تبليغاتX
/ اتوبوس آبی /
سه شنبه 24 مهر1386

از بچگیهامون همیشه بهمون گفتند بهترین مخلوق خدایییم همیشه بهمون گفتند که باید حسابی شکر کنیم که خدا به ما فرصت زندگی توی این دنیا رو داده بهمون گفتند که خدا خیلی دوسمون داشته که گذاشته ما هم زندگی رو تجربه کنیم و به همین خاطر هم هست که باید ازش ممنون باشیم اما اگه یه روز یه بچه کوچیک ازم سوال کنه که " مگه این زندگی چی داره که باید به خاطرش این همه ممنون خدا باشیم" واقعا می مونم بهش چی بگم یعنی از کدوم قشنگیش بگم از کدوم مهربونیش از کدوم ... .

خودمم وقتی بچه بودم خیلی دوست داشتم زود بزرگ شم تا ببینم واقعا این زندگی که این همه باید به خاطرش تشکر کنیم چی داره.

چند وقتیه بزرگ شدم یعنی فکر می کنم به خاطر درگیر شدن با یه سری مسائل دیگه بچه نیستم و نمی تونم بچه باشم(البته خیلی دوس دارم بر می گشتم به کودکی ها) و دارم با تمام وجود زندگی رو حس می کنم با تمام وجود اما از خودم سوال می کنم واقعا این همون چیزیه که به ما می گفتند به خاطرش باید شاکر خدا باشیم.

فقط کافیه برای خریدن یه کتاب یه سفر درون شهری داشته باشیم مثلا به میدان انقلاب اسلامی(!) :

1- از خونه می یای بیرون احتمالا باید سوار یه اتوبوس بشی پس می ری توی ایستگاه منتظر می شینی 5 دقیقه 10 دقیقه 20 دقیقه 30 دقیقه چه عجب بالاخره اتوبوس اومد(البته قبل از اومدن اتوبوس چند باری خواستی دلتو به دریا بزنی با تاکسی بری اما بی خیال اتوبوس اومد).

2-بلیطتو می دی به راننده و سوار می شی ای با با بازم که جای نشستن نیست پس می ایستی و به خودت دلخوشی می دی که اشکال نداره بجاش افتاب به سر وصورتم نمی خوره.

3-اتوبوس شروع به حرکت می کنه( با صدایی که دقیقا روی اعصابت اثر می ذاره) همین موقع ست که یه نفر از عقب داد می زنه اقای راننده نگه دار اشتباه سوار شدم و راننده در جواب داد می زنه درست نگاه کن دیگه(البته زیر لب چند تایی فحش هم ده که من فقط می تونم با لبخونی بفهممم چی میگه).

4-اتوبوس باز با همون صدای قبلی شروع به حرکت میکنه و همینطور که حرکت می کنه زل می زنم به پنجره و بیرون از اتوبوس رو نگاه میکنم دو تا ماشین (یه پراید و یه پیکان) زدند به هم و حسابی داغون شدند(دعا می کنم راننده هاشون صدمه ندیده باشن) و مردم بیکار دور ماشینا جمع شدند واحتمالا هر کدوم یه نظر فنی در مورد تصادف می دن.

5-از صحنه تصادف دور می شیم می رسیم پشت یه چراغ راهنمایی 4 3 2 1 و قرمز ای بابا تا رسیدیم قرمز شد و از بدشانسی باید 2 دقیقه ای پشت چراغ بمونیم(توی این تهران هیچی به اندازه چراغ قرمز اعصاب ادمو بهم نمی ریزه) 25 ثانیه ای مونده که چراغ سبز بشه اما یه دفعه شمارنده ثابت می مونه و همین باعث می شه همه ماشینا صدای بوقشون در بیاد و این صدا های اعتراض باعث می شه بیچاره مامور راهنمایی و رانندگی بدو بدو بره و چراغو سبز کنه همین موقع ست که ماشینا ساکت می شن و هر ماشینی تمام سعیشو می کنه تا از چراغ رد بشه از شانس اتوبوسی که من توش سوارم هم رد می شه.

6-یه امبولانس توی خیابونه که احتمالا داره یه مرض بد حال رو به بیمارستان می رسونه اما نمی دونم چرا هیچ ماشینی بهش راه نمی ده(شاید به خاطر اینه که راننده ماشینا فکر میکنند که امبولانس الکی اپیرشو روشن کرده).

7-اتوبوس می ایسته البته نه به خاطر ایستگاه بلکه به خاطر ترافیک( همیشه با خودم می گم چرا تو کشور ما که خیابونای درست و حسابی نداره باید این همه ماشین باشه یعنی چرا باید این همه ماشینه اشغال تولید بشه) ترافیک از ساده ترین مسائل تهرانه که دیگه بهش عادت کردیم.

8-بعد از 10 دقیقه اتوبوس حرکت می کنه و دیگه چیزی تا انقلاب نمونده اما دوباره پشت چراغ می مونیم البته این بار زود سبز می شه.

9-بعد از تقریبا 1 ساعت . 15 دقیقه می رسم انقلاب.مثل همیشه حسابی شلوغه یه سری کتاب می خرند یه سری سی دی بعضیها ساندویچ می خورند بعضیهای دیگه فلافل بعضی ها هم بستنی قیفی.یه مرد ریشو از بغلم رد می شه و میگه سی دی پاسور(البته اینقدر اروم میگه که به زور می شنوم)یه سری مرد وپسر کم سن و سال بغل خیابون ایستادند و یه ساک رو انداختند روی شونشون(احتمالا کارگرند و منتظر کار فقط این وسط می مونم که چه جوری اعلام شده نرخ بیکاری کشور یه رقمی شده).

10-می رسم به کتابفروشی که می خوام ازش کتاب بخرم می رم توی مغازه خیلی شلوغه از فروشنده می پرسم اون کتابی رو که می خوام داره یا نه و فروشنده می گه اره داره بهش می گم برام بیارتش میاره قیمت پشت جلد رو نگاه میکن و دستمو می کنم توی جیبم تا کیفمو در بیارم اما...اما نمی دونم چرا کیفم تو جیبم نیست هر چی می گردم پیداش نمی کنم(حدس می زنم که توی اتوبوس یا شایدم توی خیابون ازم دزدیدند البته شاید هم خودش از جیبم افتاده !!!

این بود قسمتی از زندگی که باید به خاطرش شاکر خدا باشیم البته تاکید میکنم این چیزایی که گفتم در مقابل خیلی اتفتقای دیگه که همتون ازش خبر دارید هیچه هیچ.

خدای شکرت!

توضیح: باید بگم که همه این کسایی که ازشون توی این نوشته صحبت شد به نظرم کاملا حق دارند که این رفتار ها رو از خودشون نشون بدن چون ... چون خانه از پای بست خرابه.( البته  یه ذره خودشون هم مقصر باشند.)


 نوشته شده در ساعت 19:27  توسط سیاوش صمیمی  | 

سه شنبه 17 مهر1386

قبل از نوشتن این متن سه چهار بار نوشتم اما هر بار کمتر از دفعه قبل به دلم نشست نمی دونم شاید دلیلش حال درونیمه که بریدم زدم به خاکی یا هر اسم دیگه ای که بشه روش گذاشت یا بهتره بگم کم اووردم جلوی ... .

توی نوشته های قبلی میخواستم بگم واقعا چرا مردم با گروه های فعال مثل دانشجوها همراه نمی شن. واقعا مردم از این اوضاع راضیند چرا مردم ما حتی یه لحظه به اینده فکر نمی کنند به اینده ای که اگه اوضاع به همین صورت پیش بره مطمئنا قشنگ نیست.

درسته این خکومت اینقدر بلا به سر این مردم اورده که همه داغونند اما ایا واقعا با نشستن و غصه خوردن چیزی درست میشه چرا مردم ما نمی خوان یه لحظه فکر کنند که میشه به خاطر دیگران از خود گذشت چرا یه لحظه به این موضوع فکر نمی کنند که برای رسیدن به هدف باید یکی شد.

نمی دونم شاید این اوضاع فقط به چشم من بد می اد و بقیه از این زندگی راضیند شاید من زیاده خواهم من زیاده خواهم که می خوام ازاد باشم می خوام مثل همه جای دنیا یه زندگی داشتم به معنای واقعی زندگی.

دیروز همونطوری که همگی می دونین تجمعی جلوی دانشگاه تهران بود اما افسوس که این حرکت ها ادامه پیدا نمی کنه و هر چند وقت یک بار مثل جرقه ای زده می شه و بعدش خاموش می شه و دلیل این امر چیزی نیست جز اینکه مردم ما بازم می خوان فرصت بدن به این حکومت و این سوالیه که همیشه از خودم می پرسم چرا فرصت دوباره مگه توی این سی سال کم بلا سر ما اووردن که بازم می خوایم بهشون فرصت بدیم.

از دادن فرصت به این حکومت خسته ام خیلی خسته اما حیف که تنهایی نمی شه کاری کرد حیف.

وقتی داشتم این متنو می نوشتم یکی از اهنگای گروه کیوسک به ذهنم اومد اهنگی به نام"کلنگی قابل سکونت" که بدجوری به حال و روز ما شباهت داره به همین خاطر چند خطی از شعرش رو براتون نوشتم چطوره؟

رو طاقچه خاک گرفته................ پنجره ها بستست

دیوارا یکمی نم داده..................قابای در شکستست

قفلا همه زنگ زده................ کلیدا رو هم که خب گم کردن

بدهی قبلی داشتن.................... برق و ابو قطع کردن

صابخونه دچار فراموشیه............. از بدبختی و کهولت

این ملک واسه فروشه.............. کلنگی قابل سکونت


 نوشته شده در ساعت 17:42  توسط سیاوش صمیمی  | 

چهارشنبه 11 مهر1386

برای او بود که هنوز بودم برای او بود که ماندم و تحمل کردم و می کنم برای او بود که ...  تمام وجود من و دلیل بودنم برای او بود برای رسیدن به او شاید هم برای رسیدن به ان اما افسوس که انگار از امدن پشیمان ست و نمی اید نخواهد امد من صبورم یعنی عادت کردم به صبر کردن شاید هم عادتمان دادن به صبور بودن و صبر کردن به همیشه منتظر بودن به همیشه داشتن غم دور بودن از چیزی.

ناراضی ام از همه چیز از نادانی ها از بیخود بودن ها از بی ارزش بودن ها از ادمهایی با صفاتی بی شباهت به ادم از نبودن او ناراضی ام اما چه می شود کرد چه می شود کرد که عادت داریم به صبور بودن و منتظر بودم و شاید هم امیدوار بودن.

در این روزهایی که می ایند و می روند چیزی نمی بینم از تلاش برای رسیدن   همه در عالمی سیر می کنند به نام هپروت اه که چقدر بزرگ است این عالم که هر قدر بخواهیم جا هست برای انواع ادم .

مثل همیشه قانع می مانم به امیدوار بودن به روزی که شاید ... .


 نوشته شده در ساعت 15:6  توسط سیاوش صمیمی  | 

سه شنبه 3 مهر1386
مثل همیشه که می خوام بنویسم می شینم جلوی میز چوبیی که بغل پنجرست و مهمترین دلیلی هم که همیشه برای نوشتن  این میز رو انتخاب می کنم همینه که جلوی پنجرست.از عزیزترین چیزایی که دارم با وجود اینکه قدیمیه ولی همیشه دوسش داشتم چون به نظرم یه سری چیزا هر چی قدیمی تر بشن با ارزش تر میشن.

خیلی بی تابی میکردم که پاییز بیاد تا شاید بشه یه ذره مشکلات رو فراموش کرد(البته مسلما مشکلاتی اینچنین که به لطف حکومت ولایت فقیه برامون به وجود اومده رو نمی شه فراموش کرد) ولی مثل اینکه بیخود فکر کرده بودم چون چند روزی از مهر  گذشته اما...  .

اره چند روزیه پاییز اومده ولی هیچ نشونه ای نیست که بشه باهاش ثابت کرد تابستون تموم شده به قول مادر بزرگم  پاییز زمستون  هم پاییز زمستون قدیم.مادربزرگم میگه قدیما سرما از همون پاییز شروع می شد میگه هر فصلی به موقع می اومد و به موقع هم می رفت هیچ فصلی بیش از اندازه نمی موند ولی الان چی تا وسطای مهر که هوا کاملا گرمه بعد اونم باید دعا دعا کنیم چند دفعه ای بارون بباره تا دچار کمبود اب نشیم زمستون هم شاید بشه به زور دو سه باری برف دید و بعد اون دیگه برفی نمی بینی مگه بیرون شهر توی کوها.

نمی دونم چرا احساس می کنم قدیما همه چی سر جاش بوده همه چی قشنگ بوده به همین خاطرم هست که وقتایی که خیلی خسته ام فقط اهنگای قدیمیه که ارومم می کنه اهنگایی مثل "شد خزان".

اینطور موقع هاست که ارزو می کنم چند روزی (فقط چند رزوی) برم به قدیما به روزایی که زندگی قشنگتر از زندگی دوران ما بوده البته نه اینکه بگم اون روزا همه چی خوب بوده نه  فقط فکر میکنم زندگی اون موقع ها ارومتر و قشنگتر از حالا بوده.به خاطر همین پنجره رو باز می کنم تا یه نسیمکی به صورتم بخوره بعد چشامو می بندم و با خودم فکر می کنم که دارم به جای صدای ماشینا صدای پای اسبهایی که به کالسکه ها وصلند رو می شنوم و به جای داد و بیداد مردم عصبی صدای حرف زدن ملایم مردمی اروم رو میشنوم و همینطور به خودم میقبولونم که بوی دود و دم به مشامم نمی رسه و خیلی چیزای دیگه که فقط با بستن چشم و گرفتن دماغ و گوش میشه بهش رسید.

از دیروز رفتم دانشگاه و درست موقع رسیدن به در ورودی و با دیدن پارچه ای که به ورودی های جدید تبریک می گفت یهو دلم گرفت یاد روزی افتادم که منم به همراه خیلی رفقا برای اولین بار می اومدیم دانشگاه و اون رفقا هنوز اخراج نشده بودند(به دلیل؟)ولی خیلی زود به خودم اومدم و گفتم با گرفتن دل چیزی درست نمی شه و الان موقعیه که باید محکم بود و  وقتیه که باید بعضی احساسات رو کنار گذاشت تا بشه مبارزه کرد.

بهر حال از همین جا به علی بابک حسین و ... اومدن پاییز رو تبریک می گم میدونم همشون حال و هوای منو دارن.

به امید روزهای بهتر برای هممون.

****************************************************

رئیس جمهور مهر ورز و محبوب در نیویورک!

همونطور که خبر دارین احمدی نژاد چند روزیه رفته نیویورک و دیروز هم بالاخره در دانشگاه کلمبیا سخنرانی فرمودند اونطور که شنیدم اول رئیس دانشگاه کلمبیا حرف زده و تو صحبتاش بخشی(فقط بخشی) از موارد نقض حقوق بشر در ایران رو گفته اونم درست جلوی روی احمدی نژاد و بعد از اون رئیس جمهور محبوب کشورمون حرف زده و جالبه  بدونین که تو حرفاش هیچ کدوم از صحبتای رئیس دانشگاه رو نتونسته تکذیب کنه و فقط مثل همیشه یه سری حرفای با مزه زده و رفته.

احمدی نژاد گفته تو ایران هیچ زندانی سیاسی وجود نداره و ازادی بیان به معنای واقعی وجود داره و تو دانشگاه های ایران میشه همه جور انتقادی از مقامات کرد و یه اینطور حرفای خندهدار و بامزه که بیشتر به جک شبیه اند تا حرف جدی.

همیشه وقتی رئیس جمهور محبوبمون یه اینطور حرفایی میزنه داغ دلم تازه میشه و با خودم میگم ما چقدر بدبخت شدیم که یه اینطور کسی رئیس جمهور ما شده رئیس جمهور ایران!

 

 

 

 


 نوشته شده در ساعت 14:12  توسط سیاوش صمیمی  |