پرنده ، آه ، فقط یک پرنده بود
پرنده گفت : " چه بویی ، چه آفتابی ، آه
بهار آمده است
و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت "
پرنده از لب ایوان
پرید ، مثل پیامی پرید و رفت
پرنده کوچک بود
پرنده فکر نمی کرد
پرنده روزنامه نمی خواند
پرنده قرض نداشت
پرنده آدمها را نمی شناخت
پرنده روی هوا
و بر فراز چراغ های خطر
در ارتفاع بی خبری می پرید
و لحظه های آبی را
دیوانه وار تجربه می کرد
پرنده ، آه ، فقط یک پرنده بود
" فروغ فرخزاد "
پانوشت : دیشب ، مردم از جشن نیمه شعبان شاد بودن اما نمی دانم الکی خوش بودن ها چه معنایی داشت ؛ هنوز دو تا پسر بچه کوچیک تنبک می زدند و می خواندند تا شاید 200 تومان کاسب شوند ، هنوز پیرزن جوراب می فروخت و هنوز پیر مردی فلوت می زد ... امام زمان ؟ عدالت ؟
پانوشت 2: آقای امام زمان مگرقرار نیست عدالت بیاوری ، پس کجایی ؟ مگر از این هم بدتر می شود؟
پانوشت 3:مردم همیشه در صحنه دیشب و امروز هم در صحنه بودند و جشن گرفتند ، اما افسوس هنوز دو تا پسر بچه کوچیک تنبک می زدند ... و من شاد نبودم .



