تبليغاتX
/ اتوبوس آبی /
سه شنبه 25 دی1386

به دعوت پریسا جان امدم تا دعوت کنم از همه کسانی که به ازادی می اندیشند تا دعوت  کنم از  حانیه  اخرین سامورایی    مهرداد     مهتاب  سمیه میناخانی  نازیلا دلیر نیا  صامت  قاسم مقیمی   نگار و باقی دوستانی که به فکر رفیقان دربندمان هستند.

رفیقان ما به جرم بی جرمی به جرم انسان بودن در بندند تا ازادیشان لحظه ای خاموش نباشیم.

۱۰ بهمن روز حمایت وبلاگ نویسان از دانشجویان دربند.

                  در این روز نام بلاگ هایمان را برای حمایت از دوستان دربندمان به

"۱۰ بهمن ٬ روز حمایت وبلاگ نویس هاي ايراني از آزادی دانشجویان دربند"  تغییر می دهیم.

 

 برای اعلام حمایت به این بلاگ مراجعه کنید.

راستی نبودنم رو  تا هفته دوم بهمن تمدید می کنم    ببخشید.


 نوشته شده در ساعت 21:18  توسط سیاوش صمیمی 

سه شنبه 11 دی1386

نمی دونم چطور جرات کردم بنویسم.مگه میشه از کسی نوشت و حرف زد که خودش از همه می نوشت مگه میشه نوشت وقتی رادی نیست میشه؟

رادی رفت بدون اینکه تلوزیون کوچکترین خبری از رفتنش بده و چه بهتر تلویزیونی که کثافت از سر و روش می باره از این مرد پاک نگفت چه بهتر کسی که یک عمر پاک زندگی کرد و حاضر نشد به خاطر سود و زیانی زودگذر سر جلوی برخی ادمنمایان فرود بیاره در تلویزیونی که نماینده دیو صفتان است نشان داده نشد چه بهتر.

شاید ما هم لیاقت نداریم از این مرد بگیم پس فقط به احترامش سکوت می کنیم و شاید هم اندکی فکر.

مرد بارانی برای همیشه رفت و منم دیگه نمی خوام چیزی بگم نباید غمگین بود برای رفتن رادی و رادی ها اینها ماندگارند تا ابد    کاش ما هم کاری کنیم که مردنمان اغاز جاودانگیمان باشد.

.........................................................................................

منوچهر متکی در اظهاراتی گفته : " کی گفته سهم ما از خزر 50 درصده؟ منصفانه سهم ما 11.3 درصده نه بیشتر . " (البته دیروز حسینی سخنگوی وزارت خارجه گفته سهم ما 20 درصده و یه جورایی حرف های جناب متکی رو درست کرده)

احمدی نژاد کم بود حالا باید چرندیات افراد دیگه رو هم تحمل کنیم. . خلیج فارس هم که قراره بشه خلیج دوستی   امارات هم که دندونشو تیز کرده برای جزایر جنوبی ما و طالبانی (رئیس جمهور عراق) هم با کمال بی شرمی میگه ما قرارداد الجزایر رو قبول نداریم( البته بعدش تکذیب کرده اما ایا واقعا اینطور حرفی نزده بود؟).

واقعا توی این دوران کدوم کشور بهتر از ما بدون جنگ و خونریزی تیکه تیکه خاکشو دو دستی تقدیم میکنه به بیگانه ها.

روزی هزار بار از خودم می پرسم اینهمه گند کاری برای مردم ما بس نیست که همچنان ساکتند و هیچ کمکی به دانشجوها کارگرها و باقی گروههای فعال نمی کنند واقعا چرا ؟ چرا مردم ما با اینکه  این رنجها رو با تمام وجود درک می کنند حرفی نمی زنند. میدونم خیلی هاتون میگید مردم می خوان زندگی کنند حتی به این شکل     پس خودشونو به خطر نمی اندازند اما ایا زندگی به هر قیمت می اررزه(اونم به این ارزونی)

عماالدین باقی هفته قبل دچار حمله عصبی شد اما بعد از چند ساعتی استراحت دوباره به سلولش برگشت و فقط تونسته با حال خراب به خانوادش بگه که میخواد وکیلشو ببینه. احسان مجید و احمد هم که کاملا تبرئه شده بودند و قرار بود با وثیقه ای 150 میلیونی ازاد بشند اما همچنان در بندند به جرم ... . ؟

همچنین علی نیکو نسبتی  علی کلایی جلوه جواهری مریم حسین خواه و   و باقی دوستان دربند .

هیچوقت التماس نکردم حتی به شما ها که لذت می برید از رنج و شکنجه این با شرف ترین های ایران اما بدانید روز رفتن شما هم فرا خواهد رسید روزی به رنگ ابی و انروز اگر باشم در اتوبوس ابی از ازادی مهربانی زیبایی از عشق از ایران خواهم نوشت.

.........................................................................................

خواستم از کشته شدن بی نظیر بوتو هم بنویسم با اینکه برای اینطور کسانی در سراسر دنیا احترام خیلی زیادی قائلم اما وقتی خود ما داخل کشور این همه حرف داریم برای گفتن چرا باید از کشور دیگه ای گفت و نوشت ؟

به خدا خسته ام داغونم از اینهمه پلیدی اما به قول یکی از دوستان " با اینکه خسته ام و دلسرد اما ساکت نمی شینم چون محکومم به گفتن نوشتن فریاد زدن چون مطمئنم اخر شب سیه سپید است حتی اگه شب به بلندی شب یلدا باشه ."

راستی امروز اولین روزه سال ۲۰۰۸ و همینجا جا داره به همه مسیحیهای کشورمون سال جدید رو تبریک بگم امیدوارم همشون شاد باشند .

ببخشید امروز زیادی احساسی نوشتم باور کنید حال و روزم خوش نیست . احتمالا دو هفته ای نباشم یعنی تا هفته اول بهمن.(امتحانات دانشگاه شروع شده و نمی خوام بهونه دست بعضی از ... بدم پس باید درس بخونم ). دلم تنگ میشه برای همتون     تا بعد.


 نوشته شده در ساعت 20:13  توسط سیاوش صمیمی  | 

پنجشنبه 6 دی1386
اکبر رادی هم رفت اما چه خوب گفت  بهرام بیضایی :

مرد بزرگ نخواب، به خواب مان بيا و باز از صحنه آبي، عدالت، شرافت قلم و زندگي پردرد کبله آقا بگو... نه، آسوده نخواب که ما در خوابيم.

همین دیروز بود که اکبر رادی زادروز بهرام بیضایی رو تبریک گفته بود و امروز بهرام بیضایی میگوید ...  .

دلم گرفته از همه چی  از همه ...  .

در سوگ او که ... هیچگاه نمی میرد.

 


 نوشته شده در ساعت 13:59  توسط سیاوش صمیمی 

سه شنبه 4 دی1386

هفته قبل جمعه نوشتم که احسان منصوری مجید توکلی و احمد قصابان ازاد شدند اما فرداش خبر دار شدم که نه.دلم نیومد خبر ازادیشونو حذف کنم       رفیقان هنوز دربندند.

.........................................................................

این چند روزه با تمام وجود نزدیکی انتخابات رو حس می کنم .

جاهایی که هیچوقت رنگ جارو نمی دیدند هر روز توسط رفتگرای زحمتکش جارو میشند.

ایستگاه های اتوبوسی که سالها بود زنگ زده بودند همگی نو شدند و اکثرا شبیه هم هستند.

حزبهای مختلف هر روز ادماشونو میفرستند این ور    اونور برای تبلیغات.

و البته هنوز نشونه های واضحتر اینکه انتخابات نزدیکه از راه نرسیدند چیزایی مثل فیلمهایی که جناب ضرغامی احتمالا هر روز یکیشونو پخش میکنه و و و ... .

این چیزا رو که میبینم میگم کاش یه روزی یه انتخاباتی برگزار بشه که بعدش    اره بعدش همه این اتفاقات و خیلی اتفاقات دیگه رخ بده.

.......................................................................

شب یلدا امسال هم گذشت خیلی جالب نبود اما از هیچی بهتر بود.این روزا هیچی خوب نیست(خواهشا با این حرفای من نا امید نشید)

امروز هم داستان نوشتم .بعد از اولین داستانم نمی خواستم ادامه بدم اما دیدم درسته که هیچی از داستان سرم نمیشه اما حداقلش اینه که از نوشتنش لذت می برم پس حالا که اینجوریه شما هم کامل بخونید و نظر بدید و به بهتر نوشتنم کمک کنید.

                                                      < من پنجره و یک میز >

اینجا 14 سالم بود و تازه با سعیدینا اشنا شده بودم اینم اولین عکسم با سعیده

اینجا 17 ساله ام و اولای سال اخر دبیرستانه منم و سعید و علی و وحید

اینجا ...

اینجا ...

اینجا هفته ی قبله جشن تولد 45 سالگیم منمو همه عکسهایی که از زندگی گذشتم دارم چه اونایی که ازم گرفتند و چه اونایی که خودم گرفتم.

وقتی با همه این عکس ها عکس می گیری مثل اینه که همه کسایی که توی گذشتت بودند دوباره کنارتند.

و حالا این منم که پس از گذروندن یک هفته از 45 سالگی میخوام تموم کنم همه این خاطرات رو.

همینجور  که خاطراتش رو مینوشت بلند بلند اونا رو میخوند.

بعد از تموم کردن نوشتن خاطراتش و چسبوندن عکسها به دفتر خاطرات یکبار تمام خاطراتش رو مرور کرد تا ببینه چیزی از قلم نیفتاده باشه.

من ارشم

45 سال پیش در خانواده ای نرمال(چه از نظر مذهبی چه اقتصادی و چه ...) در تهران متولد شدم.

بچه شری بودم اما در عین شری فکر می کنم مهربون هم بودم یعنی بهتره بگم شیطنت داشتم.

زندگی خانوادگیم بد نبود(خوب بود) ... .

سالها مجبور به خوندن رشته هایی بودم که هیچ علاقه ای بهشون نداشتم اما بالاخره به ارزوم عکاسی رسیدم.همیشه از بچگی عاشق عکس گرفتن بودم و استعدادش رو هم داشتم    شایدم نداشتم ... .

هیچوقت ازدواج نکردم نه اینکه بدم بیاد اما فقط یه نفر بود که میتونستم عاشقش باشم کسی که به نوعی خود من بود با این تفاوت که زن بود و بعد از اون دیگه به کسی فکر نکردم.

سالهایی که حسابی ناامید از همه چی بودم جلوی راهم سبز شد و منو تا این مدت موندگار کرد(هیچ وقت اینقدر جرات پیدا نکردم که همه چیز رو تموم کنم ) اما خودش چند سال بعد از اشناییمون رفت رفتو ... .

.

.

.

تا اخر خوند هیچ چیز از قلم نیفتاده بود.

اخرین عکس رو گرفت عکسی که فقط خودش بود یه پنجره و یه میز.

زیرش نوشت :

" و این بود اخرین لحظه زندگی یه ادم معولی."

 توضیح: میدونم امروز اصلا جالب ننوشتم اما از اینکه تحمل کردید ممنون.

توضیح ۲: خودمم نمیدونم چرا اسم این پستم هیچ ربطی به نوشتم نداشت.


 نوشته شده در ساعت 18:46  توسط سیاوش صمیمی  |