تبليغاتX
اتوبوس آبی

اتوبوس آبی

همین بس است ، نه ؟

تنها چیزی که از او به یاد داشت  روسری ِ زیتونی ، مانتوی آبی و کوله ی سیاه رنگش بود .

تمام ِ روز را دنبالش گشته بود اما طبق قاعده ی نانوشته ی زندگی ، هر چه بیشتر می گشت ، کمتر پیدا می کرد و ناامیدتر می شد . به هر که می رسید سراغش را می گرفت و به هر جا می رسید چشم می گرداند تا شاید نشانه ای ، اثری ، ردی از او بیابد ، اما هیچ چیز نبود و هیچکس چیزی از او نمی دانست و ندیده بود .

در این ساعات ِ اخیر ، پاهایش سر شده بودند و خون در رگهایش با زحمت حرکت می کرد و گاهی اصلا حرکت نمی کرد . فقط می دانست نفسش بالا می آید و همین برایش کافی بود تا باز هم بگردد .

می دانست که تقصیر خودش بوده ؛ بار ها جلوی آینه ، در برابر خودش اعتراف کرده بود که غلط کرده ، گه خورده اما این اعترافات تنها اندکی از احساس گناهش را کم کرده بود آن هم فقط دقایقی ؛ بعد ِ آن باز هم از خودش احساس تهوع می کرد و از نفس کشیدن ِ خودش عذاب می کشید .

هیچکس چیزی از او نمی دانست و ندیده بود و هیچ جا نشانه ای ، اثری ، ردی از او وجود نداشت .

درست شده بود مثل ِ سالهای پیش ، سالهایی که مجبور بود برای دانشگاه درس بخواند اما حوصله اش را نداشت و آنگاه میان ِ دو راهی ِ عذاب ِ وجدان و درس خواندن اجباری یکی را انتخاب می کرد که معمولا  دومی بود . این دفعه هم مثل ِ آن سالها میان ِ دو راهی مانده بود .از یک سو نمی توانست بنشیند و با عذاب ِ وجدانش درگیر باشد و از سوی دیگر می دانست جستجویش احتمالا بیهوده است .

تنها چیزی که از او به یاد داشت ؛ روسری زیتونی ، مانتوی آبی و کوله ی سیاه رنگش بود .

مسافرخانه ها ، بیمارستان ها ، خیابان ها ، خانه های دوستان و هر جا که امکان داشت او را ببیند ، گشته بود . در مسافرخانه ها رنگ ِ غالب قهوه ای بود ، در بیمارستان ها سفید و سبز مخلوط بودند ، در خانه های دوستانش ، قرمز و نارنجی را بیشتر دیده بود و در خیابان ها تا چشمش کار می کرد سیاه دیده بود .

شب ها که از گشتن خسته می شد و به خانه بر می گشت ، آلبوم ها را باز می کرد و عکس های او را می دید . نوزاد که بود زشت بود ، اما هر چه از تولدش گذشته بود و سنش بیشتر شده بود قشنگتر شده بود تا 17 سالگی که با هم آشنا شدند .از آن به بعد قیافه اش قشنگتر نشده بود ، زشت تر هم نشده بود . درست ده سال با هم بودند اما به این ده سال حتی یک روز هم اضافه نشد ؛ فردای سالگرد آشنایی شان و پس از جر و بحثی کوتاه و تقریبا بی صدا ، او گذاشت و رفت و از آن به بعد تنها چیزی که از او به یاد داشت ، روسری زیتونی رنگ ، مانتوی آبی و کوله ی سیاهش بود و بس .

هفت ماه گشته بود ، اعتراف کرده بود ، گشته بود ، آلبوم دیده بود و باز هم گشته بود ، اما انگار او آب شده بود و به آبهای زیر زمینی پیوسته بود .

شب باز هم خسته و درمانده و ناامیدتر از همیشه دندانه های کلید را با دندانه های قفل تماس داد و وارد خانه شد . زیتونی ، آبی و سیاه روبه رویش بود و متعجب به او خیره شده بود . پس ازِ ماه ها جستجو ، او خودش برگشته بود .

او خودش را پیدا کرده بود ؛ خوشحال بود و می خندید .آینه ی تمام قد ِ جلوی در این را می گفت . او خودش را پیدا کرده بود و دیگر نمی خواست گمش کند .

او خودش را پیدا کرده بود .

+  بیست و هفتم بهمن 1387    سیاوش . ص  | 

پیش از آنکه بفهمی ...

خیابان ، ساکت ِ ساکت بود . از دور ، نور ِ چراغ ِ گردان ِ ماشین ِ پلیس دیوارها را به نوبت سرخ و آبی می کرد. مردی موتوری به مرد ِ دیگری زده بود و چتری در کنار جوی آب افتاده بود . تکه های عکسیِ پاره شده ، در سکوت ِ خیابان ، در آب ِ باران حل شده بود وهیچکس نفهمیده بود آن تکه از عکس که چشمی از آن به آسمان زل زده بود برای چه کسی بود .

 

قصه ی اول :

با خودم بلند بلند حرف می زنم و خیالم راحت است که هیچکس صدایم را نخواهند شنید . شاید ماشین هایی که از کنار ِ موتور لکنته ی من می گذرند چیزی بشنوند و خیال کنند دیوانه ام ؛ اما نه ، آنها هم احتمالا فکر می کنند با موبایل صحبت می کنم و این هندزفری گنده ی بد قواره عامل ارتباط من با آن طرف خط است . آسفالت درب و داغان خیابان اما ، نمی گذارد لحظه ای بر روی موتور آرام باشم و فکر کنم تا ببینم چه خاکی باید بر سرم بریزم . شریف زاده صبح زنگ زده بود که تا شب می آید و پولش را می گیرد . من هم که به هر کس و ناکسی زنگ زده ام اما همه شان یا خاموش بودند ، یا آنتن نداشتند و یا در دسترس نبودند .

 

 قصه ی دوم :

همانطور که پیراهنش را می پوشید ، در آینه نگاهی انداخت و دید مرد هم همزمان که خودش را مرتب می کند از آینه گوشه چشمی هم به او دارد تا مبادا چیزی از وسائل خانه را کش برود . جلو آمد و با ته لبخندی گزنده و کثیف ، کیف ِ پولش را از جیب ِ پشت ِ شلوارش در آورد و او همانطور که به دست ِ مرد زل زده بود نگاهی به کارت شناسایی اش انداخت .

نام : علی

نام خانوادگی : شریف زاده

عکس ِ زن و بچه ی مرد هم در کنار کارت شناسایی اش بود . با صدای مرد به خودش آمد . دست ِ لرزان مرد را جلوی چشمانش دید در حالی که تراولی 100 هزار تومانی میان انگشتانش بود . مرد پول را داد و گفت هر چه زودتر برود ؛ او هم سریع مانتویش را پوشید و رفت .

در این فکر بود که ادامه ی شب را چطور بگذراند که نور ِ چراغ گردان ِ ماشین ِ پلیس ، رشته ی افکارش را پاره کرد . تا آمد به خودش بیاید و قیافه اش را درست کند ، ماشین پلیس را ، ترمز کرده جلوی چشمانش دید . بی آنکه توضیحی بخواهند سوارش کردند ؛ او هم میدانست همه چیز طبق منوال گذشته ، باز هم پیش خواهد رفت .

 

 قصه ی سوم :

هوا داشت تاریک می شد و رو به سردی می رفت . صاحب مغازه ها هم کم کم وسائل شان را جمع می کردند تا کرکره ها را پایین بکشند و بروند . سگ لرزه گرفته بود. در زمستانها همیشه بعد از پیاده شدن از اتوبوس تمام بدنش می لرزید و جز با روشن کردن سیگاری و پک زدن به آن آرام نمی شد .

خانه اش انتهای خیابان یکم بود و از آنجا که اتوبوس اول خیابان نگه می داشت ، او باید بقیه راه را پیاده می رفت .

از صبح هوا کمی ابری بود و از بعد از ظهر باران باریدن گرفته بود. در اینطور روزهایی چترش را حتما در کیفش می گذاشت و آن را باز می کرد تا از خیس شدن در امان بماند .سیگاری روشن نکرد تا بتواند چتر را دستش بگیرد .

مدتها بود وقتی به نیمه های راه می رسید دلش شور می زد . می ترسید برود خانه و ببیند زنش نیست . 2 سال بود که ازدواج کرده بودند اما فقط یکسال همدیگر را دوست داشتند و بعد از آن همدیگر را تحمل می کردند . با هم در داشگاه آشنا شدند ، او ادبیات می خواند و زنش حسابداری و هر دو قبل از آشنایی با هم ، با کسان دیگری بودند . او با دختری که معماری می خواند و اسمش "عسل صارمی " بود و زنش با پسری که علوم سیاسی می خواند و " احمد شریف زاده " نام داشت ، دوست بود . عسل را دوست داشت و تا آنجا که خبر دارد ، زنش هم احمد را دوست داشت اما همیشه فکر می کرد چه چیز مسخره ای ست سرنوشت که باعث شده او و زنش بر حسب اتفاق با هم آشنا شوند و فکر کنند چقدر همدیگر را می فهمند و چقدر عاشق هم هستند و چقدر می توانند خوب زندگی کنند و بعد از فهمیدن اینها از دوستانشان جدا شوند و در عرض کمتر از 9 ماه با هم ازدواج کنند و پس از عروسی در عرض کمتر از یکسال از هم متنفر بشوند .

می ترسید یک شب برود خانه و ببیند زنش نیست و نامه ای گذاشته که دیگر نمی تواند با او زندگی کند . می ترسید و این ترس بیشتر از آنکه از رفتن زنش باشد از این بود که فکر می کرد زنش مدتی ست به احمد که هنوز مجرد ست فکر می کند . او نمی خواست زنش را با احمد ببیند ، حتی با اینکه دوستش نداشت .

 

 قصه ی آخر :

فکرهایش را کرده بود و مدتها بود که تصمیمش را گرفته بود اما جرات ِعملی کردن ِ آن را نداشت . از پارک ِ همیشگی می گذشت و سعی می کرد تنها چشمانش کار کنند و مغزش از هر چه فکر ست خالی باشد . پیر مرد هایی که شاد و سرخوش با هم گپ می زدند و از نداشته هایشان در جوانی به عنوان مهمترین داشته هایشان یاد می کردند را ؛ پیرزن هایی که پچ پچ کنان ، از همه چیز و همه کس حرف می زدند و ریز می خندیدند را ؛ بچه هایی که از سرسره بالا می رفتند و از آن بالا برای مادرشان دست تکان می دادند را و باغبان پارک که چشمانش لحظه ای ساکن نبودند و مدام می چرخیدند تا مبادا کسی پایش را روی چمن ها گذاشته باشد و او بی خبر مانده باشد را ببیند و فکر نکند . اما هیچ صحنه ای جدید نبود و همین او را به گذشته می کشاند .

عکس ِ او را در آورد . نگاهی انداخت و پاره اش کرد و در هوا پخشش کرد .

داروخانه ی آنطرف خیابان ، یکی از آخرین جاهایی بود که می دید . درست هنگامی که وارد داروخانه شد صدای مردی حواسش را جلب کرد .

- هی آقا این کارت مال ِ شما نیست . شما اسمتون محمد شریف زاده نیست ؟

جوابی نداد و وارد داروخانه شد و از دکتری که پشت ِ میز بود درخواست بسته ای قرص کرد .

 

 

 

پانوشت : به خاطر لطف جناب رئیس جمهور ( ! ) احتمالا " درباره الی " اصغر فرهادی را در جشنواره امسال خواهیم داشت . امیدوارم حال ِ خوشی که " تنها دو بار زندگی می کنیم " در جشنواره سال ِ پیش نصیبمان کرد باز هم تکرار شود .

 

+  چهاردهم بهمن 1387    سیاوش . ص  | 

این نوشته نامی ندارد

ساعت پنج بار نواخت

مرگ بر یا زنده باد ؟

سفید پوشان در راه

                        خون ، پیش رو ؟

رفت و آمد ، تیتر ِ یک

هیجان ، حرف ِ یک

 

دروغ یا مصلحت ؟

مسئله این است ، آقا

می کشید ، می کشتند ،

                      بیشتر می کشید ؟

صدای آژیر ِ خطر

پناهگاه ِ آماده ی پذیرایی

                       اتاق دارید ؟

 

ساعت شش بار نواخت

آقا

خون با خون

                     در دو با شش

 می شود چند ؟

می شود

هوای گرم

طناب ِ دار

                 دفن ِ دسته جمعی ؟

 

سازندگی و عدالت و پسته

برادر و برابر ؟

می سازید

                  بیشتر بسازیم ؟

 

ساعت هفت بار نواخت

آزادی ِ مدنی

دستان ِ شکلاتی

متحدین در راه

                  همین ست راه ؟

 

هیجان و اتحاد

این است ، راه

 

متمدنین ِ سخنگو

                 از چه می گویند ؟

از کوی کشتار ، کوی وحشت

گفتند ؟

 

ساعت هشت بار نواخت

زیبا روی خفته ، بیدار

رایحه ی خوشخدمتی

                 از گلاب دره*

خون

دروغ

                 سکوت

 

ساعت چند بار نواخت ...

               صبح شده  ؟

نان ِ خشک

پنیر ِ سیاه

چای ِ سرد

رادیوی روشن

گوینده ی خوشحال :

اینجا کجا ؟

اینجا ایران ، صدای دروغ و ناخوشی

               صدای کدخدا ی پیر و صدای سیاه ِ خون

                          صدای ننگین ِ خیانت و صدای اشغال ِ امنیت

و راستی

ای ایران ، ای مرز پر گهر !

 

 

* گلاب دره ، اصطلاحی است که ساکنین منطقه ای از تهران برای"  فاضلاب خانه " آن منطقه درنظر گرفته اند !

 

پانوشت : سی سال از انقلابی که اسلامی نام داشت گذشت . میدان ۲۴ اسفند شد میدان انقلاب و خیابان پهلوی شد خیابان ولیعصر ...   .

+  نهم بهمن 1387    سیاوش . ص  | 

و راه ...

سه کابل ِ برق ِ موازی ، از نقطه ای نامعلوم تا نقطه ای در ابد ، می روند . چشم ِ من ، گره خورده ی اینهاست

و جاده ها ...

 

یک :

کوهی اینجاست

سالها ست انگار

اینجاست

کوتاهتر از قبل

ایستاده مثل ِ قبل

 

دو :

درختی اینجاست

همدمش

هم جنسش نیست

همدمش ، باد ست

برگهایش

زمستان رنگ

تنه اش پیر

نفس دارد

سخت

دارد اما

 

سه :

کلبه ای اینجاست

گرم نیست

پنجره اش ، بی قاب

سقفش ، آبی و ابری

عکسی

مدفون در میان ذهنش

دو عاشق

روزی گرم بودند

آخرین باد

کلبه ی سرد

ارمغانی همیشگی

 

چهار :

پرنده ای اینجاست

سیاه و سفید

می رود ، می آید

سالهاست

نمرده ست از پرواز

 

پنج :

دریایی اینجاست

آرام ، بی قرار اما

آب ِ کف آلودش

آبی را یادش نیست

موجهایش

هجوم به ساحل را

و ماهیانش

قلاب ماهیگیر را

 

شش :

رودی اینجاست

امید اینجاست

رودی امیدوار

پیش می رود

دریا ، زیباترین معشوقه اش

رودی آینه وار

با دستانی

به طول عشق

سوی ندیده

معشوقه اش

می رود

 

هفت :

اینجا چیزی نیست

من اینجا هستم

کابل های موازی

ابد را هم گذراندند

من هم گذراندم

ابد را

 

اینجا هیچ چیز نیست

اینجا هیچ چیز نیست

و راه ...

 

+  سوم بهمن 1387    سیاوش . ص  |