این داستان را مهر ماه به ایده ی دوستی نوشتم و هر چه گذشت متوجه شدم چقدر این ایده را دوست دارم اما هر چه بیشتر سعی کردم برای بهتر شدنش ، نشد .
پایانی برایش نوشتم و تمامش کردم . امیدوارم اگر حوصله ای داشتید بخوانیدش و مرا بابت اشتباهاتم در نثر این نوشتار ببخشید .
.........................................
پیاده روی نم دار ...
پیاده رو ی خیابان سی و هفتم نم دار و کف کفش های دختر صاف بود . مغازه ها تک و توک تعطیل نبودند و آنها که باز بودند هم ، کم کم آماده رفتن می شدند . چراغ های راهنمایی پشت سر هم و بی هیچ نظمی قرمز و زرد می شدند و اگر فرصتی می ماند سبز هم می شدند .
نم دار بودن پیاده رو ، داشت کار دستم می داد . کف کفش هایم آج نداشتند و به همین خاطر ، نزدیک بود لیز بخورم و بیفتم زمین اما با گرفتن میله ی چراغی که سوخته بود ، خودم را سر پا نگه داشتم . بعد از زمین نخوردنم به این فکر می کردم که این وقت شب مطمئنا اتوبوس نیست و چاره ای ندارم جز اینکه سوار تاکسی شوم وکلی پول به راننده تاکسی بدهم . به نسیم هم فکر می کردم و اینکه او هم شاید وضعیتی شبیه به من دارد با این تفاوت که او دختر است و احتمالا باید در خیابان شلوغ تری راه برود تا مبادا مزاحم یا مزاحمانی - که این روزها کم نیستند - گیرش بیندازند .
سیگارش را روشن کرده بود و بی توجه به چشم های اندک عابران پیاده که از سیگار در دست داشتن یک دختر گرد شده بودند ، پک زدن به سیگار را ادامه می داد و سعی می کرد به نگاه های هرزه ی مردان و حتی زنانی که از کنارش رد می شدند ، بی توجه باشد .
هنوز شب تمام نشده ، به فردا می اندیشید و اینکه احتمالا باز هم همین آش و همین کاسه ی امروز در انتظارش خواهد بود .علی صبح ها وقتی که خورشید هنوز به قول پدرش گرم نشده بود از خانه خارج می شد و تا موتور ماشینش گرم شود یک لقمه نان بیات و پنیر می خورد و بعد از آن مسافر می زد تا وقتی که شب می شد ، سپس راه خانه را در پیش می گرفت و با خیال راحت سیگاری روشن می کرد و اگر حوصله ای برایش مانده بود به گذشته اش فکر می کرد .
سیگارش به ته رسیده بود و گرمای آتشش را بیشتر از قبل حس می کرد . ته سیگار را انداخت در چاله ای که پر از آب شده بود . سیگاری در دستش نبوداما نگاه های هرزه تمامی نداشت . باز هم نگاهش می کردند و او باز هم بی توجه بود و یا حداقل سعی کرد بی توجه باشد. چشمش به آدم های دور و برش بود وبه همین دلیل بود که افتاد و زمین خورد ؛ زانوی شلوارش پاره شد ولی خیلی دردش نگرفت ؛ سریع بلند شد و خواست که کوله اش را بردارد ، کوله روی زمین نبود و او هر چه سر می چرخاند پیدایش نمی کرد ؛ جلوتر رفت ، داخل جوی آب را نگاهی انداخت ، کوله اش آنجا بود و کاملا خیس شده بود .
علی به عادت شب های قبل سیگاری روشن کرد و با روشن شدن سیگار انگار بخش خاطرات مغزش هم روشن شده و به کار افتاده بود . حوصله داشت و همین کافی بود تا بخش خاطرات مغزش را خاموش نکند .
روزی را به یاد آورد که درست یازده سال پیش بود ، که مثل حالا اواسط آبان بود و هوا هم به نظرش همین جوری بود . دو ماه بعد از آن بیست و یک سالش تمام می شد و چند هفته ای بود که در دفتر روزنامه ای که " صورنامه " نام داشت و از قضا ، تنها چند روز از شروع کارش می گذشت ، استخدام شده بود .
خیسی کوله به بدنش رسیده بود ، وزیدن باد حس ِ سردی درونش ایجاد می کرد و او از این حس خرسند بود . سیگار دیگری روشن کرد ولی این بار تصمیم گرفت در نیمکتی بنشیند و از شر نگاه های دنباله دار رهگذران راحت شود . نیمکتی قرمز که البته زنگ زده بود و روبه روی خیابان قرار داشت ، جایی بود که او برای نشستن پیدا کرد .
کوله را از شانه اش برداشت و فندکی که در جیب جلوی آن بود را بیرون آورد . فندک را روشن کرد اما سیگار را نه ، چشمش به کوله افتاد ، تمام رنگش به هم ریخته بود و لکه های زشت سفیدی زائیده شده بودند . کوله اش شده بود مثل ِ گاوی با خال های سفید .
بالاخره بعد از نیم ساعت پیاده راه رفتن به ایستگاه اتوبوس رسیدم ، از نگهبانی که آنجا بود در مورد ساعت حرکت آخرین اتوبوس سوال کردم و همانطور که خودم هم می دانستم ، گفت که دیگر اتوبوسی نمی آید . مجبورم کلی پول به تاکسی بدهم . جلوتر رفتم و به نور ماشین هایی که از دور می آمدند زل زدم و باز هم به نسیم فکر می کردم. کوله ی خال خالی و نم دار را باز هم انداخت روی شانه اش ، دیگر حوصله ی سیگار کشیدن نداشت ، کوله اش زشت شده بود و همین برایش بس بود تا از جایش بلند شود ، سرش را پایین بگیرد ، چشمهایش را به سنگ های کف خیابان بدوزد و اشک بریزد .
ماشین زرد رنگی نزدیکم شد ، نمی دانستم تاکسی است یا نه زیرا تابلویی بالای ماشین وجود نداشت . با سرعت کمی از خیابان می گذشت و وقتی نزدیکتر شد به ماشین نگاهی انداختم. روی در آن با رنگ قرمز نوشته بود : " شرکت تاکسیرانی شیرین " . داد زدم ، چند متری جلوتر ایستاد و من با قیافه ای حق به جانب ، به سویش رفتم .
همینطور که به یاد اولین روزهای استخدام شدنش در " صورنامه " فکر می کرد ، سیگارش را می کشید و با کمترین سرعتی که می توانست رانندگی می کرد .مقاله هایش در آن روزها ی اول خوب نبودند و کمتر پیش می آمد برای چاپ انتخاب شوند اما عکس هایش را آنطور که سردبیر می گفت باید با دستگیره آشپزخانه بلند می کردند از بس داغ بود .
بعد از چند ماه ، نوشتنش بهتر شده بود وآنطور که شنیده بود سردبیر از مقاله هایش خیلی راضی بود . تقریبا یک روز در میان نوشته ای در روزنامه داشت . صبح ها خیلی زود می رفت دفتر روزنامه و از همان موقع بود که پدرش می گفت : پسر هنوز خورشید گرم نشده کجا میری ؟ .
آن صبح هم مثل صبح های پیش زود به دفتر رفت . پله ها را یکی پس از دیگر گذراند و به طبقه چهارم رسید ، طبقه ای که دفترشان در آن بود . دنبال کلیدش گشت ، در جیبش نبود ، در کیفش هم نبود .
اشک می ریخت اما سعی می کرد خود را قانع کند که بالاخره روزی کوله ، کهنه و زشت می شد . نا خود آگاه روزی را به یاد آورد که بین تمام کیف هایی که در مغازه بود ، کوله ای که لاجوردی بود را انتخاب کرد زیرا از بچگی عاشق رنگ لاجوردی بود ، عاشق دریا بود . از همان روز همراه همیشگی اش بود ، چه در دانشگاه و چه بعد از آن .
دیگر اشک نمی ریخت و سعی می کرد محکم باشد اما هر چه تلاش می کرد بی فایده بود .
در ِ ماشین را باز کردم و سوار شدم . راننده با صدایی گرم و مهربان ، مسیرم را پرسید و سپس از اینکه برایم نایستاده عذر خواست . سیگار دستش بود و با حالتی معصومانه راه را نگاه می کرد . خوشحال بودم که حرف نمی زند ، ترجیح می دادم به نسیم فکر کنم و اینکه در چه حالی است ، به علی هم فکر می کردم .
علی زنگ زد ولی ممد آقا در را باز نکرد . گاهی آنقدر خوابش سنگین بود که اگر بالا سرش هم بودی و صدایش می کردی بیدار نمی شد . در زد و منتظر ماند اما خبری نشد . صدای پاهایی را شنید که انگار می خواستند وارد ساختمان شوند . قبل از آنکه در ِ ساختمان بسته شود از میان نرده های راه پله ، پایین را نگاه کرد و با اینکه صورت ِ آن شخص را ندید اما سریع فهمید که چه کسی است . آقای محسنی ، تاس بود . علی ، همیشه فکر می کرد شاید به همین خاطر سردبیر است چون همه چیز برایش مهم بود . از فرهنگ گرفته تا ورزش و اقتصاد و ... . محسنی ، به طبقه ی چهارم رسید و بعد از سلام و احوال پرسی کلیدش را در آورد و در را باز کرد .
سیگارش تمام شده بود و او همچنان آرام رانندگی می کرد . نمی خواست یکی دیگر روشن کند اما ناخواسته برای هزارمین بار و حتی بیشتر ، صحنه ی پس از باز شدن در توسط محسنی را در ذهنش مرور کرد .
هنوز هم به سنگ های کف خیابان زل زده بود و به کوله اش ، خاطراتش و به علی فکر می کرد . علی برای او همان خاطرات و خاطرات برای او همان علی و روزهایی که با او گذشت ، بود .
آن روزها نوزده سالش بود و ترم های اول دانشگاه را می گذراند . دوستان زیادی در دانشگاه نداشت ، خوش برخورد بود . چشمانی درشت و مشکی رنگ ، لبانی نازک و موهایی سیاه ِ سیاه داشت . از کودکی دلش می خواست مثل تیاتینا ، موهایش طلایی باشد و چشمهایش آبی . تیاتینا ، شخصیت اصلی کارتونی بود که بار ها و بارها دیده بود .
عاشق پیاده روی بود و بین کلاس ها به جای آنکه در سالن غذاخوری بنشیند ، چیزی بخورد و با اندک دوستانش گپی بزند ، به کوچه های اطراف ِ دانشگاهش می رفت و قدم می زد و با دستگاهی که تازه خریده بود موسیقی گوش می کرد تا زمانی که به دکه روزنامه فروشی برسد . آنجا یک بسته آدامس می خرید ، تیتر روزنامه ها را دید می زد و بر می گشت .
محسنی در را باز کرد ، همه چیز به هم ریخته بود . مانیتور ِ شکسته روی زمین افتاده بود ، میزها سر و ته شده بودند و سرامیک های کف اتاق را کاغذ های پاره پوشانده بودند .محسنی خشکش زده بود و هاج و واج به اشیائ اتاق نگاه می کرد .بعد از جند لحظه ممد آقا را صدا زد اما جوابی نشنید . محسنی به اتاق دیگری رفت . صدایی نمی آمد و علی هنوز هم فقط نگاه می کرد تا زمانی که صدای محسنی را شنید . در اتاق را باز کرد و محسنی را بالای سر ممد آقا دید . خون ، پیراهن آبی ممد آقا را بنفش کرده بود . چشمانش باز بود اما محسنی گفت مرده است . دستان محسنی خونی شده بود .
برای هزارمین بار و حتی بیشتر بود که این صحنه را مرور می کرد و بعد از آن بود که مثل هزاران دفعه قبل سیگاری روشن می کرد و سر ِ تاس محسنی ، عینکش و حرکت دستانش موقع حرف زدن را به یاد می آورد .
به یاد روزهای دادگاه ِ محسنی می افتاد و آن کسانی که شاهد بودند محسنی بعد از رفتن ِ همه از دفتر ، برگشته بود و به احتمال خیلی زیاد ، ممد آقا را به خاطر چیزهایی که در مورد خودش می دانست کشته بود و برای اینکه وانمود کند دزدی شده ، همه جا را به هم ریخته بود .او اما یقین داشت ، تاس بودن محسنی او را گرفتار این مخمصه کرده است .
نسیم وقتی به دکه رسید ، روزنامه ها را دیدی زد و باز هم از در آمدن روزنامه ای جدید که این بار " صورنامه " نام داشت ، خنده اش گرفت . آن روزها تقریبا هر روز روزنامه ی جدیدی چاپ می شد ولی همه شان حرفهای همدیگر را تکرار می کردند منتها با قلمی جدید و البته با عنوانی جدید . با وجود اینکه حدس می زد " صورنامه " هم چیزی است مثل قبلی ها ، به امید اینکه این بار حدسش اشتباه باشد ، خریدش . همیشه امیدوار بود اشتباه حدس زده باشد .
به انتهای کلاس رفت و بعد از اینکه مطمئن شد کسی با او کاری ندارد " صورنامه " را در آورد و مشغول خواندن شد . قلمش جدید بود . تا به حال اسم نویسندگانش را در جای دیگر ندیده بود ؛ نه در مجله ای و نه در روزنامه ی دیگری . به نظرش دوست داشت فردا هم " صورنامه " را بخرد .
از خوانندگان همیشگی " صورنامه " شده بود ، نقد های سینمایی اش عالی بود و در دیگر صفحات هم نویسندگان جوانی مطلب می نوشتند و برای همین بود که در سایر صفحات هم ، حرفهای نویی می زدند . خوانندگان می توانستند طرح یا نوشته ای بفرستند تا اگر مناسب و زیبا بود ، سمت ِ چپ ِ صفحه ی پانزدهم ، چاپ شود .
طرح های او هم شاید بالای ده بار چاپ شده بودند .
راننده آرام راه می رفت و من هنوز هم به نسیم و علی فکر می کردم و اینکه چطور مجبور شدند از هم جدا شوند . از آن موقع که سوار شدم ، مسافر دیگری در ماشین نبود و انگار راننده هم مثل من ، از این سکوت رضایت داشت .
همیشه وقتی به گذشته فکر می کرد ، آن روزها را با تمام جزئیات به یاد می آورد . مدتها بود که " صورنامه " در آمده بود و تا جایی که خبر داشت ، روز به روز خوانندگانش بیشتر می شد . جلوی آینه نشسته بود و با موهای بلند و سیاهش ور می رفت . زنگ خانه به صدا در آمد ، پنجره ی اتاقش را باز کرد و موتور پستچی ای را دید . کم پیش می آمد پستچی ای به آنجا بیاید چون معمولا کسی نامه ای به او نمی نوشت ، مگر نامه هایی که دانشگاه برایش می فرستاد .
برسد به دست نسیم ابراهیمی ، از طرف روزنامه " صورنامه " . از او دعوت شده بود برای " صورنامه " طرح بکشد و در ازایش دستمزدی دریافت کند . آنقدر خوشحال بود که چند دقیقه ای ماتش برد . سپس تاریخ آن روز را نگاه کرد تا یادش باشد از آن روز به بعد آن تاریخ برایش شانس می آورد . بیست و پنجم بود از ماه مهر.
فردایش به دفتر روزنامه رفت و یکی یکی با نویسندگانی که تا آن روز آنها را با شکل اسمشان می شناخت ، آشنا شد . قیافه ی سر دبیر روزنامه که محسنی نام داشت ، عین اسمش بود و شخصی که نویسنده اصلی صفحه ورزشی بود به نظرش خوش قیافه تر از اسمش بود ، کسی هم که نقد های سینمایی می نوشت ، انگار مدرنتر از اسمش بود .شخصی هم بود که اعضای روزنامه ، علی خوش دست صدایش می کردند چون به نظر برای " صورنامه " حکم آچار فرانسه را داشت .
صحبتهایی که روز اول با محسنی کرد را هیچگاه به یاد نمی آورد ، دلیلش را می دانست و اطلاعش از دلیل این فراموشی عذابش را کم می کرد . بر خلاف صحبت های محسنی در روز اول ، صبح هایی را که تازه استخدام شده بود خوب به یاد داشت . زود از خواب بلند می شد و به دانشگاه می رفت و در دانشگاه تنها به ساعات بعد از ظهر فکر می کرد که در دفتر روزنامه می نشیند و طرح می کشد و به علی خوش دست نشان می دهد که آن روزها ، رسما معاون محسنی شده بود . قیافه ی آن روزهای علی را هم با تمام جزئیات به یاد داشت ، پسری با موهای کوتاه و چشمانی متمایل به قهوه ای . با آنکه تازه داشت بیست و یک سالگی را تمام می کرد اما صورتش چروک زیاد داشت و هر گاه کسی به شوخی در مورد پیری زودرس حرف می زد ، او با خنده ای که مشخص بود تصنعی است ، می گفت" آره دیگه " و دیگر چیزی نمی گفت . با ذوق بود و پر شور و مشغول کار که می شد چشمانش از ذوق برق می زد .همیشه می گفت ، نمی توانست تصور کند یک روزی در روزنامه ای بتواند استخدام شود .
به خانه چیزی نمانده بود و سیگار دیگری را روشن کرده بود و همچنان به یاد محسنی بود و روزی که خبر آمد در زندان خودکشی کرده و او تا جنازه اش را ندیده بود ، باور نمی کرد که محسنی ، مرده باشد و هیچگاه باور نکرد که محسنی با آن عینک و سر تاس ، خودکشی کرده باشد .
با این سرعتی که راننده می راند ، احتمالا ده دقیقه ای وقت داشتم تا باز هم به نسیم و علی فکر کنم ، ده دقیقه تا میدان ِ یلدا مانده بود و آنجا باید پیاده می شدم . نسیم و علی مدتها بود ، فکرم را مشغول کرده بودند .
نسیم هر روز بعد از کلاس هایش در دانشگاه به دفتر روزنامه می رفت ، البته خیلی اوقات اگر می توانست کلاس های آخر را نمی رفت تا زودتر در دفتر حاضر باشد و بیشتر علی را ببیند . طرح هایی می کشید و به علی نشان می داد و علی یکی را برای چاپ انتخاب می کرد . جای طرح هایش صفحه آخر بود ، گوشه ی سمت چپ در بالای صفحه . روزی که علی به او پیشنهاد داد تا بعد از تمام شدن کارشان به قهوه خانه ی پایین دفتر بروند و چایی بخورند ، شوکه شد چون تا آن روز فکر می کرد علی آنقدر سرش توی کارش است که به هیچ چیز دیگری نمی تواند بی اندیشد .
علی با خونسردی تشکر کرد از اینکه او دعوتش را قبول کرد .از محسنی خداحافظی کردند و محسنی با لبخندی کج ، آنها را بدرقه کرد و به نسیم گفت : خانم ابراهیمی لزومی ندارد در کلاس های دانشگاه غیبت کنید چون ماشاالله به قدری مهارت دارید که در همان دو ساعت هم طرحتان را آماده می کنید .
در قهوه خانه ، علی سفارش یک قوری چایی داد و او هم برای اولین بار بود که علی را جدی می دید . معمولا همیشه لبخندی بر لب داشت اما آن شب علی جدی بود .
اوایل آبان بود و هوا به خنکی می رفت ولی قهوه خانه گرم بود . صدای علی وقتی که بی هیچ مقدمه چینی گفت : " نسیم تو خیلی دوست داشتنی هستی " ، انگار در گوشه ای از مغزش ضبط شده بود و هر گاه یاد آن شب می افتاد دوباره پخش می شد .
او در جواب ، فقط سرش را پایین انداخت و بعد از لحظه ای بالا آورد و زل زد به چشمان علی . از جیب جلوی کوله ی لاجوردی اش که که این روزها جایگاه فندکش شده ، کاغذی در آورد و به علی داد و سپس گفت خداحافظ علی . قیافه ی علی را در آن لحظه ندید و به همین خاطر هیچگاه نتوانست بفهمد ، آن موقع چشمان علی چه حالتی داشتند .
فردایش علی باز هم او را به قهوه خانه دعوت کرد و آنها بی هیچ حاشیه ای در مورد متنی که در نامه بود ، با هم حرف زدند ، متنی که او روزها قبل برای علی نوشته بود و در آن گفته بود که چقدر دوست دارد بیشتر با علی باشد ، اما نمی خواست نوشته را به علی بدهد چون نمی خواست عکس العمل بدی از او ببیند .علی در اولین اظهار نظرش در مورد آن نوشته ، به او گفته بود : نسیم تو با این قلم قشنگت چرا فقط برای ما طرح می کشی ؟ و او باز هم چیزی نگفته بود و فقط با خیال راحت تری نسبت به قبل به علی زل زده بود .
علی جلوی در خانه رسیده بود ، ماشین را پارک کرد ، بعد از محسنی و آن روز که جنازه اش را دید یاد مادرش افتاد که در آن روزها وقتی می رسید خانه به استقبالش می آمد و قربان صدقه اش می رفت و پدرش می گفت : " خانم کسی ندونه فکر می کنه این پسر ده سالشه "و او هم به پدرش می گفت :"بابا چیه حسودیت میشه ؟ "
چیزی به میدان یلدا نمانده بود و از همین جا چراغ هایش را می دیدم . خیابان منتهی به میدان یلدا ، کم نور بود . از روزی که طوفان شد و تعدادی از چراغ های خیابان ترکید ، کم نور شد و از آن به بعد چراغ های جدیدی نصب نکردند . راننده فقط روبه رو را نگاه می کرد و انگار بدتر از من درگیر افکاراتش بود ، نگاهی به او انداختم اما او اصلا متوجه نشد یعنی از آنجا که سرش را نچرخاند ، حدس زدم که احتملا متوجه من نیست . صورتش به طور واضح مشخص نبود .
قیافه ی کارکنان " صورنامه " را به یاد می آورد که روز های بعد همیشه با خوشحالی بسیار به او و علی که دست در دست هم به دفتر می آمدند ، نگاه می کردند. از آن به بعد او و علی همیشه با هم بودند . او به علی کمک می کرد در کارهای روزنامه و علی هم گاهی به او در درس های دانشگاه کمک می کرد و همیشه می گفت : نسیم کمک نمی خوای برای خلاص شدن از شر بساط ِ دانشگاه ؟ .علی برایش تعریف کرده بود که با چه بدبختی دانشگاه را تمام کرده بود . علی می گفت بعضی چیزا رو ، در روابط بین مردم نمی فهمه و او هم هیچگاه نفهمید منظور علی از این حرف چه بود .
فندک را از جیب جلوی کوله در آورد و سیگاری روشن کرد تا شاید حواسش از گذشته در بیاید ولی بی فایده بود و خودش هم می دانست . علی به دانشگاه آمده بود تا با هم به دفتر بروند. او تنها از دور بود که این فکر به مغزش خطور کرد ولی وقتی جلو رفت ، در همان نگاه اول فهمید اتفاقی افتاده است .
در خانه را باز کرد ، چراغ ها خاموش بودند و کسی قربان صدقه اش نرفت .سی و دو سالش کم کم داشت تمام می شد اما آینه ، مردی چهل و حتی پنجاه ساله را به او نشان می داد . برای او مهم نبود ، خیلی وقت بود که برایش چیزی مهم نبود . چند روزی بود که یک مسئله برایش اهمیت پیدا کرده بود و او می خواست اگر بشود انجامش بدهد .
علی به او گفت ، دفتر روزنامه را دزد زده و همه چیر نابود شده . چند روز بعد بود که به علی زنگ زد و علی خبر دستگیری محسنی را داد و او بهتش زد ، محسنی با قیافه ی مهربانش ؟
علی پیگیر کارهای محسنی بود و او هم گاهی با علی همراه می شد .علی ، حتی آن موقع هم مهربان بود . او با تمام توان سعی کرد بقیه ی گذشته را به یاد نیاورد اما باز هم می دانست که نمی تواند .
شش ماه از ماجرای دفتر گذشت و علی هنوز هم تلاش می کرد تا بی گناهی محسنی را ثابت کند . به خاطر می آورد روزی از آن روزها به علی زنگ زد و مادرش گفت که خانه نیست . این اتفاق تا هفته ها افتاد و بالاخره روزی خبر آمد که علی را هم دستگیر کرده اند ، به جرم همدستی با محسنی .
علی به 20 سال زندان و محسنی به حبس ابد محکوم شدند .از آن به بعد ، هر گاه به ملاقات علی می رفت ، علی فقط می خندید و چیزی نمی گفت . سیگارش تمام شده بود و او تنها صورت علی را جلوی چشمان ذهنش می دید و خنده های تلخش را پشت شیشه ی محل ِ ملاقات .
چند سال بعد علی را به زندان ِ شهر دیگری منتقل کردند ، شهری که او اسمش را هیچ وقت نفهمید . یازده سال گذشته بود و او کوله ی لاجوردی اش را نگه داشته بود ، اما فقط گاه به گاه آن را روی دوشش می انداخت و از خانه خارج می شد .بیست و نه سالش بود ولی آینه او را پیرتر نشان می داد .
میدان ِ یلدا روبه رویم بود ، از فکر علی و نسیم بیرون آمده بودم . به راننده گفتم : آقاا کرایه چقدر می شود ، او نشنید و من بار دیگر بلندتر تکرار کردم .زنی با یک روسری قرمز رنگ و سری که زمین را نگاه می کرد از خیابان داشت عبور می کرد . راننده حواسش نبود ، فریاد زدم ، راننده حواسش نبود .
به حمام رفت ، آب گرم صورتش را سرخ کرده بود . روی کاناپه دراز کشید و سیگاری روشن کرد . بسته ی کوچکی را که روی میز گذاشته بود ، نگاهی انداخت و مشغول کشیدن سیگار شد . ساعت ، یازده و بیست و دو دقیقه ی شب بود . قرص ها را یکی یکی به ته گلویش انداخت . یک لیوان آب خورد و سیگار دیگری روشن کرد .
تاکسی زن را زیر کرد و من بعد ِ لحظه ای سرم را به طرف راننده چرخاندم . نور ماشین ها ی دیگر به طرف ما بود و همین باعث می شد چهره راننده را به خوبی ببینم . شوکه شده بود و دستانش می لرزید . از نیم رخ شباهت عجیبی به علی داشت . همیشه موقع نوشتن داستانم ، علی تقریبا به همین شکل در ذهنم تداعی می شد . نور روی صورت راننده بیشتر شد ، ماشین دیگری با سرعت زیادی به طرف ما نزدیک می شد ، صدای ترمز آمد ، اما مثل اینکه جواب نداد . ماشینی دیگری از طرف راننده به ما زد .
حس می کردم چیزی در سرم فرو رفته ، صورت راننده را دیگر نمی دیدم ، له شده بود .
هر چه می گذشت فرو رفتن آن شی را که نمی دانستم چیست ، در سرم بیشتر حس می کردم . صدای ناله ی زنی می آمد که زیرش کرده بودیم .
نفسم بند آمده بود ، سایه هایی را اطراف ماشین می دیدم که سعی می کردند زن را از زیر ماشین بیرون بکشند . بعد از دقیقه ای موفق شدند و من صورت زن را لحظه ای دیدم . چشمانش بسته بود و آن طور که صدا ها می گفتند ، مرده بود .
نمی دانستم سرگذشت نسیم بعد از رفتن علی چه می شود اما حالا فهمیده بودم . نسیم در یکی از شب گردی هایش در حالی که کوله اش روی دوشش بود و زمانی که به علی فکر می کرد در خیابان تصادف می کند و می میرد و اصلا شاید خود علی که بعد از گذشت سالها ، یک راننده تاکسی شده و از تبعیدگاهش برگشته او را زیر می کند . داستان اینجوری تلخ تمام می شد اما مهم این است که بالاخره تمام می شد حالا چه فرقی دارد ، تلخ یا شیرین .
چشمانم داشت بسته می شد ، این را از کم رنگ شدن صورت ِ له شده ی راننده تاکسی ، که به طرز عجیبی شبیه به علی بود حس می کردم .
مهر ۸۷
پانوشت : ۱۲ آذر ، باز هم یادمان می آید کشته شدن محمد مختاری را و باز هم ... .
پانوشت : علی عزیز مرا ببخش که ایده ات را به بدترین شکل نوشتم .