هفته قبل جمعه نوشتم که احسان منصوری مجید توکلی و احمد قصابان ازاد شدند اما فرداش خبر دار شدم که نه.دلم نیومد خبر ازادیشونو حذف کنم رفیقان هنوز دربندند.
.........................................................................
این چند روزه با تمام وجود نزدیکی انتخابات رو حس می کنم .
جاهایی که هیچوقت رنگ جارو نمی دیدند هر روز توسط رفتگرای زحمتکش جارو میشند.
ایستگاه های اتوبوسی که سالها بود زنگ زده بودند همگی نو شدند و اکثرا شبیه هم هستند.
حزبهای مختلف هر روز ادماشونو میفرستند این ور اونور برای تبلیغات.
و البته هنوز نشونه های واضحتر اینکه انتخابات نزدیکه از راه نرسیدند چیزایی مثل فیلمهایی که جناب ضرغامی احتمالا هر روز یکیشونو پخش میکنه و و و ... .
این چیزا رو که میبینم میگم کاش یه روزی یه انتخاباتی برگزار بشه که بعدش اره بعدش همه این اتفاقات و خیلی اتفاقات دیگه رخ بده.
.......................................................................
شب یلدا امسال هم گذشت خیلی جالب نبود اما از هیچی بهتر بود.این روزا هیچی خوب نیست(خواهشا با این حرفای من نا امید نشید)
امروز هم داستان نوشتم .بعد از اولین داستانم نمی خواستم ادامه بدم اما دیدم درسته که هیچی از داستان سرم نمیشه اما حداقلش اینه که از نوشتنش لذت می برم پس حالا که اینجوریه شما هم کامل بخونید و نظر بدید و به بهتر نوشتنم کمک کنید.
< من پنجره و یک میز >
اینجا 14 سالم بود و تازه با سعیدینا اشنا شده بودم اینم اولین عکسم با سعیده
اینجا 17 ساله ام و اولای سال اخر دبیرستانه منم و سعید و علی و وحید
اینجا ...
اینجا ...
اینجا هفته ی قبله جشن تولد 45 سالگیم منمو همه عکسهایی که از زندگی گذشتم دارم چه اونایی که ازم گرفتند و چه اونایی که خودم گرفتم.
وقتی با همه این عکس ها عکس می گیری مثل اینه که همه کسایی که توی گذشتت بودند دوباره کنارتند.
و حالا این منم که پس از گذروندن یک هفته از 45 سالگی میخوام تموم کنم همه این خاطرات رو.
همینجور که خاطراتش رو مینوشت بلند بلند اونا رو میخوند.
بعد از تموم کردن نوشتن خاطراتش و چسبوندن عکسها به دفتر خاطرات یکبار تمام خاطراتش رو مرور کرد تا ببینه چیزی از قلم نیفتاده باشه.
من ارشم
45 سال پیش در خانواده ای نرمال(چه از نظر مذهبی چه اقتصادی و چه ...) در تهران متولد شدم.
بچه شری بودم اما در عین شری فکر می کنم مهربون هم بودم یعنی بهتره بگم شیطنت داشتم.
زندگی خانوادگیم بد نبود(خوب بود) ... .
سالها مجبور به خوندن رشته هایی بودم که هیچ علاقه ای بهشون نداشتم اما بالاخره به ارزوم عکاسی رسیدم.همیشه از بچگی عاشق عکس گرفتن بودم و استعدادش رو هم داشتم شایدم نداشتم ... .
هیچوقت ازدواج نکردم نه اینکه بدم بیاد اما فقط یه نفر بود که میتونستم عاشقش باشم کسی که به نوعی خود من بود با این تفاوت که زن بود و بعد از اون دیگه به کسی فکر نکردم.
سالهایی که حسابی ناامید از همه چی بودم جلوی راهم سبز شد و منو تا این مدت موندگار کرد(هیچ وقت اینقدر جرات پیدا نکردم که همه چیز رو تموم کنم ) اما خودش چند سال بعد از اشناییمون رفت رفتو ... .
.
.
.
تا اخر خوند هیچ چیز از قلم نیفتاده بود.
اخرین عکس رو گرفت عکسی که فقط خودش بود یه پنجره و یه میز.
زیرش نوشت :
" و این بود اخرین لحظه زندگی یه ادم معولی."
توضیح: میدونم امروز اصلا جالب ننوشتم اما از اینکه تحمل کردید ممنون.
توضیح ۲: خودمم نمیدونم چرا اسم این پستم هیچ ربطی به نوشتم نداشت.