تبليغاتX
/ اتوبوس آبی /
سه شنبه 27 آذر1386

پیشاپیش شب یلدا رو به همگی تبریک میگم.این شب رو خیلی دوست دارم. همیشه یه جور حس قشنگ با خودش داره که منو از زشتیها برای حداقل یک شب و یک روز دور میکنه یادم میره که زندگی این روزا چقدر بیخود شده.

امیدوارم بهمتون خوش بگذره هر جا که هستید.

امروز هم باز یه چیزی شبیه داستان نوشتم امیدوارم خوشتون بیاد.

< عاشقم من >

اقای احمدی کارایی رو که ازم خواسته بودید تقریبا اماده کردم اما امروز میخواستم اگه بشه زودتر کارمو تعطیل کنم مطمئنا فردا عقب افتادگی امروز رو جبران میکنم.

اگه فردا کارای عقب موندتون رو جبران می کنید از نظر من اشکال نداره امروز زودتر برید.

ممنون پس فعلا با اجازه.

هوا سرد بود.چند روزی پشت سر هم برف باریده بود اما بعد از چند روز هوا تقریبا باز شده بود و نیمه ابری بود. تمام خیابونا یخ زده بود و شده بود مثل شیشه.

خودشو بیشتر پوشوند تا مبادا سرما بخوره و جشن امشبش بهم بخوره.

سر راه از یه وانتی که هندونه میفروخت و قیمت هندونه هاش هم نسبتا مناسب بود یه دونه خرید مثل همیشه نمی دونست خوب از اب درمیاد یا نه و فقط میتونست به حرف فروشنده اعتماد کنه.

مستقیم مستقیم.

بالاخره یکی پیدا شد که سوارش کنه همیشه چند متری رو پیاده میرفت اما هوا خیلی سرد بود و بارش هم سنگین بود.

مرسی اقا هر جا لطف کنید پیاده میشم.

در رو باز کرد و سوار اسانسور شد.

سریع چراغهای واحدش رو روشن کرد و نشست بغل بخاری تا گرمش بشه تلفن رو برداشت و شروع کرد زنگ زدن به دوستاش تا مطمئن بشه که میان.

الو سعید سلام خوبی امشب که هستی دیگه منتظرتما.

کیوان اتفاقا همین الان میخواستم بهت زنگ بزنم و عذر خواهی کنم امشب بدجور سرم شلوغ شده نمی تونم بیام.

حالا یه امشب رو بی خیال کارات شو بیا اینجا دور هم باشیم.

مرسی کیوان جان اما واقعا نمی شه شرمنده انشاالله دفعه بعد.

خواهش میکنم کاری نداری خداحافظ.

الو سلام با اقای رضازاده کار داشتم.

نیستن.

نمی دونید کجا رفتن چون هر چقدر به همراهشون هم زنگ میزنم در دسترس نیستن.

امروز صبح یه مسافرت ضروری براشون پیش اومد رفتند شیراز.

مرسی خداحافظ.

الو دانیال خوبی چه خبر؟

امشب برنامت چه جوریاست؟

امشب ؟ مگه چه خبره؟

شب یلداست گفتم اگه بیکاری پاشی بیای اینجا با هم باشیم.

کیوان جان راستش بیکارم اما به بچه ها قول دادم ببرمشون بیرون.

پس هیچی خوش بگذره.

تا خواست به یکی دیگه از دوستاش زنگ بزنه یادش افتاد که اونم زن وبچه داره احتمالا شب رو با اونا خواهد بود.

لباساشو عوض کرد تصمیم گرفت شب یلدا رو تنهایی بگذرونه.

اهنگ " عاشقم من " دلکش رو گذاشت و خودش هم شروع کرد با اهنگ خوندن.

از پنجره بیرون رو نگاه کرد هوا باز ابری شده بود و نم نم داشت برف می بارید.

از جلوی پنجره که داشت می رفت کنار پاش خورد به قاب عکسی که روی میز جلوی پنجره گذاشته بود.پسرش امیرعلی بغل زنش سارا داشت میخندید.

لبخندی زد و به خوندنش ادامه داد.

عاشقم من عاشقی بیقرارم کس ندارد خبر از دل زارم .... .

..................................................................................

در اخر هم تا یادم نرفته یه کتاب بهتون معرفی کنم که فکر میکنم(مطمئنم) ارزش اینو داره که بخونیدش.

"بزرگ بانوی هستی " از خانم گلی ترقی.

نمی دونم به چه صورت میشه از این خانم تشکر کرد اما از همین جا به خاطر زحماتی که برای نوشتن این کتاب کشیدند ازشون تشکر میکنم و تبریک میگم به خاطر قلم قشنگشون.

..................................................................................

جمعه ۳۰ اذر :

احسان منصوری  احمد قصابان و مجید توکلی بعد از ۸ ماه ازاد شدند.

بچه ها خوش امدید.


 نوشته شده در ساعت 21:20  توسط سیاوش صمیمی  | 

سه شنبه 20 آذر1386

این هفته بر خلاف چند وقت اخیر دو بار نوشتم.

یکشنبه هم مطلبی نوشته بودم به مناسبت روز دانشجو و باقی مسائلش.

امروز می خواستم باز یه داستان بنویسم اما نشد یعنی وقت نکردم و فقط چند خطی می نویسم تا این سه شنبه هم غیبت نخورم.

< روزی که امپراتور ستمگر اشور نابود شد >

شهر نینوه(نینوا در مجاور موصل امروزی)پایتخت امپراتوری اشور دهم و به قولی 14 دسامبر سال 612 پیش از میلاد به تصرف نیروهای مشترک ماد(ایران) و بابل(بین النهرین جنوبی) در امد و ان امپراتوری که در تاریخ به ستمگری مشهور بود برای همیشه از میان رفت.

نیروهای فاتح شهر را با خاک یکسان کردند که دیگر اباد نشد.

انگیزه ویرانی نینوا ظلم بیش از حد و طولانی اشوریان به ماد های ایرانی و بابلیان بود.ده ها سال بود که اشوریان بر مادها می تاختند و انان را جهت کار اجباری به اسارت می بردند و ثروت و اقتدارشان از همین برده گیری انها بود.

حملات و ستمگریشان سبب شد که مادها دولتی که سراسر شمال غربی ایران را در بر میگرفت به پایتختی همدان تشکیل دهند و با دولت بابل که انها هم تحت ظلم و ستم اشوریان بودند متحد شوند و کار اشوریان را بسازند.اشوری ها از نژاد عرب بودند.پس از اضمحال امپراتوری اشور دولت همدان بسیاری از ایرانیان را به منطقه اشورنشین منتقل کرد تا اشوریان در اقلیت قرار گیرند و بار دیگر نتوانند دولت تشکیل دهند و کردهای عراق سوریه و ترکیه امروزی اعقاب همان ایرانیان منتقله هستند.دولت ماد عمری طولانی نداشت و کوروش بزرگ که از مادری ماد و پدری پارس بود با متحد ساختن سه طایفه ایرانی(ماد پارت و پارس) که مورخان غرب انان را ارین های جنوبی می خوانند ایران را به وجود اورد.

در تاریخ عمومی که در مدارس سراسر جهان تدریس می شود از کوروش(سیروس=سایرس)به عنوان پدر ایران یاد شده است.

((بر گرفته از رونامه اعتماد شماره 1561))

نابودی دولت اشور دقیقا توی یه همچین روزهایی اتفاق افتاد اما ما ایرانی ها باز هم گرفتاریم.

همونطوری که یکشنبه نوشتم تجمعی توی دانشگاه تهران و سایر دانشگاه ها برگزار شد اما بعد از دستگیری دوستان دیگری باز هم همه چیز به حالت عادی برگشت(می تونید در مطلب یکشنبه بخونید دانشگاه تهران چه خبر بوده)

خسته ام   خیلی خسته.

 


 نوشته شده در ساعت 18:51  توسط سیاوش صمیمی  | 

یکشنبه 18 آذر1386

دیروز یکی از دوستان بهم خبر داد که امروز دانشگاه تهران تجمعی برگزار میشه و قرار شد که بریم .

ظهر حرکت کردم به سمت میدون انقلاب و بعد از حدودا 2 ساعت رسیدم انقلاب. ولی مثل اینکه دیر رسیده بودم چون در اصلی رو بسته بودند و از خیابون قدس تا خیابون 16 اذر یعنی دقیقا جلوی در اصلی رو با اتوبوس هایی پوشونده بودند تا مردم نتونن داخل دانشگاه رو ببینن.

رفتم به دری که توی خیابون 16 اذره اما راه نمی دادند حتی خود دانشجوهای دانشگاه تهران رو و اونایی هم که توی دانشگاه بودتد از صبح رفته بودند.

دوباره برگشتم سمت در اصلی دو طرف خیابون انقلاب پر از مامور بود از نیروی انتظامی گرفته تا بسیج و البته لباس شخصی ها هم که اینطور موقع ها از عناصر فراموش نشدنی هستند.

نمی گذاشتن یه دقیقه هم وایستی     رفتم کنار یه دکه روزنامه فروشی تا بتونم به بهونه روزنامه نگاه کردن جلوی در اصلی بایستم همین موقع بود که یکی از بچه ها تماس گرفت و گفت نتونسته بیاد و ازم پرسید اوضاع چطوره منم همه چیز رو براش توضیح دادم و خداحافظی کردم ولی مثل اینکه یکی از مامورین محترم لباس شخصی(از قیافش میشد حدس زد که لباس شخصیه) داشته حرفای منو میشنیده چون سریعا اومد پیش من و گفت اقا شما دانشجویی منم گفتم بله گفت دانشجوی همینجا گفتم نه گفت پس اینجا چیکار داری گفتم اومدم کتاب بخرم اشکالی داره گفت نه سریعا از دکه روزنامه فروشی هم دور شدم چون دیگه امن نبود.

رفتم اونطرف خیابون یعنی درست کنار اتوبوس ها تا بتونم شاید یه چیزایی رو از بین اتوبوس ها ببینم اما اینقدر اتوبوس ها رو بهم چسبونده بودند که نمیشد چیزی دید و فقط صدای اعتراضات رو میشنیدم.

یکی از رفیقامو پیدا کردم اما کاری نمی تونستیم بکنیم و فقط می چرخیدیم نمی دونستیم باید چیکار کنیم.

بعد از 2 ساعت همه چی تموم شد و اتفاق خاص دیگه ای نیفتاد(البته از داخل دانشگاه و احتمالا دستگیری ها خبری ندارم) با دوستم خداحافظی کردم و راه خونرو در پیش گرفتم دلسردتر و نامیدتر از همیشه.

ولی بین تمامی این اتفاقات عکس العمل مردم برام خیلی جالب بود که هیچ توجه خاصی نداشتند و انگار اونهمه مامور و بسته شدن خیابونها و گذاشتن کلی اتوبوس جلوی دانشگاه و صدای اعتراض دانشجو هایی که داخل دانشگاه و جلوی در بودند براشون کاملا عادی بود.

به امید روزی که همه با هم یکی بشیم    مردم دانشجوها کارگران و تمام فعالین حقوق زنان.

توضیح: یک ساعتی هست برگشتم خونه و با اینکه طبق عادت این چند هفته سه شنبه ها می نوشتم اما دلم گرفته بود و خواستم چند خطی  بنویسم تا شاید ... .

 


 نوشته شده در ساعت 19:13  توسط سیاوش صمیمی 

سه شنبه 13 آذر1386

چند روز پیش توی روزنامه خوندم " کافه نادری " فروخته میشود. نمی دونم چرا دلم گرفت. چند وقتی هست که جمهوری اسلامی پروزه تخریب تاریخمون رو شروع کرده و با هرکدوم از کاراش کلی عصبی میشدم اما ایندفعه فقط دلم گرفت.

مثل اینکه صاحبان فعلی میخوان هتل و کافه نادری رو بفروشند اما به خاطر ثبت بنا تعداد خریدرانش خیلی کمه و به همین دلیل هم صاحبانش دارند کم کم اونجا رو تخریب می کنند تا یه جورایی از شرش راحت شند. در این میان سازمان میراث فرهنگی هم هیچگونه توجهی به این کافه و اتفاقاتش نداره و این میشود که احتمالا تا اینده ای نه چندان دور جایی که روزی " صادق هدایت" " بزرگ علوی " " جلال ال احمد " و خیلی از روشنفکران و بزرگان ما در اونجا رفت و امد داشتند نابود خواهد شد.

همین امروز هم خبردار شدم پس از سخنان امام جمعه مشهد و تذکر بعضی از نمایندگان مجلس حضور زن ها در میدان های ورزشی یاز هم مشکلتر شد. اقای امام جمعه فرمودند : اعزام زنان ایرانی طبق ایه 33 سوره احزاب حرام است و مصداق حضور در ( رهگذر شهوت رانی و فحشا )است.همچنین در نماز جمعه به بسیجیا گفته : مگر شما زنده نیستید که ناموس این مملکت را جلوی خارجی ها به نمایش می گذارند و هیچکس کاری نمیکند.

نمی دونستم بخندم یا گریه کنم.بخندم به یه اینطور ادمی و گریه کنم به حال و روز خودمون به خاطر وجود یه اینطور ادمی .

امروز هم یه چیزی شبیه داستان نوشتم و امیدوارم بخونید و بپسندید و نظر هم بدبد.(راستش دیگه حال و حوصله نوشتن از بدبختیهامون توی این مملکت رو ندارم و فعلا سر خودم رو با نوشتن داستان گرم میکنم تا حواسم نباشه " جلوه جواهری " " مریم حسین خواه" "علی نیکو نسبتی" "منصور اسانلو" وخیلی از هموطنان و دوستامون در بندند.)

<< خیابانی با طول نامعلوم >>

هوا ابری بود و بارون به شدت می بارید. با یک چتر مشکی رنگ و کلاهی به رنگ چترش در خیابانی که نمی دانست چقدر طول دارد راه میرفت.

در راه پسرکی را دید که کنار جوی ابی نشسته بود و در دستش بسته های کبریت بزرگی بود. پسرک به دختری که داشت از کنار جوی اب رد میشد التماس میکرد یک بسته کبریت بخرد:

تروخدا بخر خانوم تروخدا یه بسته بخر

دختر یه 200 تومانی از کیفش دراورد و به پسرک داد و رفت خیلی سریع رفت بدون اینکه ... .

همچنان در ان خیابان با طول نامعلوم راه میرفت و اسامی مغازه ها را بدون توجه به اینکه در مغازه ها چه چیزی میفروشند میخواند و به هر کدام که قشنگتر بودند امتیاز می داد از 0 تا 10 .

ناز خاتون 6 گلها 4 احمد 0

همینطور که به اسم مغازه ها امتیاز میداد دکه ای نظر او را به خود جلب کرد:" کلید سازی فرنگیس "

بدون اینکه فکر کند به این دکه بالاترین امتیاز رو داد : 10 .

باران شدیدتر شده بود به طوری که انگار روی چتر بار سنگینی قرار گرفته بود و به همین خاطر تصمیم گرفت چتر رو جمع کند و راحتتر به راهش ادامه دهد.

زنی کنار خیابان او را صدا زد:

جوراب نمیخواهید جوراب نمیخواهید

نمی دانست به زن چه بگوید چون پول انچنانی نداشت.سرش را پایین انداخت به طوری که صورت زن رو نمیبیند و بدون اینکه حرفی بزند از کنار زن رد شد.

چیزی تا مقصدش باقی نمانده بود.

اقا ببخشید نمی دونید" ساختمان طوس پلاک 2/23 " کجاست.

ساختمون طوس؟

بله.

مرد نیشخند تمسخر امیزی زد و گفت:

چند سالی هست خراب شده دیر اومدی.

بدون انکه نشان دهد چقدر ناراحت شده از مرد تشکر کرد.

راهش را در پیش گرفت و سعی کرد انتهای خیابان را به عنوان مقصدش در نظر بگیرد.

باران همچنان می بارید . . .     .


 نوشته شده در ساعت 19:1  توسط سیاوش صمیمی  | 

سه شنبه 6 آذر1386

امروز در عرض نیم ساعت بیکاری به سرم زد یه داستانکی بنویسم .

خودمم میدونم اصلا خوب ننوشتم اما خیلی خوشحال میشم بخونید و نظرتون رو بگید .(نظر واقعی).

البته در بخش اخر مطلب امروز چند خطی هم از احمدی نژاد نوشتم(شرمنده دوستانی ام که گلایه کرده بودند سیاسی ننویس)

                                                           << میز تکنفره >>

مثل همیشه که از سر کار برمیگشت و حسابی خسته و کوفته بود تنها چیزی که به ذهنش می رسید و حال و حوصلشو داشت رفتن به قهوه خونه اول خیابون و خوردن یه قهوه بود. روزایی که حسابی خسته میشه هیچ چیزی به اندازه رفتن به این قهوه خونه و بالا کشیدن یه قهوه و گوش کردن به اهنگایی که در قهوه خونه پخش میشه ارومش نمی کنه مخصوصا اینکه این اهنگا از جنس اهنگایی که حسابی دوست داره. همیشه با اومدن به اینجا حسابی انرزی می گرفت و بدون هیچ خستگی بر میگشت خونش

در بعد از ظهر یکشنبه هم وقتی از کارش توی شرکت خلاص شد سریع راه قهوه خونه رو در پیش گرفت ولی اونروز علاوه بر خستگی حسابی سردرد هم داشت و اصلا توی حال خودش نبود و گیج میزد.

سلام اقا صادق

سلام علیرضا جان خوبی

مرسی یه قهوه مثل همیشه لطف کن برام بیار.

بشین الان امادش می کنم.

نشست روی صندلی که جلوی یه میز تکنفره بود و در حقیقت جایگاه همیشگیش بود و هر موقعی می اومد اینجا اگه این میز خالی بود سریع می نشست اینجا اما اگه کسی نشسته بود یه میز دیگرو انتخاب میکرد. خوشش نمی اومد کسی رو از جاش بلند کنه .

از شانسش میز خالی بود و سریع رفت نشست جلوی میز و از پنجره خیره شد به ماشینایی که از خیابون رد می شدند در همین حین صادق(صاحب قهوه خونه) قهوشو اوورد ولی اینقدر فکرش مشغول بود که متوجه نشد وقتی سرش رو برگردوند که به صادق بگه قهوش چی شد دید فنجونه قهوه همراه با یه ظرف شکر جلوشه .

سلام اقا میتونم جلوی این میز بشینم؟

اممم ... بله بفرمایید.

همیشه دوست داشت این میز فقط متعلق به خودش باشه و چون میز تکنفره بود اکثرا اینجوری می شد اما بعضی وقتا که مغازه شلوغ بود مجبور بود کسی رو جلوی خودش تحمل کنه روز یکشنبه هم از اون روزا بود.

بعد از چند دقیقه کسی که جلوش نشسته بود بی مقدمه شروع کرد به حرف زدن اما علیرضا فقط نگاش می کرد و سعی میکرد با چشمانش و حالات صورتش حرفاش رو تایید کنه.

همش از خوشبختیاش و اینکه چقدر توی زندگی شانس داره و ... حرف میزد و علیرضا با اینکه به نظرش چرند میگفت با تکون دادن سرش حرفاش رو تایید می کرد تا شاید اون شخص بره و از شرش راحت بشه.

زمان همینطور می گذشت اما اون شخص نه که خسته نمی شد بلکه هر لحظه با صدای رساتری حرف می زد و علیرضا مجبور بود گوش کنه ولی کم کم داشت حرفاش جالب میشد چون دقیقا از چیزایی می گفت که علیرضا اصلا دوست نداشت به همین خاطر تصمیم گرفت اونم شروع کنه به حرف زدن و مخالفت کردن با صحبتای اون شخص اما هر چی میخواست مخالفت کنه بدجوری توسط اون شخص قانع می شد که اشتباه فکر میکنه .

خلاصه حسابی با هم گرم گرفتند و تصمیم گرفتند برن بیرون و با هم قدم بزنند.

من حساب می کنم...

نه خواهش میکنم مهماه من باشید.

شرمنده میکنید.

رفتند توی پیادهرو و اینقدر اون شخص از قشنگیا گفت که به چشم علیرضا هم همه چی داشت خوب میشد یعنی داشت کم کم به این نتیجه می رسید که میشه خیلی مشکلات رو اسون گرفت و با اینکار زندگی رو قشنگتر کرد.

صحبتاشون حسابی گل انداخته بود که حواسشون به هیچ چیز و هیچ کسی نبود .رسیدند به انتهای خیابون و مجبور بودند از خیابون رد بشن اونطرف.

مواظب باش.....

اخ...

 

علیرضا بهتری؟

منو میبینی؟

اینجا کجاست؟

بیمارستان

چم شده؟

چند روز پیش تصادف کردی ولی خدا رو شکر به هوش اومدی.

بیهوش بودم؟

اره ولی مهم اینه که الان حالت خوبه.

چند روز بعد مرخص شد و برگشت خونه و از زنش همه ماجرا رو پرسید.

یکشنبه هفته قبل مثل اینکه وقتی از قهوه خونه اقا صادقینا اومدی بیرون جلوی خیابون ماشین بهت زده و در رفته.

کی منو رسونده بیمارستان؟

اقا صادق.

مطمئنی سارا؟

اره.

صادق نگفت کس دیگه ای باهام بوده یا نه؟

نه گفت مثل همیشه تنها بودی تنهای تنها.

...................................................................................

** احمدی نزاد در جدیدترین نطقش در مورد بسیج گفته: بسیجیا همشون کلی هنرمندند

نمی دونم میشه هنرمندا رو هم بسیجی دونست مثلا برد پیت یا انجلینا جولی یا ... .البته شایدم راست بگه چون بسیجیا هنرهای زیادی دارند که به عنوان مثال میشه به گرفتن خانم ها به بهانه بدحجابی زدن دانشجوها کارگران و زنها و کلا هرگونه مخالف اشاره کرد که البته این چیزا از کوچیکترین هنرهاشونه.

**جای دیگه خوندم رئیس جمهور محبوب گفته: امریکا باید بذاره برای انتخابات ریاست جمهوری امریکا به عنوان ناظر شرکت کنم.

وای به حال انتخاباتی که احمدی نزاد بر اون نظارت کنه !

کاش سروش صحت کارگردان چارخونه یه ذره از حرفای احمدی نزاد استفاده کنه تا شاید یه ذره سریالش با مزه تر بشه.


 نوشته شده در ساعت 18:43  توسط سیاوش صمیمی  |