اتوبوس آبی یکسال است که می رود
.
.
.
باور نمی کنم یکساله شده ، خوشحالم ، اما نه زیاد .. اتوبوس آبی یکسال است که می رود .
از روزهای تولد بدم می آید ؛ چه خودم چه دیگران اما تولد اتوبوس آبی تنها زاده شدنی ست که از ته دل دوستش دارم و تنها زایشی که اندکی خوشحالم می کند
و اما ؛
دلتنگم و نا آرام ، سردم است در گرما ، فقط شب را دوست دارم و متنفر از نورم ؛ از بچگی آدم سیگاری زیاد دیده ام ، و ... و چقدر دوست دارم این موجود ساخته بشر را ، موجود ساخته بشر !!!
آرامشم تنها با دیدن فیلمی در تنهایی و سکوت بدست می آید و نیز اوقاتی که بی هدف در مرکزی ترین خیابانهای پایتخت لعنتی مان راه می روم و همچنین زمانهایی که چشمانم در مسیر بین مانیتور و کیبورد و بدون لحظه ای خسته شدن حرکت می کنند و انگشتانم ، کلید های کیبورد را با لگد کردنشان آزار می دهند .
هیچ چیز زندگی ام آنگونه که می خواهم نیست ، هیچ چیز ش
نوشتن را دوست دارم و ...
متنفرم از دیو صفتانی که همه چیزمان را گرفته اند از ما ، متنفرم
...........................
سرم را که می چرخانم رفقای زیادی را می بینم که آنها هم سوار بر این اتوبوس هستند و چقدر خوشحالم از همسفرانی اینچنین ...
می خواستم برای هر کدام از این رفیقان خطی بنویسم اما نوشتن از کسانی که " نوشتن " را ازشان آموخته ای سخت است و چیزی جز نشان دادن مشق به معلمت نیست ؛ تنها با تقدیم کردن شعری از فروغ از رفیقان و معلمانمم قدردانی می کنم و ... باشید که باشم ، همسفرانم .
میان تاریکی
ترا صدا کردم
سکوت بود و نسیم
که پرده را می برد
در آسمان ملول
ستاره ای می سوخت
ستاره ای می رفت
ستاره ای می مرد
ترا صدا کردم
ترا صدا کردم
تمام هستی من
چو یک پیاله ی شیر
میان دستم بود
نگاه آبی ماه
به شیشه ها می خورد
ترانه ای غمناک
چو دود بر می خاست
ز شهر زنجره ها
چو دود می لغزید
به روی پنجره ها
تمام شب آنجا
میان سینه ی من
کسی ز نومیدی
نفس نفس می زد
کسی به پا می خاست
کسی ترا می خواست
دو دست سرد او را
دوباره پس می زد
تمام شب آنجا
ز شاخه های سیاه
غمی فرو می ریخت
کسی ز خود می ماند
کسی ترا می خواند
هوا چو آواری
به روی او می ریخت
درخت کوچک من
به باد عاشق بود
به باد بی سامان
کجاست خانه ی باد ؟
کجاست خانه ی باد ؟
هر چه زور زدم نتوانستم در روز تولد اتوبوس آبی به یک جلاد پیر چیزی نگویم ، به پیر ترین جلاد :
قلبت از کار افتاده ست
خون ندارد
اما دستانت پر از خون ست
و خون می چکد از انگشتانش
مدتهاست از انگشتانت خون می چکد
و قلبت اما از همان اول سرخ نبود
خون نداشت
سیاه بود
میدانی پیر ترین جلادی ؟
پیرترین آدمکش
میدانی ، حتما میدانی !
لذت می بری ؟
می بری !
میدانی که لذت می بری
از کشتن شاد می شوی
از سرخ شدن دستانت ذوق می کنی
قلبت اما آنقدر سیاه است که
با سرختر شدن دستانت سیاه تر نمی شود
میدانم که زجر می کشی
میدانم از سیاه تر نشدن قبلت آرامش نداری
می کشی ، می کشی و باز هم می کشی
اما گفته بودند به تو
آنهایی که از خونشان دستانت سرخ شد
گفته بودند
که قلبت سیاه تر نمی شود
خسته نکن خودت را
سباه تر نمی شود
خبر داری ؟
حتما خبر داری !
حتما خبر داری که خیلی ها دلشان برایت می سوزد
از تو بدشان می آید
اما دلشان برایت می سوزد
تو منفورترین موجود قابل ترحمی
میدانی ؟
اگر نمی دانی هم ، بدان
تو منفورترین موجود قابل ترحمی
راستی پشت سرت را هیچ دیدی ؟
فرماندهانت را می گویم
دیدی ؟
آنها هم مثل تو هستند
و شاید بدتر از تو
کارشان شده خون مکیدن
به فرماندهانت افتخار می کنی ؟
حتما افتخار می کنی !
اما آیا به آسمان نگاه کرده ای ؟
ابر هایی را که از روبه رو به سویت می آیند را دیده ای ؟
حتما ندیده ای
ندیده ای که هنوز هم خون می خوری
ابر ها می آیند تا ببارند
ببارند ، تا پاک کنند
تو را نمی گویم
تو و فرماندهانت پاک نمی شوید
ابر ها می بارند تا بشویند زمین را
تا آماده اش کنند برای رسیدن
رسیدن کسانی که تمام وجودشان قلب است
و قلبشان سرخ ترین سرخ
قلبشان خون دارد
اما دستانشان سفیدست و پاک
پاک مثل باران
ابر ها را ندیده ای ؟
نمی دانی دارند می آیند ؟
ابر ها می آیند
می آیند و می بارند
می بارند و پاک می کنند زمین را
می آیند
می آیند آنهایی که تمامشان قلب است
و قلبشان سرخ ترین سرخ
بکش ، بکش و باز هم بکش
دستانت از خون سرخ است
و سرختر می شود
اما منتظر باش
منتظر آمدن ابرها
منتظر آمدن قلب هایی سرخ
سرخ ترین سرخ ها
می آیند
قول می دهم
بیایند
پانوشت : حکم اعدام فرزاد کمانگر تایید شد .
پانوشت ۲ : اعدام یک معلم مهربان تایید شد باور می کنید ؟
پانوشت ۳ : ۱۵ مرداد را فراموش نکنید .


