تبليغاتX
اتوبوس آبی

اتوبوس آبی

رفتن ها , آمدن ها و مایی که گرفتاریم

1- کردان می آید : پور محمدی با سابقه ای درخشان از کشتار می رود و به جایش علی کردان می آید . مجلس هشتم که از همان روز شروعش مایه ی افتخارمان بود ، به کردان رای داد و اگر نمی داد مسلما مجلس هشتم نبود .

کردان می گوید از آکسفورد دکترا گرفته است ، در حالی که زبان نمی داند و اما ساکت نمی ماند . مترجم را وسیله ای می داند که از آن در دفاعیه آکسفوردش استفاده کرده است . به دلیل کم حواسی اما یادش رفته که گفته بود دکترای آکسفوردش افتخاری است و قطعا برای دکترای افتخاری احتیاجی به دفاعیه نیست !

نامه ای فاش می شود که مربوط به دادگستری مازندران است و تاریخش نشان می دهد ، پیش از انقلاب است یعنی دورانی که کردان جوانی زیبارو بوده است . نامه ، فساد اخلاقی کردان را نشان می دهد و اینکه بابت فسادش به زندان محکوم شده است . کردان اما همواره خود را ، زندانی سیاسی در دوران شاه معرفی کرده بود که با پیروزی انقلاب از زندان آزاد می شود .

رئیس دانشگاه آزاد بدشانسی کردان را تکمیل می کند . او می گوید دانشجویی به نام علی کردان در این دانشگاه نداشته ایم .

و سرانجام مدرک " سیکل " کردان تایید می شود که مربوط به شهر " فسا " است !

 

 

2- کردان می رود : کردان به دستور .. برای برگزار کردن انتخابات به نحو احسن برای وزارت کشور انتخاب شده بود اما از آن جایی که اصولا آدم بدشانسی است ، اندک گندکاری هایش لو می رود و تقریبا همه به جز خواجه حافظ شیرازی از سابقه ی این بزرگ مرد خبردار می شوند .

کردان می خواهد برود ... .

 

3- کروبی بر می گردد : شیخ ، با شعار " تغییر وضع موجود " به انتخابات دهم ریاست جمهوری وارد شد . هنوز وعده ای مبنی بر پرداخت 50 هزار تومان ( البته با وجود نرخ تورم ، در این دوره احتمالا باید 100 هزار تومان شده باشد ) نداده است .کروبی در انتخابات مجلس هشت از مسئولان قول گرفته بود که خودش و حزبش جایی در مجلس هشت داشته باشند اما نشد و حالا با اعلام اینکه می خواهد " بترکاند " وارد میدان شده است .

 

4- احمدی نزاد می ماند : محمود احمدی نزاد و دوستانش ، بعد از داغان شدن " لیبرال " به همراه " دموکراسی " در غرب ، در حال کار کردن روی برنامه ای هستند که با آن بشود جهان را اداره کرد . بنابر گفته های شنیده ، یکی از این برنامه ها " فشاریسم دموکراتیک " است که با آن می شود دنیا را همه جوره ، اداره کرد که البته برای طراحی کامل آن به یک دوره ی دیگر رئیس جمهور بودن نیاز است .

از جمله ی منافع حاصله و واصله از این برنامه ی جهانی می توان ، نقض کامل حقوق بشر ( شامل تمام موجودات نفس کش در دنیا ، به خصوص انسان ) ، ایجاد اقتصادی نابودگر ( با طراحی برنامه هایی اعم از بلند ، کوتاه و و وسط مدت برای ایجاد تورم ، رکود و هر نوع چیزی که بتواند مردم را نابود کند ) ، ایجاد دانشگاه هایی عاری از هر نوع انسانی که مغز داشته باشد ، گشت ارشاد در هر میدان ، چهار راه ، سر پیچ و حتی در اتوبان برای ارشاد ، ایجاد یک جواد شمقدری برای هنر ( همه نوع هنر از یک تا هفت ) ، ایجاد یک علی آبادی در ورزش ، نصب یک دستگاه مشایی برای از بین بردن بناهای تاریخی ( که باعث یادآوری خاطرات تلخ گذشته است ) ، سفر های استانی ( در آمریکا می شود سفر های ایالتی و در کشور جزایر قمر چیز خاصی نمی شود ) ، ایجاد احزاب مختلف که البته هر کدام زیر مجموعه یک حزب هستند و حرف آخر را از زبان آن یک حزب می زنند ، ایجاد دور برگدان در وسط هر اتوبان ، خیابان ، کوچه و بن بست و در نهایت برگزاری انتخاباتی کاملا سالم ، زیر نظر شورای نگهبانان و ... را نام برد .

امیدواریم رئیس محبوبمان همانطور که به خوبی این سیستم را در کشورمان به انجام رساندند در به انجام رساندنش در دنیا و حتی کل منظومه شمسی شاید هم قمری موفق باشند .

 

 

5- مورالس ، چاوز ، بشار اسد ، حسن نصرالله و ... می آیند و می روند : دوستان و همراهان همیشگی ملت و دولت و ... ایران به دلیل لطف فراوان و دل کوچکشان که زود به زود تنگ می شود ، هراز گاهی به کشورمان سفر و پس از دیده بوسی و احوال پرسی و باز شدن دلشان که تنگیده بود به کشورشان بر می گردند .

ما ملت ایران هم به همراه دولتمان به دلیل سبک بودن دستمان ، همیشه هدایایی از قبیل : ده میلیارد دلار ، بیست میلیارد دلار ، سی ، چهل ، پنجاه ، شصت .. نود صد تقدیم دوستان می کنیم که باز هم مثل همیشه تاکید می کنیم نوش جانشان ، گوشت بشه به تنشان .

این دوستان گاهی به قدری دلشان باز می شود که موقع برگشت به کشورشان کارهای انقلابی و وسیعی انجام می دهند که آخرینش بدست مورالس انجام شد که از ذکر دوباره اش خودداری می کنم ( لوث می شود ) .

 

و در نهایت

6- محمد خاتمی می خواهد بیاید : خاتمی عزیز ، قطعا خودت هم میدانی که این مملکت کارش از اصلاحات گذشته است و خودت می دانی همانطور که آن هشت سال نتوانستی ، باز هم نخواهی توانست کاری انجام دهی . به عنوان جوانی که از 1376 تا 1383 دوستت داشت ولی بعد از آن نه ، خواهش می کنم چهره ات را که هنوز هم برای خیلی ها مهربان است خراب نکن . خودت میدانی آن هشت سال بهترین فرصت بود برای اصلاحات اما دیگر الان اصلاحات کلمه ی خنده داری ست درست مثل چهره اصلاح طلبان که روزی تمام امید ملت بودند اما ... . خواهش می کنم نیا .

 

 

پانوشت : شاید از این پس طنز بنویسم ، همه چیز خنده دار است و مسخره ، همه چیز .

پانوشت : خیلی ها می آیند ، خیلی ها می روند ، بعضی بر می گردند و بعضی دیگر می خواهند برگردند ، گروهی هم می مانند و ما هم گرفتاریم بین این ها .

.......................................

پانوشت : دوست عزیز ، خانم فاطمه از کسانی گفتند که آمدند و خواهند ماند . از سعید سلطان پورها ، ساعدی ها ، خیابانی ها ، شاملوها ، مختاری ها، پوینده ها ، اکبرمحمدی ها و ... . بی شک اینان تا ابد ماندگارند و دلیل نیاوردن اسمشان در این پست ، چیزی نبود جز جایگاه بسیار ارزشمندشان .

+  بیست و هفتم مهر 1387    سیاوش . ص  | 

فرار .. فرار .. فرار ...

            

                                               into     the    wild     

فیلم چند دقیقه ای است که شروع شده اما وقتی در چهارمین دقیقه از فیلم  جمله  بالا نوشته می شود ، رسما ما را درگیر می کند با " کریس  " ، ابرولگردی که می خواهد به" آلاسکا " برسد .

آخرین فیلم  ِ " شان پن " که حدودا از ده سال پیش به دنبال ساختنش بود ،  بالاخره سال پیش و پس از گرفتن اجازه از پدر و مادر شخصی به نام " کریستوفر جانسن مک کندلس " ساخته شد ." کریستوفر مک کندلس " تصمیم می گیرد زندگی در " جامعه ی مریض " را رها کند چون نمی فهمد چرا این " آدمها ، آدمهای لعنتی همیشه با هم بد هستند ، سیاستمدار ها و ... " .

کریس نمی فهمد چرا " چرا باید یک ماشین جدید بخواهد " .او در تمام درسهای دانشگاه  نمره   آ  گرفته بود ، " در نفاق و جدایی بین سیاه پوستان و سفید پوستان جامعه آفریقای جنوبی " در " سیاست و غذای موجود در آفریقای امروزی " و ... . 

 تمام کارتهای شناسایی را که برای زندگی در این " جامعه ی مریض " احتیاج داشت را پاره می کند ، عکسهای پدر و مادر ِ نه چندان مهربانش را تقدیم به سطل زباله می کند و سپس سوار بر ماشین آلمانی و قدیمی اش در جاده ای  قدیمی  مرور می کند که : " فرار با ذهن ما پیوند خورده ، فرار از تاریخ ، فرار از ستم ، فرار از وظیفه های زجر آور ، فرار از قانون  " ... پیش به سوی آزادی مطلق .

کریس ماشین قدیمی اش را هم رها می کند ، اندک پولی که در جیب داشت را هم به سوختن وادار می کند و سپس آغاز می کند راهی را که انتهایش آلاسکا ست و آزادی مطلق .

 با زوجی آشنا می شود ، " رینی " و " جین " نام دارند . جین از کریس که خودش را " الکس " نامیده می پرسد " چرا پولهاتو آتیش زدی ؟ " و کریس میگوید : " پول آدمو محتاط می کنه " .

 کتابهایی را که عاشق شخصیت هاش بوده رو هم با خودش آورده  و خیلی زود جین و رینی را ترک می کند .

" تو بهتر از هر سیب دیگه ای هستی  ، من سوپرمن نیستم ، من سوپر ولگردم  و تو هم یک سوپر سیبی ، تو خیلی سازمان یافته ای و خیلی طبیعی ، تو سیب ِ چشمهای من هستی " کریس این حرفها را به یک سیب می زند و بعد با نگاهی به دوربین انگار به ما می گوید ، خوش به حال من که زندگی می کنم .

کریس در یک مزرعه با مردی آشنا می شود به اسم " وین " .

" وین ،  چطور می تونم یه کتابخونه پیدا کنم ، کتابی میخوام در مورد اینکه چطور می تونم شکار کنم و گوشت شکار رو یه مدت طولانی نگه دارم ."

وین دستگیر میشود و کریس هم مزرعه را ترک می کند.

سوار بر قایق در آبهای خروشان پارو می زند و از هم زیستی با  طبیعت لذت می برد و در جایی از رودخانه با دختر و پسری آشنا می شود که اسمشان " مدس " و " سونیا "  است .

" هات داگ می خوری  ؟  ، اینجا طبیعته ، من خیلی هات داگ دوست دارم "

" بچه ها  باید برم ، من گواهینامه قایق سواری ندارم و پلیس داره نزدیک میشه "

.

.

.

.

کریس در اتوبوسی  زندگی می کند ، شکار می کند  ، کتاب می خواند ، می نویسد و زندگی می کند . او ضعیف شده و هر روز لاغر تر از دیروز می شود ، کریس در اتوبوس دراز می کشد ، به آسمان زل می زند ودر خیال به پدر و مادرش می گوید : " اگه من لبخند می زدم ، اگه می دویدم به سمته شما آیا شما چیزی رو میدید که من الان دارم می بینم ؟ "

دوربین از چشمان کریس ِ یخ زده  شروع به اوج گرفتن می کتد و به قدری بالا می رود که اتوبوس تبدیل می شود به نقطه ای ریز  " درون طبیعت وحشی " .

 Christopher Johnson  McCandless

February 12 ، 1968 - August  18 ، 1992

 

 

پانوشت : این فیلم بدون موزیک " ا ِدی  و ِدر " و ترانه های رویایی اش خیلی احساس کم داشت .

پانوشت : بازیگر نقش کریس  " امیل هرش " بود که فکر نمی کنم شخص دیگری به این زیبایی می توانست تبدیل به کریس شود .

پانوشت : مجله " فیلم " در شماره مهر ماه ( با تاخیری چند ماهه ) به صورت کامل به این فیلم پرداخته ، با مقالاتی از امیر قادری  و ... .

پانوشت : با این فیلم زندگی کردم و توصیه میکنم با دیدنش ساعاتی از اینجا دور شوید ، از جامعه فوق العاده مریض ِ ما با ( مثلا ) سیاستمدارهایی  از جنس ..   .

پانوشت : قسمتهای پر رنگ شده  بخش هایی از دیالوگ های فیلم است .

پانوشت : در این نوشته تنها دقایقی از فیلم توضیح داده شده و امیدوارم کنجکاو شده باشید برای دیدن سکانس های دیگر این " زندگی " .

 کریس

 

+  شانزدهم مهر 1387    سیاوش . ص  | 

آیینه ی خرد و خمیر

پیاده رو مثل آیینه شده بود ، باران این کار را کرده بود و حالا بعد از ساعتی که ابر ها تعطیل کرده بودند ، باز هم شروع به باریدن کرده بود و آیینه ای را که خود ساخته بود براحتی می شکست .

کفش هایم را یکسال بود که به پا می کردم ؛ بیچاره ها حوصله ی راه رفتن نداشتند اما گیر بد آدمی افتاده بودند چون به راحتی ولشان نمی کردم . باران شدت گرفت و آیینه را خرد و خمیر کرد .

کفش ها خیس بودند و خسته اما من خسته نبودم و کوچه هنوز ادامه داشت . ماشینی از رو به رو می آمد و نور چراغش کورم کرده بود ، انتهای کوچه را نمی دیدم ، یعنی دیگر اصلا چیزی نمی دیدم . به راهم ادامه دادم ؛ هر چه نور نزدیکتر می شد ، صدایی را هم نزدیکتر می کرد ، صدایی که می گفت " با تو رفتم .. پنهان کردم " ، صدا واضح نبود و من همین چند کلمه را شنیدم .

نور ، ماشین و صدا نزدیک و نزدیک شدند به قدری که احساس کردم ماشین توی شکمم رفته ؛ چشمم را بستم ، اما همه حواسم به کفش هایم بود که مبادا بلایی سرشان بیاید.

 

 

بیچاره جوون بود ؛

 آره فکر کنم زیاد سن نداشت ، خدا رحمتش کنه ؛

نگا کن سرش له شده .. بیچاره .

 

+  نهم مهر 1387    سیاوش . ص 

او پنجره چوبی دوست داشت و من او را ...

پاییز آمده ست و من دوستش دارم ؛ رنگش را ، هوایش را ، بویش و صدایش را نیز .

پاییز آمده است و برگ هایی را می بینم که گرم ترین رنگ ها را دارند ، برگ هایی که درختان را در کمال بی انصافی رها می کنند و ما نیز آنها را در کمال بی انصافی لگد می کنیم و احتمالا لذتی می بریم و شاید ما نیز بدست ماشینی له شویم و ... لذتی ببریم .

پاییز آمده ست و صدایی را با خود آورده که نمی دانم از کجا آورده ، صدایی که همیشه می آورد و اما افسوس که زود هم می برد ؛ رنگی به شهرمان زده ، رنگی که اندکی زشتی شهر را می پوشاند و بویی را نصیب مشاممان کرده که گاهی از یادمان می برد وسط تهران هستیم ، تهرانی که آلوده است و کثیف .

از پاییز گفتن سخت است اما چه خوب روزی آن ترانه خوانده شد ، ترانه ای که می گفت : شد خزان گلشن آشنایی ... بازم آتش به جان زد جدایی

نمی دانم از این زیباتر هم می شود پاییز را لمس کرد ، زیباتر از این ترانه !

ترانه ای که خیلی خیلی خیلی زیاد به یادمان می آورد آرزویی داریم ، آروزی آنجایی را که هیچگاه ندیدیمش و یادمان می آورد چرا اینجا اینقدر سیاه شده است .

سکوت می کنم در مقابل این شیوا ترین صدا

پاییز آمده ست و خود می گوید تمام حرف ها را ... .

 

 

 

 

پانوشت : باد می وزد ، پنجره باز است ، هوا تاریک شده است ، ساعت ها ست که اینگونه است و چیزی به صبح نمانده است . من انسانم و نمی دانم باید خوشحال باشم یا ناراحت ، او با نبودنش مرا می آزارد و من احتمالا با بودنم خوشحالش می کنم ، باد می وزد و چشمهایم را مجبور می کند به دیدن ، دیدن رقص پرده ای که پنجره را پوشانده و چشمهایم آنچنان مجذوبش می شوند که فراموش می کنند باد بود که او را برد و نبودنش را برایم به ارمغان آورد .

شهریور ست ، نزدیک ترین روزها به پاییز ، نزدیک ترین روزها به رهایی ؛ باد می وزد و صدای پاییز را در گوشم تکرار می کند ؛ پنجره باز است اما چوبی نیست ، این را رنگ زشتش به من می گوید ؛ او پنجره چوبی دوست داشت و من او را ؛ او مرا دوست داشت و من باد را ، او نیست و من همچنان بودن را تحمل می کنم ؛ باد می وزد و من با آنکه می دانم او را باد برد باز هم به صدایش گوش می کنم ، به صدایی که پاییز را تکرار می کند ؛ پنجره چوبی نیست ، اما من چهار تکه چوب دارم ، او پنجره چوبی دوست داشت و من او را ، آهن ها را از جایشان در می آورم ، باد می وزد و من تکه چوب ایم را به چهار ضلع پنجره لخت وصل می کنم ، او مرا دوست داشت و من باد را ، پنجره چوبی شده است ، او پنجره چوبی دوست داشت و من او را ، او مرا دوست داشت و من باد را ، باد بود که او را برد و باد است که مرا نیز برد ...

او پنجره چوبی دوست داشت و من او را ، او مرا دوست داشت و من باد را ، دل هر دومان باران می خواست ، باران می بارد ، پنجره باز است ، پنجره چوبی است ، باد می وزد ، پرده می رقصد ، من او را دارم ، او مرا دارد ، هر دو از پنجره چوبی باران را می بینیم و باد را و ... می خندیم .

 

پانوشت : بچه هایی را می بینم ، با کیف هابی پر از کتاب و دفتر که روی شانه هایشان سنگینی می کند ؛ خوشحال اند اما نمی دانم ، می دانند که حاکمان کشورمان آنها را گلهای این سرزمین نامیده اند ؛ گلهایی که باید خیلی زشت باشند تا توسط پیاده نظام حاکمان له نشوند .

 

پانوشت : ابراهیم مهرنهاد ، برادر شانزده ساله ی " یعغوب مهر نهاد " ، سال تحصیلی جدید را در زندان آغاز می کند و اولین درسش هم تفهیم اتهام است و اتهامش تبلیغ علیه نظام .

پانوشت : احمدی نزاد امشب در سازمان ملل سخنرانی می کند و ما باز هم مجبور می شویم به خنده ، خنده ای از روی عصبانیت و دیگر هیچ .

پانوشت : سی و یکم شهریور روز جهانی " صلح " بود . افسوس که واژه ی غریبه ای ست و گرنه می شد دوستش داشت .

پانوشت : ای کاش می شد تمام نوشته ها فقط " پانوشت " بود .

 

+  دوم مهر 1387    سیاوش . ص  |