تبليغاتX
اتوبوس آبی

اتوبوس آبی

بادبادک ِ بی انتها

  برای شب یلدا :

 

خورشید به انتهای زمین رسیده بود و سرخ ِ سرخ بود . ابرهایی تکه و پاره آسمان را پر کرده بودند . ابرهایی که از صبح در آسمان بودند اما زور باریدن نداشتند .خاکستر سیگارهایی که تعدادشان را به یاد نمی آورد ، روی هم تلنبار شده بودند . بادی سوزناک به آرامی می وزید .

داخل جعبه ی سفید رنگی که در دستش بود را نگاهی انداخت ، خالی بود واین یعنی اینکه ، او دیگر نمی توانست بر خاکسترهای تلنبار شده چیزی بیافزاید . خورشید انتهای زمین را هم گذرانده بود و از ابرهای تکه و پاره هم جز سایه ای نمانده بود . از آن موقع که به یاد دارد هر گاه این اتفاق می افتاد ، شب شده بود .

سرش را پایین انداخت ؛ هر که مشغول کاری بود . پسری کاغذ به دست ، دنبال دختری بود ؛ کارگری بربری به دست ، در راه محل استراحتش بود ؛ زنی بچه ی نوزادش را در بغل گرفته بود و بی حرکت برای کسی که احتمالا شوهرش بود منتظر ایستاده یود .کسان دیگری هم بودند ، اما او نمی توانست حدس بزند مشغول چه کاری هستند .

باز هم نگاهی به خاکسترهای تلنبار شده و جعبه ی خالی سفید رنگ انداخت . باد ِ سوزناک همچنان می وزید . ظرفی که خاکستر ها در آن بودند را بالا گرفت ، باد در لحظه ای تمام آن ها را در هوا پخش کرد و ظرف مثل جعبه ی سفید رنگ خالی شد . نگاهش به پشت بام خانه ی روبه رو افتاد . بچه ای که از این فاصله ی دور معلوم نبود پسر است یا دختر بادبادکی را به هوا فرستاده بود و هر لحظه به ارتفاع آن می افزود .

بادبادک بالاتر و بالاتر می رفت و بچه به هیچ ارتفاعی قانع نبود . او هم مثل بچه دلش می خواست بادبادک تا میشود بالا برود . باد همچنان می وزید و قرقره بچه انگار هنوز نخ داشت .

صدای وحشتناکی او را متوجه پایین کرد . دو ماشین به شدت به هم زده بودند . او اما سریعا نگاهش را به پشت بام خانه ی روبه رو منتقل کرد . بچه از لبه پشت بام داشت پایین را نگاه می کرد و قرقره ای در دستش نبود ؛ بادبادکی هم دیگر در آسمان نبود . او هم سرش را به پایین چرخاند و به صحنه ی تصادف و مردمی که اطراف آن جمع شده بودند خیره شد . احساس کرد دلش می خواهد برای مردمی که شوق ِ حادثه داشتند ، حادثه ای دیگر بیافریند . پا هایش را به نوبت بلند کرد و خودش را به پایین پرت کرد .

مردم دو دسته شدند ، عده ای اطراف صحنه ی تصادف و عده ی دیگر دور او جمع شده بودند . صدای آژیر  ِ آمبولانس از راهی دور به گوش می رسید .

 

پانوشت : گوش کن وزش ظلمت را می شنوی ؟

+  بیست و هفتم آذر 1387    سیاوش . ص  | 

دانشجو می میرد ...

 

 بنا داشتم گزارشی از زیبایی های امروز در دانشگاه تهران بنویسم ، اما منصرف شدم .خیلی از دوستان  و یاران دبستانی  حتما از امروز خواهند نوشت .این عکس را درست پس از عبور ( البته با اعمال شاقه )  از گیت های امنیتی گرفتم .

حرفی نیست ...    .

 

 

پانوشت : پس از تمام شدن مراسم و در راه خانه ، خیابان ها را مثل همیشه دیدم و بی هیچ تغییری . بیرون از دانشگاه ها انگار همه چیز عادی ست ... .

 

+  هفدهم آذر 1387    سیاوش . ص  | 

سقفی اندازه ی قلب من و تو ...

چه باید بگویم ؟

حرف بزنم ؟ از چه کسی ؟ چه چیزی ؟ کجا ؟

16 آذر ، روز دانشجو مبارک باد . مبارک ؟

یار دبستانی من ، با من هستی ؟

پشت این پنجره ها دل می گیرد یار دبستانی من ، میدانم که میدانی تو هم اما مثل من به روی خودت نمی آوری . خودت را ولگرد کوچه ای کرده ای که از سالها پیش نامش را تغییر نداده اند . کوچه ی علی چپ .

گرفتند ، بردند ، زدند ، کشتند . اینجا کجاست یار دبستانی من ؟ این را تو نیز از من پرسیدی و من نیز نمی دانستم و شاید ، یادم رفته بود اینجا کجاست ، یادمان رفته بود .

یار دبستانی ، از کِی بود که پشت این پنجره ها ، کنار آن دیوار ، رو به تخته ای که معلوم نبود برای چه سیاه بود مردیم از دلتنگی ؟ تو هم نمی دانی ؟

من نیز آن قسمت حافظه ام را با تخته پاک کنی که از آن روزها برایم یادگار مانده بود پاک کردم .من هم از یاد برده ام کِی بود که مردیم از دلتنگی .

ترکه ای که پر بود از ظلم ، از شب در حوضچه ی وسط حیاط خیس می شد تا بهتر الفبای ظلم را یاد بگیریم . من زود یادش گرفتم . تو هم زودتر از من . ظ ل م .

یار دبستانی چقدر خسته ایم ، نه ؟ از تکرار آن شعر ، از اینکه هر از گاهی بی آنکه حتی کلمه ای را فراموش کنیم تکرارش می کنیم .

می دانم که تو نیز در حال نوشتن هستی و همزمان و بی وقفه آن شعر تکراری را در ذهنت مرور می کنی .

یار دبستانی ، راستی من نمی دانم ، خیلی ها هم مانند من ، می پرسم شاید تو جوابم را دادی ، جوابمان را . چرا اینجا همیشه این شعر تکرار می شود ؟ چرا   اینجا   همیشه   ؟؟؟

یار دبستانی ام پنجره را می بندم ، بوی دود می آید و صدایی مبهم از راه دور .انگار چند خیابان آن طرف تر است ... یار دبستانی من     با من و همراه منی .

 

پانوشت : یکشنبه ۱۷ آذر ، ساعت ۱۲  ...  اینجا را بخوانید .

پانوشت : فردا هم آن شعر را تکرار کنیم ، آن شعر تکراری را می گویم .

پانوشت : سقفی اندازه قلب من و تو ، برای پیچیدن بوی اطلسی .. سقفی خواهیم ساخت .

+  پانزدهم آذر 1387    سیاوش . ص  | 

قلممان می خواهد هر آنچه دوست دارد بنویسد ...

13 آذر، روز مبارزه با سانسور

آزادي انديشه و بيان حق طبيعي هر انساني‌ست، زيرا به طور طبيعي هر انساني مي‌انديشد و هيچ دليل طبيعي نيز براي جلوگيري از بيان انديشه‌ي او وجود ندارد. آن چه موجب سلب اين حق از انساني مي‌شود، منافع نظام‌هایی است که براي تداوم خود در صدد حذف انديشه‌ي مخالف برمي‌آيند.  به اين ترتيب اكنون اين حق طبيعي كم و بيش در سراسر جهان- گيريم به درجات مختلف- از سوي مراجع قدرت از افراد انسان سلب مي‌شود. اما سلب آزادي بيان تنها با توقيف كتاب‌ها، نشريات و روزنامه‌ها يا جلوگيري از نشر و پخش آثار نويسندگان و انديشمندان صورت نمي‌گيرد. حذف فيزيكي صاحبان قلم و انديشه و تعقيب و آزار آنان نيز شكل ديگري از سركوب آزادي بيان است. هرساله صدها انديشمند، نويسنده و روزنامه‌نگار تنها به دليل انتشار انديشه‌ها و عقايد خود يا كوشش براي بيان و افشاي واقعيت‌هاي اجتماعي به قتل مي‌رسند، به زندان مي‌افتند، يا به شكل‌هاي ديگر تحت فشار و تعقيب قرار مي‌گيرند.

بنا به آمار گزارشگران بدون مرز، فقط در سال 2006، 95 روزنامه‌نگار كشته و 135 نفر زنداني شده‌اند. در مورد نويسندگان و انديشمنداني كه صرفا به دليل ابراز عقايد و بيان انديشه‌هاي خود كشته يا زنداني شده‌اند آماري در اختيار نداريم، اما پيوسته شاهد اخبار پراكنده از اين دست نيز هستيم.

اما وضع ایران از بیشتر کشورهایی که در آن‌ها آزادی اندیشه و بیان سلب می‌شود، وخیم‌تر است. البته جامعه ايران و به‌ويژه نويسندگان و هنرمندانِ آن سال‌‌هاست كه با پديده‌ي سانسور دست به گريبان‌اند؛ اما ظرف دو سه سال اخير اين پديده چنان دامنه‌ي گسترده‌اي يافته است كه جز قلع و قمع فرهنگي نامي بر آن نمي‌توان نهاد. انبوه كتاب‌هايي كه ماه‌ها و سال‌ها در انتظار اخذ مجوز در ساختمان ارشاد بر روي هم انباشته مي‌شوند گواه اين مدعاست،‌ و اين در حالي‌ست كه متوليان سانسور مطالب بسياري از كتاب‌هايي را هم كه اجازه انتشار مي‌يابند دستكاري و در آن‌ها اعمال نظر مي‌كنند. علاوه بر اين، سينما،‌ تئاتر، موسيقي، وبلاگ‌نويسي، سايت‌هاي اينترنتي و ديگر عرصه‌هاي انديشه و بيان نيز از اين دست‌اندازي‌ها كه هر روز شديدتر مي‌شود در امان نيستند. مجموع اين شرايط معنايي جز سركوب خلاقيت و ممانعت از ابراز وجود نويسندگان و هنرمندان ندارد. دستگاه سانسور در حقيقت نه كلمه و تصوير، بلكه خودانگيختگي و ابراز آن را كه حق طبيعي هر انساني‌ست سلاخي مي‌كند و به اين ترتيب حق جامعه را براي برخورداري از ادبيات و هنرِ غيرحكومتي و پيشرو لگدمال مي‌سازد.

كانون نويسندگان ايران كه دو تن از چهره‌هاي برجسته آن، محمد مختاري و محمدجعفر پوينده، در سال‌هاي اخير در راه آزادي انديشه و بيان جان باخته‌اند، به پيروي از اصول مندرج در منشور خود، در برابر اين موج رو به گسترش سانسور كه بسياري از نويسندگان و هنرمندان را در عمل خانه‌نشين كرده و آثار آنان را در محاق فرو برده است، اعتراض و انزجار خود را اعلام مي‌كند.

در همين راستا، کمیته مبارزه با سانسورِ كانون روز 13 آذر را به ياد جان‌باختگان آذرماه 77 به عنوان روز مبارزه با سانسور اعلام و از نويسندگان و هنرمندان در داخل و خارج كشور مي‌خواهد تا صداي اعتراض خود را با صداي ما درآميزند.  باشد كه روزي سايه سنگين سانسور از سر ادبيات و هنر برداشته شود.

نويسندگان و هنرمندان در ايران و جهان!

اتحاديه‌هاي نويسندگان!

انجمن‌هاي قلم در سراسر جهان!

شما را فرا مي‌خوانيم تا ضمن به رسميت شناختن اين روز، از حركت ما در مبارزه با سانسور به هر طريق ممكن حمايت كنيد.

   كميته‌ مبارزه با سانسور

   كانون نويسندگان ايران

 22 آبان 1387

.....................................

امروز  ، ۱۳ آذر خبر آزادی چهار دانشجوی دانشگاه علامه اعلام شد .آزادی شان مبارک ... 

+  یازدهم آذر 1387    سیاوش . ص 

پیاده روی نم دار ...

این داستان را مهر ماه به ایده ی دوستی نوشتم و هر چه گذشت متوجه شدم چقدر این ایده را دوست دارم اما هر چه بیشتر سعی کردم برای بهتر شدنش ، نشد .

پایانی برایش نوشتم و تمامش کردم . امیدوارم اگر حوصله ای داشتید بخوانیدش و مرا بابت اشتباهاتم در نثر این نوشتار  ببخشید .

.........................................

پیاده روی نم دار  ...

پیاده رو ی خیابان سی و هفتم نم دار و کف کفش های دختر صاف بود . مغازه ها تک و توک تعطیل نبودند و آنها که باز بودند هم ، کم کم آماده رفتن می شدند . چراغ های راهنمایی پشت سر هم و بی هیچ نظمی قرمز و زرد می شدند و اگر فرصتی می ماند سبز هم می شدند .

نم دار بودن پیاده رو ، داشت کار دستم می داد . کف کفش هایم آج نداشتند و به همین خاطر ، نزدیک بود لیز بخورم و بیفتم زمین اما با گرفتن میله ی چراغی که سوخته بود ، خودم را سر پا نگه داشتم . بعد از زمین نخوردنم به این فکر می کردم که این وقت شب مطمئنا اتوبوس نیست و چاره ای ندارم جز اینکه سوار تاکسی شوم وکلی پول به راننده تاکسی بدهم . به نسیم هم فکر می کردم و اینکه او هم شاید وضعیتی شبیه به من دارد با این تفاوت که او دختر است و احتمالا باید در خیابان شلوغ تری راه برود تا مبادا مزاحم یا مزاحمانی - که این روزها کم نیستند - گیرش بیندازند .

سیگارش را روشن کرده بود و بی توجه به چشم های اندک عابران پیاده که از سیگار در دست داشتن یک دختر گرد شده بودند ، پک زدن به سیگار را ادامه می داد و سعی می کرد به نگاه های هرزه ی مردان و حتی زنانی که از کنارش رد می شدند ، بی توجه باشد .

هنوز شب تمام نشده ، به فردا می اندیشید و اینکه احتمالا باز هم همین آش و همین کاسه ی امروز در انتظارش خواهد بود .علی صبح ها وقتی که خورشید هنوز به قول پدرش گرم نشده بود از خانه خارج می شد و تا موتور ماشینش گرم شود یک لقمه نان بیات و پنیر می خورد و بعد از آن مسافر می زد تا وقتی که شب می شد ، سپس راه خانه را در پیش می گرفت و با خیال راحت سیگاری روشن می کرد و اگر حوصله ای برایش مانده بود به گذشته اش فکر می کرد .

سیگارش به ته رسیده بود و گرمای آتشش را بیشتر از قبل حس می کرد . ته سیگار را انداخت در چاله ای که پر از آب شده بود . سیگاری در دستش نبوداما نگاه های هرزه تمامی نداشت . باز هم نگاهش می کردند و او باز هم بی توجه بود و یا حداقل سعی کرد بی توجه باشد. چشمش به آدم های دور و برش بود وبه همین دلیل بود که افتاد و زمین خورد ؛ زانوی شلوارش پاره شد ولی خیلی دردش نگرفت ؛ سریع بلند شد و خواست که کوله اش را بردارد ، کوله روی زمین نبود و او هر چه سر می چرخاند پیدایش نمی کرد ؛ جلوتر رفت ، داخل جوی آب را نگاهی انداخت ، کوله اش آنجا بود و کاملا خیس شده بود .

علی به عادت شب های قبل سیگاری روشن کرد و با روشن شدن سیگار انگار بخش خاطرات مغزش هم روشن شده و به کار افتاده بود . حوصله داشت و همین کافی بود تا بخش خاطرات مغزش را خاموش نکند .

روزی را به یاد آورد که درست یازده سال پیش بود ، که مثل حالا اواسط آبان بود و هوا هم به نظرش همین جوری بود . دو ماه بعد از آن بیست و یک سالش تمام می شد و چند هفته ای بود که در دفتر روزنامه ای که " صورنامه " نام داشت و از قضا ، تنها چند روز از شروع کارش می گذشت ، استخدام شده بود .

خیسی کوله به بدنش رسیده بود ، وزیدن باد حس ِ سردی درونش ایجاد می کرد و او از این حس خرسند بود . سیگار دیگری روشن کرد ولی این بار تصمیم گرفت در نیمکتی بنشیند و از شر نگاه های دنباله دار رهگذران راحت شود . نیمکتی قرمز که البته زنگ زده بود و روبه روی خیابان قرار داشت ، جایی بود که او برای نشستن پیدا کرد .

کوله را از شانه اش برداشت و فندکی که در جیب جلوی آن بود را بیرون آورد . فندک را روشن کرد اما سیگار را نه ، چشمش به کوله افتاد ، تمام رنگش به هم ریخته بود و لکه های زشت سفیدی زائیده شده بودند . کوله اش شده بود مثل ِ گاوی با خال های سفید .

بالاخره بعد از نیم ساعت پیاده راه رفتن به ایستگاه اتوبوس رسیدم ، از نگهبانی که آنجا بود در مورد ساعت حرکت آخرین اتوبوس سوال کردم و همانطور که خودم هم می دانستم ، گفت که دیگر اتوبوسی نمی آید . مجبورم کلی پول به تاکسی بدهم . جلوتر رفتم و به نور ماشین هایی که از دور می آمدند زل زدم و باز هم به نسیم فکر می کردم. کوله ی خال خالی و نم دار را باز هم انداخت روی شانه اش ، دیگر حوصله ی سیگار کشیدن نداشت ، کوله اش زشت شده بود و همین برایش بس بود تا از جایش بلند شود ، سرش را پایین بگیرد ، چشمهایش را به سنگ های کف خیابان بدوزد و اشک بریزد .

ماشین زرد رنگی نزدیکم شد ، نمی دانستم تاکسی است یا نه زیرا تابلویی بالای ماشین وجود نداشت . با سرعت کمی از خیابان می گذشت و وقتی نزدیکتر شد به ماشین نگاهی انداختم. روی در آن با رنگ قرمز نوشته بود : " شرکت تاکسیرانی شیرین " . داد زدم ، چند متری جلوتر ایستاد و من با قیافه ای حق به جانب ، به سویش رفتم .

همینطور که به یاد اولین روزهای استخدام شدنش در " صورنامه " فکر می کرد ، سیگارش را می کشید و با کمترین سرعتی که می توانست رانندگی می کرد .مقاله هایش در آن روزها ی اول خوب نبودند و کمتر پیش می آمد برای چاپ انتخاب شوند اما عکس هایش را آنطور که سردبیر می گفت باید با دستگیره آشپزخانه بلند می کردند از بس داغ بود .

بعد از چند ماه ، نوشتنش بهتر شده بود وآنطور که شنیده بود سردبیر از مقاله هایش خیلی راضی بود . تقریبا یک روز در میان نوشته ای در روزنامه داشت . صبح ها خیلی زود می رفت دفتر روزنامه و از همان موقع بود که پدرش می گفت : پسر هنوز خورشید گرم نشده کجا میری ؟ .

آن صبح هم مثل صبح های پیش زود به دفتر رفت . پله ها را یکی پس از دیگر گذراند و به طبقه چهارم رسید ، طبقه ای که دفترشان در آن بود . دنبال کلیدش گشت ، در جیبش نبود ، در کیفش هم نبود .

اشک می ریخت اما سعی می کرد خود را قانع کند که بالاخره روزی کوله ، کهنه و زشت می شد . نا خود آگاه روزی را به یاد آورد که بین تمام کیف هایی که در مغازه بود ، کوله ای که لاجوردی بود را انتخاب کرد زیرا از بچگی عاشق رنگ لاجوردی بود ، عاشق دریا بود . از همان روز همراه همیشگی اش بود ، چه در دانشگاه و چه بعد از آن .

دیگر اشک نمی ریخت و سعی می کرد محکم باشد اما هر چه تلاش می کرد بی فایده بود .

در ِ ماشین را باز کردم و سوار شدم . راننده با صدایی گرم و مهربان ، مسیرم را پرسید و سپس از اینکه برایم نایستاده عذر خواست . سیگار دستش بود و با حالتی معصومانه راه را نگاه می کرد . خوشحال بودم که حرف نمی زند ، ترجیح می دادم به نسیم فکر کنم و اینکه در چه حالی است ، به علی هم فکر می کردم .

علی زنگ زد ولی ممد آقا در را باز نکرد . گاهی آنقدر خوابش سنگین بود که اگر بالا سرش هم بودی و صدایش می کردی بیدار نمی شد . در زد و منتظر ماند اما خبری نشد . صدای پاهایی را شنید که انگار می خواستند وارد ساختمان شوند . قبل از آنکه در ِ ساختمان بسته شود از میان نرده های راه پله ، پایین را نگاه کرد و با اینکه صورت ِ آن شخص را ندید اما سریع فهمید که چه کسی است . آقای محسنی ، تاس بود . علی ، همیشه فکر می کرد شاید به همین خاطر سردبیر است چون همه چیز برایش مهم بود . از فرهنگ گرفته تا ورزش و اقتصاد و ... . محسنی ، به طبقه ی چهارم رسید و بعد از سلام و احوال پرسی کلیدش را در آورد و در را باز کرد .

سیگارش تمام شده بود و او همچنان آرام رانندگی می کرد . نمی خواست یکی دیگر روشن کند اما ناخواسته برای هزارمین بار و حتی بیشتر ، صحنه ی پس از باز شدن در توسط محسنی را در ذهنش مرور کرد .

هنوز هم به سنگ های کف خیابان زل زده بود و به کوله اش ، خاطراتش و به علی فکر می کرد . علی برای او همان خاطرات و خاطرات برای او همان علی و روزهایی که با او گذشت ، بود .

آن روزها نوزده سالش بود و ترم های اول دانشگاه را می گذراند . دوستان زیادی در دانشگاه نداشت ، خوش برخورد بود . چشمانی درشت و مشکی رنگ ، لبانی نازک و موهایی سیاه ِ سیاه داشت . از کودکی دلش می خواست مثل تیاتینا ، موهایش طلایی باشد و چشمهایش آبی . تیاتینا ، شخصیت اصلی کارتونی بود که بار ها و بارها دیده بود .

عاشق پیاده روی بود و بین کلاس ها به جای آنکه در سالن غذاخوری بنشیند ، چیزی بخورد و با اندک دوستانش گپی بزند ، به کوچه های اطراف ِ دانشگاهش می رفت و قدم می زد و با دستگاهی که تازه خریده بود موسیقی گوش می کرد تا زمانی که به دکه روزنامه فروشی برسد . آنجا یک بسته آدامس می خرید ، تیتر روزنامه ها را دید می زد و بر می گشت .

محسنی در را باز کرد ، همه چیز به هم ریخته بود . مانیتور ِ شکسته روی زمین افتاده بود ، میزها سر و ته شده بودند و سرامیک های کف اتاق را کاغذ های پاره پوشانده بودند .محسنی خشکش زده بود و هاج و واج به اشیائ اتاق نگاه می کرد .بعد از جند لحظه ممد آقا را صدا زد اما جوابی نشنید . محسنی به اتاق دیگری رفت . صدایی نمی آمد و علی هنوز هم فقط نگاه می کرد تا زمانی که صدای محسنی را شنید . در اتاق را باز کرد و محسنی را بالای سر ممد آقا دید . خون ، پیراهن آبی ممد آقا را بنفش کرده بود . چشمانش باز بود اما محسنی گفت مرده است . دستان محسنی خونی شده بود .

برای هزارمین بار و حتی بیشتر بود که این صحنه را مرور می کرد و بعد از آن بود که مثل هزاران دفعه قبل سیگاری روشن می کرد و سر ِ تاس محسنی ، عینکش و حرکت دستانش موقع حرف زدن را به یاد می آورد .

به یاد روزهای دادگاه ِ محسنی می افتاد و آن کسانی که شاهد بودند محسنی بعد از رفتن ِ همه از دفتر ، برگشته بود و به احتمال خیلی زیاد ، ممد آقا را به خاطر چیزهایی که در مورد خودش می دانست کشته بود و برای اینکه وانمود کند دزدی شده ، همه جا را به هم ریخته بود .او اما یقین داشت ، تاس بودن محسنی او را گرفتار این مخمصه کرده است .

نسیم وقتی به دکه رسید ، روزنامه ها را دیدی زد و باز هم از در آمدن روزنامه ای جدید که این بار " صورنامه " نام داشت ، خنده اش گرفت . آن روزها تقریبا هر روز روزنامه ی جدیدی چاپ می شد ولی همه شان حرفهای همدیگر را تکرار می کردند منتها با قلمی جدید و البته با عنوانی جدید . با وجود اینکه حدس می زد " صورنامه " هم چیزی است مثل قبلی ها ، به امید اینکه این بار حدسش اشتباه باشد ، خریدش . همیشه امیدوار بود اشتباه حدس زده باشد .

به انتهای کلاس رفت و بعد از اینکه مطمئن شد کسی با او کاری ندارد " صورنامه " را در آورد و مشغول خواندن شد . قلمش جدید بود . تا به حال اسم نویسندگانش را در جای دیگر ندیده بود ؛ نه در مجله ای و نه در روزنامه ی دیگری . به نظرش دوست داشت فردا هم " صورنامه " را بخرد .

از خوانندگان همیشگی " صورنامه " شده بود ، نقد های سینمایی اش عالی بود و در دیگر صفحات هم نویسندگان جوانی مطلب می نوشتند و برای همین بود که در سایر صفحات هم ، حرفهای نویی می زدند . خوانندگان می توانستند طرح یا نوشته ای بفرستند تا اگر مناسب و زیبا بود ، سمت ِ چپ ِ صفحه ی پانزدهم ، چاپ شود .

طرح های او هم شاید بالای ده بار چاپ شده بودند .

راننده آرام راه می رفت و من هنوز هم به نسیم و علی فکر می کردم و اینکه چطور مجبور شدند از هم جدا شوند . از آن موقع که سوار شدم ، مسافر دیگری در ماشین نبود و انگار راننده هم مثل من ، از این سکوت رضایت داشت .

همیشه وقتی به گذشته فکر می کرد ، آن روزها را با تمام جزئیات به یاد می آورد . مدتها بود که " صورنامه " در آمده بود و تا جایی که خبر داشت ، روز به روز خوانندگانش بیشتر می شد . جلوی آینه نشسته بود و با موهای بلند و سیاهش ور می رفت . زنگ خانه به صدا در آمد ، پنجره ی اتاقش را باز کرد و موتور پستچی ای را دید . کم پیش می آمد پستچی ای به آنجا بیاید چون معمولا کسی نامه ای به او نمی نوشت ، مگر نامه هایی که دانشگاه برایش می فرستاد .

برسد به دست نسیم ابراهیمی ، از طرف روزنامه " صورنامه " . از او دعوت شده بود برای " صورنامه " طرح بکشد و در ازایش دستمزدی دریافت کند . آنقدر خوشحال بود که چند دقیقه ای ماتش برد . سپس تاریخ آن روز را نگاه کرد تا یادش باشد از آن روز به بعد آن تاریخ برایش شانس می آورد . بیست و پنجم بود از ماه مهر.

فردایش به دفتر روزنامه رفت و یکی یکی با نویسندگانی که تا آن روز آنها را با شکل اسمشان می شناخت ، آشنا شد . قیافه ی سر دبیر روزنامه که محسنی نام داشت ، عین اسمش بود و شخصی که نویسنده اصلی صفحه ورزشی بود به نظرش خوش قیافه تر از اسمش بود ، کسی هم که نقد های سینمایی می نوشت ، انگار مدرنتر از اسمش بود .شخصی هم بود که اعضای روزنامه ، علی خوش دست صدایش می کردند چون به نظر برای " صورنامه " حکم آچار فرانسه را داشت .

صحبتهایی که روز اول با محسنی کرد را هیچگاه به یاد نمی آورد ، دلیلش را می دانست و اطلاعش از دلیل این فراموشی عذابش را کم می کرد . بر خلاف صحبت های محسنی در روز اول ، صبح هایی را که تازه استخدام شده بود خوب به یاد داشت . زود از خواب بلند می شد و به دانشگاه می رفت و در دانشگاه تنها به ساعات بعد از ظهر فکر می کرد که در دفتر روزنامه می نشیند و طرح می کشد و به علی خوش دست نشان می دهد که آن روزها ، رسما معاون محسنی شده بود . قیافه ی آن روزهای علی را هم با تمام جزئیات به یاد داشت ، پسری با موهای کوتاه و چشمانی متمایل به قهوه ای . با آنکه تازه داشت بیست و یک سالگی را تمام می کرد اما صورتش چروک زیاد داشت و هر گاه کسی به شوخی در مورد پیری زودرس حرف می زد ، او با خنده ای که مشخص بود تصنعی است ، می گفت" آره دیگه " و دیگر چیزی نمی گفت . با ذوق بود و پر شور و مشغول کار که می شد چشمانش از ذوق برق می زد .همیشه می گفت ، نمی توانست تصور کند یک روزی در روزنامه ای بتواند استخدام شود .

به خانه چیزی نمانده بود و سیگار دیگری را روشن کرده بود و همچنان به یاد محسنی بود و روزی که خبر آمد در زندان خودکشی کرده و او تا جنازه اش را ندیده بود ، باور نمی کرد که محسنی ، مرده باشد و هیچگاه باور نکرد که محسنی با آن عینک و سر تاس ، خودکشی کرده باشد .

با این سرعتی که راننده می راند ، احتمالا ده دقیقه ای وقت داشتم تا باز هم به نسیم و علی فکر کنم ، ده دقیقه تا میدان ِ یلدا مانده بود و آنجا باید پیاده می شدم . نسیم و علی مدتها بود ، فکرم را مشغول کرده بودند .

نسیم هر روز بعد از کلاس هایش در دانشگاه به دفتر روزنامه می رفت ، البته خیلی اوقات اگر می توانست کلاس های آخر را نمی رفت تا زودتر در دفتر حاضر باشد و بیشتر علی را ببیند . طرح هایی می کشید و به علی نشان می داد و علی یکی را برای چاپ انتخاب می کرد . جای طرح هایش صفحه آخر بود ، گوشه ی سمت چپ در بالای صفحه . روزی که علی به او پیشنهاد داد تا بعد از تمام شدن کارشان به قهوه خانه ی پایین دفتر بروند و چایی بخورند ، شوکه شد چون تا آن روز فکر می کرد علی آنقدر سرش توی کارش است که به هیچ چیز دیگری نمی تواند بی اندیشد .

علی با خونسردی تشکر کرد از اینکه او دعوتش را قبول کرد .از محسنی خداحافظی کردند و محسنی با لبخندی کج ، آنها را بدرقه کرد و به نسیم گفت : خانم ابراهیمی لزومی ندارد در کلاس های دانشگاه غیبت کنید چون ماشاالله به قدری مهارت دارید که در همان دو ساعت هم طرحتان را آماده می کنید .

در قهوه خانه ، علی سفارش یک قوری چایی داد و او هم برای اولین بار بود که علی را جدی می دید . معمولا همیشه لبخندی بر لب داشت اما آن شب علی جدی بود .

اوایل آبان بود و هوا به خنکی می رفت ولی قهوه خانه گرم بود . صدای علی وقتی که بی هیچ مقدمه چینی گفت : " نسیم تو خیلی دوست داشتنی هستی " ، انگار در گوشه ای از مغزش ضبط شده بود و هر گاه یاد آن شب می افتاد دوباره پخش می شد .

او در جواب ، فقط سرش را پایین انداخت و بعد از لحظه ای بالا آورد و زل زد به چشمان علی . از جیب جلوی کوله ی لاجوردی اش که که این روزها جایگاه فندکش شده ، کاغذی در آورد و به علی داد و سپس گفت خداحافظ علی . قیافه ی علی را در آن لحظه ندید و به همین خاطر هیچگاه نتوانست بفهمد ، آن موقع چشمان علی چه حالتی داشتند .

فردایش علی باز هم او را به قهوه خانه دعوت کرد و آنها بی هیچ حاشیه ای در مورد متنی که در نامه بود ، با هم حرف زدند ، متنی که او روزها قبل برای علی نوشته بود و در آن گفته بود که چقدر دوست دارد بیشتر با علی باشد ، اما نمی خواست نوشته را به علی بدهد چون نمی خواست عکس العمل بدی از او ببیند .علی در اولین اظهار نظرش در مورد آن نوشته ، به او گفته بود : نسیم تو با این قلم قشنگت چرا فقط برای ما طرح می کشی ؟ و او باز هم چیزی نگفته بود و فقط با خیال راحت تری نسبت به قبل به علی زل زده بود .

علی جلوی در خانه رسیده بود ، ماشین را پارک کرد ، بعد از محسنی و آن روز که جنازه اش را دید یاد مادرش افتاد که در آن روزها وقتی می رسید خانه به استقبالش می آمد و قربان صدقه اش می رفت و پدرش می گفت : " خانم کسی ندونه فکر می کنه این پسر ده سالشه "و او هم به پدرش می گفت :"بابا چیه حسودیت میشه ؟ "

چیزی به میدان یلدا نمانده بود و از همین جا چراغ هایش را می دیدم . خیابان منتهی به میدان یلدا ، کم نور بود . از روزی که طوفان شد و تعدادی از چراغ های خیابان ترکید ، کم نور شد و از آن به بعد چراغ های جدیدی نصب نکردند . راننده فقط روبه رو را نگاه می کرد و انگار بدتر از من درگیر افکاراتش بود ، نگاهی به او انداختم اما او اصلا متوجه نشد یعنی از آنجا که سرش را نچرخاند ، حدس زدم که احتملا متوجه من نیست . صورتش به طور واضح مشخص نبود .

قیافه ی کارکنان " صورنامه " را به یاد می آورد که روز های بعد همیشه با خوشحالی بسیار به او و علی که دست در دست هم به دفتر می آمدند ، نگاه می کردند. از آن به بعد او و علی همیشه با هم بودند . او به علی کمک می کرد در کارهای روزنامه و علی هم گاهی به او در درس های دانشگاه کمک می کرد و همیشه می گفت : نسیم کمک نمی خوای برای خلاص شدن از شر بساط ِ دانشگاه ؟ .علی برایش تعریف کرده بود که با چه بدبختی دانشگاه را تمام کرده بود . علی می گفت بعضی چیزا رو ، در روابط بین مردم نمی فهمه و او هم هیچگاه نفهمید منظور علی از این حرف چه بود .

فندک را از جیب جلوی کوله در آورد و سیگاری روشن کرد تا شاید حواسش از گذشته در بیاید ولی بی فایده بود و خودش هم می دانست . علی به دانشگاه آمده بود تا با هم به دفتر بروند. او تنها از دور بود که این فکر به مغزش خطور کرد ولی وقتی جلو رفت ، در همان نگاه اول فهمید اتفاقی افتاده است .

در خانه را باز کرد ، چراغ ها خاموش بودند و کسی قربان صدقه اش نرفت .سی و دو سالش کم کم داشت تمام می شد اما آینه ، مردی چهل و حتی پنجاه ساله را به او نشان می داد . برای او مهم نبود ، خیلی وقت بود که برایش چیزی مهم نبود . چند روزی بود که یک مسئله برایش اهمیت پیدا کرده بود و او می خواست اگر بشود انجامش بدهد .

علی به او گفت ، دفتر روزنامه را دزد زده و همه چیر نابود شده . چند روز بعد بود که به علی زنگ زد و علی خبر دستگیری محسنی را داد و او بهتش زد ، محسنی با قیافه ی مهربانش ؟

علی پیگیر کارهای محسنی بود و او هم گاهی با علی همراه می شد .علی ، حتی آن موقع هم مهربان بود . او با تمام توان سعی کرد بقیه ی گذشته را به یاد نیاورد اما باز هم می دانست که نمی تواند .

شش ماه از ماجرای دفتر گذشت و علی هنوز هم تلاش می کرد تا بی گناهی محسنی را ثابت کند . به خاطر می آورد روزی از آن روزها به علی زنگ زد و مادرش گفت که خانه نیست . این اتفاق تا هفته ها افتاد و بالاخره روزی خبر آمد که علی را هم دستگیر کرده اند ، به جرم همدستی با محسنی .

علی به 20 سال زندان و محسنی به حبس ابد محکوم شدند .از آن به بعد ، هر گاه به ملاقات علی می رفت ، علی فقط می خندید و چیزی نمی گفت . سیگارش تمام شده بود و او تنها صورت علی را جلوی چشمان ذهنش می دید و خنده های تلخش را پشت شیشه ی محل ِ ملاقات .

چند سال بعد علی را به زندان ِ شهر دیگری منتقل کردند ، شهری که او اسمش را هیچ وقت نفهمید . یازده سال گذشته بود و او کوله ی لاجوردی اش را نگه داشته بود ، اما فقط گاه به گاه آن را روی دوشش می انداخت و از خانه خارج می شد .بیست و نه سالش بود ولی آینه او را پیرتر نشان می داد .

میدان ِ یلدا روبه رویم بود ، از فکر علی و نسیم بیرون آمده بودم . به راننده گفتم : آقاا کرایه چقدر می شود ، او نشنید و من بار دیگر بلندتر تکرار کردم .زنی با یک روسری قرمز رنگ و سری که زمین را نگاه می کرد از خیابان داشت عبور می کرد . راننده حواسش نبود ، فریاد زدم ، راننده حواسش نبود .

به حمام رفت ، آب گرم صورتش را سرخ کرده بود . روی کاناپه دراز کشید و سیگاری روشن کرد . بسته ی کوچکی را که روی میز گذاشته بود ، نگاهی انداخت و مشغول کشیدن سیگار شد . ساعت ، یازده و بیست و دو دقیقه ی شب بود . قرص ها را یکی یکی به ته گلویش انداخت . یک لیوان آب خورد و سیگار دیگری روشن کرد .

تاکسی زن را زیر کرد و من بعد ِ لحظه ای سرم را به طرف راننده چرخاندم . نور ماشین ها ی دیگر به طرف ما بود و همین باعث می شد چهره راننده را به خوبی ببینم . شوکه شده بود و دستانش می لرزید . از نیم رخ شباهت عجیبی به علی داشت . همیشه موقع نوشتن داستانم ، علی تقریبا به همین شکل در ذهنم تداعی می شد . نور روی صورت راننده بیشتر شد ، ماشین دیگری با سرعت زیادی به طرف ما نزدیک می شد ، صدای ترمز آمد ، اما مثل اینکه جواب نداد . ماشینی دیگری از طرف راننده به ما زد .

حس می کردم چیزی در سرم فرو رفته ، صورت راننده را دیگر نمی دیدم ، له شده بود .

هر چه می گذشت فرو رفتن آن شی را که نمی دانستم چیست ، در سرم بیشتر حس می کردم . صدای ناله ی زنی می آمد که زیرش کرده بودیم .

نفسم بند آمده بود ، سایه هایی را اطراف ماشین می دیدم که سعی می کردند زن را از زیر ماشین بیرون بکشند . بعد از دقیقه ای موفق شدند و من صورت زن را لحظه ای دیدم . چشمانش بسته بود و آن طور که صدا ها می گفتند ، مرده بود .

نمی دانستم سرگذشت نسیم بعد از رفتن علی چه می شود اما حالا فهمیده بودم . نسیم در یکی از شب گردی هایش در حالی که کوله اش روی دوشش بود و زمانی که به علی فکر می کرد در خیابان تصادف می کند و می میرد و اصلا شاید خود علی که بعد از گذشت سالها ، یک راننده تاکسی شده و از تبعیدگاهش برگشته او را زیر می کند . داستان اینجوری تلخ تمام می شد اما مهم این است که بالاخره تمام می شد حالا چه فرقی دارد ، تلخ یا شیرین .

چشمانم داشت بسته می شد ، این را از کم رنگ شدن صورت ِ له شده ی راننده تاکسی ، که به طرز عجیبی شبیه به علی بود حس می کردم .

  

مهر ۸۷

پانوشت : ۱۲ آذر ، باز هم یادمان می آید کشته شدن محمد مختاری را و باز هم ...  .

پانوشت : علی عزیز مرا ببخش که ایده ات را به بدترین شکل نوشتم .

+  دهم آذر 1387    سیاوش . ص  | 

باز هم اوین ...

اوین همچنان دانشجو می پذیرد ...

این بار صادق شجاعی ، مهدیه گلرو ، سعید فیض الله زاده و مجید دری

برای آزادی شان اینجا  منتظر شماست .

و نیز این روزها نباید فرزاد کمانگر را از یاد ببریم .. نیاید روزی که او نباشد .

+  هفتم آذر 1387    سیاوش . ص