترا فايده نداره .می خواد ورم داره ببره فرنگستون.»
«واه!واه!سربرهنه تو ديار کفرستون !همينت مونده که تن و بدنت رو بدی به دست اين
کافرهای خدانشناس؟تازه مگه خيال می کنی چه غلطی می کنن؟فوت و فن کار همشون
پيش خودمه.نطفه سگ و گربه رو می گيرن می کنن تو شکم زن های مردم.»
«حالا که جرفه عمقزی . نه اون پولش رو داره ، نه من از خونه بابام آوردم.
خرج داره؛بی خودی که نيست.»
عمقزی ذغال های نيمه گرفته سرقليان را با دستش زيرورو کرد و رو به مريم خانم
گفت :
«خوب مادر ، تو چيکار کردی؟»
«هيچی .همين جوری چشم به راهم.دلم مثل سير و سرکه می جوشه.
با اين تو حوض افتادن فاطمه هم که نصف العمر شده ام .حتما دخترکم رو
چشم زده اند.از اين عفريته هم هيچ خبری نشد.»
«اگه هرچی گفتم کردی ، خيالت تخت باشه .آخرش به کی دادی برد.»
مريم خانم نگاهی به اطراف افکند و همه را پاييد که دو به دو و سه به سه گپ
می زدند و چای می خوردند؛ آهسته درگوش عمقزی گفت :
«تو اين زمونه به کی ميشه اطمينون کرد؟اين دختره سليطه هم که زير بار نرفت.
پتياره !آخرش خودم بردم.به هوای اين که سمنوپزون نزديکه و رفع کدورت
کرده باشم ، رفتم خونش که مثلا واسه امروز دعوتش کنم .می دونستم که همين
روزها پابه ماهه.ده -يا دوازده روز-درست يادم نيست . من که هوش و حواس
ندارم.سر وروی همديگه رو بوسيديم و مثلا آشتی هم کرديم.به حق فاطمه زهرا
درست مثل اينکه لب افعی رو می بوسيدم.فاطمه هم باهام بود.يک خرده که
نشستيم، به هوای دست به آب رسوندن ، اومديم بيرون.آب انبارشون يه
پنجره تو حياط داره که جلوش نرده آهنی گذاشتن .همچی که از جلوش رد
می شدم ، انداختمش تو آب انبار .اما نمی دونی عمقزی!نمی دونی چه
حالی شده بودم.آن قدر تو خلا معطل کردم که فاطمه آمد دنبالم. خيال
کرده بود باز قلبم گرفته .رنگ به صورتم نمانده بود.اين قلب پدر سگ
صاحاب داشت از کار می افتاد.پدر سوخته لگوری خيلی هم به حالم
دل سوزوند.و با اون خيکش پا شد برام گل گاب زبون درست کرد.
هيشکی هم بو نبرد.اما نمی دونم چرا دلم همين جور شور می زنه.
می دونی که شوهر قرمساقم ، صبح تا حالا رفته اون جا.نه خبری .
نه اثری .دلم داره از حلقم بيرون مياد.»
«آخه ديگه چرا ؟بيا دو تا پک قليون بکش حالت جا می آد.»
«واه ،واه ، با اين قلبی که من دارم؟پس می افتم عمقزی!»
«هان؟چيه ننه جون؟»
«اگه يه چيزی ازت بپرسم بدت نميآد؟»
«چرا بدم بياد ننه جون؟»
«راستشو بگو ببينم عمقزی ، توش چی چی ها ريخته بودی؟»
عمقزی لب از نی قليان برداشت و چشمش را به چشم مريم خانم
دوخت و پرسيد :
«چه طور مگه ؟آخه ننه اگه قرار باشه من بگم که احترام طلسم ميره .»
«می دونی چيه عمقزی؟آخه سه روز بعدش همه ماهی های آب
انبارشون مردند.»
«خوب فدای سرت ننه .قضا و بلا بوده.به جون ماهی ها خورده .
کاش به جون هووت خورده بود .اگه بچه دار بشه و تورو پيش
شوهرت سکه يه پول بکنه ، بهتره يا ماهی های آب انبارشون بميره ؟»
«آخه عمقزی بديش اينه که فرداش آب انبار رو خالی کردن.يعنی
نکنه بو برده باشن؟»
«نه ، ننه .اون طلسم يه روزه آب شده.خيالت تخت باشه.الهی
به حق پنش تن که نوميد برنگردی!»
و سرش را رو به طاق کرد و زير لب زمزمه ای را با دود قليان بيرون
فرستاد.و هنوز دوباره قليان را به صدا درنياورده بود که صدای بی بی
زبيده  از آن طرف مطبخ بلند شد که به يک نقطه مات زده ، می پرسيد:
«مريم خانم !واسه دختر دم بختت فکری کردی؟»
«چه فکری دارم بکنم بی بی ؟منتظر بختش نشسته .مگه ما چکه
کرديم؟انقدر تو خونه بابا نشستيم ، تا يک قرمساقی آمد دستمون رو گرفت
و ورداشت و برد.باز رحمت به شير ماکه گذاشتيم دخترمون سه تا کلاس
هم درس بخونه. ننه بابای ما که از اين هم در حقمون کوتاهی کردند.
خدا رفتگان همه رو به صاحب اين دستگاه ببخشه.»
«ای ننه .دعا کن پيشونيش بلند باشه .درس خونده هاشم اين روزها
بی شوهر می مونن.غرضم اينه که اگه يه جوون سر به زير و پا به راه
پيدا بشه ، مبادا به اين بهونه های تازه دراومده پشت پا به بخت دخترت
بزنی!»
مريم خانم خودش را به عمقزی نزديک کرد و به طوری که خواهرش هم
بشنود ، گفت :
«دومادی که اين کورمفينه واسه دخترم پيدا کنه ، لايق گيس خودشه .
مگه چه گلی به سر خواهرم زده که ...»
خاله خانم آب نباتی تبسمی کرد و برای اين که موضوع را برگردانده
 باشد ، رو به مادر شوهر خود گفت :
«خانم بزرگ !ديدين گفتم يک من بادوم و فندق کمه ؟به زور اگه به هر
کاسه ای يک دونه برسد.»
«ننه اسراف حرومه.فندوق و بادوم سمنو ، شيکم سير کن که نيست.
خدا نذرت رو قبول کنه.يه هل پوک هم که باشه اجرش رو داره...»
حرف بی بی زبيده تمام نشده بود که سکينه تق تق کنان از پله ها آمد
پايين و در گوش مريم خانم چيزی گفت و تا مريم خانم آمد به خودش بجنبد
يک زن باريک و دراز ، با موهای جو گندمی -که چادر نمازش را دور کمرش
گره زده بود و لگن بزرگ سرپوشيده ای روی سر داشت-پايش را از
آخرين پله مطبخ گذاشت پايين و سلام بلندی کرد و همان جا جلوی
مريم خانم ، که قلبش مثل دنگک رزازها می کوبيد ، نشست و لگن را
از روی سرش برداشت و گذاشت زمين.بعد نفس تازه کرد و بی اين که
چادرش را از کمرش باز کند يا سرلگن را بردارد ، گفت :
«خانم سلام رسونند و فرمودند الهی شکر که نذرتون قبول شد.»
مريم خانم چنان دست و پای خودش را گم کرده بود که ندانست چه
جواب بدهد.عمقزی قليانش را از زير لب برداشت و درحالی که يک
چشمش به لگن بود و چشم ديگرش به زن باريک و دراز ، مردد ماند.
همه زن هايی که به انتظار حديث کسای آشيخ عبدالله ، دور تادور مطبخ
نشسته بودند ، می دانستند که زن باريک و دراز ، کلفت هووی مريم خانم
است و بيش ترشان هم می دانستند که همين روزها هووی مريم خانم قرار
است فارغ بشود ؛ اما ديگر چيزی نمی دانستند.ناچار به هم نگاه می کردند
و پچ پج راه افتاده بود و بی بی زبيده که چيزی نمی ديد ، تند تند پک به
قليان می زد و گوش هايش را تيز کرده بود و با آرنجش مرتب به بغل
دستی اش ، خاله زهرا ، می زد و می پرسيد :
«يه هو چی شد ننه ؟هان؟»
خاله زهرا که خيال کرده بود لگن به اين بزرگی را برای سمنو آورده اند ،
هر هر خنديد و آهسته در گوش بی بی زبيده -همان طور قليان می کشيد
و بی تابی می کرد-گفت :
«خدا رحم کنه به اين اشتها!لگن به اين گندگی!»
مريم خانم همين طور خشکش زده بود و قلبش می کوبيد و جرات نداشت
حتی دستش را دراز کند و سرپوش لگن را بردارد.عاقبت عمقزی گل بته
تکانی خورد و قليانش را که مدتی بود ساکت مانده بود ، کنار زد و درحالی که
می گفت :
«ننه !مريم خانم !چرا ماتت برده؟»
دست کرد و سرپوش لگن را برداشت ، که يک مرتبه مريم خانم جيغی کشيد
و پس افتاد.مطبخ دوباره شلوغ شد.دخترهای مريم خانم خودشان را
با عجله رساندند و به کمک خاله نباتی ، مادرشان را کشان کشان بيرون
بردند. زن هايی که آن طرف مطبخ و در پناه پاتيل  نشسته بودند و چيزی
نديده بودند ، هجوم آورده بودند و سرک می کشيدند و چيزی نمانده بود که
پاتيل از سر بار برگردد.اما عمقزی گل بته، به چابکی در لگن را گذاشته
بود و فکرهايش را هم کرده بود و می دانست چه بايد بکند.فريادی
کشيد و سکينه را صدا زد .همه ساکت شدند و آن هايی که هجوم آورده
بودند ، سرجاهايشان نشستند و قتی که سکينه از پلکان مطبخ پايين آمد ،
عمقزی به او گفت :
«همين الانه ، چادرتو ميندازی سرت !اين لگنو ورمی داری می بری خونه
صاحبش!از قول ما سلام می رسونی و ميگی آدم تخم مول خودش رو
نميذاره تو طبق ، دور شهر بگردونه !فهيمدی؟»
«بله.»
سکينه اين را گفت و لگن را روی سرش گذاشت و هنوز از پلکان مطبخ بالا
نرفته بود که آشيخ عبدالله ياالله گويان و عصازنان از پلکان سرازير شد و
زن ها به عجله چادرهاشان را مرتب کردند و روهاشان را گرفتند.و وقتی
آشيخ عبدالله روی صندلی نشست شروع کرد به خواندن روضه حديث کسا
که «بابی انت و امی يا ابا عبدالله...»تازه نفس مريم خانم به جا آمده بود
و صدای  ناله بريده بريده اش از آن طرف حياط تا پای پاتيل سمنو می آمد...»
 


 نوشته شده در ساعت 12:34  توسط سیاوش صمیمی  | 

دوشنبه 5 شهریور1386

 امروز صبح که از خواب بلند شدم باید می رفتم دانشگاه برای یه سری کارای اداری ومثله همیشه سوار ماشین شدم و مشغوله گوش کردن اهنگ(امروز کریس دی برگ).

همیشه وقتی سوار ماشین شدم دوست داشتم بشینم سمته چپ چون اینجوری بیشتر می تونم انواع و اقسامه مردمو نگاه کنم.داشتم با خودم فکر می کردم چی شد وضعه ما این شدهمیشه این فکرا رو می کنم وجالبه همیشه هم بعد از کلی فکر کردن به نتیجه درستی نمی رسم البته کاملا طبیعی و واضحه که نباید به نتیجه برسم چون تمام مسئله ما جوابه همین سواله واگه اینو می دونستیم شاید وضعمون اینطوری نبود.

یه روز در همین موارد با یکی از دوستام  (کسیه که خیلی قبولش دارم) داشتیم بحث می کردیم و اون یه چیزی می گفت و من یه چیزی می گفتم ولی در اخر یه حرفی زد که همیشه تو ذهنم موند (خودمم نمی دونم چرا).

یادمه گفت ما مثله یه کامپیوتریم یه کامپیوتر با یه هارده خیلی بالا والبته پراز چیزای خوب ولی مسئله اینجاست که خیلی وقته این کامپیوتر از کار افتاده و نمی دونم چرا هیچ تلاشی هم برای روشن کردنش نمی کنیم.

این صحبتش خیلی به دلم نشست چون وقتی خودمم بیشتر به این قضیه فکر می کردم به همین نتیجه می رسیدم .

به این که ما ملتی هستیم با یه پشتوانه تاریخی و فرهنگی خیلی عالی ولی افسوس که چند وقتیه(شاید خیلی وقت) که کاملا فراموشش کردیم و توی این سی سال هم که با به حکومت رسیدن این موجودات به اوج فراموشی رسیدیم.

منم خیلی دوست دارم بفهمم که واقعا از کی ما این روند نزولی رو در پیش گرفتیم ولی حیف که به هیچ نتیجه ای نمی رسم .

هر روز فرهنگه مردمه ما داره میاد پایین پایین تر و این اخوندا هم که دارن کیف می کنن چون همه بدبختیه ما از همین فرهنگه پایین از همین خرافات و از همین...  چیزاست.

نمی دونم چرا ما نمی خوایم حتی بیام و یه لحظه در مورده یه سری خرافاتی که تو مغزمون کردن فکر کنیم و ببینیم چرا ما داریم به  این خرافات این همه بها می دیم.

البته همونطور که این چند وقته با من اشنا شدین می دونین که منم متله همتون مخالف صد در صد این حکومتم وتو زندگی شخصیم هم انواعه مبارزه رو تو این راه کردم ولی ما باید یه ذره واقع بین باشیم و ببینیم که خود ما هم اشکال داریم وبا این وضع هر کسی به حکومت کشورمون برسه وضعمون همین خواهد بود وبا این وضعیت هم مطمئنا ایران روی ازادی رو نخواهد دید.

در اخر هم فکر کردم شاید بخواین بدونین اون دوستم الان چیکار می کنه البته ببخشید نمی تونم اسمشو بگم چون شاید راضی نباشه ولی فقط بدونین اون الان احتمالا باید دور و بر بند 209 اوین باشه واز همتون می خوام براش دعا کنید سالم باشه.

بازم مثله همیشه ارزو دارم همتون شاد باشین(می دونم تو این وضع خیلی سخته) واز همتون می خوام هیچوقت دست از مبارزه بر ندارید تا بالاخره روزی برسه که همه چی درست بشه و ازتون می خوام رفقایی رو که الان پیش ما نیستن رو از یاد نبرید هیچوقت.

 


 نوشته شده در ساعت 18:58  توسط سیاوش صمیمی  | 

یکشنبه 4 شهریور1386

اگر پیرم اگر برنا

اگر برنای دل پیرم

به راه خیل جان بر کف

که می میرند می میرم

اگر سر خورده از خویشم

 منه مغرور دشمن شاد

برای فتح شهرخون

تو را کم دارم ای فریاد

به امید ر