تبليغاتX
اتوبوس آبی

اتوبوس آبی

کوپه هفت

                                                    * کوپه هفت *

داشت با سبیل های کلفتش بازی میکرد و هی آنها را پیچ و تاب میداد و اصلا حواسش به آمدن او به کوپه نشد.

" بلیط تون رو لطف کنید .. میشه بلیط تون رو ببینم .. بلیط.. آقا حواست کجاست ؟ بلیط تون رو .. ."

همیشه دچار این مشکل میشد و دیگر برایش عادی شده بود . از پنجره قطار چیزهایی را می دید که طی این چند سال اخیر همیشه دیده بود و حتی چشم بسته هم می توانست بگوید پنجره ، چه منظره ای را نشان میدهد .

"جای شما اینجا نیست ، کوپه کناری باید می رفتید ، اما چون اینجا هم خالیه میتونید بشینید مشکلی نیست."

باز نیم نگاهی به منظره بیرون انداخت ، شانه ای بالا انداخت ، نگاهی هم به مرد سبیلو انداخت و از کوپه پنجم بیرون آمد و برای دیدن بلیط دیگر مسافران به اتاقک بعدی رفت .

" لطف کنید بلیط هاتون رو آماده کنید "  دید که دخترکی سرش را روی شانه های پسری گذاشته بود و مادری بچه کوچکش را بغل کرده بود .

بلیط ها را با دقت تمام نگاه میکرد ، اما حواسش به صحبت های دختر و پسر جوان بود . دختر با صدای آرامی که فکر میکرد کسی جز پسر نمی شنود میگفت : تا به حال مامور قطار به این جوانی ندیده بودم ..  او برگشت و به پسر گفت بفرمایید .. دختر سریعا ساکت شد و پسر بلیط ها را تحویل گرفت ، یک نگاه انداخت و سپس در کوپه ششم را هم بست .

صدایی نظرش را جلب کرد ، صدایی مثل هق هق یک آدم ، توجهی نکرد و دستگیره در هفتم را به پایین فشرد ، اما در باز نمیشد ، صدا قطع شده بود و صدای باز شدن در از آنطرف می آمد .

" سلام ، میخواستم بلیط تون رو نگاه کنم ."

زنی که در را باز کرده بود صورتش خیس بود و صدای هق هق احتمالا از حنجره او بیرون می آمده ؛ این را او با خودش گفت.

غیر از زن هیچکس در آن کوپه نبود ، برای کسب اطمینان پرسید : خانوم شما اینجا تنهایید ؟  بله ، الان 4 تا بلیط رو تحویلتون میدم .

فقط صدای خش خش کیف زن می آمد و هر دو ساکت بودند.

بفرمایید ، 4 تا بلیط ..

زیر زیرکی صورتش را نگاهی انداخت ، نه خیلی سفید بود و نه خیلی سیاه ، به نظر سن زیادی نداشت اما چند چروک روی پیشانیش و همینطور میان ابرو هایش ظاهرش را کمی پیچیده میکرد ، چشمانش سیاه بودند و از نگاهش میشد فهمید که بر خلاف خیلی های دیگرشان مهربان ست .

بلیط ها را با دقت خاصی نگاه میکرد و نمی دانست زن دارد نگاهش میکند .

مامور ، بلیط ها را نگاه کرد و رفت و او دوباره در کوپه اش تنها شده بود و می توانست بابت همه بلاهایی که به سرش آمده بود راحت گریه کند ، اما حال و حوصله گریه کردن را هم دیگر نداشت .

تنها صدایی که به گوشش میرسید ، صدای دلنگ دلنگ قطار بود . دستش زیر چانه اش بود ؛ به پنجره زل زده بود و بیرون را نگاه میکرد ، اولین بار بود که این راه را میرفت و تمام منظره ها برایش نو بودند .

تقریبا یک روز از آخرین باری که غذا خورده بود میگذشت و در تمام این مدت فقط آب خورده بود و کیک های شکلاتی مادرش را ؛ احساس گرسنگی میکرد و بالاخره خودش را قانع کرد که به رستوران قطار برود و چیزی بخورد . در را که باز کرد اولین چیزی که به چشمش خورد ، دختر و پسر جوانی بود که دست هم را گرفته بودند و در راهرو مقابل پنجره ایستاده بودند و با هم پچ پچ میکردند ، نگاهی به سر تا پایشان انداخت و سعی کرد خودش را به بی اعتنایی بزند .

برای شستن دست هایش به دستشویی انتهای راهرو رفت ، مردی با سبیل هایی کلفت ، دست هایش را می شست و او فقط می توانست قسمتی از صورت مرد را در آینه ببیند ، سبیل هایش تقریبا نیمی از صورتش را گرفته بود .مرد متوجه اش شد و در آینه به او نگاهی انداخت و لبخندی زد ؛ لبخندی چندش آور ؛ با دیدن لبخند مرد از شستن دستهایش منصرف شد و ترجیح داد با همان دست های کثیف غذا بخورد .

به رستوران رفت و سفارش یک غذای ساده را به گارسون داد ، به مشتریان رستوران نگاه میکرد ، چشمش به آن مرد مامور افتاد که او هم احتمالا منتظر غذا بود .

میدانست او هم آمده چیزی بخورد ، نمی خواست نگاهش کند ، هیچوقت از زل زدن به آدمها به خصوص زنها خوشش نمی آمد . از پنجره باز هم به بیرون زل زد و به دیدن مناظر تکراری مشغول شد تا غذایش آماده شود.

صدای پای گارسون را می شنید که نزدیکش می شد ، سرش را چرخاند ،

ببخشید ؛ میشه پیش اون آقا بشینید ، این دختر و پسر میخوان با هم باشند و تنها میز دو نفرمون همینه ، اگه اشکالی نداره غذاتون رو در میز کنار پنجره میل کنید .

دختر و پسر ؛ همان هایی بودند که در راهرو دیده بودشان ، قبول کرد و به طرف میز کنار پنجره رفت .

زن نزدیکش میشد و میدانست که برای چه نزدیکش می آید .

 ببخشید ؛ گارسون گفت اینجا بشینم ، اشکالی که نداره ؟ نه .. اصلا.

هر دو به پنجره زل زده بودند ، اما یکی مناظر تکراری میدید و دیگری تصاویری جدید .

ببخشید ؛ شما به نظر سن زیادی ندارید ، مامور های قطار همیشه مسنتر هستند .. " خب بذارید یک مامور جوان هم بین این همه مامور پیر باشه ، اتفاقی که نمی افته ؟ "

نه .. اما خب شما برای اینطور شغلی خیلی جوونید.

 "من تقریبا تمام اوقاتم رو در این قطار می گذرونم و خیلی هم خرجی ندارم ؛ راضی ام از این نوع زندگی ."

خوبه ، خوش به حالتون که همیشه در سفرید .

 "شما کجا میرید ؟ "

من .. من میرم به شهر ساحلی ؛ همیشه عاشق سفر بودم اما خیلی موقعیت رفتن رو نداشتم ، ولی از این به بعد میخوام تا میتونم به سفر برم .

گارسون غذایشان را آورده بود ، و این باعث شد برای دقایقی هر دو ساکت باشند .

من ، همیشه عاشق سفر بودم اما نه تنهایی ؛ بلکه می خواستم عاشق کسی باشم که او هم عاشق من و عاشق سفر باشد و تا ابد با هم سفر کنیم.

این را زن گفت و مرد در جوابش فقط نگاهی انداخت و سرش را پایین انداخت.

" پس چرا الان تنها هستید و راضی شدید به تنها سفر کردن ؟  "

جوابش خیلی ساده ست ؛ آن نفر اصلا وجود خارجی ندارد.

بعد از این حرف ها دیگر هر دو ساکت شدند و غذایشان را تمام کردند و بعد از پایان غذا خوردنشان از هم خداحافظی کردند.

او باید بعد از استراحتی کوتاه به بقیه کوپه ها سر می زد و بلیط هایشان را کنترل میکرد ؛ اما همه فکرش به حرف های زن مشغول بود.

به کوپه 22 رفت ؛ در زد و وارد شد ، پسری تنها مشغول کشیدن عکسی بود  .

 "آقا بلیطتون رو میخواستم ببینم. در این کوپه تنهایید ؟ "

بله تنها هستم ؛ یک لحظه صبر کنید.. بفرمایید اینم چهار تا بلیط .

 "چی میکشی  ؟ "

بله ؟   " میگم چی نقاشی میکنی ؟ "

آها ،  .. چیزایی که از پنجره می بینم .. تا شهر ساحلی چقدر مونده ؟

بلیط ها را کاملا بررسی کرده بود .. چیزی نمونده .

" برا گردش میری ؟ "

ای ؛ من هیچوقت یکجا بند نمیشم ، چند سال هست که فقط سفر میکنم ؛ یه مقدار پول از قبل دارم و مقداری هم با طراحی صورت مردم در شهر های مختلف بدست میارم.

" اتفاقا چند ساعت پیش یه خانوم رو در قطار دیدم که مثل شما عاشق سفر بود اما تازه سفرش رو شروع کرده بود ."

کوپه چند بودند این خانوم ؟

" فکر کنم 6 یا 7 درست یادم نیست. آقا بهرحال سفر خوبی داشته باشید."

اسمش علی بود و سالها بود که سفر میکرد ، زمانی در مرکز کشور درس میخواند اما چند سالی بود که از همه چیز بریده بود و فقط سفر میکرد و طراحی میکرد و گاهی هم می نوشت.

مامور قطار یک ربعی بود که رفته بود و علی همه حواسش به زنی بود که مامور از او گفته بود و اینکه او هم عاشق سفر است و همزمان به شهرزاد هم فکر میکرد ؛ به دختری که تمام زندگی اش برای او بود اما خود دختر پیشش نبود.

نمی دانست به آن کوپه برود یا نه و همینطور نمی دانست آن کوپه شماره 6 است یا 7 .

بعد از نیم ساعت دل را به دریا زد و راه آن کوپه را که معلوم نبود 6 است یا 7 در پیش گرفت.

به کوپه 6 رسید و با مکث کوتاهی در زد و وارد شد ، چشم چرخاند ، هر 4 نفر به صورتش زل زده بودند و در تعجب که او چه میخواهد.

دختری سرش را روی شانه پسرکی گذاشته بود و مادری بچه کوچکش را دربغل گرفته بود و احتمالا شیر میداد.

زن تنهایی در آن کوپه نبود ؛ حرفی نزد و فقط در را بست.

کوپه هفتم دقیقا کنارش بود اما می ترسید در را باز کند ؛ نمی دانست چرا اما می ترسید و دو دل بود.

هیچ صدایی از داخل نمی آمد ، انگشتانش را برای زدن به شیشه جمع کرد و دستش را بالا برد...

هوا گرم شده بود ؛ همیشه از گرما متنفر بود اما گرم شدن هوا دست او نبود تا از آن جلوگیری کند ، در خیابان راه می رفت و به شهرزاد فکر میکرد و مامور قطار و کوپه هفتم و زنی که اسمش شهرزاد نبود اما خود شهرزاد بود .

شهرزاد نزدیکش بود اما قرار نبود بهش برسد و این هم دست او نبود همانطور که گرمای هوا دستش نبود .

 

..........................................................

پانوشت : نمی دونم ایده یه اینطور داستانی از کجا به ذهنم رسید ، اما تمام سعیم رو کردم که تا حدودی قشنگ از آب دربیاد ؛ امیدوارم بپسندید و البته نظر واقعی تون رو هم بگید.

پانوشت 2 : پیشاپیش اعلام می کنم ، هیچ ادعایی برای نوشتن داستان ندارم و به قول آن جمله کلیشه ای معروف " برای دلم می نویسم " .

پانوشت ۳ : تیم پرسپولیس امروز قهرمان لیگ شد ُ به همه طرفدار های این تیم بزرگترین تبریک ها رو میگم  و البته باید تاکید کنم اسم این تیم " پرسپولیس " بوده و خواهد بود  آقایان ...  .

 

+  بیست و هشتم اردیبهشت 1387    سیاوش . ص  | 

فراموش شدگان کوچک

کانون دفاع ازحقوق زنان و کودکان تهران با اخذ مجوز رسمی در تاریخ 8/11/85 از استانداری و با

شماره ثبت 21723 درخصوص مسائل و مشکلات زنان و کودکان مشغول به فعالیت  می باشد.

..........................

در نمایشگاه عکس کودکان  با عنوان:    چتری برای فراموش شدگان کوچک از روز: یکشنبه 29

اردیبهشت لغایت جمعه  3 خرداد  از ساعت 9 صبح الی  7 شب  به آدرس: فلکه دوم

تهرانپارس  خیابان جشنواره فرهنگسرای اشراق (طبیعت) حضور بهم رسانید. 

+  بیست و دوم اردیبهشت 1387    سیاوش . ص 

اردیبهشت ماه

بیست و یکمین دوره نمایشگاه بین المللی کتاب هم از راه رسید و باز هم میشود چند ساعتی را لابه لای کتاب ها غرق شد .

امسال هم مثل چندین سال اخیر ، کتاب های چاپ اول و در حقیقت کتاب هایی که اولین نشرشان برای نمایشگاه بوده خیلی کم است ، البته با وجود آقای صفارهرندی و دوستانش ( خودم هم نمی دونم این چند وقته چرا اینقدر به وزیر محترمه ارشاد گیر میدم ) جای تعجب زیادی وجود ندارد .

خیلی از کتاب ها اجازه چاپ توسط ناشران رو پیدا نکردند و خیلی های دیگر هم در نمایشگاه توقیف شدند و در همین روزهای نخست دستور جمع آوری شان از غرفه ها داده شد .

اما امروز نمی خواهم خیلی وارد اینگونه مسائل بشوم و بیشتر میخواهم به استقبال گسترده مردم از نمایشگاه کتاب بپردازم .

همه ساله در اردیبهشت ماه ، وقتی به محیط نمایشگاه ( دو سالی ست که در مصلی برگزار میشود ) وارد میشوم ، اولین چیزی که نظرم را به خودش جلب میکند بیشتر شدن مشتاقان کتاب نسبت به سال پیش ست و دومین چیزی که فکرم مشغولش میشود ، پایین بودن سرانه کتاب خوانی در ایران ست .

من شخصا نه وقتی دارم و نه حوصله ای که بیشتر از دو ، سه ساعت دنبال کتاب هایی که میخواهم باشم و به نظر شخص من ، تنها مزیت کتاب خریدن از نمایشگاه نسبت به خریدن از کتابفروشی ها و در ایام دیگر سال وجود تخفیف های خوبی ست که ناشران مختلف در نمایشگاه میدهند که اگر تخفیف ها هم نباشند چه کاری ست که در شلوغی خیابانهای اطراف نمایشگاه به سراغ آن رفت ، مگر اینکه هدف چیزی غیر از کتاب باشد.

همانطور که گفتم در بدو ورود به محیط نمایشگاه اولین چیزی که به چشم می آید شلوغی بیش از حد است و البته تمام افرادی که ( اکثرا 18 تا 25 سال ) مثلا دنبال کتاب هستند سعی کردند بهترین تیپشان را بزنند و بیشتر از آنکه کتاب بخرند ، کتاب می بینند ، ساندویچی میخورند ، احتمالا با شخصی آشنا میشوند و به خانه بر میگردند .

این ست که در روزهای دیگر سال کسی از کتاب های خاک خورده کتابفروشی ها سراغی نمی گیرد اما در نمایشگاه مشتاقان کتاب میلیونی هستند و این ست علت پایین بودن کتابخوانی در ایران .

با اطمینان میشود گفت تعداد افرادی که در روز حداقل نیم ساعت کتاب ( به جز  کتب تخصصی ) مطالعه میکنند ، چیزی حدود ده درصد است ، اما آیا تنها دلیل این قضیه ، تنبلی ما ایرانیان ست و بس ؟

گاهی اوقات کتابخوانی بر هر درد بی درمان دواست و چه خوبست با وجود مشکلات ریز و درشتی که همگی درگیرش هستیم ( از جمله مشکلات اقتصادی ) ساعتی را هر چند خیلی کوتاه به خواندن کتابی ، چه داستان باشد ، چه شعر یا تاریخ و ... ، اختصاص دهیم .

اما اینطور موقع ها که از این جور حرف ها از کسی میشنوم و یا خودم به کسی میزنم سریعا مثال زیر به ذهنم خطور میکند :

آیا شخص 30 ساله ای که بعد از چند سال درس خواندن در دانشگاه و بعد از ازدواج کردن ، صبح تا عصر باید در شرکتی کار کند و بعد از تمام شدن کارش تا آخر شب به انجام شغل دومی مشغول شود تا بتواند آخر ماه اجاره سرسام آور خانه اش را پرداخت کند ، وقتی دارد برای مطالعه و اصلا حوصله ای برای خواندن کتاب ؟

و جالب ست هر جور میخواهم کتابخوانی را لابه لای کارهای اینطور فردی ( که کم نیستند اینطور افراد ) بگذارم جور در نمی آید و باز هم به سوال همیشگی ام میرسم که اینجا چه خبر ست ؟

..............................

پا نوشت : جدیدترین اثر جعفر مدرس صادقی رمانی ست با نام " بیژن و منیژه " که چاپ اولش در نمایشگاه امسال وجود دارد ، البته من هنوز نخواندمش اما با توجه به کارهای قبلی مدرس صادقی توصیه می کنم از دستش ندهید .

پانوشت 2 : کتاب " این سوی رودخانه ادر " نوشته " یودیت هرمان " ، نویسنده آلمانی و به ترجمه محمود حسینی زاد را هم از دست ندهید .

پانوشت 3 : شلوغ ترین غرفه در بخش ناشران عمومی ، غرفه ی انتشارات " تنظیم و نشر آثار امام خمینی " بود که اتفاقا جای بسیار زیادی هم به این انتشارات اختصاص داده بودند !؟

 

 

 

+  شانزدهم اردیبهشت 1387    سیاوش . ص  | 

کسی که مثل هیچکس نیست

می خواستم روز جهانی کارگر را تبریک بگویم ُ اما چیزی نگفتنم بهتر ست و فقط بار دیگر شعر زیبای فروغ را می خوانم و بس.

 

                                      

من خواب دیده ام که کسی میآید
من خواب یک ستاره ی قرمز دیدهام
و پلک چشمم هی میپرد
و کفشهایم هی جفت میشوند
و کور شوم
اگر دروغ بگویم
من خواب آن ستاره ی قرمز را
وقتی که خواب نبودم دیده ام
کسی میآید
کسی میآید
کسی دیگر
کسی بهتر
کسی که مثل هیچکس نیست، مثل پدر نیست ، مثل انسی
نیست ، مثل یحیی نیست ، مثل مادر نیست
و مثل آن کسی است که باید باشد
و قدش از درختهای خانه ی معمار هم بلندتر است
و صورتش
از صورت امام زمان هم روشنتر
و از برادر سیدجواد هم
که رفته است
و رخت پاسبانی پوشیده است نمیترسد
و از خود سیدجواد هم که تمام اتاقهای منزل ما
مال اوست نمیترسد
و اسمش آنچنانکه مادر
در اول نماز و در آخر نمازصدایش میکند
یا قاضی القضات است
یا حاجت الحاجات است
و میتواند
تمام حرفهای سخت کتاب کلاس سوم را
با چشمهای بسته بخواند
و میتواند حتی هزار را
بی آنکه کم بیآورد از روی بیست میلیون بردارد
و میتواند از مغازه ی سیدجواد ، هرچه که لازم دارد ،
جنس نسیه بگیرد
و میتواند کاری کند که لامپ "الله "
که سبز بود : مثل صبح سحر سبز بود .
دوباره روی آسمان مسجد مفتاحیان
روشن شود
آخ ....
چقدر روشنی خوبست
چقدر روشنی خوبست
و من چقدر دلم میخواهد
که یحیی
یک چارچرخه داشته باشد
و یک چراغ زنبوری
و من چقدر دلم میخواهد
که روی چارچرخه ی یحیی میان هندوانه ها و خربزه ها
بنشینم
و دور میدان محمدیه بچرخم
آخ .....
چقدر دور میدان چرخیدن خوبست
چقدر روی پشت بام خوابیدن خوبست
چقدر باغ ملی رفتن خوبست
چقدر سینمای فردین خوبست
و من چقدر از همه ی چیزهای خوب خوشم میآید
و من چقدر دلم میخواهد
که گیس دختر سید جواد را بکشم



چرا من اینهمه کوچک هستم
که در خیابانها گم میشوم
چرا پدر که اینهمه کوچک نیست
و در خیابانها گم نمیشود
کاری نمیکند که آنکسی که بخواب من آمده است ، روز
آمدنش را جلو بیندازد
و مردم محله کشتارگاه
که خاک باغچه هاشان هم خونیست
و آب حوضشان هم خونیست
و تخت کفشهاشان هم خونیست
چرا کاری نمیکنند
چرا کاری نمیکنند


چقدر آفتاب زمستان تنبل است


من پله های یشت بام را جارو کرده ام
و شیشه های پنجره را هم شستهام .
چرا پدر فقط باید
در خواب ، خواب ببیند


من پله های یشت بام را جارو کرده ام
و شیشه های پنجره را هم شسته ام .


کسی میآید
کسی میآید
کسی که در دلش با ماست ، در نفسش با ماست ، در
صدایش با ماست


کسی که آمدنش را
نمیشود گرفت
و دستبند زد و به زندان انداخت
کسی که زیر درختهای کهنه ی یحیی بچه کرده است
و روز به روز
بزرگ میشود، بزرگ میشود
کسی که از باران ، از صدای شرشر باران ، از میان پچ و پچ
گلهای اطلسی

کسی که از آسمان توپخانه در شب آتش بازی میآید
و سفره را میندازد
و نان را قسمت میکند
و پپسی را قسمت میکند
و باغ ملی را قسمت میکند
و شربت سیاه سرفه را قسمت میکند
و روز اسم نویسی را قسمت میکند
و نمره ی مریضخانه را قسمت میکند
و چکمه های لاستیکی را قسمت میکند
و سینمای فردین را قسمت میکند
درختهای دختر سید جواد را قسمت میکند
و هرچه را که باد کرده باشد قسمت میکند
و سهم ما را میدهد
من خواب ديده ام ...

+  یازدهم اردیبهشت 1387    سیاوش . ص 

اینجا تهران است

گزارش فیلم :

بعد از مدتها ، دوباره رفتم سینما و چند ساعتی از همه چیز دور بودم ، از دود و دم خیابونها گرفته تا مشکلات همیشگی و ... . با اینکه عاشق سینما هستم اما به دلیل وجود فیلمهایی که تازگی ها به هزار دلیل ساخته می شوند و به اسم سینمای بدنه و تجاری به خورد مردم داده می شوند کمتر به این مکان مقدس میروم.

" دایره زنگی "  اولین فیلم بلند " پریسا بخت آور  " زمان برگزاری جشنواره سال قبل فقط یکبار نمایش داده شد و به دلیل لزوم اصلاحیه های مجدد ( امان از دست آقای صفارهرندی و دوستان ) به نمایش های بعدی نرسید .

با اینکه اصغر فرهادی ( نویسنده فیلم و همسر خانم بخت آور ) را کاملا می شناسم و جز کارگردان های مورد علاقه ام هست اما فکر نمی کردم " دایره زنگی " کار خوبی از آب در اومده باشه ، اما هفته پیش از یکی از دوستان شنیدم بر خلاف چیزی که فکر میکردیم فیلم خیلی خوبی شده و ارزش داره بری سینما ببینیش.

خلاصه دیشب به دیدن این فیلم رفتم و به نظر من هم ( به عنوان یه سینما دوست و کسی که یه ذره سینما بلده ) با اینکه اولین فیلم بلند خانم بخت آور بود، فیلم خوبی شده و میشه از 5 ستاره 2 ستاره بهش داد.

بازی های خیلی خوب مهران مدیری ، باران کوثری ، بهاره رهنما ، محمد رضا شریفی نیا ، امید روحانی و همینطور صابر ابر .. فیلمنامه خیلی خوب از اصغر فرهادی ( با اینکه به اندازه کارهای قبلیش به دل نمی نشست ) و البته کارگردانی خوب پریسا بخت آور ( هدایت کردن این همه بازیگر بزرگ در اولین کار یک کارگردان واقعا مشکل ست ) باعث به وجود آمدن فیلمی شده که میشه ازش راضی بود و توصیه می کنم در این کمبود فیلم خوب  این فیلم رو ببینید .

اواخر فیلم رو بیشتر دوست داشتم و بیشتر تونستم باهاش ارتباط برقرار کنم ( خیلی از منتقد ها بخش های پایانی فیلم رو به اصغر فرهادی نسبت میدهند ، شاید به خاطر تلخ و ترش بودنش ) و نکته دیگر در مورد این فیلم که به نظرم خوب نبود بعضی شوخی های فیلم هست که شاید به این دلیل بوده که فرهادی خیلی در این شوخی ها تخصص نداره و می تونست از واردتر ها ( مثلا ژوله و قاسمخانی ، نویسندگان مرد هزار چهره و یاران همیشگی مدیری ) کمک بگیره .

مثلا شوخی با شبکه های لس آنجلسی که خیلی تکراری و کلیشه ای شده و یا شوخی با مثلا روشنفکران با تیپ های عجیب و غریب که علاقه مندان سینمای کیارستمی و جارموش و امثال اینها هستند و حتی دست گذاشتن روی افراد پیری که هنوز به رژیم شاهنشاهی محمدرضا  وفادارند و هر اتفاقی که در مملکت میفته رو به مخالفت مردم با رژیم حاضر نسبت میدهند و ... .

در این فیلم باران کوثری در نقش شیرین با شخصیت های دیگر فیلم هماهنگ نیست و تلخی نقش شیرین ( نگاه های تلخ شیرین در اواخر فیلم و دیالوگ های گاهی تلخترش ) با بقیه نمی خونه و به همین دلیل هم هست که این تلخی های شیرین به هیچوجه اثر گذار نیست و حتی اخطار پلیس به اتوبوسی که شیرین هم سوار آن بود برای توقف در آخرین سکانس فیلم ، با وجود اینکه باید خیلی غمگین باشه اما اینطور نیست و کسی بعد از فیلم به بدبختی شیرین و شیرین ها فکر نمی کنه.

فکر میکنم حرف در مورد این فیلم زیاد باشه اما باشه برای فرصتی بهتر با حوصله ای بیشتر.

کلا فیلم خوبی بود و باید از بابت ساخت این فیلم از خانم بخت آور و همینطور اصغر فرهادی تشکر کرد که در این قحطی فیلم خوب ( مثل خیلی چیزهای دیگر ) اینطور فیلمی می سازند که به بالاتر رفتن سلیقه مردم ما کمک میکند و به بعضی ها میفهماند فقط وجود یک داستان آبکی و مثلا کمدی و چند بازیگر چشم رنگی و غیر رنگی به بهتر فروختن کمک نمی کند و چه خوب ست علاوه بر فکر کردن به گیشه به فکر بالاتر رفتن سلیقه فرهنگی ( خصوصا سینمایی ) مردم هم فکر کرد .

پا نوشت : در حال حاضر فیلم خوب دیگری هم در سینماها در حال اکران ست که موقع برگزاری جشنواره دیدم و به نوعی بهتر از دایره زنگی هم هست که واقعا حیفه نبینیدش ، فیلمی به عنوان " به همین سادگی " به کارگردانی رضا میر کریمی و نویسندگی شادمهر راستین و با بازی درخشان هنگامه قاضیانی .

....................................................................

راستی این روزها ، روز معلمان ست ..   روز فرزاد کمانگر ها ، یادش باشیم .

  

+  دهم اردیبهشت 1387    سیاوش . ص  | 

همراه شو با کی ؟

حرف ها زیادند ، اما کجاست حوصله ای برای گفتن و نوشتن از این همه حرف ؟

همچنان هر روز و هر روز خبر دستگیری دوستان و رفقایمان را می شنویم و همچنان هر روز و هر روز خبری از آزادیشان نمی آید ( البته جای خوشحالی ست که بعد از مدتها خبری از آزادی یکی از دوستان شنیدیم ، آزادی بهروز عزیز ) و هنوز هم مجبوریم مضخرفات( مزخرفات ) احمدی نژاد رو تحمل کنیم و خنده ای تلخ بر لبمان بیاید و     و   همچنان هوا سرد است و خورشیدی نمی بینیم.

نمی دانم از گرانی  بگویم که همیشه قبل از عید باید تحملش می کردیم اما تازگیها نوع بعد از عیدش هم به بازار آمده یا از گشت های ارشادی بگویم که دیگر مردم کوچکترین توجهی بهشان ندارند ، شاید هم بشود از سردارهایی گفت که همیشه در حال عبادتند ، چه هنگامی که خانه تشریف دارند و چه زمانی که در حال ماموریت هستند و حتی گاهی با 6 خانم دیگر به جماعت عبادت می کنند ، از حرفهای احمدی نژاد بگویم چطور ؟ از اینکه گفته : ما راه نورانیمون رو پیدا کردیم و بعد از اندکی رسیدن به حال و روز کشور به فکر هدایت دنیا و از همه مهمتر آمریکا و اسرائیل خواهیم بود .

می توانم از ماهنامه هایی هم بگویم که دوستشان داشتم و میدانم خیلی های دیگر هم مثل من عاشقانه منتظر روز آمدنشان در کیوسک های روزنامه فروشی بودند اما امروز دیگر نیستند و فقط امیدواریم به آزادیشان .

راستی میشود از حماسه حضور 6 اردیبهشت هم گفت که باز هم باید شعارهای مسخره ای بشنویم که حتی ارزش .. ندارند ،  همراه شو عزیز  ..  همراه شو   با چی ؟  با کی ؟

هر بار که این " همراه شو عزیز " به گوشم میرسد یاد محسن نامجو ی بیچاره می افتم که او را هم به وسیله ای تبدیل کردند برای تبلیغ خودشان .

راستی دیازپام کیلویی چند شده ؟

 

 

خلاصه حال و حوصله ای نیست برای نوشتن اما اتوبوس آبی را تنها نگذارید ، او هم دلش تنگ ست .

 

 

 

 

 

+  سوم اردیبهشت 1387    سیاوش . ص  |