کوپه هفت
* کوپه هفت *
داشت با سبیل های کلفتش بازی میکرد و هی آنها را پیچ و تاب میداد و اصلا حواسش به آمدن او به کوپه نشد.
" بلیط تون رو لطف کنید .. میشه بلیط تون رو ببینم .. بلیط.. آقا حواست کجاست ؟ بلیط تون رو .. ."
همیشه دچار این مشکل میشد و دیگر برایش عادی شده بود . از پنجره قطار چیزهایی را می دید که طی این چند سال اخیر همیشه دیده بود و حتی چشم بسته هم می توانست بگوید پنجره ، چه منظره ای را نشان میدهد .
"جای شما اینجا نیست ، کوپه کناری باید می رفتید ، اما چون اینجا هم خالیه میتونید بشینید مشکلی نیست."
باز نیم نگاهی به منظره بیرون انداخت ، شانه ای بالا انداخت ، نگاهی هم به مرد سبیلو انداخت و از کوپه پنجم بیرون آمد و برای دیدن بلیط دیگر مسافران به اتاقک بعدی رفت .
" لطف کنید بلیط هاتون رو آماده کنید " دید که دخترکی سرش را روی شانه های پسری گذاشته بود و مادری بچه کوچکش را بغل کرده بود .
بلیط ها را با دقت تمام نگاه میکرد ، اما حواسش به صحبت های دختر و پسر جوان بود . دختر با صدای آرامی که فکر میکرد کسی جز پسر نمی شنود میگفت : تا به حال مامور قطار به این جوانی ندیده بودم .. او برگشت و به پسر گفت بفرمایید .. دختر سریعا ساکت شد و پسر بلیط ها را تحویل گرفت ، یک نگاه انداخت و سپس در کوپه ششم را هم بست .
صدایی نظرش را جلب کرد ، صدایی مثل هق هق یک آدم ، توجهی نکرد و دستگیره در هفتم را به پایین فشرد ، اما در باز نمیشد ، صدا قطع شده بود و صدای باز شدن در از آنطرف می آمد .
" سلام ، میخواستم بلیط تون رو نگاه کنم ."
زنی که در را باز کرده بود صورتش خیس بود و صدای هق هق احتمالا از حنجره او بیرون می آمده ؛ این را او با خودش گفت.
غیر از زن هیچکس در آن کوپه نبود ، برای کسب اطمینان پرسید : خانوم شما اینجا تنهایید ؟ بله ، الان 4 تا بلیط رو تحویلتون میدم .
فقط صدای خش خش کیف زن می آمد و هر دو ساکت بودند.
بفرمایید ، 4 تا بلیط ..
زیر زیرکی صورتش را نگاهی انداخت ، نه خیلی سفید بود و نه خیلی سیاه ، به نظر سن زیادی نداشت اما چند چروک روی پیشانیش و همینطور میان ابرو هایش ظاهرش را کمی پیچیده میکرد ، چشمانش سیاه بودند و از نگاهش میشد فهمید که بر خلاف خیلی های دیگرشان مهربان ست .
بلیط ها را با دقت خاصی نگاه میکرد و نمی دانست زن دارد نگاهش میکند .
مامور ، بلیط ها را نگاه کرد و رفت و او دوباره در کوپه اش تنها شده بود و می توانست بابت همه بلاهایی که به سرش آمده بود راحت گریه کند ، اما حال و حوصله گریه کردن را هم دیگر نداشت .
تنها صدایی که به گوشش میرسید ، صدای دلنگ دلنگ قطار بود . دستش زیر چانه اش بود ؛ به پنجره زل زده بود و بیرون را نگاه میکرد ، اولین بار بود که این راه را میرفت و تمام منظره ها برایش نو بودند .
تقریبا یک روز از آخرین باری که غذا خورده بود میگذشت و در تمام این مدت فقط آب خورده بود و کیک های شکلاتی مادرش را ؛ احساس گرسنگی میکرد و بالاخره خودش را قانع کرد که به رستوران قطار برود و چیزی بخورد . در را که باز کرد اولین چیزی که به چشمش خورد ، دختر و پسر جوانی بود که دست هم را گرفته بودند و در راهرو مقابل پنجره ایستاده بودند و با هم پچ پچ میکردند ، نگاهی به سر تا پایشان انداخت و سعی کرد خودش را به بی اعتنایی بزند .
برای شستن دست هایش به دستشویی انتهای راهرو رفت ، مردی با سبیل هایی کلفت ، دست هایش را می شست و او فقط می توانست قسمتی از صورت مرد را در آینه ببیند ، سبیل هایش تقریبا نیمی از صورتش را گرفته بود .مرد متوجه اش شد و در آینه به او نگاهی انداخت و لبخندی زد ؛ لبخندی چندش آور ؛ با دیدن لبخند مرد از شستن دستهایش منصرف شد و ترجیح داد با همان دست های کثیف غذا بخورد .
به رستوران رفت و سفارش یک غذای ساده را به گارسون داد ، به مشتریان رستوران نگاه میکرد ، چشمش به آن مرد مامور افتاد که او هم احتمالا منتظر غذا بود .
میدانست او هم آمده چیزی بخورد ، نمی خواست نگاهش کند ، هیچوقت از زل زدن به آدمها به خصوص زنها خوشش نمی آمد . از پنجره باز هم به بیرون زل زد و به دیدن مناظر تکراری مشغول شد تا غذایش آماده شود.
صدای پای گارسون را می شنید که نزدیکش می شد ، سرش را چرخاند ،
ببخشید ؛ میشه پیش اون آقا بشینید ، این دختر و پسر میخوان با هم باشند و تنها میز دو نفرمون همینه ، اگه اشکالی نداره غذاتون رو در میز کنار پنجره میل کنید .
دختر و پسر ؛ همان هایی بودند که در راهرو دیده بودشان ، قبول کرد و به طرف میز کنار پنجره رفت .
زن نزدیکش میشد و میدانست که برای چه نزدیکش می آید .
ببخشید ؛ گارسون گفت اینجا بشینم ، اشکالی که نداره ؟ نه .. اصلا.
هر دو به پنجره زل زده بودند ، اما یکی مناظر تکراری میدید و دیگری تصاویری جدید .
ببخشید ؛ شما به نظر سن زیادی ندارید ، مامور های قطار همیشه مسنتر هستند .. " خب بذارید یک مامور جوان هم بین این همه مامور پیر باشه ، اتفاقی که نمی افته ؟ "
نه .. اما خب شما برای اینطور شغلی خیلی جوونید.
"من تقریبا تمام اوقاتم رو در این قطار می گذرونم و خیلی هم خرجی ندارم ؛ راضی ام از این نوع زندگی ."
خوبه ، خوش به حالتون که همیشه در سفرید .
"شما کجا میرید ؟ "
من .. من میرم به شهر ساحلی ؛ همیشه عاشق سفر بودم اما خیلی موقعیت رفتن رو نداشتم ، ولی از این به بعد میخوام تا میتونم به سفر برم .
گارسون غذایشان را آورده بود ، و این باعث شد برای دقایقی هر دو ساکت باشند .
من ، همیشه عاشق سفر بودم اما نه تنهایی ؛ بلکه می خواستم عاشق کسی باشم که او هم عاشق من و عاشق سفر باشد و تا ابد با هم سفر کنیم.
این را زن گفت و مرد در جوابش فقط نگاهی انداخت و سرش را پایین انداخت.
" پس چرا الان تنها هستید و راضی شدید به تنها سفر کردن ؟ "
جوابش خیلی ساده ست ؛ آن نفر اصلا وجود خارجی ندارد.
بعد از این حرف ها دیگر هر دو ساکت شدند و غذایشان را تمام کردند و بعد از پایان غذا خوردنشان از هم خداحافظی کردند.
او باید بعد از استراحتی کوتاه به بقیه کوپه ها سر می زد و بلیط هایشان را کنترل میکرد ؛ اما همه فکرش به حرف های زن مشغول بود.
به کوپه 22 رفت ؛ در زد و وارد شد ، پسری تنها مشغول کشیدن عکسی بود .
"آقا بلیطتون رو میخواستم ببینم. در این کوپه تنهایید ؟ "
بله تنها هستم ؛ یک لحظه صبر کنید.. بفرمایید اینم چهار تا بلیط .
"چی میکشی ؟ "
بله ؟ " میگم چی نقاشی میکنی ؟ "
آها ، .. چیزایی که از پنجره می بینم .. تا شهر ساحلی چقدر مونده ؟
بلیط ها را کاملا بررسی کرده بود .. چیزی نمونده .
" برا گردش میری ؟ "
ای ؛ من هیچوقت یکجا بند نمیشم ، چند سال هست که فقط سفر میکنم ؛ یه مقدار پول از قبل دارم و مقداری هم با طراحی صورت مردم در شهر های مختلف بدست میارم.
" اتفاقا چند ساعت پیش یه خانوم رو در قطار دیدم که مثل شما عاشق سفر بود اما تازه سفرش رو شروع کرده بود ."
کوپه چند بودند این خانوم ؟
" فکر کنم 6 یا 7 درست یادم نیست. آقا بهرحال سفر خوبی داشته باشید."
اسمش علی بود و سالها بود که سفر میکرد ، زمانی در مرکز کشور درس میخواند اما چند سالی بود که از همه چیز بریده بود و فقط سفر میکرد و طراحی میکرد و گاهی هم می نوشت.
مامور قطار یک ربعی بود که رفته بود و علی همه حواسش به زنی بود که مامور از او گفته بود و اینکه او هم عاشق سفر است و همزمان به شهرزاد هم فکر میکرد ؛ به دختری که تمام زندگی اش برای او بود اما خود دختر پیشش نبود.
نمی دانست به آن کوپه برود یا نه و همینطور نمی دانست آن کوپه شماره 6 است یا 7 .
بعد از نیم ساعت دل را به دریا زد و راه آن کوپه را که معلوم نبود 6 است یا 7 در پیش گرفت.
به کوپه 6 رسید و با مکث کوتاهی در زد و وارد شد ، چشم چرخاند ، هر 4 نفر به صورتش زل زده بودند و در تعجب که او چه میخواهد.
دختری سرش را روی شانه پسرکی گذاشته بود و مادری بچه کوچکش را دربغل گرفته بود و احتمالا شیر میداد.
زن تنهایی در آن کوپه نبود ؛ حرفی نزد و فقط در را بست.
کوپه هفتم دقیقا کنارش بود اما می ترسید در را باز کند ؛ نمی دانست چرا اما می ترسید و دو دل بود.
هیچ صدایی از داخل نمی آمد ، انگشتانش را برای زدن به شیشه جمع کرد و دستش را بالا برد...
هوا گرم شده بود ؛ همیشه از گرما متنفر بود اما گرم شدن هوا دست او نبود تا از آن جلوگیری کند ، در خیابان راه می رفت و به شهرزاد فکر میکرد و مامور قطار و کوپه هفتم و زنی که اسمش شهرزاد نبود اما خود شهرزاد بود .
شهرزاد نزدیکش بود اما قرار نبود بهش برسد و این هم دست او نبود همانطور که گرمای هوا دستش نبود .
..........................................................
پانوشت : نمی دونم ایده یه اینطور داستانی از کجا به ذهنم رسید ، اما تمام سعیم رو کردم که تا حدودی قشنگ از آب دربیاد ؛ امیدوارم بپسندید و البته نظر واقعی تون رو هم بگید.
پانوشت 2 : پیشاپیش اعلام می کنم ، هیچ ادعایی برای نوشتن داستان ندارم و به قول آن جمله کلیشه ای معروف " برای دلم می نویسم " .
پانوشت ۳ : تیم پرسپولیس امروز قهرمان لیگ شد ُ به همه طرفدار های این تیم بزرگترین تبریک ها رو میگم و البته باید تاکید کنم اسم این تیم " پرسپولیس " بوده و خواهد بود آقایان ... .
