از بچگیهامون همیشه بهمون گفتند بهترین مخلوق خدایییم همیشه بهمون گفتند که باید حسابی شکر کنیم که خدا به ما فرصت زندگی توی این دنیا رو داده بهمون گفتند که خدا خیلی دوسمون داشته که گذاشته ما هم زندگی رو تجربه کنیم و به همین خاطر هم هست که باید ازش ممنون باشیم اما اگه یه روز یه بچه کوچیک ازم سوال کنه که " مگه این زندگی چی داره که باید به خاطرش این همه ممنون خدا باشیم" واقعا می مونم بهش چی بگم یعنی از کدوم قشنگیش بگم از کدوم مهربونیش از کدوم ... .
خودمم وقتی بچه بودم خیلی دوست داشتم زود بزرگ شم تا ببینم واقعا این زندگی که این همه باید به خاطرش تشکر کنیم چی داره.
چند وقتیه بزرگ شدم یعنی فکر می کنم به خاطر درگیر شدن با یه سری مسائل دیگه بچه نیستم و نمی تونم بچه باشم(البته خیلی دوس دارم بر می گشتم به کودکی ها) و دارم با تمام وجود زندگی رو حس می کنم با تمام وجود اما از خودم سوال می کنم واقعا این همون چیزیه که به ما می گفتند به خاطرش باید شاکر خدا باشیم.
فقط کافیه برای خریدن یه کتاب یه سفر درون شهری داشته باشیم مثلا به میدان انقلاب اسلامی(!) :
1- از خونه می یای بیرون احتمالا باید سوار یه اتوبوس بشی پس می ری توی ایستگاه منتظر می شینی 5 دقیقه 10 دقیقه 20 دقیقه 30 دقیقه چه عجب بالاخره اتوبوس اومد(البته قبل از اومدن اتوبوس چند باری خواستی دلتو به دریا بزنی با تاکسی بری اما بی خیال اتوبوس اومد).
2-بلیطتو می دی به راننده و سوار می شی ای با با بازم که جای نشستن نیست پس می ایستی و به خودت دلخوشی می دی که اشکال نداره بجاش افتاب به سر وصورتم نمی خوره.
3-اتوبوس شروع به حرکت می کنه( با صدایی که دقیقا روی اعصابت اثر می ذاره) همین موقع ست که یه نفر از عقب داد می زنه اقای راننده نگه دار اشتباه سوار شدم و راننده در جواب داد می زنه درست نگاه کن دیگه(البته زیر لب چند تایی فحش هم ده که من فقط می تونم با لبخونی بفهممم چی میگه).
4-اتوبوس باز با همون صدای قبلی شروع به حرکت میکنه و همینطور که حرکت می کنه زل می زنم به پنجره و بیرون از اتوبوس رو نگاه میکنم دو تا ماشین (یه پراید و یه پیکان) زدند به هم و حسابی داغون شدند(دعا می کنم راننده هاشون صدمه ندیده باشن) و مردم بیکار دور ماشینا جمع شدند واحتمالا هر کدوم یه نظر فنی در مورد تصادف می دن.
5-از صحنه تصادف دور می شیم می رسیم پشت یه چراغ راهنمایی 4 3 2 1 و قرمز ای بابا تا رسیدیم قرمز شد و از بدشانسی باید 2 دقیقه ای پشت چراغ بمونیم(توی این تهران هیچی به اندازه چراغ قرمز اعصاب ادمو بهم نمی ریزه) 25 ثانیه ای مونده که چراغ سبز بشه اما یه دفعه شمارنده ثابت می مونه و همین باعث می شه همه ماشینا صدای بوقشون در بیاد و این صدا های اعتراض باعث می شه بیچاره مامور راهنمایی و رانندگی بدو بدو بره و چراغو سبز کنه همین موقع ست که ماشینا ساکت می شن و هر ماشینی تمام سعیشو می کنه تا از چراغ رد بشه از شانس اتوبوسی که من توش سوارم هم رد می شه.
6-یه امبولانس توی خیابونه که احتمالا داره یه مرض بد حال رو به بیمارستان می رسونه اما نمی دونم چرا هیچ ماشینی بهش راه نمی ده(شاید به خاطر اینه که راننده ماشینا فکر میکنند که امبولانس الکی اپیرشو روشن کرده).
7-اتوبوس می ایسته البته نه به خاطر ایستگاه بلکه به خاطر ترافیک( همیشه با خودم می گم چرا تو کشور ما که خیابونای درست و حسابی نداره باید این همه ماشین باشه یعنی چرا باید این همه ماشینه اشغال تولید بشه) ترافیک از ساده ترین مسائل تهرانه که دیگه بهش عادت کردیم.
8-بعد از 10 دقیقه اتوبوس حرکت می کنه و دیگه چیزی تا انقلاب نمونده اما دوباره پشت چراغ می مونیم البته این بار زود سبز می شه.
9-بعد از تقریبا 1 ساعت . 15 دقیقه می رسم انقلاب.مثل همیشه حسابی شلوغه یه سری کتاب می خرند یه سری سی دی بعضیها ساندویچ می خورند بعضیهای دیگه فلافل بعضی ها هم بستنی قیفی.یه مرد ریشو از بغلم رد می شه و میگه سی دی پاسور(البته اینقدر اروم میگه که به زور می شنوم)یه سری مرد وپسر کم سن و سال بغل خیابون ایستادند و یه ساک رو انداختند روی شونشون(احتمالا کارگرند و منتظر کار فقط این وسط می مونم که چه جوری اعلام شده نرخ بیکاری کشور یه رقمی شده).
10-می رسم به کتابفروشی که می خوام ازش کتاب بخرم می رم توی مغازه خیلی شلوغه از فروشنده می پرسم اون کتابی رو که می خوام داره یا نه و فروشنده می گه اره داره بهش می گم برام بیارتش میاره قیمت پشت جلد رو نگاه میکن و دستمو می کنم توی جیبم تا کیفمو در بیارم اما...اما نمی دونم چرا کیفم تو جیبم نیست هر چی می گردم پیداش نمی کنم(حدس می زنم که توی اتوبوس یا شایدم توی خیابون ازم دزدیدند البته شاید هم خودش از جیبم افتاده !!!
این بود قسمتی از زندگی که باید به خاطرش شاکر خدا باشیم البته تاکید میکنم این چیزایی که گفتم در مقابل خیلی اتفتقای دیگه که همتون ازش خبر دارید هیچه هیچ.
خدای شکرت!
توضیح: باید بگم که همه این کسایی که ازشون توی این نوشته صحبت شد به نظرم کاملا حق دارند که این رفتار ها رو از خودشون نشون بدن چون ... چون خانه از پای بست خرابه.( البته یه ذره خودشون هم مقصر باشند.)






