این چند روزه هر جا نشستم این حرف رو بهم گفتن(بهتر بگم کوبیدند توی سرم) که " چرا بیخود خودتو درگیر میکنی " البته این حرف رو کسایی زدند که مثلا جز درست حسابیایه این مملکند ولی بقیه فقط و فقط یه چیز می گن : " سیاست پدر و مادر نداره " .
چند وقتیه اینقدر این چیزا رو تو گوشم خوندند که حالم از هر چی نصیحت اینجوریه بهم میخوره.واقعا چرا مردم ما اینقدر بی فکر شدند چرا اینقدر دلسرد شدند چرا چرا و خیلی چرا های دیگه که هرچقدر بهش فکر میکنم جوابی نمی گیرم.
هر روز اینقدر اخبار بد بهم می رسه که وقتی می خوام از این خبرا چیزی بنویسم میمونم از کدومش بگم و بنویسم .
یکی از کسانی که متعلق به دسته مثلا درست حسابیه این مملکته بهم میگه" چرا خودتو بیخود درگیر می کنی بشین عین ادم درستو بخون دیگه با سیاست چیکار داری". واقعا به اینطور کسانی چی میشه گفت به کسی که تو جامعه به عنوان دانشجو به عنوان کسی که باید خیلی چیزا رو بفهمه زندگی میکنه اما افسوس که فقط ... .
یه اینطور کسی مهمترین دغدغش احتمالا گذروندن دانشگاه با یه معدل خوب و بعد پیدا کردن یه کار نسبتا مناسب و ادامه زندگیه.
نمی دونم ما هایی که اینهمه حرص و جوش می خوریم گناهکاریم یا بقیه نمی دونم ما گناهکاریم که یه چیزایی رو می خوایم که حتی خیلی ها به ذهنشون خطور هم نمیکنه یا اون بقیه نمی دونم ما گناهکاریم که به خاطر عقیدمون به خاطر هدفمون حاضریم بریم بازداشتگاه حاضریم کتک بخوریم و حتی خیلی بدتر ازاین ها اما حرف زور رو قبول نکنیم و دنبال چیزایی باشیم که فکر می کنیم لیاقتشو داریم یا کسایی که حزب بادند و هر لحظه به یه سمت می رن و درحقیقت نون رو به نرخ روز می خورند.
پس " هچنان می نویسم و جز نوشتن مرهمی نیست و چه می شود کرد که فقط نوشتن و نوشتن و نوشتن مسکنیست براین دردها ."
امروز بعد از مدتها تهران بارندگی بود .اونم عجب بارونی راستش دیگه داشتم رنگو بوشو از یاد می بردم داشتم لذت راه رفتن زیرش رو فراموش می کردم اما خوشبختانه فعلا که از یاد نبردم تا بعد.
...................................................................
دیروز هادی مرزبان یکی از کارگردان های خوب تئاتر کشورمون که کاراش رو می پسندم یه مطلبی توی روزنامه اعتماد نوشته بود که به نظرم از دل پری حکایت می کرد( از اینجا بخونید.)
......................................................................
توضیح: در ادامه نوشته ها ی این چند هفته باز هم فکر می کنم مزخرف نوشتم ببخشید امیدوارم با خوندن شعری از فروغ یه ذره از مزخرفات من دور بشید.
شب به روی شیشه های تار
می نشست ارام چون خاکستری تبدار
باد نقش سایه ها را در حیاط خانه هر دم زیر و رو میکرد
پیچ نیلوفر چو دودی موج میزند بر سر دیوار
در میان کاجها جادوگر مهتاب
با چراغ بی فروغش میخزید ارام
گویی او در گور ظلمت روح سرگردان خود را جستجو میکند
من خزیدم در دل بستر
خسته از تشویق و خاموشی
گفتم ای خواب ای سرانگشت کلید باغهای سبز
چشمهایت برکه ی تاریک ماهی های ارامش
کولبارت را بروی کودک گریان من بگشا
و ببر با خود مرا به سرزمین صورتی رنگ پری های فراموشی... .








