دهه فجر . کلمه عجیبیه و شاید هم چیزی بیش از یک کلمه عجیب .
مردم ناراضیند از فقر فساد تبعیض از ظلم از نبود آزادی از از ... .
مردم توی خیابانها شعار می دهند : مرگ بر شاه مرگ بر شاه درود بر خمینی درود بر خمینی .
شعار ها شدیدتر می شوند و هر لحظه که می گذره پیروزی جنبش مردم نزدیکتر میشه.
روزنامه اطلاعات تیتر زده : " امام آمد " و البته قبلا هم تیتر زده بود " شاه رفت " شاید هم اول " امام آمد " و بعد "شاه رفت ".
12 بهمن 57 مردم سرازیر میشند سمت بهشت زهرا همونجایی که خیلی ها برای رسیدن به عقاید و اهدافشون جونشون رو از دست دادند همونجایی که توسط شاه به گلستان تبدیل شده بود .
رهبر جنبش مردمی قراره سخنرانی کنه و مردم بی تابند برای سخنرانی رهبرشون .
رهبر میگه من دلم میسوزه برای مادر های اولاد از دست داده برای جوانهای زن از دست داده من نمیتونم اینهمه خسارت رو جبران کنم .
مردم گریه می کنند البته گریه ای نه از روی غم بلکه گریه ای از روی شادی .
مبارزات شدیدتر میشه و بالاخره 22 بهمن 57 مردم پیروز میشند مردم به خاطر اینکه قراره دیگه کسی فقیر نباشه به خاطر اینکه قراره همه با هر عقیده ای آزاد باشند به خاطر اینکه قراره سرمایه های مملکت فقط و فقط به خود مردم برسه و به خاطر اینکه قراره مملکت گلستان بشه شادند و جشن گرفتند.
حالا به داستان زیر توجه کنید:
توی یه کشوری یه انقلابی شد .
شب اول انقلاب خیلی از عوامل رژیم قبلی رو چه خوب بودند و خدمت کرده بودند و چه اونهایی که خائن بودند به ایران اعدام کردند (میگن توی پشت بومه یک مدرسه) .
چند سال گذشته بود و مردم شاد بودند چون پیروز شده بودند تا اینکه یه آدم خیلی بد تصمیم گرفت به کشور قشنگ این مردم حمله کنه .
مردم یه رهبر داشتند که خیلی دوسش داشتند و هر چی میگفت قبول میکردند پس به دستور رهبرشون با این آدم خیلی بد جنگیدند .
اینقدر جنگیدند تا تونستند این آدم خیلی بد رو از کشورشون دور کنند اما این جنگ خیلی از مادر ها خیلی از پدر ها خیلی از بچه ها خیلی ها رو از هم جدا کرد اما مردم بازم شاد بودند البته شادیشون خیلی کمتر شده بود از قبل.
درست 10 سال از انقلاب گذشته بود که یه دختر بچه کوچولو 7 ساله دید مامانش که بیرون از خونه بود وقتی برگشته داره گریه می کنه .
آخرای تابستون بود و دختر کوچولو باید کم کم آماده مدرسه رفتن میشد اما نمی دونست مامانش چرا گریه میکنه .
دختر کوچولو بزرگ شد و بزرگ شد تا یک روز خبر قبول شدنش توی دانشگاه رو به مادرش رسوند و اون روز مادرش گفت اگه پدرت هم بود کلی خوشحال میشد و دختر که از پدرش فقط یه تصویر خیلی دور اونم قبل از 7 سالگی توی ذهنش بود ناراحت شد و از مادرش پرسید پدر چی شد که رفت ؟
مادر گفت : دخترم دیگه بزرگ شدی و باید بهت بگم که چی شد پدرت رفت .پدرت برای عقایدش مبارزه کرد اما چون عقایدش رو کسانی که الان حاکم هستند قبول نداشتند کشتنش . هم پدر تو رو و هم پدر و مادر خیلی بچه های دیگه رو.
حدود 20 تا 21 سال از انقلاب مردم میگذشت. دختر که دیگه کلی بزرگ شده بود شنید خیلی از آدمایی که افکاراتشون با حاکم ها فرق میکرد کشته شدند به بعضی هاشون میگفتند نویسنده به بعضیهاشون روشنفکر و به بعضیشون ... اینها کشته شدند اما قاتلینشون محاکمه نشدند .
دختر میدید که خیلی وقته که مردم از کسانی که خودشون به حاکمیت رسوندنشون راضی نیستند .دختر میدید مردم بازم فقیرند بازم بعضی ها از روی فقر مجبورند دزدی کنند ادم بکشند تن فروشی کنند و بازم مردم آزاد نیستند و هر کی نظرش با حاکم ها فرق میکنه یا زندانی میشه یا کشته دختر میدید مردم هم دیگه مردم صاف و ساده قبل نیستند و همشون یک مشت قرص اعصاب توی کیف هاشونه و خیلی از جوونها معتاد شدند و و بازم همه چی بد شده حتی بدتر از قبل خیلی بدتر از قبل.
یه روز توی هجدهمین روز از اخرین ماه بهار دختر دید بازم مردم مثل 21 سال پیش ریختند توی خیابونها و شعار میدن بازم مردم ناراضیند ایندفعه اما مردم بدتر از قبل سرکوب میشند و مردم که دیگه خسته اند نمیان توی خیابونها .
دختر الان بعد از 29 سال از اون انقلاب داره مبارزه میکنه برای همون چیزهایی که 29 سال پیش همسن و سالهای اون از جمله پدرش برای اون مبارزه کردند و چیزهایی که امیدواره 29 سال بعد دخترش براش مبارزه نکنه.