تبليغاتX
اتوبوس آبی

اتوبوس آبی

زندگی کجاست ؟

- علی میای بریم یه چایی بخوریم ؟

- هوا به این خوبی ، دلت میاد بریم تو یه ساختمون  ِ بسته ؟

- بیا بریم دیگه ...

چند روز ، چند ماه و حتی چند سال بود که این جمله ها مانند سربازان پیاده نظام جلوی چشمانش رژه می رفتند . درست نمی داند چه سالی ، اما می داند که هنوز بیست سالش نشده بود که برای اولین بار این چند جمله را در کتابی خواند و بعد ِ آن از میان ِ هزاران جمله ای که در کتاب بود ، این چند تا در ذهنش ثبت شدند و او هر چه سعی کرد فراموش شان کند ، نتوانست .

در یک بعد از ظهر ِ برفی و سرد ِ زمستان تصمیم گرفت پس از مدتها با زن و بچه اش به گردش برود . چند هفته ای بود که بیش از همه سالهای پیش رژه ی این جملات را می دید و اصلا برای همین بود که می خواست چند ساعتی با خانواده اش بیرون برود .

بارش برف شدیدتر شده بود و ماشین ها با سرعت خیلی کمی راه می رفتند تا روی زمین لیز نخورند .

 

- بابا یه دقیقه اینجا نگه می داری برم یه چیپس بخرم .

- نه عسل جان ، اینجا که نمیشه نگه داشت .

- بابا تو رو خدا ، سریع می گیرم

- بابک نگه دار بذار بره بگیره

- فقط تند بخر بیا ، باشه ؟

- باشه .

ماشین را نگه داشت تا دخترش از ماشین پیاده شود . زل زد به آینه ی ماشین و سیگاری روشن کرد اما تا آمد اولین پک را بزند صدای ترمز   ِ ماشینی آمد و او فقط لحظه ای صدای جیغ زنش را شنید .

 

شب ِ پیش ، هر چه زور زده بود نتوانسته بود بخوابد و فقط روی تختش این طرف ، آن طرف می شد . از دو روز ِ پیش که آن خواب را دیده بود دیگر نمی توانست بخوابد ؛ در خواب دیده بود اسمش بابک است و در یک روز ِ بهاری با زن و بچه اش به گردش رفته اند و وقتی پسرش برای خرید بستنی از ماشین پیاده می شود ، ماشین دیگری از پشت به ماشین ِ آنها می زند و او و زنش در دم می میرند .

از دو روز ِ پیش این خواب مدام جلوی چشمانش رژه می رفت و نمی گذاشت آرامش داشته باشد .

- امیر بلند شو ، چقدر می خوابی ، صبحانه حاضره ... .

                                                             ***

 

پانوشت : این آخرین نوشته ی دی بود . دی ای که نمی دانم چرا اینقدر تلخ بود و اینکه چرا حالا باید خوشحال باشم که تمام شده است .

پانوشت : کسی می داند چرا اینجا نه برف می بارد و نه باران ؟

 

+  سی ام دی 1387    سیاوش . ص  | 

یک عکس

یک عکس

یک عکس و یک دنیا

زندگی ؟

آری ...

این عکس

زندگی

مترادف اند

بودند شاید

صدای زنجیر می آید

از کنار این عکس

صدای ترس می آید

کنار این عکس

لحظه ها ، که سردند

که می دوند

هنوز هم

ملتهب اند

باور نمی کنی ؟

هستند

باور کن

نگاه کن ، باز هم

بی پروایی را می بینی

اینجا

این عکس

لحظه ها هنوز هم می دوند

اما

تمام نمی شود  التهاب

چرا ؟

 

+  بیست و هشتم دی 1387    سیاوش . ص  | 

دو ایستگاه ِ خوب

در کوران ِ داغ ِ امتحانات ، زورم می آید درس بخوانم . در تمام ِ روز ، چند ساعتی که کتاب جلویم باز است منتظر هستم ساعات مثلا درس خواندن تمام شود و شب بتوانم به اتوبوس آبی بیایم و از ایستگاه های مختلف ِ آن حظ ببرم .

امروز صبح بعد از امتحانی نا موفق ، باز هم چند کتاب جلوی رویم باز کردم تا برای دو امتحان ِ پنجشنبه ، برگه ی سفید را تحویل استاد ندهم . بعد از ساعتی باز بودن ِ کتابها باز هم به اتوبوس آبی آمدم تا ایستگاه های آنرا از دست ندهم .معمولا از پایین شروع می کنم به سر زدن به ایستگاه ها . چهارمین ایستگاه ، ایستگاه ِ " امید کیا " است و پنجمین ایستگاه ، ایستگاه ِ " حسین " .

از امشب تنها کامنت خواهم گذاشت ...

این را ایستگاه چهارم نوشته بود .

 

مدتی ست احساس می کنم حرفی برای گفتن ندارم ...

این را ایستگاه پنجم نوشته بود .

نمی دانم چرا پس از مواجه شدن با این جملات بر دلتنگی های چند وقت ِ اخیرم افزوده شد و

ای کاش روی تابلوهای این دو ایستگاه ، این جملات نوشته نشده بودند و ما باز هم شعر های ناب ِ امید کیا و حسین را می خواندیم .

نمی دانم در وبلاگ نویسی سابقه داشته به بدرقه ی دوستانی که دیگر " به روز " نخواهند شد ، رفت یا نه ، اما می خواهم به بدرقه ی این دو رفیق عزیز که اندک مدتی بود  قلمشان را می خواندم ، بروم .

 

امیدوارم " سرگیجه " و " از مهربانی  ِ  بی دریغ ِ جانت " باز هم به روز شوند .

+  بیست و چهارم دی 1387    سیاوش . ص  | 

مگر در نهر ِ تنهایی چه می شویند ؟

به دعوت یرما ی عزیز  ، قرار است داستان ِ کوتاهی بنویسم به اندازه ی ۱۰۰ تا ۱۵۰ کلمه و دعوت کنم از همه ی دوستانم تا در این بازی شرکت کنند . 

 

 

- تاریخ و فرهنگ رو گیر آوردی ؟

- باشه ، باشه زنگ میزنم

- چه ترافیکی بود

- ممد     ممد

صداهای مختلف ، هر کدام چیزی می گفتند اما او به سرعت از میان جمعیت ِ حاضر در پیاده رو می گذشت و از موضوع ِ مورد ِ بحث ِ صداها چیزی نمی فهمید و فقط صداهایی را که می شنید با افکارش پیوند می زد .

- تنها صداست که می ماند

- مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد .

- مکرر آبی رنگ ...

- الو  .. الو میخوای چیکار کنی ؟

- مگر در نهر ِ تنهایی چه می شویند ؟

در ِ قرمز رنگ ِ خانه را از این فاصله می دید . پاهایش می لرزید اما همچنان با سرعت از میان جمعیتی که کمتر شده بودند ، می گذشت . زنگ زد و وارد ِ خانه شد . به محض ِ وارد شدن ، چهره ی کریهش را دید که به استقبالش می آید . دستانش می لرزید اما سعی کرد به آرامی کیفش را باز کند .

حیاط ، پر از خون شده بود و کاشی ها ، با در ِ خانه همرنگ شده بودند . نشست روی زمین و منتظر شد صدای آژیر ِ ماشین ِ پلیس هم به صداهای ذهنش اضافه شود .

پانوشت : فکر کنم بیشتر از ۱۵۰ کلمه شد .

 

+  شانزدهم دی 1387    سیاوش . ص  | 

نامه

به دعوت ِ خانم شیدا می خواهم برای مسیح ، نامه بنویسم .

سلام مسیح

می گویند یک منجی روزی می آید و این جهان ِ زشت شده را مثل ِ روزهای اول ِ به وجود آمدنش زیبا می کند . از میان ِ این کسانی که قرار است منجی باشند ؛ سوشیانت ، مهدی و تو را می شناسم .

می گویند مهدی در یک جمعه می آید ، سوشیانت شنبه و تو یکشنبه ، یعنی دقیقا سه روز ِ اول ِ هفته .

مدتهاست حوصله ی هیچ چیز را ندارم ؛ نه من ، خیلی های دیگر را هم می شناسم که مثل ِ من هستند ، یعنی شده اند و همچنین چند وقتی است فکر می کنم اگر واقعا قرار باشد یکی از شما ها برای نجات ِ دنیا بیایید ، به عمر ِ نسل ِ ما نمی رسد و راستش را بخواهی ، به همین خاطر دیگر خیلی با این حرف ها کار ندارم .

ولی از بچگی از تو خوشم می آمد . نمی دانم ، شاید به دلیل ِ اینکه تولدت در فصلی است که من خیلی دوستش دارم و نمی دانم دیگر چه می توانم به کسی که بعضی ها می گویند منجی است بگویم و اگر باز هم راستش را بخواهی ، حرف کم آورده ام ، از بس که حرف دارم برای گفتن .

در آخر باید به تو بگویم اگر واقعا قرار است یکی از شما ها بیایید ، چرا الان نمی آیید ؟ مگر از این بدتر هم می شود ؟

کاش می شد جواب ِ این سوال ها را یک جوری می گفتی .

بهر حال ، سلام من را به دیگر منجی ها برسان مسیح جان

بدرود .

سیاوش از تهران

3/1/2009

+  چهاردهم دی 1387    سیاوش . ص 

وهم ِ شیرین ِ خیال ِ من

" دقیقا یک هفته ست که از اتاق بیرون نرفتم " .

برای صدمین بار بود که این را روی کاغذی که کنارش بود می نوشت و در تمام این مدت در فکر این بود که چطور می تواند از شر طلبکارها راحت شود . هر چه داشت و نداشت را فروخته بود اما باز هم نمی توانست حسابش را صاف کند . گوشه ی اتاق در خودش جمع شده بود و فقط هر از گاهی برای دستشویی بیرون می رفت و سریع بر می گشت . به صاحب ِ مسافرخانه گفته بود اسمش سعید اکبری است و از شهرستان آمده و منتظر رفیقش است که قرار است از خارج بیاید و گفته بود از بس هوای تهران آلوده است ،  هر وقت می رود بیرون حالش به هم می ریزد و به همین خاطر تا آمدن رفیقش در اتاق می ماند .

تقریبا مطمئن بود که مسافرخانه دار حرفهایش را باور نکرده اما حدس می زد کاری به کارش نخواهد داشت و در نتیجه تا وقتی پول به اندازه ی کرایه اتاق دارد ، جایش امن است .

در تمام این مدت منتظر بود زنش بتواند پول طلبکار ها را جور کند و او از دست ِ آنها راحت شود . برای خودش تصمیم گرفته بود  با زنش به روستایی بروند و تا آخر ِ عمر فقط زندگی کنند . طرح ِ خانه هایی را می کشید تا هر کدام بهتر از آب در آمد ، در روستا ،  آنرا بسازند .

اتاقش تنها یک پنجره کوچک داشت که به زور از آن چیزی معلوم بود و البته چون به پشت ِ ساختمان باز می شد ، منظره ی خاصی هم برای تماشا کردن وجود نداشت .شب ها پنجره را باز می کرد و چند سیگار می کشید . این تمام ِ تفریح او در اتاق محل سکونتش بود .

 از صبح نزدیک به دو بطری بزرگ ، آب خورده بود . در ِ اتاق را باز کرد تا با رفتن به دستشویی از دل درد خلاص شود . به غیر از یک مرد که روی یک صندلی ِ کهنه نشسته بود ، کسی در راهرو نبود . از کنار مرد که می گذشت به نظرش آمد چه لباس مسخره ای پوشیده ؛ پیژامه آبی ، پیراهن ِ آبی و حتی زیر پوش ِ آبی ؛ نگاهش را از مرد برداشت و به طرف در ِ دستشویی رفت . در، نیمه باز بود و معلوم بود کسی داخل نیست ،  سرش را پایین انداخت و داخل شد .

در را پشت ِ سرش بست و سرش را بالا کرد تا دکمه شلوارش را باز کند ولی انگار که برق گرفته باشدش  ، شوکه شد ؛ یکی از طلبکار ها روی یک صندلی شیک و پشت ِ میزی نشسته بود و به او خیره شده بود . از دستشویی هم خبری نبود . تا آمد در را باز کند ، دو سه نفر از اطراف به زور گرفتنش و مانع رفتنش شدند . همگی شان سر تا پا سفید پوشیده بودند .

شروع کرد به فحش و بد و بیراه گفتن اما طولی نکشید که یکی از کسانی که سفید پوشیده بود ، سرنگی را به بدنش فرو کرد . نم نم بی حس شد و چشمانش بسته شد .

چشمانش را به آرامی باز کرد و همان طلبکارش را که در دستشویی دیده بود ، بالا سرش دید . یک مرد ِ سفید پوش هم کنار ِ طلبکارش بود و هی به او می گفت دکتر .

طلبکارش مدام می پرسید ، دیشب راحت خوابیده یا نه و او مات و مبهوت به طلبکارش نگاه می کرد و جوابی نمی داد . طلبکار می گفت قرار ست زنش بیاید بیمارستان تا ببیندش و گفت اگر درمانش به همین شکل پیش برود ، کمتر از یک ماه ِ دیگر مرخص می شود . او فقط مات و مبهوت به طلبکارش نگاه می کرد و حرفی نمی زد .

 

پانوشت : امتحانات این ترم کم کم دارد شروع می شود و فکر می کنم " اتوبوس آبی " تا دو ،  سه هفته حرفی نداشته باشد . تنهایش نگذارید  ... .

+  دوازدهم دی 1387    سیاوش . ص  | 

تنها یکبار

۱-

شب ، خارجی ، پیاده رو

 [ آخرین ساعات شب هم گذشته است و کمتر موجود زنده ای پیدا می شود که در خیابان ها مانده باشد . چند تا گربه در خیابان پرسه می زنند که احتملا به دنبال سطل آَشغالی اند تا هم بخوابند و هم از ته مانده ی آشغال ها استفاده کنند . لامپ های نئون مغازه ها در رنگ های مختلفی روشن و خاموش می شوند و پیاده رو را ، رنگ بندی می کنند . زن و مرد از کنار مغازه ها ی تعطیل می گذرند .]

مرد : چرا فکر می کنی من خرم ؟

زن : [  نیشخند می زند ] چون واقعا خری .

مرد : هی ... اگه نمیخوای عین آدم صحبت کنی گورمونو گم کنیم بریم خونه ها .

زن : خودت باعث میشی .

مرد : خودت باعث میشی .. خودت باعث میشی .. خودت باعث میشی !

 -    : [  با مکثی نسبتا طولانی ] مامانت غیر این یادت نداده ؟

زن : مامان من هر چی یادم داده مطمئنا بیشتر از ننه ی جناب عالی یادم داده .

مرد : هه ... آره والا

[ مرد و زن چند دقیقه ای ساکت می مانند . اتومبیلی با صدای موسیقی بلند و سرعت زیاد از خیابان می گذرد .]

زن : مامان ِ من یادم داده بود اگه عاشق کسی هستم ...

مرد : خب

  -   : خب

زن : تو منو به این حال و روز کشوندی . تو .. تو .. تو

[  مرد دزدگیر اتومبیل را می زند . هر دو سوار اتومبیل می شوند و حرفی نمی زنند . اتومبیل به آرامی شروع به حرکت می کند . صدای موسیقی بلند باز هم به گوش می رسد . اتومبیل با سرعت زیاد به اتومبیل زن و مرد نزدیک می شود . اتومبیل جوان ها کاملا نزدیک به اتومبیل زن و مرد است و مدام بوق می زند . صدای بلند موسیقی تمام خیابان را فرا گرفته است . سرعت اتومبیل زن و مرد به شدت زیاد شده است . زن و مرد به روبه رو خیره شده اند و حرفی نمی زنند . ]

 ۲-

غروب ، داخلی ، اتوبوس

[  اتوبوس مسافر زیادی ندارد اما همین تعداد هم با صدای بلند با هم حرف می زنند . دختر و پسر در فضای بین قسمت مردانه و زنانه کنار هم ایستاده اند . پسر پشتش را به قسمت مردانه کرده است و دختر به قسمت زنانه . هر دو از پنجره به خیابان نگاه می کنند . ترافیک بسیار سنگین است . ]

دختر : امروز چند شنبه ست ؟

پسر : سه شنبه دیگه . [ بعد از لحظه ای مکث ] جدا یادت نبود ؟

دختر : نمی دونم تازگی ها چرا اینجوری شدم ، خیلی چیزا رو فراموش می کنم .

پسر :نگاهش را از دختر بر می دارد و باز هم از پنجره به خیابان نگاه می کند . ] منم گاهی اوقات اینریختی میشم . فکر کنم مهم نیست .

[  اتوبوس کمی جلوتر می رود و بعد باز هم می ایستد . ]

پسر : میخوای پیاده بشیم . فکر کنم پیاده زودتر برسیم .

دختر :نگاهی به پسر و نگاهی به خیابان می اندازد .] نمی دونم . باشه بیا پیاده بشیم .

پسر : آقا اگه میشه در عقب رو بزنین .

راننده : مگه اینجا ایستگاه ست که در رو بزنم . رسیدیم ایستگاه در باز میشه .

[  صدای همهمه مسافرین کمتر می شود ]

پسر : آقا ترافیک رو می بینی که . تا نیم ساعت دیگه هم به ایستگاه بعد نمی رسیم .

راننده : در رو نمی زنم . میخواستی تاکسی سوار شی تا هر جا خواستی پیاده بشی .

دختر : آقای راننده یه لحظه در رو بزنید پیاده میشیم .اگه میشه بزنید .

پسر :  [ با عصبانیت به دختر نگاهی می کند . ] ولش کن بابا . به جهنم ، باز نکنه . مردک .

[ صدای مسافرین کاملا قطع شده و همه انگار به صحبتهای راننده با دختر و پسر گوش می کنند . ]

راننده : بچه پر رو میام عقب کار دستت میدم ها .

پسر : هوی یارو درست حرف بزن.

[  راننده از جایش بلند می شود و به طرف دختر و پسر می آید .]

راننده : کم مونده تو بیای بگی درست حرف بزنم .

[ راننده به پسر می رسد و با او درگیر می شود . تعدادی از مرد ها برای تمام کردن قائله آنها را از هم جدا می کنند و پشت سر هم صلوات می فرستند. پیرمردی دست راننده می گیرد و او را به صندلی اش بر می گردانند . چند لحظه ای اتوبوس ساکت ِ ساکت می شود و تنها صدای موتور و بوق ماشین های خیابان می آِید .]

پیرمرد : آقای راننده حالا اگر میشه یه لحظه در رو بزنید . جوون اند شما کوتاه بیا .

راننده : آخه حاجی ..

[  اتوبوس چند متری جلو تر می رود . صدای پچ پچ چند زن می آید .]

راننده : به خاطر گل روی شما حاج آقا

[  صدای باز شدن در می آید . دختر و پسر که به پنجره وسط اتوبوس و رو به در تکیه داده بودند سریع پیاده می شوند .صدای پچ پچ ها شدت بیشتری می گیرد . پیر مرد از پنجره ی کنارش به آن دو خیره شده است . دختر و پسر از لابه لای ماشین ها می گذرند . دختر دستمالی از جیبش در می آورد و به پسر می دهد . پیرمرد صورتش را به طرف پنجره ی جلوی اتوبوس بر می گرداند و به فضای بیرون خیره می شود ]

۳-

شب ، داخلی ، اتومبیل

[ هوا کاملا ابری است . برف هایی که قبلا باریده بود در کناره های خیابان یخ زده اند . موسیقی آرامی از رادیو پخش می شود . صدای هق هق زن چند لحظه قطع می شود اما باز هم ادامه پیدا می کند . مرد همزمان با رانندگی مرتبا به زن هم نگاه می کند. ]

مرد : چرا گریه می کنی ؟

- : تو رو خدا گریه نکن . بس کن دیگه .

- : باور کن همه چی تموم شد . همه چی . الان دیگه راحتیم .

زن :  [ به مرد زل زده است . ] آخه چرا ؟ چرا ؟ چرا باید به اینجا برسیم .

مرد : نمی دونم چطوری به تو بفهمونم . اینجا بهترین جایی که بهش رسیدیم .

 [  صدای گریه ی زن آرام تر شده است . گوینده رادیو شروع به حرف زدن می کند .]

مرد : از حالا به بعد همدیگرو داریم . همین بس نیست ؟

 -    : [  رویش را به طرف زن می کند .] از حالا به بعد اون عوضی حتی نمی تونه نگاهت کنه .

زن : آره آره . اما چرا این شکلی چرا اینجوری باید همدیگرو داشته باشیم ؟

مرد : برا من که مهم نیست . این که با هم هستیم مهمه .

 [ موسیقی دیگری از رادیو پخش می شود. مرد دستش را روی دست زن می گذارد . برف به آرامی شروع به باریدن کرده است . اتومبیل می ایستد و مرد از اتومبیل پیاده می شود . زن از داخل اتومبیل هراسان اطراف را نگاه می کند و سپس با نگاهش مرد را دنبال می کند . مرد ، جنازه را که داخل پتوی قرمز رنگی پیچیده شده است بیرون می آورد و به سختی روی زمین می کشد تا به لبه پرتگاه برساند . جنازه را پایین می اندازد و سریع سوار اتومبیل می شود . موسیقی همچنان پخش می شود . مرد برف پاک کن ها را روشن می کند . هر دو به روبه رو خیره شده اند . ]

 

+  هفتم دی 1387    سیاوش . ص  | 

منجی در صبح نمناک

طلوع کم رمق و حتی بی رمق ِ آفتاب ، آغاز پنجمین روز ِ زمستان را خبر می داد . زمستان ، سرد شروع شده بود و سرد ادامه داشت . دانه های ریز و درشت برف آسمان ِ همیشه تیره ی تهران را سفید ِ سفید کرده بودند . کودکی آکاردئون بدست ، زیر بارش برف ، " ملودی شهر بارنی " را می نوازید تا شاید پول نهارش را در بیاورد . سنگفرش های خیابان ِ کشاورز ، خیس ِ خیس بود و هر آن بیم ِ لیز خوردن و افتادن وجود داشت .

ابتدای این خیابان ، بیمارستانی بود که پارس نام داشت ، بیمارستانی با راهرو های پیچ در پیچ و طولانی . یکی از این راهرو ها ، اتاقی داشت ، اتاقی که قلبی در آن از کار افتاده بود . قلبی که چند ساعتی از ایستادنش می گذشت ، یکی از پر احساس ترین ِ قلب ها بود . قلب ِ از کار افتاده سالها در سینه ی " اکبر رادی " می تپید و حالا ، تپیدن را از یاد برده بود .

اکبر رادی ، یکسال است که نیست . او که " ملودی شهر بارانی " ، "در مه بخوان " ، " منجی در صبح نمناک " ، " شب روی سنگفرش خیس " و ... را نوشت و ما خواندیم .

" بهرام بیضایی " برای رفتن او بهترین را گفت :

« مرد بزرگ نخواب ، به خواب مان بیا و باز از صحنه آبی ، عدالت ، شرافت قلم و زندگی پردرد کلبه آقا بگو ... نه ، آسوده نخواب که ما در خوابیم . »

 

اکبر رادی ، بنیانگذار درام واقع گرا و رئالیسم اجتماعی ایران است . دیالوگ نویسی ، نقطه درخشان و عنصر ساختاری آثار اوست ؛ دیالوگ های ساده ، حس برانگیز و در عین حال استعاری و چند لایه که در بستر زبان به تولید معنا های متنی و فرامتنی می انجامد .او استاد هدایت تیپ های اجتماعی در مسیر شخصیت پردازی است و این کار تنها با دیالوگ نویسی و ترسیم کلام و روح آدمها در موقعیت امکان پذیر است .

اکبر رادی ، شخصیتی که کمتر اهل رفت و آمد به محفل و انجمن بود ، همواره به پیروی از شغل اجتماعی اش یک معلم بود ؛ معلمی که در مدرسه به دانش آموزانش ادب پارسی می آموخت و به مخاطبان ادبیات نمایش ایران هم درس چگونه نوشتن می داد .

 

 

 

پانوشت : امروز و فردا همه از اکبر رادی خواهند نوشت ؛ ما هم می خوانیم و آهی می کشیم که حیف شد رفت ... حیف .

پانوشت : وب سایت " مجموعه فعالان حقوق بشر " چند روزی ست به دلیل هک و حملات اینترنتی مکرر و سازمان یافته از جانب .. قابل دسترسی نمی باشد . فعالیت حقوق بشری برای جه کسانی خوشایند نیست ؟

اکبر رادی

+  چهارم دی 1387    سیاوش . ص  | 

کجایی تو .. لعنتی ؟

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

در كوچه باد مي‌آيد
در كوچه باد مي‌آيد
و من به جفت‌گيري گل‌ها مي‌انديشم
به غنچه‌هايي با ساق‌هاي لاغر كم خون
و اين زمان خسته‌ي مسلول
و مردي از كنار درختان خيس مي‌گذرد
مردي كه رشته‌هاي آبي رگ‌هايش
مانند مارهاي مرده از دو سوي گلوگاهش
بالا خزيده‌اند
و در شقيقه‌هاي منقلبش آن هجاي خونين را
تكرار مي‌كنند
ـ سلام
ـ سلام
و من به جفت‌گيري گل‌ها مي‌انديشم

در آستانه‌ي فصلي سرد
در محفل عزاي آينه‌ها
و اجتماع سوگواري تجربه‌هاي پريده رنگ
و اين غروب بارور شده از دانش سكوت

چگونه مي‌شود به آنكسي كه مي‌رود اينسان
صبور،
سنگين،
سرگردان،
فرمان ايست داد.
چگونه مي‌شود به مرد گفت كه او زنده نيست، او هيچوقت زنده نبوده ست.

در كوچه باد مي‌آيد
كلاغ‌هاي منفرد انزوا
در باغ‌هاي پير كسالت مي‌چرخند
و نردبام
چه ارتفاع حقيري دارد

آنها تمام ساده لوحي يك قلب را
با خود به قصر قصه‌ها بردند
و اكنون ديگر
ديگر چگونه يك نفر به رقص برخواهد خاست
و گيسوان كودكيش را
در آب‌هاي جاري خواهد ريخت
و سيب را كه سرانجام چيده است و بوئيده است
در زير پا لگد خواهد كرد؟

اي يار، اي يگانه ترن يار
چه ابرهاي سياهي در انتظار روز ميهماني خورشيدند.

انگار در مسيري از تجسم پرواز بود كه يك روز آن پرنده نمايان شد
انگار از خطوط سبز تخيل بودند
آن برگ‌هاي تازه كه در شهوت نسيم نفس مي‌زدند
انگار
آن شعله‌ي بنفش كه در ذهن پاك پنجره‌ها مي‌سوخت
چيزي بجز تصور معصومي از چراغ نبود.

در كوچه باد مي‌آيد
اين ابتداي ويرانيست
آن روز هم كه دست‌هاي تو ويران شدند باد مي‌آمد
ستاره‌هاي عزيز
ستاره‌هاي مقوائي عزيز
وقتي در آسمان، دروغ وزيدن مي‌گيرد
ديگر چگونه مي‌شود به سوره‌هاي رسولان سرشكسته پناه آورد؟
ما مثل مرده‌هاي هزاران هزار ساله به هم مي‌رسيم و آنگاه
خورشيد بر تباهي اجساد ما قضاوت خواهد كرد

من سردم است
من سردم است و انگار هيچوقت گرم نخواهم شد
اي يار اي يگانه ترين يار «آن شراب مگر چند ساله بود؟»
نگاه كن كه در اينجا
زمان چه وزني دارد
و ماهيان چگونه گوشت‌هاي مرا مي‌جوند
چرا مرا هميشه در ته دريا نگاه مي‌داري؟

من سردم است و از گوشواره‌هاي صدف بيزارم
من سردم است و مي‌دانم
كه از تمامي اوهام سرخ يك شقايق وحشي
جز چند قطره خون
چيزي بجا نخواهد ماند.

 

پانوشت : اولین شب زمستان عجب شب زجر آوری ست شبی که فقط فروغ می تواند کمی از زجر آن  بکاهد .

پانوشت : کجایی تو  .. لعنتی ؟

+  یکم دی 1387    سیاوش . ص