همین بس است ، نه ؟
تنها چیزی که از او به یاد داشت روسری ِ زیتونی ، مانتوی آبی و کوله ی سیاه رنگش بود .
تمام ِ روز را دنبالش گشته بود اما طبق قاعده ی نانوشته ی زندگی ، هر چه بیشتر می گشت ، کمتر پیدا می کرد و ناامیدتر می شد . به هر که می رسید سراغش را می گرفت و به هر جا می رسید چشم می گرداند تا شاید نشانه ای ، اثری ، ردی از او بیابد ، اما هیچ چیز نبود و هیچکس چیزی از او نمی دانست و ندیده بود .
در این ساعات ِ اخیر ، پاهایش سر شده بودند و خون در رگهایش با زحمت حرکت می کرد و گاهی اصلا حرکت نمی کرد . فقط می دانست نفسش بالا می آید و همین برایش کافی بود تا باز هم بگردد .
می دانست که تقصیر خودش بوده ؛ بار ها جلوی آینه ، در برابر خودش اعتراف کرده بود که غلط کرده ، گه خورده اما این اعترافات تنها اندکی از احساس گناهش را کم کرده بود آن هم فقط دقایقی ؛ بعد ِ آن باز هم از خودش احساس تهوع می کرد و از نفس کشیدن ِ خودش عذاب می کشید .
هیچکس چیزی از او نمی دانست و ندیده بود و هیچ جا نشانه ای ، اثری ، ردی از او وجود نداشت .
درست شده بود مثل ِ سالهای پیش ، سالهایی که مجبور بود برای دانشگاه درس بخواند اما حوصله اش را نداشت و آنگاه میان ِ دو راهی ِ عذاب ِ وجدان و درس خواندن اجباری یکی را انتخاب می کرد که معمولا دومی بود . این دفعه هم مثل ِ آن سالها میان ِ دو راهی مانده بود .از یک سو نمی توانست بنشیند و با عذاب ِ وجدانش درگیر باشد و از سوی دیگر می دانست جستجویش احتمالا بیهوده است .
تنها چیزی که از او به یاد داشت ؛ روسری زیتونی ، مانتوی آبی و کوله ی سیاه رنگش بود .
مسافرخانه ها ، بیمارستان ها ، خیابان ها ، خانه های دوستان و هر جا که امکان داشت او را ببیند ، گشته بود . در مسافرخانه ها رنگ ِ غالب قهوه ای بود ، در بیمارستان ها سفید و سبز مخلوط بودند ، در خانه های دوستانش ، قرمز و نارنجی را بیشتر دیده بود و در خیابان ها تا چشمش کار می کرد سیاه دیده بود .
شب ها که از گشتن خسته می شد و به خانه بر می گشت ، آلبوم ها را باز می کرد و عکس های او را می دید . نوزاد که بود زشت بود ، اما هر چه از تولدش گذشته بود و سنش بیشتر شده بود قشنگتر شده بود تا 17 سالگی که با هم آشنا شدند .از آن به بعد قیافه اش قشنگتر نشده بود ، زشت تر هم نشده بود . درست ده سال با هم بودند اما به این ده سال حتی یک روز هم اضافه نشد ؛ فردای سالگرد آشنایی شان و پس از جر و بحثی کوتاه و تقریبا بی صدا ، او گذاشت و رفت و از آن به بعد تنها چیزی که از او به یاد داشت ، روسری زیتونی رنگ ، مانتوی آبی و کوله ی سیاهش بود و بس .
هفت ماه گشته بود ، اعتراف کرده بود ، گشته بود ، آلبوم دیده بود و باز هم گشته بود ، اما انگار او آب شده بود و به آبهای زیر زمینی پیوسته بود .
شب باز هم خسته و درمانده و ناامیدتر از همیشه دندانه های کلید را با دندانه های قفل تماس داد و وارد خانه شد . زیتونی ، آبی و سیاه روبه رویش بود و متعجب به او خیره شده بود . پس ازِ ماه ها جستجو ، او خودش برگشته بود .
او خودش را پیدا کرده بود ؛ خوشحال بود و می خندید .آینه ی تمام قد ِ جلوی در این را می گفت . او خودش را پیدا کرده بود و دیگر نمی خواست گمش کند .
او خودش را پیدا کرده بود .



