اولین نوشته ی سال را آغاز می کنم با شعری از فروغ :
کسی به فکر گل ها نیست
کسی به فکر ماهی ها نیست
کسی نمی خواهد
باور کند که باغچه دارد می میرد
که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می شود
و حس باغچه انگار
چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده ست.
حیاط خانه ی ما تنهاست
حیاط خانه ی ما
در انتظار بارش یک ابر ناشناس
خمیازه می کشد
و ...
.
...................................................
سال نو هم آمد ( نوآوری و شکوفایی !!! ) و خوشبختانه امسال دل به دریا زدم و تقریبا تمام تعطیلات را در ده اجدادم گذراندم ، در دهی نزدیک تهران و البته دهی که کامپیوتر هم در آن میشد پیدا کرد.
برای اولین نوشته ی امسال داستانی دارم که قبل از عید نوشته بودم و و امیدوارم بپسندید.
< تسخیر در روز >
ابرهایی نصفه و نیمه از آسمان می گذشتند ، ابرهایی که نه زور باریدن داشتند و نه آنقدر ضعیف و بی رمق بودند که آسمان را تنها به خورشید واگذار کنند، هیچوقت نزدیک شدن به بهار را دوست نداشتم ، نزدیک شدن به بهار برایم یادآور همین ابرهای نصفه و نیمه بود.
سریعا در خانه را بستم، مثل همیشه باید سوار آسانسور میشدم تا راحتتر سقوط کنم .شاید بهتر بود به جای آسانبر همین اسانسور را به عنوان معادل فارسی انتخاب می کردند چون همیشه آسانبرراحت بالا بردن را در ذهنم تداعی میکرد در حالی که آسانسور پایین هم می برد .
غرق افکارات مسخره ای بودم که همیشه باهاشان درگیر بودم، درهمین لحظه صدای دنگ دنگ نشان از رسیدن به طبقه همکف می داد و اینکه یک روز دیگر هم شروع شده.هیچوقت صدای بوق ساعت برایم نشانه شروع روز نبوده بلکه همیشه شروع روز را از دقیقه و ثانیه ای که آسانسور دنگ دنگ میکرد به حساب می آوردم پس حالا روز شروع شده بود.
در باز شد و مثل همیشه قبل از هر کاری رفتم روبروی آینه ای که جلوی اتاقک نگهبانی بود و سر تا پایم را برانداز کردم.
کفش هایم کفشهای همیشگی ، شلوار همچنین ، کت و پیراهن هم مثل همیشه بودند.
داشت باران می بارید و به نظرم حال و هوای تازه ای داشتم که نمی دانستم از کجا نشات می گرفت.با دقت دور و برم رو نگاهی انداختم تا شاید دلیل این حال را بفهمم اما هر چه بیشتر چشم می چرخاندم کمتر می دیدم.
همه درختان شفاف شده بودند از اب باران، چتر را از کیف در آوردم اما قبل از باز کردنش سوار تاکسی شدم .برف پاک کن باصدایی که فقط شبیه به خودش بود می چرخید. دلم برای گوشه های شیشه می سوخت چون هیج نصیبی از برف پاک نمی بردند و یه جورایی بی خاصیت بودند و حتی ارزش پاک شدن با برف پاک کن را هم نداشتند و باید با یک دستمال کهنه از بین می رفتند.صدای فرهاد در ماشین می آمد که میگفت : شنبه روز بدی بود ، روز بی حوصلگی، وقته خوبی که میشد.... جمعه حرف تازه ای نداشت ، هرچی بود پیش تر از اینها گفته بود و بعد از تموم شدن جمعه گفت : بوی عیدی ... .
هی آقا نمی خوای پیاده شی ؟
بله ؟
میگم نمی خوای پیاده شی ؟
مگه رسیدیم ؟
گفتم که من فقط تا چهار راه میام .
بله ، ببخشید چقدر میشه ؟
500 تومان.
چه خبره ؟ مگه چقدر راه اومدی ؟
اولش که بهت گفتم .
بفرما ، خداحافظ.
چتر را باز نکردم دوست داشتم خیس بشم .باران شدت گرفته بود و ابرها تمام آسمان را به تسخیر خودشان درآورده بودند ، هرگاه این تسخیر در ساعات روشنی اتفاق می افتاد ، روزهم مثل شب می شد، تاریکه تاریک.
چند قدمی بیشتر راه نرفته بودم که یک موتوری از بیخ گوشم رد شد :
هی اقا حواست کجاست ؟ چیکار می کنی؟
این را من گفتم و موتوری در جوابم فقط بوقی زد ، بوقی شبیه به صدای یک خروس که اول صبح می خواند و بوقی که احتمالا تازه به بازار آمده بود.
ساعتم را نگاه کردم 20 دقیقه بود که در راه بودم اما این بیست دقیقه همیشه 1 ساعت میگذشت چرا امروز نیم ساعت شده بود؟ باز هم داشتم غرق افکارات پوچ و مسخره ام میشدم که سریعا حواسم رو جمع کردم.
چند دقیقه ای راه رفتم اما واقعا نمی دانستم برای چه کاری از خونه زده بودم بیرون .هر چه فکر کردم یادم نیومد و باز هم شروع کردم به خودم لعنت فرستادن که چرا اینقدر احمق و حواس پرت هستم .
چهارراه ؟
چهار راه ؟
عموجون حالت خوبه ؟ خب اینجا چهارراه ست دیگه .
گاز ماشین رو گرفت و رفت، مانده بودم در چهار راه چکار داشتم که الان اینجا هستم و باز هم برای تاکسی گرفتن مسیرم را چهار راه میگفتم..پس قصدم از خانه بیرون امدن هر چه که بوده ربط به اینجا داشته.
گشتم دنبال چیزی که برای آن به اینجا امده بودم خیلی گشتم و حسابی خسته شده بودم و دنبال جایی بودم برای نشستن که بالاخره پیدا کردم. یک صندلی چوبی بارون خورده اما قابل نشستن ، نشستم و بازی بچه های توی پارک رو نگاه کردم تا حوصله ام سر نره.
بابایی بابایی
بابایی با تو ام بیا هولم بده .
با خودم فکر می کردم چه پدر بی مسئولیتی که بچه رو به حال خودش ول کرده .
بابایی بیا دیگه .
بچه به من زل زده بود ، رفتم پیشش تا حالا که پدرش نیست من هولش بدم .
بابا چرا اینقدر دیر اومدی ؟
چی ؟
بچه جان من که بابات نیستم ، اما تا بابات بیاد پیشت می مونم.
خیلی بدی بابا چرا اینجوری شدی ؟
بچه به من میگفت بابا ، مات و مبهوت مانده بودم .
مامان ببین بابا چی میگه میگه من بابات نیستم . زنی با موهایی مشکی و صورتی بی آرایش و معصوم نزدیک شد، صورتش شبیه به دخترکی بود که سالها پیش می شناختمش.
امیر چرا بچه رو اذیت میکنی ؟
ام ام .... . خانم شما شما اسم من رو از کجا میدونید ؟
امیر بسه دیگه خودتو لوس نکن ، لباس نگین رو بپوشون کم کم بریم خونه آماده تحویل سال بشیم ، باید هفت سینمون رو بچینیم کلی کار دارم . در تعجب و البته کنجکاوی کامل با زن و بچه ای که نگین نام داشت راه افتادم.
در خانه را باز کرد و رفت داخل خانه و من مانده بود برم یا نه .
امیر بیا تو ، در رو ببند خونه یخ شد.
رفتم داخل ، ببخشید خانم اسم شما چیه ؟ امیرامروز چرا اینقدر لوس شدی : به نام خدا من سارا هستم از تهران . خوب شد حالا منو شناختی بی نمک !!
سارا ؟ چه اسم قشنگی خیلی بهتون میاد خیلی .
شب شده بود بچه را خواباند و خودش هم کنار بچه خوابش برد.
از بیکاری و خستگی رفتم روی یکی از تخت خوابها و در فکر این زن و بچه بودم تا اینکه خوابم برد.
بیب بیب بیب بیب .امیر اقا امیر اقا بلند شو وقته قرص خوردنته مگه صدای بوق ساعت رو نمیشنوی ؟ بلند شو زود کارات رو انجام بده ، امروز خانوادت میان دنبالت ، دکتر گفته مرخصی .
روزم با بوق ساعت شروع شده بود و ساعت 7 صبح بود.
تقویمم رو نگاه کردم ، هر چه ورق می زدم به تاریخ امروز نمی رسیدم که بالاخره به آخرین برگ تقویم رسیدم :29 اسفند روز ملی شدن صنعت نفت.
از پنجره بیرون رو نگاه کردم هوا پر بود از ابرهای نصفه و نیمه و حال و روزم مثل همیشه این موقع سال بود .مثل همه روزهای قبل از عید ، مثل همه روزهایی که شب سبزی پلو با ماهی داشتیم و همه روزهایی که قرار بود تا چند ساعت آیندش بوق مخصوص تحویل سال رو بشنویم و و روزهایی که کمتر از 24 ساعت بعدش عید میشد یا شاید هم فقط عید، نام داشت اما پر بود از ابر هایی که زور باریدن نداشتند.
پایان