تبليغاتX
اتوبوس آبی

اتوبوس آبی

کجاست سرزمین صورتی رنگ پری های فراموشی

این چند روزه هر جا نشستم این حرف رو بهم گفتن(بهتر بگم کوبیدند توی سرم) که " چرا بیخود خودتو درگیر میکنی " البته این حرف رو کسایی زدند که مثلا جز درست حسابیایه این مملکند ولی بقیه فقط و فقط یه چیز می گن : " سیاست پدر و مادر نداره " .

چند وقتیه اینقدر این چیزا رو تو گوشم خوندند که حالم از هر چی نصیحت اینجوریه بهم میخوره.واقعا چرا مردم ما اینقدر بی فکر شدند چرا اینقدر دلسرد شدند چرا چرا و خیلی چرا های دیگه که هرچقدر بهش فکر میکنم جوابی نمی گیرم.

هر روز اینقدر اخبار بد بهم می رسه که وقتی می خوام از این خبرا چیزی بنویسم میمونم از کدومش بگم و بنویسم .

یکی از کسانی که متعلق به دسته مثلا درست حسابیه این مملکته بهم میگه" چرا خودتو بیخود درگیر می کنی بشین عین ادم درستو بخون دیگه با سیاست چیکار داری". واقعا به اینطور کسانی چی میشه گفت به کسی که تو جامعه به عنوان دانشجو به عنوان کسی که باید خیلی چیزا رو بفهمه زندگی میکنه اما افسوس که فقط ... .

یه اینطور کسی مهمترین دغدغش احتمالا گذروندن دانشگاه با یه معدل خوب و بعد پیدا کردن یه کار نسبتا مناسب و ادامه زندگیه.

نمی دونم ما هایی که اینهمه حرص و جوش می خوریم گناهکاریم یا بقیه نمی دونم ما گناهکاریم که یه چیزایی رو می خوایم که حتی خیلی ها به ذهنشون خطور هم نمیکنه یا اون بقیه نمی دونم ما گناهکاریم که به خاطر عقیدمون به خاطر هدفمون حاضریم بریم بازداشتگاه حاضریم کتک بخوریم و حتی خیلی بدتر ازاین ها اما حرف زور رو قبول نکنیم و دنبال چیزایی باشیم که فکر می کنیم لیاقتشو داریم یا کسایی که حزب بادند و هر لحظه به یه سمت می رن و درحقیقت نون رو به نرخ روز می خورند.

پس " هچنان می نویسم و جز نوشتن مرهمی نیست و چه می شود کرد که فقط نوشتن و نوشتن و نوشتن مسکنیست براین دردها ."

امروز بعد از مدتها تهران بارندگی بود .اونم عجب بارونی راستش دیگه داشتم رنگو بوشو از یاد می بردم داشتم لذت راه رفتن زیرش رو فراموش می کردم اما خوشبختانه فعلا که از یاد نبردم تا بعد.

...................................................................

دیروز هادی مرزبان یکی از کارگردان های خوب تئاتر کشورمون که کاراش رو می پسندم یه مطلبی توی روزنامه اعتماد نوشته بود که به نظرم از دل پری حکایت می کرد( از اینجا بخونید.)

......................................................................

توضیح: در ادامه نوشته ها ی این چند هفته باز هم فکر می کنم مزخرف نوشتم ببخشید   امیدوارم با خوندن شعری از فروغ یه ذره از مزخرفات من دور بشید.

شب به روی شیشه های تار

می نشست ارام چون خاکستری تبدار

باد نقش سایه ها را در حیاط خانه هر دم زیر و رو میکرد

پیچ نیلوفر چو دودی موج میزند بر سر دیوار

در میان کاجها جادوگر مهتاب

با چراغ بی فروغش میخزید ارام

گویی او در گور ظلمت روح سرگردان خود را جستجو میکند

من خزیدم در دل بستر

خسته از تشویق و خاموشی

گفتم ای خواب ای سرانگشت کلید باغهای سبز

چشمهایت برکه ی تاریک ماهی های ارامش

کولبارت را بروی کودک گریان من بگشا

و ببر با خود مرا به سرزمین صورتی رنگ پری های فراموشی...  .

 

+  بیست و نهم آبان 1386    سیاوش . ص  | 

اخبار ساعت ؟

چند روز قبل اینترپل کارت قرمز چند تا از مقامات جمهوری اسلامی روبه خاطر قضیه انفجارات بوینس ایرس صادر کرد که از بین اونا می شه به فلاحیان(وزیر سابق اطلاعات که جنایتاش از هیچکس پنهان نیست) و محسن رضایی(احتیاج به توضیحی نیست که اقا محسن چیکارست) اشاره کرد.

جای امیده که پس از چند سالی که این پرونده(انفجارات بوینس ایرس) بسته بود دوباره جریان پیدا کرده و بعید نیست که المانی ها هم منافع ملیشون رو کنار بذارند و پرونده رستوران میکونوس را به جریان بیندازند که در نتیجه فشار به روی حکومت بیشتر بشه اما افسوس که این وسط ما هیچکاره ایم یعنی ممکنه حتی امریکا حاضر به مذاکره بشه(اینم بعید نیست چون دیروز بوش و مرکل به این نتیجه رسیدند که مسئله هسته ای ایران رو فقط باید از راه دیپلماتیک حل کرد که در واقع یه جورایی چراغ سبز بوده به حکومت) و ادامه ماجرا که در این صورت اوضاع ما مسلما بدتر از اینی که هست میشه.

نمی دونم توی دنیا کسی به فکر زیر پا گذاشتن حقوق بشر در اینجا هست یا نه اما چیزی که برام ثابت شده اینه که هیچکدوم از مسئولای کشورای مختلف به فکر این مسائل توی ایران نیستند و فقط به فکر منافع خودشون هستند و جز خود مایی که اینجا هستیم کسی به فکر ما نبوده نیست و نخواهد بود اما خودمون هم که ... .

این روزایی که پشت سر هم میان و میرن هیچ اتفاق تازه ای که بشه دلخوش شد بهش رو نمی بینم و واقعا نمی دونم چه اینده ای در انتظارمون خواهد بود.با این حرکاتی که مقامای جمهوری اسلامی( به خصوص رئیس جمهور محبوب و خوش تیپمون) دارند می کنند هر روز و هر روز خطر جنگ بیشتر می شه که البته فکر می کنم به هیچ وجه مقامات از این قضیه ناراضی نیستند و یه جنگ کوچیک رو به نفع خودشون می دونند و به نظرم فقط نگران این هستند که این جنگ زیادی بزرگ بشه و نتونن از اون موفق بیرون بیان.

خلاصه وضع ما اینقدر پیچ در پیچ شده که باید منتظر هر اتفاقی ( احتمالا بد) بود البته برای ما که عادت کردیم به اتفاقات ناخوشایند هیچ چیزی نمی تونه خیلی غافلگیرمون کنه اما امیدوارم همه مردم کشورمون یه ذره هم که شده به خودشون بیان( فکر کنم صدمین باره این حرف رو تکرار می کنم) و سعی کنند که فکر کنند و بفهند چه خبره.

اخرین خبری که از دستگیری ها داشتم دستگیری " علی نیکو نسبتی " بود و قبل از اون هم"دلارام علی" که مثل اینکه خوشبختانه ازاد شده اما از اقای نیکو نسبتی خبری ندارم یعنی چند روزیه دارم سعی می کنم تا از اخبار دور باشم چون حال و روزم خیلی جالب نیست.

راستی دیروز احمدی نزاد یه سر رفته بود جایی که میگن زاده اونجاست(البته از نظر درسی و فهمی ) بله رئیس جمهور تشریف برده بودند علم و صنعت(خوشبحال علم و صنعتی ها).اونطور که شنیدم یک مشت هواداران احمدی نزاد ریخته بودد اونجا(که با کارتهای مخصوص تونستند برن) و تا جا داشته از ریاست محترم جمهوری تعریف کردند. بخشی از صحبتای احمدی نزاد:

**بین این همه گرفتاریها(احتمالا منظورش سفر به نیویورک و سفرهای استانی که دور دومش هم شروع شده) وقتی میام بین دانشگاهیا مثل یه ماهیم که اومده توی اقیانوس(چه نوع ماهیش رو خودتون حدس بزنین)

**دستور می دم هرچی لازم دارید برای ازمایشگاه ها یا برای پروزه ای چیزی سریعا براتون تهیه کنند(بازم خوشبحال علم و صنعتی ها).

در ادامه مراسم هم تعدادی از مخالفان احمدی نزاد شروع به شعار دادن کردن که خوشبختانه طرفدارا اینقدر زیاد بودند که تونستند این عوامل مخرب و احتمالا مامور از طرف امریکا و باقی کشورهای حامی تروریسم رو شناسایی و به موقع خنثی کنند.(من هم به نوبه خودم این حرکت ضد احمدی نزاد را کاملا محکوم می کنم توصیه می کنم شما هم محکوم کنید).

راستی جایی دیدم یکی از دانشجوهای طرفدار احمدی نزاد یه عکس بزرگ از کارت دانشجویی اون زمان احمدی نزاد رو گرفته بود بالا سرش توی این کارت دانشجویی عکس جوونیهای رئیس جمهور هم بود که به نظرم خیلی خوشگلتر و البته خوش تیپتر(یه جورایی شامل طرح امنیت اجتماعی هم می شد) از حالا بود چون اونموقع هنوز به این مقام نرسیده بود و این همه گرفتاری نداشت.

 

**************************************************

چند وقت پیش تئاتر "کوارتت" به کارگردانی امیر رضا کوهستانی در تالار مولوی اجرا شد که نتونستم برم و ببینمش(نه حوصلشو داشتم و نه ...) . خیلی تعریفشو شنیده بودم تا اینکه دیروز تو مجله "هفت" یه مطلب مفصل ازش خوندم و کلی حسرت خوردم که چرا نرفتم ببینمش.

از جمله کسایی که توی این تئاتر بازی کرده بودن اتیلا پسیانی و باران کوثری رو می تونم نام ببرم و نوشتنش هم به عهده خود کوهستانی و البته خانم صدری بوده.

این روزا هم فکر می کنم "اتاق شماره 6" داره اجرا می شه که به کسایی که به تئاتر علاقه دارن توصیه می کنم برن و ببیننش البته من ندیدمش ولی به نظر بدک نمی اد.

از سینما هم که این روزا جز فیلمای چرند( و به نظرم مبتذل) خبری نیست. فیلمایی که روی فیلمفارسی ها روهم سفید کردن و فیلمایی که اگه حتی شناختی از کارگردان و بازیگر و بقیه افراد سازنده اون نداشته باشی از روی اسامیشون می تونی بفهمی که چقدر بیخود هستند.(سینمایی که توش اخراجی ها می اد میشه جز پر فروش ها چه انتظاری می شه داشت از بقیه البته گروهی از سینمایی ها شامل بقیه نمی شند که مطمئنا همتون میشناسیدشون.)

راستی دیروز توی خیابون ولیعصر دیدم یه دست فروش داشت "سنتوری" مهرجویی رو می فروخت اینم از اخر و عاقبت سنتوری که بدون اینکه اکران بشه افتاد دست مغازه دارا و دست فروشا.

توضیح : راستش امروز نوشتنم نمی اومد و فقط تونستم مثل گوینده اخبار خبر بخونم راستش نمی دونم چمه اما حال و حوصله ی هیچ کاری رو ندارم خوشحال می شم کسی بتونه کمک کنه.

+  بیست و دوم آبان 1386    سیاوش . ص  | 

راه بستست ؟!

دلتنگم برای او برای او که می خواهم ببینمش اما ... اما او را دیدن سخت است خرج دارد و افسوس که درامدی ندارم تا خرج دیدنش را بپردازم افسوس که انقدر در پیچ وخم این روزها گمم که حتی اگر درامدی داشته باشم باز نخواهم توانست او را ببینم او را دیدن سخت است .چه باید کرد با این معشوق با این معشوق که خود شاید منتظر من است اما راهی که مرا به او می رساند بسته است و کارگران مشغول کارند برای باز شدن این راه تمام تلاش این کارگران باز شدن راه برای من و منهای دیگر است و من فقط می توانم به این کارگران امید دهم و افسوس بخورم که چرا چرا کمکی از من ساخته نیست. ایا این کارگران وظیفه دارند که برای رسیدن من و منهای دیگر راه را باز کنند؟

دلتنگم برای خاطرات کودکی برای روزهایی به قشنگی به قشنگی قشنگترین چیزهای دنیا برای روزهایی که هیچگاه تصور نمی کردم دلتنگشان بشم اما شدم خیلی. ان روزها فقط در البوم ها ماندگارند به همین خاطرم هست گاهی حتی به البوم ها حسودی می کنم البومهایی که همه چیز و همه روز در انها ماندگار است.

دلتنگم برای دوستانم دوستانی که قرار بود همیشه با هم باشیم دوستانی که یک لحظه دوری از هم برایمان خنده اور و مسخره بود دوستانی که وقت با هم بودن احساس می کردیم دنیا متعلق به ماست دوستانی که گذشتن از خیلی موفقیت ها برای همدیگر از معمول ترین فداکاریها بود و انها دیگر پیشم نیستند.

دلتنگم برای یک گریه ی حسابی یادم رفته گریه کنم خیلی وقته همیشه یاد گرفتم محکم باشم به همین دلیل هم هست که گریه کردن یادم رفته کسی می تونه یادم بده؟ "اموزش گریه تضمینی!"

کارگران همچنان مشغول کارند و من فقط میتونم نگاهشون کنم و لبخند بزنم . از ته دل می خوام خودم هم کارگر باشم ولی دستانم برای کارگری بستست پس فقط با لبخند زدن به کارگران امید میدم افسوس که تنها چند نفری هستیم که به کارگران امید می دیم و بقیه و بقیه نمی دونم دارن چیکار میکنند.

 

توضیح 1: می دونم خیلی چرند گفتم در واقع هر چی به ذهنم اومد رو نوشتم و ذهنمم که خیلی پریشونه ونتیجش می شه یه اینطور نوشته ای پس ببخشید.

توضیح 2: چند وقتیه(از ترم جدید دانشگاه) فقط سه شنبه ها می نویسم چون توی این روز بیکارتر از روزای دیگه هستم و می تونم به اتوبوسم سر بزنم و این روند ادامه خواهد داشت احتمالا تا پایان ترم همیشه عادت داشتم وقتی به روز می شدم دوستان رو خبر می کردم ولی به دلیل گرفتاری های بسیار شاید دیگه نتونم. اما مطمئنا سه شنبه ها خواهم نوشت و خیلی خوشحال می شم همه دوستانم بیان و سر بزنن (البته اگه علاقه ای به این اتوبوس دارن ) و نذارن دلتنگشون بشم من هم هر موقعی که وقت داشته باشم حتی اگه خیلی کم به همه سر میزنم.

به امید ابی تر شدن ...  .

+  پانزدهم آبان 1386    سیاوش . ص  | 

رومئوی من کجاست؟

الان که این متنو می نویسم دارم اهنگ ""Satin Green Shutters کریس دی برگ رو گوش می کنم .همیشه وقتی این اهنگو گوش کردم گرفتار یه حس عجیب شدم حسی که در عین غریبیش یه جورایی قشنگه و منو پرت می کنه وسط اروزهام وسط یه دنیای دیگه به همین خاطر چند وقتی بود گوش نکرده بودمش تا گرفتار این حس نشم اما امروز ناخوداگاه بدون اینکه بخوام بهش گوش دادم و دوباره گرفتار این حس شدم.

دیروز فیلم سه دقیقه ای کیارستمی به نام"رومئوی من کجاست؟" که در بخش" هر کسی فیلم خودش" جشنواره کن نمایش داده شده بود رو دیدم بدجوری بهم چسبید.(کلا فیلمای کیارستمی بهم می چسبه بدچوری).

با وجود اینکه فیلم سه دقیقه بیشتر نبود اما مطمئنم که کلی روی اون کار شده بود.تقریبا تمام بازیگران خوب زن ایرانی توی این فیلم بودند از جمله نیکی کریمی گلشیفته فراهانی باران کوثری مهتاب کرامتی و همچنین کسایی مثل نیکو خردمند و حمیده خیر ابادی و خیلی های دیگه.

نمایش رومئو و زولیت بر روی صحنه اجرا می شود و در همین حین کلوز اپ بازیگران موقع قسمتهای مختلف نمایش نشون داده می شه.

با کلوز اپ لاله اسکندری شروع و با کلوز اپ نیکو خردمند تموم میشه.

البته دیالوگ هایی که روی فیلمه به فرانسویه و متاسفانه نمیشه درست حسابی فهمید در هر قسمت دقیقا چی گفته می شه اما موسیقی متن کار رو راحتتر می کنه چون از روی اون می شه یه چیزایی فهمید.

باید این نکته رو هم بگم که بین این همه بازیگر خوب زن عباس کیلرستمی توجه ویزه ای به نیکی کریمی کرده چون وقتی حدود یک دقیقه از فیلم گذشته بود نوبت به کلوز اپ نیکی کریمی رسید و در همین موقع حال و هوای فیلم به کلی عوض می شه(از روی موسقی متن کاملا می شه احساس کرد) و البته در پایان فیلن به نظرم توچه ویزه ای هم به نیکو خردمند می شه.

به نظرم کیارستمی چند وقتیه( از فیلم ده به بعد) افکاراتش دچار یه تحولاتی شده چون از اینجا به بعد بود که توجه ویزه ی او به زنان شروع می شه و الان هم که توی فیلم"رومئوی من کجاست" این رویه رو ادامه می ده و جالبه کسی که سالها پیش " خانه دوست کجاست" رو ساخت الان "رومئوی من کجاست" رو می سازه که کاملا به تحولاتی در احوال درونیش اشاره می کنه.

در مورد این فیلم میشه بیشتر صحبت کرد اما بهتره همینجا تمومش کنم.

در مورد اخرین اخبار از کیارستمی باید بگم که در فیلم جدید او(مثله اینکه اسمش "رونوشت برابر اصل"هست) همونطور که می دونید زولیت بینوش(فکر می کنم "رومئوی من کجاست" یه ربطایی هم به بینوش داشته باشه) بازی کرده و برای نقش مقابل او هم صحبتهایی از رابرت دنیرو بزرگه(کیارستمی و بازیگران بزرگ؟).

در اخرین لحظه هایی که داشتم این متنو مینوشتم خبری رسید که بی ارتباط به مطالب قبلی نیست.اعلام شد" که از این به بعد در خوابگاه های دختران دانشجو حضور و غیاب انجام میشه واگه کسی دلیل موجهی برای غیبتش نداشته باشه به کمیته انضباطی فراخونده می شه" جالبه نه؟

 

در اخر باید بگم این روزا حال و روزم اصلا خوش نیست(خودکشی دختر دانشجو در همدان محاکمه احمد مجید و احسان و فرستاده شدن احمد قصابان به غزل حصار بخشیده شدن قسمتی از کشورمون به روس ها و و و...) ویا به بیان دیگه داغونم به همین خاطر مثل همه روزایی که یه اینطور حال و روزی دارم به فیلم و سینما و همینطور موسیقی پناه میبرم و فقط برای اینکه عادت نوشتن از سرم نپره یه چیزایی مینویسم پس منو ببخشید اگه از این پست خوشتون نیومد.

 ................................................................................

 

علی برای مهمان ها از عالیجناب حرف می زد.مهمان ها که حرفهای علی برایشان تازگی داشت ساکت می شدند تا صدای علی به همه برسد گاهی یکی از انها که به علی دورتر بود می گفت"لطفا کمی بلند تر صحبت کنید"

اما علی نمی توانست بلند تر حرف بزند و باید ساکت می شدند و جلوتر می امدند تا همه ی حرفهای او را بشنوند.همه سراپا گوش بودند و موقع گوش دادن هیچکس نمیخندید و پارازیت نمی انداخت.افسانه به مادرش گفت از این به بعد هیچوقت دایی جون را دعوت نمی کنیم.

مادرش موافق بود.دایی افسانه تنها کسی بود که حرفهای علی رو جدی نمی گرفت.{بخش پایانی داستان "عالیجناب" از جعفر مدرس صادقی}

+  هشتم آبان 1386    سیاوش . ص  | 

مرا به خانه ام ببر

سالها پیش در روزهایی که خیلی کوچیک بودیم روزهایی که مهمترین دغدغمون داشتن اسباب بازی های مختلف بود و روزهایی که

 تازه مدرسه رفتن رو شروع کرده بودیم توی درسی به نام جغرافیا بهمون گفتند که این کشوری که در اون زندگی می کنیم اسمش

ایرانه و مردمانش از نزاد اریاییند و البته خیلی شجاعند و خیلی هم میهن پرست. بهمون گفتند که سالها پیش به دلیل بی عرضه

 گیهای حاکمان کشورمون این خاک وسیع تبدیل شد به همین مقدار وسعتی که الان داره و نقشه اش هم تبدیل شد به گربه ای که در حال حاضر توی نقشه ها می بینین.

خیلی وقته که این گربه از جاش تکون نخورده یعنی بعد از اون بی عرضه گیها خیلی ها تلاش زیادی کردند و خیلی ها هم جون و زندگیشون رو دادند تا اب تو دل این گربه تکون نخوره.

تقریبا سی سال پیش مردم ما اعتراض داشتند به حکومتی که به نظرشون داشت به وسیله خارجی ها(خصوصا امریکا) ارامش این

گربه رو بهم می ریخت به همین دلیل و بسیاری دلیل دیگه ریختند توی خیابونا و نترسیدند به خاطر این گربه ترس رو از دلشون

 بیرون کردند و تا جا داشت اعتراض کردند تا بالاخره کسایی که متهم شده بودند به بر هم زدن ارامش گربه(و مردمانش) رفتند.مردم

 شاد و خوشحال بودند که دیگه کسی جرات نداره سر به سر این گربه بذاره پس حسابی شاد بودند اما این شادی خیلی طول نکشید

 چون چند سال بعدش به این گربه حمله شد اونم خیلی ناجور .هیچکس باور نداشت که بازم گربه اذیت بشه(صد رحمت به دفعات قبل).8 سالی مردم صاحب گربه ارامش نداشتند(هنوز هم نفهمیدم چرا 8 سال).

در همون سالهایی که گربه از شر حیوونی وحشی به نام صدام خلاص شده بود خیلی از بچه هایی که صاحب گربه بودند فهمیدند این کسایی که الان حاکمند هیچ علاقه ای به گربه ندارند و ... .

هفته قبل بودکه حیوونی وارد شد به این خاک و بدون اینکه کمترین تلاشی کنه قسمتی از این گربه رو ازمون گرفت و شاید دیگه

 این گربه مرده باشه چون مردمی که صاحب گربه بودند هم دیگه اونو دوست تدارن واحتمالا مردمی که صاحب گربه بودند هم مردند.

 

روزهایی قبل بود که جناب پوتین به کشورمون وارد شد البته همراه روسای جمهور اذربایجان و ترکمنستان و قراردادی رو زیر پا

گذاشت که سالها بر قرار بود و کسی نتونسته بود اونو زیر پا بذاره(البته زمان خاتمی هم تلاش شد اما خاتمی جلوی این حرکت

ایستاد) اما حالا به خاطر از دست ندادن حمایت(؟) روسیه در مقابل غرب و امریکا جناب محمود احمدی نزاد دو دستی قسمتی از کشورمون رو تقدیم پوتین کرد.(همراه با برگزاری جشن تولد پوتین در تهران)

ما را چه شده است؟

حتی گربه هم دیگه ما رو دوست نداره.

+  یکم آبان 1386    سیاوش . ص  |