تبليغاتX
اتوبوس آبی

اتوبوس آبی

پرنده ، آه ، فقط یک پرنده بود

پرنده گفت : " چه بویی ، چه آفتابی ، آه

بهار آمده است

و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت "

 

پرنده از لب ایوان

پرید ، مثل پیامی پرید و رفت

پرنده کوچک بود

پرنده فکر نمی کرد

پرنده روزنامه نمی خواند

پرنده قرض نداشت

پرنده آدمها را نمی شناخت

پرنده روی هوا

و بر فراز چراغ های خطر

در ارتفاع بی خبری می پرید

و لحظه های آبی را

دیوانه وار تجربه می کرد

پرنده ، آه ، فقط یک پرنده بود

                                      

        " فروغ فرخزاد "

 

 

پانوشت : دیشب ، مردم از جشن نیمه شعبان شاد بودن  اما نمی دانم الکی خوش بودن ها چه معنایی داشت ؛ هنوز دو تا پسر بچه کوچیک تنبک می زدند و می خواندند تا شاید 200 تومان کاسب شوند ، هنوز پیرزن جوراب می فروخت و هنوز پیر مردی فلوت می زد ... امام زمان ؟ عدالت ؟

پانوشت 2: آقای امام زمان مگرقرار نیست عدالت بیاوری ، پس کجایی ؟ مگر از این هم بدتر می شود؟

پانوشت 3:مردم همیشه در صحنه دیشب و امروز هم در صحنه بودند و جشن گرفتند ، اما افسوس هنوز دو تا پسر بچه کوچیک تنبک می زدند ... و من شاد نبودم .

+  بیست و هفتم مرداد 1387    سیاوش . ص  | 

سرها در گریبان است

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید ، نتواند

که ره تاریک و لغزان است

و گر دست محبت سوی کسی یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان است

نفس ، کز گرمگاه سینه می آید برون ، ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد پیش چشمانت

نفس کاینست ، پس دیگر چه داری چشم

ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟

مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین !

هوا بس ناجوانمردانه سردست ... آی

 "مهدی اخوان ثالث "

 

پانوشت : مهدی خدایی و سلمان سیما آزاد شدند و از ته دل خوشحالیم که دو رفیق از بند رها شدند .. و اما مسعود کرم پور  روزنامه نگار کُرد در بند شد و  همچنان باور نداریم اعدام یعقوب مهر نهاد را ... .

پانوشت 2: المپیک شروع شد و چه خوب یک زن پرچمدار ما بود ، اما زنها حقوق اولیه شان را می خواهند و نه پرچم را ُ   ای ... .

پانوشت ۳:امروز ( ۲۳ مرداد ) خبری رسید از آزادی مجید قصابان احسان منصوری و احمد توکلی که امیدوارم راست باشد و .... شاد شویم از آزادی آزادگان .

 

 

 

+  بیستم مرداد 1387    سیاوش . ص  | 

لعنت به بند و نگهبانانش

اسم ها زیاد می شوند ، زیاد و زیاد تر و نمی دانم یادمان ست که این اسم ها  برادرانمان ، خواهرانمان و عزیز ترین هایمانند ؛ نمی دانم ما را چه شده است که اینچنین بی تفاوت شده ایم به گرفتن ها ، بردن ها ، کشتن ها و خون مکیدن ها ...

هر روز ده ها اسم می شنویم از دستگیری ها ، اعدام ها و زشتی ها اما شده ایم همانند کبک هایی که سرشان در برف است و جز آن چیزی نمی بینند ...

براستی ما را چه شده است ...

پانوشت : حرفی نیست جز دلتنگی برای رفیقان ... لعنت به بند و نگهبانانش .

پانوشت ۲ : یعقوب مهرنهاد هم کشته شد ...        .

+  دهم مرداد 1387    سیاوش . ص  | 

و سفر چه تلخ است ...

یادم نیست چند سال است که نیست ؛ مگر اصلا مهم است که چند سال ست که نیست ؛ او نیست و ما عادت کردگان به غم از نبودن او نیز طبق عادتمان غمگینیم و مگر اصلا مهم است که چند سال است که نیست ؟

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

روزگار غریبی ست نازنین

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

روزگار غریبی ست نازنین

خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد

و

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت

روزی که کمترین سرود بوسه است

و هر انسان برای هر انسان برادریست

روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند

قفل افسانه ئیست

و قلب برای زندگی بس است

و سفر چه تلخ است ...  .

+  سوم مرداد 1387    سیاوش . ص