تبليغاتX
اتوبوس آبی

اتوبوس آبی

هیچ بارانی شما را شست نتواند ...

اول آذر 1377 ده سال پش است .داریوش فروهر و همسرش پروانه اسکندری ، عصر اول آذر 1377 در منزلشان واقع در محله فخر آباد تهران به نحو فجیعی کشته شدند.

اسم هایی همواره گوشمان را پر می کنند . سعید امامی ، علی یونسی ، عالیخانی ، ربیعی ، دری نجف آبادی ، کاظمی ، خوش کوش ، کروبی و ... .

12 و 18 آذر ، جسد های دو نویسنده دیگر یعنی محمد مختاری و محمد جعفر پوینده در جاده های اطراف شهر پیدا شد . جسد نوه دکتر مصدق ، معصومه مصدق هم در منزل شخصی اش پیدا شد .

اسم هایی همواره گوشمان را کر می کنند .سعید امامی ، علی یونسی ، عالیخانی ، ربیعی ، دری نجف آبادی ، کاظمی ، خوش کوش ، کروبی و ... .

بر اثر پافشاری خاتمی ، وزارت اطلاعات در 15 دی 77 اطلاعیه ای را منتشر کرد .متن آن اینگونه بود :

وقوع قتل‌های نفرت‌انگیز اخیر در تهران، نشان از فتنه‌ای دامنگیر و تهدیدی برای امنیت ملی داشته‌است . وزارت اطلاعات بنابه وظیفه قانونی و به‌دنبال دستورات صریح مقام معظم رهبری و ریاست جمهوری، کشف و ریشه‌کنی این پدیده شوم را در اولویت کاری خود قرار داد و با همکاری کمیته ویژه تحقیق رئیس‌جمهوری، موفق گردید شبکه مزبور را شناسایی، دستگیر و تحت تعقیب و پیگرد قانونی قرار دهد و با کمال تاسف، معدودی از همکاران مسئولیت ناشناس، کج‌اندیش و خودسر این وزارت که بی‌شک آلت دست عوامل پنهان قرار گرفته و در جهت مطامع بیگانگان دست به این اعمال جنایتکارانه زده‌اند، در میان آنها وجود دارند.

دری نجف آبادی ، وزیر اطلاعات وقت استعفا داد . سعید امامی ، مصطفی موسوی ( کاظمی ) و اکبر خوش کوش دستگیر شدند . نجف آبادی بعد ها گفت : هنگامی که مسئوليت وزارت اطلاعات را به عهده گرفت، سعيد امامی معاون بررسی وزارتخانه بود و به دليل حساسيتی که نسبت به وی وجود داشت، او را از اين سمت برکنار کرد و به وی حکم مشاور را داد و سپس مصطفی موسوی ( کاظمی ) ( متهم دیگر پرونده قتل‌ها ) را به آن دلیل که رابطه نزدیکی با جبهه دوم خرداد و ستاد انتخاباتی خاتمی داشته با تایید محمد خاتمی رئیس‌جمهور وقت به سمت معاونت خود برگزیده است .

سعید امامی دستگیر و به عنوان متهم اصلی شناخته شد . هدف او مخدوش کردن چهره نظام و منزوی کردن آن در جامعه بین الملل بود !

سعید امامی خودکشی کرد و شاید خودکشی شد . دیگر متهمان به حبس هایی از دو سال تا ابد محکوم شدند .

سابقه فعالیتهای برخی از اصلاح‌طلبان در دستگاه اطلاعاتی در دهه شصت ، سبب شد که دامنه افشاگری ها هیچگاه به سالهای دهه شصت کشیده نشود .مطبوعات اصلاح طلب خصوصا از نزدیک شدن به قتل های تابستان 67 به شدت پرهیز می کردند و علت عدم انتشار روزنامه آریا ، مصاحبه ای با عزت الله سحابی اعلام شد که وی در آن ریشه قتل های زنجیره ای را در اعدام های تابستان 67 دانسته بود .

آیت الله منتظری تنها مقامی بود که به اعدام ها اعتراض کرد و سایر روحانیون و از جمله محمد خاتمی در آن زمان سکوت کردند .

.................

دلم گرفته است از این روزگار و نمی دانم چه شد همین چند خط را هم نوشتم . یاد و خاطره داریوش فروهر ، پروانه اسکندری ، محمد مختاری ، محمد جعفر پوینده و نیز دیگر شهیدان واقعی ایران زمین تا ابد ماندگار .

..................

سروده بانوی ايران زمین پروانه فروهر، وصف حال خود و همگون خود را در سالهای پيش، اينگونه بيان ميدارد

اگر از سينه هامان خون بريزد
به نامردی به جانهامان ستيزند
به راه دوستان هستيم هستيم
که نامرديم اگر پيمان گسستيم



و نیز سرود فتانه اسکندری خواهر پروانه . روشن و بی ابهام بیانگر حال کنونی ایران است :

آه از چه بیتابم چنان انگار سرو کاشمر ،
در لحظه افتادن است
انگار داس يک عرب
اندام بابک ميزند
وای از تبر وای از تبر
آه از چه بی تابم چنين ؟

و در پایان اخوان که می گوید :
ای درختان عقيم ريشه تان در خاکهای هرزگی مستور
يک جوانه ارجمند از هیچ جاتان رست نتواند
ای گروهی برگ چرکين تار چرکين بود
يادگار خشکساليهای گرد آلود
هيج بارانی شما را شست نتواند

 

پانوشت : شاید ، اندکی صبر سحر نزدیک است .

+  سی ام آبان 1387    سیاوش . ص  | 

آتش

طوفان شده

ابرهایی خاکستری ، خود را به نمایش گزارده اند

رژه می روند

چترهایی سیاه ، که صاحبی داشتند

که روزی ، در دستان سردی بودند

اکنون در بند  ِ طوفان اند

و دست ها

آن ها که سرد بودند

که چتری دلیل ایستادنشان بود

در میان پرز  ِجیب هایی

که وصله ای خورده اند

از دستان ِ گرم ِ مادری

در امان اند

و حالاست که فهمیده اند

معنی گرم را

واژه ای که سالها پیش

در روزگاری سفید

در زمستانی پر برف

که سرما پادشاهی می کرد

و برف ، شاهزاده ای بود زیبا

بدست ِ آتشی نهیف

که سرخ بود

که در آن سرمای مطلق ، سرد نبود

زائیده شد

دست ها حالا می فهمند ، گرم ، یعنی چه

حالا که چتر در بند ِ طوفان است

و اکنون که دیگر اسیر  ِ آن سیاه نیستند

باز هم سرما حاکم شده

 اینبار هم شاهزاده اش را به همراه آورده

اما دست ها ، در جیب هایی که وصله ای خورده اند ، گرم

در امان اند

آماده اند

آماده ی پیدا کردن چوبی

آماده ی زائیدن آتشی

که سرخ است و گرم

آتشی به بلندای شب یلدا

که متنفر ست از شاه و شاهزاده ی زیبایش

آتش ، بار دیگر واژه ی گرم را خواهد زائید

دست ها آماده اند

دست ها آماده اند

+  بیست و هشتم آبان 1387    سیاوش . ص  | 

اینجا گرم است ...

دستانم می لرزند

پنجره باز است ، باز بود

دستانم می لرزند

از لرزش تار است که دستانم آرام نیستند

پنجره آسمان را نشانم می دهد

که بی رنگ است

از بودن آفتاب است ،

که بی رنگ است

آفتاب که نبود ، سیاه بود

آبی هم  ، آبی و سیاه

در میان هم بودند

تار می لرزد و دستانم گدایی نمی کنند

آرامش را

نلرزیدن را

می سوزم و می لرزم

صندلی ِ آهنی می ترسد

از اینکه با سه پا روی زمین است

شاید کسی او را ببیند

صندلی هم آرام نیست

رنگش پریده

نمی داند کی بود که ترسید

رنگش پرید ، از دیده شدن

آفتاب ، آسمان را بی رنگ کرد

وقتی نبود سیاه بود و آبی ، آسمان

آن پایین ، آنجا که پنجره نیست

تابش مایه ی خوشحالی ست

آنجا کسی نمی داند ، نمی بیند

بی رنگی آسمان را

آنجا گویی از رنگ می ترسند ، می لرزند

تار می لرزد ، از حرارت

حرارت دستانی گرم اما یخ

و دست ها آرام نیستند

از تار

از لرزشش

صندلی می لرزد ، می ترسد

از دیده شدن

او می لرزد از پنجره

که باز است و سرد

که بی رنگی را برایش ارمغان آورده

شب که بشود نمی لرزند

شب نوبت ترسیدن آن پایین است

لرزیدن پایینی ها

آنجا از رنگ می ترسند

از گرمای اینجا ، می لرزند

شب ، اینجا گرم است

پایین سرد و ...

 

 

روزها می گذرند و در این گذشتن آنچنان عجول و شتاب زده هستند که کمترین توجهی به هیچ چیز نمی کنند ، می گذرند این روزها و در پی این گذشتن مرا که هر لحظه مجبورم به اتفاقی عادت کنم ، جا میگذارند .

من جامانده روزها هستم که هر گاه و هر جا خواستم  مرا با خود نبردند و هر گاه و هر جا که خود خواستند بردند .

بدم می آید از روزهایی اینچنین بی وفا که قرار نبود تنهایم بگذارند .

من مانده ام با غم ها ،  افسوس ها و خاطراتم ، اما  بی وفا نیستم که تنهاشان بگذارم . می مانم با این تنها یارانم .. می مانم با غم ها ،  افسوس ها و خاطراتم .

 

+  بیست و سوم آبان 1387    سیاوش . ص  | 

سکوت .. بهترین راه .. شاید

این روزها واقعا ، جدا و رسما نباید حرفی زد . حرف زدن به قول دوستی ، تنها می شود چوبی که در لجن ها چرخ می خورد و هر چه بیشتر بوی کثافت و آشغال را بالا می برد .

با این حال باید بگویم ، ارژنگ هم توقیف شد . جالب است که درست در پست قبلی خبر آمدنش را داده بودم و حالا رفتن زودهنگامش را نوید می دهم . گفته اند ارژنگ  مثل هفت است و آقای طالبی نژاد ( مدیر مسئول ارزنگ و هفت ) هم گفته مگر قرار بود من مجله آشپزی چاپ کنم .

شهروند امروز هم به دلیل " غیر واقعی نشان دادن اقدامات دولت " توقیف و لغو امتیاز شد .

" موج سوم " هم در راه است راستی . موج سوم اصلاحات .

سکوت ، بهترین راه و کار است فعلا ... .

+  هجدهم آبان 1387    سیاوش . ص 

سیب , همان سیب است .

هفت ، بار دیگر بازگشت . این بار نامش " ارژنگ " است ، اما چه اهمیتی دارد  ، هنگامی که می دانیم تنها نامش عوض شده است .

آقای طالبی نژاد با اطمینان می گویم : سیب ، همان سیب است .

اولین شماره ی ماهنامه " ارژنگ " به مدیریت آقای طالبی نژاد و سر دبیری آقای اسلامی و نیز با همکاری کسانی که در هفت هم بودند ، به دکه های روزنامه فروشی آمد .

به امید پایدار ماندن " ارژنگ " ...  .

+  دهم آبان 1387    سیاوش . ص 

... آفتاب و آسمان را

بوی پاییز به مشام می خورد و از روی عادت و تنها عادت ، می شود مست شد و دیگر به چیزی نگاه نکرد ، چیزی نفهمید . باران می بارد ، باد می وزد ، برگ ها می ریزند ، آنها نگاه می کنند ؛ به چه نگاه می کنند ؟

آن طرف خیابان انگار ، کسی که عشق می خواست در غبار صبحگاهی گم شد و حال طبق معمول ِ اینطور مواقع ، نیست . آنها به چه نگاه می کنند ؟

باد می وزد و جز این اما کاری نمی کند . باد ، کسی را که عشق می خواست همراه با غبار های آسمان ، برد و حتما فقط این را یادش دادند . آنها به چه نگاه می کنند ؟

برگی که گویی مرده بود از درختی که احتمالا هنوز زنده بود ، افتاد . مردی که عشقش را گم کرده بود ، روی صندلی نشسته بود و از قاب شیشه ای ِ ماشینی که پنچر بود مسابقه قطرات باران را بر روی شیشه نگاه می کرد . برگی که گویی مرده بود ، به میان قطرات افتاد و مردی که عشقش را گم کرده بود ، دیگر نمی خواست زاری کند .  آنها به چه نگاه می کنند ؟

 آنها می روند ، نمی دانند چرا می روند و حتی کجا می روند و فقط می روند .  آنها بوی پاییز را نگاه می کنند ، کسی را که عشق می خواست اما در غبار صبحگاهی گم شد را می نگرند ، باد را نظاره گر می شوند ، مردی که نمی خواست دیگر زاری کند را می بینند و می روند . آنها ، فقط می بینند و می روند .  آنها همیشه می روند و او نمی داند آنها کجا می روند . آنها کجا می روند ؟

 ......................................................

وه ... چه زیبا بود اگر پاییز بودم

وحشی و پر شور و رنگ آمیز

شاعری در چشم من میخواند ... شعری آسمانی

در کنارم قلب عاشق شعله میزد

در شرار آتش دردی نهانی

نغمه ی من ...

همچو آوای نسیم پر شکسته

عطر غم می ریخت بر دلهای خسته

پیش رویم :

چهره ی تلخ زمستان جوانی

پشت سر :

آشوب تابستان عشقی ناگهانی

سینه ام :

منزلگه اندوه و درد و بدگمانی

کاش چون پاییز بودم ... کاش چون پاییز بودم

" فروغ فرخزاد "

 

پانوشت : اینجا بر تخت سنگ ، پشت سرم نارنجزار . رو در رو دریا مرا می خواند ، سرگردان نگاه می کنم .. صبح پیدا شده اما آسمان پیدا نیست .

 

+  پنجم آبان 1387    سیاوش . ص  |