زندگی کجاست ؟
- علی میای بریم یه چایی بخوریم ؟
- هوا به این خوبی ، دلت میاد بریم تو یه ساختمون ِ بسته ؟
- بیا بریم دیگه ...
چند روز ، چند ماه و حتی چند سال بود که این جمله ها مانند سربازان پیاده نظام جلوی چشمانش رژه می رفتند . درست نمی داند چه سالی ، اما می داند که هنوز بیست سالش نشده بود که برای اولین بار این چند جمله را در کتابی خواند و بعد ِ آن از میان ِ هزاران جمله ای که در کتاب بود ، این چند تا در ذهنش ثبت شدند و او هر چه سعی کرد فراموش شان کند ، نتوانست .
در یک بعد از ظهر ِ برفی و سرد ِ زمستان تصمیم گرفت پس از مدتها با زن و بچه اش به گردش برود . چند هفته ای بود که بیش از همه سالهای پیش رژه ی این جملات را می دید و اصلا برای همین بود که می خواست چند ساعتی با خانواده اش بیرون برود .
بارش برف شدیدتر شده بود و ماشین ها با سرعت خیلی کمی راه می رفتند تا روی زمین لیز نخورند .
- بابا یه دقیقه اینجا نگه می داری برم یه چیپس بخرم .
- نه عسل جان ، اینجا که نمیشه نگه داشت .
- بابا تو رو خدا ، سریع می گیرم
- بابک نگه دار بذار بره بگیره
- فقط تند بخر بیا ، باشه ؟
- باشه .
ماشین را نگه داشت تا دخترش از ماشین پیاده شود . زل زد به آینه ی ماشین و سیگاری روشن کرد اما تا آمد اولین پک را بزند صدای ترمز ِ ماشینی آمد و او فقط لحظه ای صدای جیغ زنش را شنید .
شب ِ پیش ، هر چه زور زده بود نتوانسته بود بخوابد و فقط روی تختش این طرف ، آن طرف می شد . از دو روز ِ پیش که آن خواب را دیده بود دیگر نمی توانست بخوابد ؛ در خواب دیده بود اسمش بابک است و در یک روز ِ بهاری با زن و بچه اش به گردش رفته اند و وقتی پسرش برای خرید بستنی از ماشین پیاده می شود ، ماشین دیگری از پشت به ماشین ِ آنها می زند و او و زنش در دم می میرند .
از دو روز ِ پیش این خواب مدام جلوی چشمانش رژه می رفت و نمی گذاشت آرامش داشته باشد .
- امیر بلند شو ، چقدر می خوابی ، صبحانه حاضره ... .
***
پانوشت : این آخرین نوشته ی دی بود . دی ای که نمی دانم چرا اینقدر تلخ بود و اینکه چرا حالا باید خوشحال باشم که تمام شده است .
پانوشت : کسی می داند چرا اینجا نه برف می بارد و نه باران ؟


