تبليغاتX
اتوبوس آبی

اتوبوس آبی

یک ... به سلامتی شهر کثیف تهران

و چقدر سخت است این روزها ، نوشتن .

سردار زارعی آزاد شد :

به جرم زن بودن ، کارگر بودن ، دانشجو بودن و به دلیل طلب کردن اندکی آزادی و اندکی از عدالت سخن گفتن و تنها سخن گفتن از این کلمه بی معنی ؛ با اتهاماتی نظیر اقدام علیه امنیت ملی و یا تشویش اذهان عمومی ؛ اوین ، رجایی شهر و خیلی زندان های ( ندامتگاه !!! ) دیگر را پر کرده اند از رفیقان و هموطنان ما و حالا می شنویم سردار زارعی به دلیل نبود مدارک کافی مبنی بر فساد اخلاقی شان آزاد می شوند و شاید هم بهتر ست بگویم چه بهتر آزاد شد و اصلا مگر قرار بود آزاد نشود ؛ او آزاد نباشد پس چه کسی باید آزاد باشد ، مجید قصابان یا احسان منصوری و یا ... .

 

زنجان ، تبریز ... جمهوری اسلامی ایران :

هنوز چند روزی از واقعه دانشگاه سهند تبریز نگذشته بود که شنیدیم معاون دانشگاه زنجان که از قضا مسئول وام های دانشجویی و همچنین اسم نویسی برای سفر حج ، دقت کنید سفر حج هم هست قصد تعرض به یکی از دختر های دانشجو را داشته که خدا را شکر دیگر دانشجویان سریعا مطلع شده و این معاون را در بدترین حالت ممکن دستگیر کردند .

و من تعجبی نکردم از این خبر ، اینجا  تهران      رژیم جمهوری اسلامی ایران .

 

 

پدیده ای به نام پالیزدار :

و  شده ایم مانند تماشاگرانی که هر لحظه مجبورمان می کنند به گوشه ای از این نمایش مسخره نگاه کنیم .

عباس پالیزدار در همدان حرف هایی را زد که نباید میزد و شاید هم اجازه گرفته بوده که این حرف ها را بزند اما دچار گرفتگی جو شد و در بردن اسامی برخی فاسدان زیاده روی کرد و احتمالا تنها اشتباهش هم همین بود که از محدوده تعیین شده کمی بیرون آمد و حالا همه دوستان و نزدیکان این عباس بیچاره دنبال این هستند که هر نوع ربط و روبطی ( کلمه ای جدید ساخته خودم ) را بین خود و پالیزدار تکذیب کنند .

طلای سرخ :

سال 1383 بود که جعفر پناهی طلای سرخ را ساخت و از همان موقع بود که عاشق این فیلم شدم.

حسین آقا ؛ پیک موتوری یک پیتزا فروشی و ... و چقدر این روزها دوست دارم جای حسین بودم و یک شب در بالکن خانه ای در زعفرانیه و بعد از خوردن کلی مشروب و همچنین شنا کردن در استخر روی صندلی بنشینم و منظره شهر کثیف تهران را ببینم و به سلامتی اش یک ... بزنم .

 

فرهنگ غنی نمی دانم چند هزار ساله و مردمانش :

راهنمایی تان می کنم به صفحه آخر هفته نامه اعتماد و خواندن نوشته ای از حمیدرضا ابک با نام " گام زدن بر حیثیت امیرکبیر " .

برای خواندن این نوشته دردناک به اینجا بروید .

 

 

و چقدر سخت است این روزها نوشتن و دلیلش هم واضح اما افسوس درمان ناپذیر است این درد و فقط چشم به جاده ای داریم که انتهایش رنگین کمان ما را صدا می زند .

پانوشت : تمامی اخبار کاملا کهنه بودند و حتما می بخشید مرا به خاطر این اخبار یخ زده .

پانوشت 2 : استقلال هم قهرمان شد و چه خوب ، چه خوب که مردم همیشه درگیر مشکلات ما دیشب بهانه ای داشتند برای بوق زدن ممتد در بزرگراه ها .

پانوشت ۳ : راستی یادتان است قرار بود برق مجانی باشد  ؟ اما امروز  برق مجانی نخواستیم فقط برق داشته باشیم   پولش را می دهیم .

 

+  بیست و هشتم خرداد 1387    سیاوش . ص  | 

من سردم است ...

در کوچه باد می آید.

 این ابتدای ویرانیست. آن روز هم که دست های تو ویران شدند باد می آمد

.من سردم است...

من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد ...ای یار ای یگانه ترین یار آن شراب مگر چند ساله بود ؟ نگاه کن که در اینجا زمان چه وزنی داردو ماهیان چگونه گوشتهای مرا می جوند. چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری ؟من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم.من این جزیره سرگردان را از انقلاب اقیانوس و انفجار کوه گذر داده ام و تکه تکه شدن راز آن وجود متحدی بود که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد...

 

 

سلام ای شب معصوم سلام ای شبی که چشمهای گرگ های بیابان را به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد بدل می کنی و در کنار جویبارهای تو ارواح بید ها ارواح مهربان تبرها را می بویند... من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرفها و صدا ها می ایم و این جهان به لانه ی ماران مانند است و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست که همچنان که ترا می بوسند در ذهن خود طناب دار ترا می بافند.میان پنجره و دیدن همیشه فاصله ایست چرا نگاه نکردم ؟تمام بوسه ها و نوازشها می دانستند که دست های تو ویران خواهد شد و من نگاه نکردم... .آیا دوباره زنگ در مرا بسوی انتظار صدا خواهد برد ؟چه مهربان بودی ای یار ای یگانه ترین یار... چه مهربان بودی وقتی دروغ میگفتی. چه مهربان بودی وقتی که پلک های اینه ها را می بستی و چلچراغها را از ساقه های سیمی می چیدی و در سیاهی ظالم مرا بسوی چراگاه عشق می بردی .نگاه کن که در اینجا چگونه جان آن کسی که با کلام سخن گفت و با نگاه نواخت و با نوازش از رمیدن آرمید به تیره های توهم مصلوب گشته است و جای پنج شاخه ی انگشتهای تو... که مثل پنج حرف حقیقت بودند... چگونه روی گونه او مانده ست. سکوت چیست چیست چیست ای یگانه ترین یار ؟سکوت چیست به جز حرفهای نا گفته.... سلام ای غرابت تنهایی... اتاق را به تو تسلیم میکنم چرا که ابرهای تیره همیشه پیغمبران آیه های تازه تطهیرندو در شهادت یک شمع راز منوری است که آنرا آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خوب میداند.ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ تخیل به داسهای واژگون شده ی بیکار و دانه های زندانی ..نگاه کن که چه برفی می بارد ...شاید حقیقت آن دو دست جوان بود آن دو دست جوان که زیر بارش یکریز برف مدفون شد...ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ...

 

+  سیزدهم خرداد 1387    سیاوش . ص 

نوزده .. شصت و هشت

این روزها همه جا صحبت از حوادث ( بهتر ست بگوییم اتفاقات ) مه 1968 است . اتفاقتی که می توان آنرا جنبش ، انقلاب ، دگرگونی و یا هر چیز دیگری نیز نامید و باید شروع آنرا هم از برکناری رئیس سینما تک ملی فرانسه به دستور وزیر فرهنگ دولت دوگل و در نتیجه اعتراضات همه جانبه عاشقان سینما دانست . با آنکه این انقلاب و یا هر چه که نام دارد ، بیشتر منتصب به فرانسویان و در راس آنها دانشجویان دانشگاه های پاریس است اما باید قبول کنیم آن اتفاقات تنها محدود به دانشجویان پاریس نشد و تقریبا تمامی دنیا از آن تاثیر گرفتند .

به هیچ وجه نمی توانم حس و حالی از آن دوران را بیان کنم و دلیلش هم ساده ست ، در آن زمان که حدود سال 1347شمسی می شود من هنوز به این دنیای زیبا ( !!! ) وارد نشده بودم ، اما به دلایلی و با توجه به توصیف هایی که از آن دوران شنیده ام و خوانده ام و بیشتر از روی احساس است تا منطق ؛ نسل جوانان امروز در ایران ( به خصوص تهران ) را از جهاتی شبیه به جوانان آن دوره می دانم .

تفکرات گاهی بسیار زیبا و رویایی در عین حال نوعی پوچی گرایی ، سعی به بی خیال نشان دادن خود از موفقیت هایی به ظاهر عوامانه ، مخالف بودن از بسیاری جهات با رزیم حاکم که گاهی به صورت بی تفاوت بودن نسبت به همه چیز و گاهی به صورت نشان دادن مخالفت به هر راهی خود را بروز میدهد و از همه مهمتر عشق به نوع خاصی از سینما و حتی موسیقی و دیگر هنرها از ویزگی هایی است که با توجه به آنها جوانان نسل امروز خودمان را شبیه به جوانان آن روزها میدانم .

به تفسیر خیلی ها آن جنبش با توجه به اینکه بیشتر احساسی بود و رمانتیک و کمتر بویی از عقل و به دنبال آن منطق برده بود از روز اول شکل گرفتنش محکوم به شکست بود و همینطور نیز شد و پس از آنکه این جوانان به بسیاری از خواسته هاشان رسیدند دیگر حرفی نداشتند برای زدن و فهمیدند که این دنیا ، دنیای واقعیات است و نمی توان با خیالات و تصورات آنرا پیش برد .

امروز ، ایران ( باز هم تاکید می کنم بیشتر تهران ) ما هم شباهت های زیادی به آن دوران دارد و شاید فقط و فقط یک جرقه ( همانند برکنار شدن رئیس سینما تک درفرانسه ) کافی باشد برای یک جنبش احساسات گرایانه و به دنبال آن احتمالا بدتر شدن اوضاع نسبت به الان ( راستی مگر از این بدتر هم میشود ؟ ) .

شاید بشود ساعت ها در این مورد بحث کرد اما من به همین چند خط بسنده میکنم و فقط در پایان به عنوان توصیه ای برای هم سن و سالانم و تمامی دانشجویان( و به خصوص خودم!) باید بگویم با آنکه اوضاع امروزمان خیلی وخیم است اما با پیروی از برخی احساسات تنها به بدتر شدن اوضاع کمک کرده ایم و ای کاش روزی شود که همگی از حقوق خود کاملا مطلع باشیم و بدانیم چگونه باید حق خود را از ... بگیریم و البته باید تاکید کنم درست است گاهی راهی نمی ماند جز حرکت های انقلابی اما فکر می کنم بشود به وسیله راه های دیگری نیز به خواسته هایمان برسیم و البته فقط فکر می کنم که به وسیله راه های دیگری نیز می توان حق خود را گرفت .

.....................................

پانوشت : آن اتفاقات از سینما شروع شد و فکر می کنم مهمترین نکته هم همین ست ؛ جادوی سینما .

پانوشت 2: راستی شنیدم سهم سالانه هر ایرانی از نفت ( به صورت مستقیم یا غیر مستقیم ) 150 میلیون تومان است و عکس العمل من در مقابل این گفته فقط 5 دقیقه خنده بود .

+  نهم خرداد 1387    سیاوش . ص  | 

دیوار

اتاق من یک پنجره دارد که هیچگاه ازش نوری نمی تابد ، آنطرف پنجره دیوار است ؛ دیواری که می گویند 10 سانتی متر عرض دارد اما طولش نا پیداست و معلوم نیست ُ می گویند هر جا که طول دیوار تمام شود و دیگر ازش خبری نباشد به جایی رسیدیم که خدا آنجاست و جایی که هیچگاه دیوار نیست و من در جوابشان می گویم چگونه می توانیم به انتهای دیوار برسیم ؟ می گویند رسیدن به آن انتها سخت ست و فقط اندکی از انسانها به آنجا می رسند ؛ می گویم ، وقتی قرار نیست کسی به انتهای دیوار برسد و خدا را ببیند چه فایده ای دارد این دیوار ؟ می گویند فایده اش خداست و باید اینقدر تلاش کنی که به آن بالا برسی و غیر از این راهی نیست برای دیدن نور و رهایی از تاریکی و من اما خسته ام ، خیلی خسته و توانی ندارم برای بالا رفتن از این دیوار با عرض 10 سانتی متر و طول نا پیدا ؛ این را به آنها نیز می گویم و آنها فقط در جوابم سر تکان می دهند و افسوس می خورند برایم .

اینجا پایین دیوار ست ؛ توانی نداشتم برای بالا رفتن و مطمئن بودم خدایی که رسیدن به او فقط از عهده اندکی از انسانها برمی آید خدای من نیست ؛ خدای من آنقدر مهربان و دوست داشتنی ست که همه می توانند رفیقش باشند و با او باشند ؛ امروز من در پایین ترین نقطه دیوار هستم و خدایم اینجاست ؛ درست کنار من و درون من

من سالها پیش خودم را از دیوار به پایین انداختم و حالا در پایین ترین نقطه دیوار هستم ، بهشت اینجاست ، بهشت پایین دیوار ست .

+  هفتم خرداد 1387    سیاوش . ص  | 

با تو ام ...

هی ؛ با تو ام ، آره با تو ُ یادته قرار بود چی بشه ؟ خودت هم میدونی که قرار نبود این ریختی باشه اما خب شد دیگه ؛ حالا هم خودتو زدی به کوچه علی چپ که مثلا بگی یادت نیست ؛ خوب میدونم که میدونی ، پس خودتو به اون راه نزن ، بدم میاد ازتُ از بس که دروغ گفتی ازت بدم میاد واحتمالا         می دونی با اینکه ازت بدم اومده اما هنوز هم مجبورم تحملت کنم ، مجبورم .. فقط همین

آره با تو ام ؛ تویی که قول یه پنجره رو بهم داده بودی اما یه روزنه هم برام نساختی

داری میبینی که اینجا چقدر تاریکه پس حداقل یه چراغ نفتی برام بیار که هم گرمم کنه هم چشم هامو به کار بندازه

ازت بدم میاد اما مجبورم باهات باشم ؛ شاید یه روز بیاد که ازت خوشم اومد ، روزی که تو دیگه دروغ نمی گی ، روزی که اتاقم یه پنجره داره که ازش همه چیز رو می تونی ببینی

شاید بیاد اون روز  ...  

+  دوم خرداد 1387    سیاوش . ص