تبليغاتX
/ اتوبوس آبی /
سه شنبه 27 فروردین1387

باز هم به دعوت رفیق همیشه رفیقم  پریسای  عزیز دعوت شدم به یک بازی ، البته یک بازی تلخ. نوشتن از آرزوها . این چیزی ست که باید انجام دهم .( البته خیلی به انجام این کار علاقه ای نداشتم چون به اندازه کافی این آرزوها و یا به قول دیگر این محالات را مرور می کنیم در این روزها )

نمی دانم از کوچکترین شان شروع کنم یا بزرگترین ، مگر اصلا این آمال و آروزها بزرگ و کوچک دارند ، مگر غیر از این ست که هر کدامشان بخشی از پازل وجود ما هستند که تا کامل نشوند به آرامش نمی رسیم ؟

برایم سخت است از آروزهایم بنویسم ، آروزی من زندگی ست با تمام زیبایی هایش اما بلدش نیستم ، نه در مدرسه ، نه در دانشگاه و نه هیچ جای دیگر به من یادش ندادند .

به معلم دینی گفتم : چرا هیچ انسانی با دیگری برابر نیست ؟ چرا یکی زیباست و دیگری آروزی بخشی از زیبایی را دارد ؟ چرا یکی همیشه شانس دارد تا در موقعیت خوبی باشد، تا به موفقیت برسد اما دیگری همیشه دنبال شانس می دود ولی هیچگاه بهش نمی رسد ؟

گفت : خدا می داند ، و من با خود گفتم ای خدا چرا ؟ هنوز هم جوابش را نگفته به من.

عدالت را همان بچگی برای همیشه کنار گذاشتم ، چون فهمیدم هیچگاه در این دنیا خبری از رسیدنش نخواهم شنید.

به معلم جغرافی گفتم : چرا البرز همیشه اینجاست ؟ چرا حرکت نمی کند تا خود را آزاد کند ؟

گفت: البرز همیشه اینجا نیست ، با آنکه قدرت زمین خیلی زیاد ست اما البرز حرکت می کند هر چند اندک ، میخواهد رها شود از دست این زمین.

همان بچگی دریافتم آزادی را عاشقانه دوست دارم و اگر حتی مانند البرز به دست قدرتی مثل این زمین گرفتار باشم روزی آزاد می شوم ، آنقدر تلاش می کنم تا رها شوم .

 

بیشتر از این نوشتن از آرزوهایم خیلی سخت است خیلی ، چون مهمترین آروزی ما زندگی ست که هیچگاه نداشتیم و نمی دانم خواهیم داشت یا نه .

و شعری از شهریار قنبری :

من خواب دیده ام که ترانه های بیداری به میلادی دوباره می رسند

عشق در راه است

من خواب دیده ام

عشق در راه است و تو را ضیافت آواز چشم براه است

دیر نخواهد شد

می دانم ، میدانی

ضیافت آواز

میدانم که خواندن را بهتر از همیشه می دانی

می دانم

ترانه خوانه از عطر تو مست است

از اتفاق دوباره شنیدن تو سر از پا نمی شناسد

ترانه خوانه شنیدنت را ، دل دل می کند

من خواب دیده ام

من خواب دیده ام که ضیافت بیداری در راه است

من بیداری آواز را ، خواب دیده ام

...............................

پریسا جان ببخش ُبیشتر از این نمی توانم بنویسم از چیزی به نام آرزو .


 نوشته شده در ساعت 21:22  توسط سیاوش صمیمی 

شنبه 24 فروردین1387

فیلم سنتوری و بلاهایی که به سرش آمد را احتمالا همگی میدانید ، فیلمی که به نظرم بهترین فیلم داریوش مهرجویی نبود اما فیلمی بود که به دل نشست و تقریبا تمامی اقشار مردم چه عامه ، چه تحصیلکرده و روشنفکر و ... از دیدنش لذت بردند ، لذتی که به نظر شخصی من بیشتر مربوط بود به مضمون فیلم و به اینکه بعد از مدتها فیلمی ساخته شد که حرفهای دل مردم را ( هر چند اندک ) زد و شاید دلیل اینکه این همه دیده شد ( علیرغم اکران عمومی ) قبل از هر چیزی مربوط بود به نام داریوش مهرجویی و بعد از آن بهرام رادان و محسن چاووشی . چه بسیار فیلمهایی ( از جمله " تنها دو بار زندگی می کنیم " کار اول بهنام بهزادی ) با وجود آنکه از سنتوری چه به لحاظ مضمون و چه فرم و قالب بهترند هیچوقت به این صورت دیده نشوند .

اما همین که کارگردان های بزرگی را داریم که همچنان به فکر مردم هستند و ار درد آنها خبر دارند نکته امیدوار کننده ای است و فکر می کنم آقای مهرجویی و باقی عوامل فیلم باید خوشحال باشند که فیلمشان با این همه استقبال روبرو شد .

اما این مقدمه ای بود برای گفتن از سخنان پر فیض وزیر ارشاد و( فرهنگ ) اسلامی آقای صفار هرندی .

هفته پیش جناب صفار هرندی ، ( می گویند بسیار جنایت ها کرده ، البته می گویند ) در اظهاراتی بسیار جالب از کارهای انجام شده در زمان وزارتشان سخن گفتند و همچنین گفتند کسانی که این همه کارهای ما را نادیده می گیرند حتما مشاعرشان کار نمی کند .

خبرنگاران از رد صلاحیت های انجام شده در جشنواره فیلم فجر سوال کردند و از اینکه به چه دلیل فیلم های بسیاری که می توانستند موفق باشند به این تنها جشنواره فیلم های داخلی راه داده نشدند که ایشان به قول معروف فقط به دادن جواب های سربالا اکتفا کردند.

ار تعطیل شدن 9 نشریه در روزهای آخر سال پرسیدند که باز هم جناب وزیر از جواب دادن طفره رفتند ( احتمالا منظورش این بوده که حقشون بوده تعطیل شدند).

همچنین از برخورد این وزیر جنایتکار ( باز هم تاکید می کنم : می گویند ) و وزارت فعالشان با فیلم " سنتوری " آخرین ساخته داریوش مهرجویی سوال کردند که ایشان پاسخ دادند :

ما در این فیلم هیچ نکته مثبتی ندیدیم که بگذاریم اکران شود ، این فیلم کشور و به خصوص تهران را شهری خشن و کثیف نشان داده و در آن توهین های بسیاری به مسئولان و به سنت ، فرهنگ و دینمان شده و باید جلوی اینگونه فیلم ها را از همان اول گرفت تا اصلا ساخته نشوند چه رسد به اینکه نمایش داده شوند.

چند پرده از فیلم سنتوری آخرین کار داریوش مهرجویی :

" بهرام رادان در نقش علی معروف به علی سنتوری از ایستگاه متروی میرداماد بیرون می آید : از ایستگاه مترو که بیرون اومدم آسمون مثل همیشه کثیف بود و تیره ...

گلشیفته فراهانی در نقش هانیه بعد از دعوایی که با شوهرش علی داشت همراه جاوید همکار و برادر دوستش در کنار جوی آب : خسته شدم از همه چی ، دیگه تحمل هیچ چیرو ندارم ، بدم میاد از همه ، از این شهر، از این مملکت خشن و دروغگو .. علی رو همه ، از اون خانی آباد گرفته تا این شمرون کوفتی دوست داشتن اما حالا چی .. به آلبوماش مجوز ندادند .. بیا علی سنتوری هه ...

باز هم بهرام رادان در نقش علی در موسسه توانبخشی : آقای دکتر تروخدا نذار منو ببرن ، من تازه جون گرفتم ، نذار دوباره به اون شهر برگردم ، من می تونم به کسایی که اینجا هستن ساز یاد بدم ، تروخدا نذار منو ببرن ... "

و حالا سخنی با آقای صفار هرندی :

 

آقای صفار با شما هستم ، آره با تو ، تویی که نمی دانم چه شد که تو و دوستانت شدید همه کاره این مملکت ، نمی دانم چه شد تویی که بویی از فرهنگ نبرده ای شدی وزیر فرهنگ این مملکت ، خوبه بدانی داریوش مهرجویی کمترین زشتی های این مملکت و این شهر را نشان داد و تنها صفتی که به مسئولان نسبت داد " دروغگو " بود ، صفتی که میدانی خیلی بیشتر از آن حقت و حقتان است ، خوبه بدانی روزی خواهد رسید که معنی فرهنگ را یاد می دهیم به تو و همراهانت، آن روز نزدیک است خیلی نزدیک.

 راستی امروز شنیدم دختری ۱۹ ساله به نام ساناز به خاطر موفق نشدن در کنکور آزمایشی خودکشی کرد .  ۱۹ ساله      کنکور    دانشگاه  . اینجا چه خبره ؟    خبر داری آقای صفار هرندی ؟

 

 


 نوشته شده در ساعت 22:10  توسط سیاوش صمیمی  | 

پنجشنبه 22 فروردین1387
سال قبل در آخرین روزهای سال انتخابات مجلس برگزار شد که ترجیح دادم خیلی از آن نمایش مسخره حرف نزنم .

در روزهایی که خیلی از دانشجویان ( از جمله بسیاری دوستان نزدیک ) گفتند به اصلاح طلبان رای می دهیم و به بیان دیگر باز هم اعتماد می کنیم به طیف اصلاحات و در راس آن محمد خاتمی و ما هر چه فریاد زدیم ۸ سال حمایت تمام و کمال کافی نبود که باز می خواهید اعتماد کنید؟ محمد خاتمی  ۸سال با حمایتی ۲۰ و ۲۲ میلیونی رئیس جمهور این مملکت شد و تمامی مردم فکر می کردند فرشته ای نازل شده و خاتمی تنها روحانی ست که می توان از ته دل او را دوست داشت اما جواب خاتمی در مقابل آن همه عشق جوانان و به خصوص دانشجویان  چیزی نبود که بشود به آن دلخوش کرد و فقط و فقط اندکی اوضاع را بهتر کرد ( آن هم تنها در همان سالها ) و این بیرحمانه ترین جوابی بود که محمد خاتمی به مردم داد .

و حال می رسیم به انتخابات مجلس که دوستان می گفتند باز هم باید با اصلاح طلبان بود و ازشان حمایت کرد تا شاید با آمدن تعداد انگشت شماری نماینده با شعور بشود گاهی از وخیم تر شدن اوضاع جلوگیری کرد و ما هر چه فریاد زدیم این به اصطلاح اصلاح طلبان که از فیلتر شورای نگهبان و رد صلاحیت های مشهورش گذشته اند از نوع خودی هستند و کسانی هستند که هیچ کاری نخواهند کرد و هر چه گفتیم مگر اصلاح طلبان واقعی چه گلی به سر ما زده اند که حالا انتظار داریم این نوع قلابی شان به فکر ما باشند اعتنایی نکردند و رای دادند .

امروز ۲۲ فروردین ماه است و تقریبا یک ماهی می گذرد از انتخابات و فکر می کنم این دوستان دیگر حرفی نداشته باشند برای زدن .

انتخابات به افتضاح ترین و مسخره ترین صورت ممکن برگزار شد ( تنها ۳۴ درصد از مردم شرکت کردند )و آقایان خاتمی و کروبی که در راس اصلاحات بودند حتی شکایتی هم نتوانستند کنند و ما باید احتمالا شاهد مجلسی باشیم در آینده که کاملا مطیع مقامات است و مجلسی که احتمالا نمایندگانی مثل "فاطمه آلیا "دارد .( البته از آنجایی که این انتخابات و یا انتصابات هیچ اهمیتی برایم نداشت نمی دانم این خانم در مجلس هشتم هم هستند یا نه ).

 

* نطق پيش از دستور روز گذشته نماينده تهران و عضو فراکسيون اصولگرايان ** فاطمه آلیا *

پيشرفت عدالت محور در سايه نوآوري و شکوفايي از رهگذر حکمت، درايت و تدبير موثر است و شايسته است همه نهادها و دستگاه ها با تشکيل کارگروه هاي تخصصي و کارشناسي زمينه را براي تحقق انتظارات جامعه در اين نامگذاري ارزنده فراهم کنند. ملت شايسته ايران سي امين سالگرد استقرار جمهوري اسلامي ايران را در شرايطي آغاز کرده که آثار و برکات اين انقلاب بزرگ ديني و فرهنگي با گسترش روزافزون افکار جهانيان را به خود معطوف مي دارد. نامگذاري طليعه 30 به سال نوآوري و شکوفايي توسط مقام معظم رهبري داراي ابعاد مختلفي است که ملزومات تکاملي انقلاب را در تداوم نامگذاري هاي پيشين رقم مي زند. در اين طليعه شکوهمند که با سالروز ولادت پيامبر اعظم(ص) و امام صادق(ع) همزماني يافت، دومين سالگرد دستيابي کامل به فناوري هسته يي را روز گذشته جشن گرفتيم و عملاً از نعمت برخورداري از وجود مقام معظم رهبري و شجاعت رئيس جمهور و همت و تلاش دانشمندان هسته يي کشور قدرداني کرديم. رهبر عزيز در پيام نوروزي، ملت را براي خلاقيت افزون تر و کار و تلاش بيشتر تشويق کردند تا با سرمايه تدين به مکتب حيات بخش اسلام و قدرت و مشروعيت حاصل از خون هزاران شهيد گرانقدر راه هاي ترقي و پيشرفت مبني بر عدالت را درنوردد و مفهوم درست انتظار منجي عالم بشريت- مهدي موعود(عج)- که جهان درگير ظلم و ستم منتظر اوست را متجلي ساخته و اثبات کند. البته اين نامگذاري افتخاري ماندني براي رياست جمهوري دکتر احمدي نژاد است که دو رکن ديگر از ارکان چهارگانه شعار دولت نهم، مهرورزي، خدمت صادقانه، پيشرفت و عدالت بدين گونه مورد تاييد مقام معظم رهبري قرار مي گيرد. همچنين اقدام يکي از نمايندگان هلند به دليل ساخت فيلم «فتنه» را محکوم کرده خواستار تعليق مناسبات سياسي با کشور هلند و تحريم استفاده از کالاهاي هلندي هستيم تا به اين وسيله مقامات هلندي رسماً از مسلمانان عذرخواهي و نماينده مزدور را به مسير انساني هدايت کنند. دولت جنگ طلب امريکا و غاصبان صهيونيست اسرائيلي نمي توانند دستان آغشته به خون زنان و کودکان فلسطيني، لبناني، عراقي و... را بلند کنند و شعار حقوق بشر سر دهند. حقوق بشر گرفتن انتقام خون مظلوم از ظالم و مقاومت افتخارآفرين حزب الله لبنان به رهبري سيدحسن نصرالله و وظيفه شناسي دبيرکل سازمان ملل و دادن پاسخ قانع کننده به علت جنايات وحشيانه به دنياست. حقوق بشر فرياد مرگ بر امريکا و مرگ بر اسرائيل است.


 نوشته شده در ساعت 14:16  توسط سیاوش صمیمی  | 

چهارشنبه 21 فروردین1387

می خواستم قبل از عید تر و تمیزش کنم ، می خواستم او هم با آمدن سال نو ، نو شود و زیبا ، می خواستم او هم شاد باشد از پوشیدن لباسی نو اما خودش نمی خواست ، هر چه اصرار کردم همه چیز نو می شود و همه جا زیبا ، پس تو هم باید زیبا باشی قبول نکرد . دلیلش را خواستم ، گفت:

در روزهایی که خیلی ها قدرت نو و زیبا شدن را ندارند و خیلی ها آنقدر زشت و کثیف هستند که زیبایی را از یاد برده اند و در روزهایی که خیلی را در زشتی ها غرق کرده اند ، زیبایی ظاهر من چه اهمیتی دارد.   

به قدری قانع ام کرد که حرفی نداشتم برای زدن و دیگر می دانستم نو شدن ظاهری در روزهایی کهنه و کثیف ، دردی را دوا نمی کند.

امروز 21 روز از سال نو می گذرد و بالاخره اتوبوس آبی با اصرار من نو شد ، امیدوارم بپسندید این ظاهر جدید را.


 نوشته شده در ساعت 22:3  توسط سیاوش صمیمی 

پنجشنبه 15 فروردین1387

اولین نوشته ی سال را آغاز می کنم با شعری از فروغ :

کسی به فکر گل ها نیست

کسی به فکر ماهی ها نیست

کسی نمی خواهد

باور کند که باغچه دارد می میرد

که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است

که ذهن باغچه دارد آرام آرام

از خاطرات سبز تهی می شود

و حس باغچه انگار

چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده ست.

حیاط خانه ی ما تنهاست

حیاط خانه ی ما

در انتظار بارش یک ابر ناشناس

خمیازه می کشد

و ...

.

 

...................................................

سال نو هم آمد ( نوآوری و شکوفایی !!! ) و خوشبختانه امسال دل به دریا زدم و تقریبا تمام تعطیلات را در ده اجدادم گذراندم ، در دهی نزدیک تهران و البته دهی که کامپیوتر هم در آن میشد پیدا کرد.

برای اولین نوشته ی امسال داستانی دارم که قبل از عید نوشته بودم و و امیدوارم بپسندید.

 

                                                 < تسخیر در روز >

 

ابرهایی نصفه و نیمه از آسمان می گذشتند ، ابرهایی که نه زور باریدن داشتند و نه آنقدر ضعیف و بی رمق بودند که آسمان را تنها به خورشید واگذار کنند، هیچوقت نزدیک شدن به بهار را دوست نداشتم ، نزدیک شدن به بهار برایم یادآور همین ابرهای نصفه و نیمه بود.

سریعا در خانه را بستم، مثل همیشه باید سوار آسانسور میشدم تا راحتتر سقوط کنم .شاید بهتر بود به جای آسانبر همین اسانسور را به عنوان معادل فارسی انتخاب می کردند چون همیشه آسانبرراحت بالا بردن را در ذهنم تداعی میکرد در حالی که آسانسور پایین هم می برد .

غرق افکارات مسخره ای بودم که همیشه باهاشان درگیر بودم، درهمین لحظه صدای دنگ دنگ نشان از رسیدن به طبقه همکف می داد و اینکه یک روز دیگر هم شروع شده.هیچوقت صدای بوق ساعت برایم نشانه شروع روز نبوده بلکه همیشه شروع روز را از دقیقه و ثانیه ای که آسانسور دنگ دنگ میکرد به حساب می آوردم پس حالا روز شروع شده بود.

در باز شد و مثل همیشه قبل از هر کاری رفتم روبروی آینه ای که جلوی اتاقک نگهبانی بود و سر تا پایم را برانداز کردم.

کفش هایم کفشهای همیشگی ، شلوار همچنین ، کت و پیراهن هم مثل همیشه بودند.

داشت باران می بارید و به نظرم حال و هوای تازه ای داشتم که نمی دانستم از کجا نشات می گرفت.با دقت دور و برم رو نگاهی انداختم تا شاید دلیل این حال را بفهمم اما هر چه بیشتر چشم می چرخاندم کمتر می دیدم.

همه درختان شفاف شده بودند از اب باران، چتر را از کیف در آوردم اما قبل از باز کردنش سوار تاکسی شدم .برف پاک کن باصدایی که فقط شبیه به خودش بود می چرخید. دلم برای گوشه های شیشه می سوخت چون هیج نصیبی از برف پاک نمی بردند و یه جورایی بی خاصیت بودند و حتی ارزش پاک شدن با برف پاک کن را هم نداشتند و باید با یک دستمال کهنه از بین می رفتند.صدای فرهاد در ماشین می آمد که میگفت : شنبه روز بدی بود ، روز بی حوصلگی، وقته خوبی که میشد.... جمعه حرف تازه ای نداشت ، هرچی بود پیش تر از اینها گفته بود و بعد از تموم شدن جمعه گفت : بوی عیدی ... .

هی آقا نمی خوای پیاده شی ؟

بله ؟

میگم نمی خوای پیاده شی ؟

مگه رسیدیم ؟

گفتم که من فقط تا چهار راه میام .

بله ، ببخشید چقدر میشه ؟

500 تومان.

چه خبره ؟ مگه چقدر راه اومدی ؟

اولش که بهت گفتم .

بفرما ، خداحافظ.

چتر را باز نکردم دوست داشتم خیس بشم .باران شدت گرفته بود و ابرها تمام آسمان را به تسخیر خودشان درآورده بودند ، هرگاه این تسخیر در ساعات روشنی اتفاق می افتاد ، روزهم مثل شب می شد، تاریکه تاریک.

چند قدمی بیشتر راه نرفته بودم که یک موتوری از بیخ گوشم رد شد :

هی اقا حواست کجاست ؟ چیکار می کنی؟

این را من گفتم و موتوری در جوابم فقط بوقی زد ، بوقی شبیه به صدای یک خروس که اول صبح می خواند و بوقی که احتمالا تازه به بازار آمده بود.

ساعتم را نگاه کردم 20 دقیقه بود که در راه بودم اما این بیست دقیقه همیشه 1 ساعت میگذشت چرا امروز نیم ساعت شده بود؟ باز هم داشتم غرق افکارات پوچ و مسخره ام میشدم که سریعا حواسم رو جمع کردم.

چند دقیقه ای راه رفتم اما واقعا نمی دانستم برای چه کاری از خونه زده بودم بیرون .هر چه فکر کردم یادم نیومد و باز هم شروع کردم به خودم لعنت فرستادن که چرا اینقدر احمق و حواس پرت هستم .

چهارراه ؟

چهار راه ؟

عموجون حالت خوبه ؟ خب اینجا چهارراه ست دیگه .

گاز ماشین رو گرفت و رفت، مانده بودم در چهار راه چکار داشتم که الان اینجا هستم و باز هم برای تاکسی گرفتن مسیرم را چهار راه میگفتم..پس قصدم از خانه بیرون امدن هر چه که بوده ربط به اینجا داشته.

گشتم دنبال چیزی که برای آن به اینجا امده بودم خیلی گشتم و حسابی خسته شده بودم و دنبال جایی بودم برای نشستن که بالاخره پیدا کردم. یک صندلی چوبی بارون خورده اما قابل نشستن ، نشستم و بازی بچه های توی پارک رو نگاه کردم تا حوصله ام سر نره.

بابایی بابایی

بابایی با تو ام بیا هولم بده .

با خودم فکر می کردم چه پدر بی مسئولیتی که بچه رو به حال خودش ول کرده .

بابایی بیا دیگه .

بچه به من زل زده بود ، رفتم پیشش تا حالا که پدرش نیست من هولش بدم .

بابا چرا اینقدر دیر اومدی ؟

چی ؟

بچه جان من که بابات نیستم ، اما تا بابات بیاد پیشت می مونم.

خیلی بدی بابا چرا اینجوری شدی ؟

بچه به من میگفت بابا ، مات و مبهوت مانده بودم .

مامان ببین بابا چی میگه میگه من بابات نیستم . زنی با موهایی مشکی و صورتی بی آرایش و معصوم نزدیک شد، صورتش شبیه به دخترکی بود که سالها پیش می شناختمش.

امیر چرا بچه رو اذیت میکنی ؟

ام ام .... . خانم شما شما اسم من رو از کجا میدونید ؟

امیر بسه دیگه خودتو لوس نکن ، لباس نگین رو بپوشون کم کم بریم خونه آماده تحویل سال بشیم ، باید هفت سینمون رو بچینیم کلی کار دارم . در تعجب و البته کنجکاوی کامل با زن و بچه ای که نگین نام داشت راه افتادم.

در خانه را باز کرد و رفت داخل خانه و من مانده بود برم یا نه .

امیر بیا تو ، در رو ببند خونه یخ شد.

رفتم داخل ، ببخشید خانم اسم شما چیه ؟ امیرامروز چرا اینقدر لوس شدی : به نام خدا من سارا هستم از تهران . خوب شد حالا منو شناختی بی نمک !!

سارا ؟ چه اسم قشنگی خیلی بهتون میاد خیلی .

شب شده بود بچه را خواباند و خودش هم کنار بچه خوابش برد.

از بیکاری و خستگی رفتم روی یکی از تخت خوابها و در فکر این زن و بچه بودم تا اینکه خوابم برد.

بیب بیب بیب بیب .امیر اقا امیر اقا بلند شو وقته قرص خوردنته مگه صدای بوق ساعت رو نمیشنوی ؟ بلند شو زود کارات رو انجام بده ، امروز خانوادت میان دنبالت ، دکتر گفته مرخصی .

روزم با بوق ساعت شروع شده بود و ساعت 7 صبح بود.

تقویمم رو نگاه کردم ، هر چه ورق می زدم به تاریخ امروز نمی رسیدم که بالاخره به آخرین برگ تقویم رسیدم :29 اسفند روز ملی شدن صنعت نفت.

از پنجره بیرون رو نگاه کردم هوا پر بود از ابرهای نصفه و نیمه و حال و روزم مثل همیشه این موقع سال بود .مثل همه روزهای قبل از عید ، مثل همه روزهایی که شب سبزی پلو با ماهی داشتیم و همه روزهایی که قرار بود تا چند ساعت آیندش بوق مخصوص تحویل سال رو بشنویم و و روزهایی که کمتر از 24 ساعت بعدش عید میشد یا شاید هم فقط عید، نام داشت اما پر بود از ابر هایی که زور باریدن نداشتند.

پایان

 


 نوشته شده در ساعت 19:35  توسط سیاوش صمیمی  |