) ، مرد ِ میانسالی بود با موهایی سیاه و سفید و سیگاری که اکثر اوقات گوشه ی لب داشت و گه گاه به آن پک می زد . ساکنین کندلس به خوبی به یاد دارند که آربیسون ،سالها پیش ، زمانی که موهایش کاملا سیاه بود به آنجا آمده بود ؛ هتل را با زحمت بسیار ساخته بود و از آن به بعد شده بود یکی از ساکنین کندلس .
در آن بعد از ظهر ِ طوفانی ، صدای موزیک ، آربیسون را متوجه اتومبیلی روباز و آبی رنگ کرد که زیر ِ تابلوی هتل نگه داشته بود . زنی جوان از اتومبیل پیاده شد و بلافاصله مردی هم پشت سرش از اتومبیل خارج شد و در ِ اتومبیل را با حالتی عصبی ، محکم بست . صندوق عفب ِ ماشین را باز کرد و چمدانی سیاه رنگ را برداشت . باد به موهای قهوه ای زن می خورد و و آنها می آورد جلوی صورتش و زن کلافه از این که موها جلوی چشمانش را گرفته اند ، مکررا با ناراحتی آنها را کنار می زد .
با این دو نفر ، مسافران ِ هتل پنج نفر شده بودند . قبل از اینها دو زن و یک مرد ِ دیگر هم برای یک شب درخواست اتاق کرده بودند . آربیسون به استقبال ِ زن و مرد رفت و خوشامدگویی گفت ؛ او و زن نگاهی نسبتا طولانی به هم کردند و همین نگاه ِ نسبتا طولانی ، خشم ِ مرد را به همراه داشت . مرد ، با لحنی تند و غضب آلود از آربیسون خواست اتاقی به آنها بدهد و برود .
کلید ِ اتاق شش را بهشان داد . اتاقی رو به جاده و آفتاب گیر که البته در آن بعد از ظهر ِِ طوفانی خبری از تابش آفتاب نبود .
نیم ساعتی از آمدن ِ زن و مرد می گذشت و آربیسون مثل ِ اکثر اوقات مشغول پک زدن به سیگارش بود و در همین حین حواسش به جاده و آسمان هم بود . دو زن و مردی که چند ساعت قبل به هتل آمده بودند برای نوشیدن قهوه به کافه ی کوچکی که داخل ِ هتل بود آمدند . چشمان ِ دو زن مدام می چرخید ؛ آنها سعی می کردند تمام وسایل ِ کافه را ببینند و احتمالا اظهار نظری زنانه در مورد ِ نحوه چینش وسایل کنند . دو زن ، پیراهن و دامنی سیاه تنشان کرده بودند و مرد ِ همراهشان هم کت و شلواری سفید با کرواتی سیاه به تن داشت. آربیسون با مهارت ِ خاصی قهوه را درست کرد و برایشان آورد . پس از گذاشتن فنجان های قهوه و ظرف ِ شکر روی میز ، یکی زن ها با تعجب از آربیسون پرسید که " اینجا تنها است ؟ " ؛ آربیسون با لبخندی سرد و با بستن چشمانش به سوال زن جواب مثبت داد .
صبح ِ روز ِ بعد ، شعله ی کم رمق ِ آفتاب که از پشت ِ ابر ها و گرد و غبار به سختی خودش را به اتاق رسانده بود ، آربیسون را بیدار کرد . او چشمانش را باز کرد ؛ همانطور که سرش را می خاراند چشمش به در ِ اتاق افتاد . در ِ اتاق چفت شده بود ؛ هیچوقت خوشش نمی آمد در را کامل ببندد اما انگار طوفان شب ِ گذشته در را بسته بود . سریع بلند شد و دستگیره ی در را به پایین فشار داد اما در باز نمی شد ، هر چه زور می زد نمی توانست در را باز کند و حتی قفل را بشکند . کنار ِ پنجره رفت و بازش کرد ولی طولی نکشید که خشکش زد ؛ چیزی را که می دید باور نمی کرد ، از جاده خبری نبود و بیرون از پنجره تنها حیاطی کوچک قرار داشت که دور تا دور ِ آن را با سیم ِ خاردار محدود کرده بودند ؛ همچنین مردهایی را می دید که لباسهایی یکدست تنشان بود و علامتی مشابه روی پیراهنهایشان بود .
در گیچی ِ دیدن صحنه های بیرون بود که صدای زمختی به گوشش رسید :
" سیامک ِ هدایتی .. سیامک ِ هدایتی .. ملاقاتی داری . "
با اسمی که می شنید کاملا احساس ِ بیگانگی می کرد ، حدس می زد شاید اسمی آسیایی باشد . با شنیدن این اسم ِ عجیب و غریب تقریبا اطمینان پیدا کرده بود که دارد خواب می بیند و به زودی بیدار خواهد شد .
روی تخت دراز کشید و سعی کرد چشمانش را ببندد تا زودتر از خواب بیدار شود ؛ با خودش فکر می کرد که دو زن و مردی که شب ِ قبل به هتل آمده بودند حتما می خواهند بروند و در نتیجه او باید سعی کند زودتر بیدار شود تا حسابشان را تسویه کند .
پس از دقایقی سکوت ِ محض ، باز هم صدایی به گوشش رسید . صدای باز و بسته شدن در هایی متوالی ؛ نمی توانست بیدار شود و صدا هم مدام نزدیکتر می شد :
هی ، مُردی ؟ مگه نمی شنوی صدات می زنن ؟ بلند شو عوضی ، ملاقاتی داری .. هی ...
در ِ اتاق باز شد و مردی با ریش و سبیل ِ کثیف وارد اتاق شد .
آربیسون هاج و واج مانده بود که این چه جور خوابی ست . باز هم سعی کرد چشمانش را ببندد تا شاید بیدار شود اما فایده ای نداشت ، مرد جلو آمد و دستانش را گرفت و بلندش کرد ، به دستانش دستبندی زد و با عصبانیت او را از درهایی متوالی عبور داد و به اتاقی که کابین هایی کنار هم داشت رساند . او را جلوی یکی از کابین ها نگه داشت و روی صندلی نشاند . زنی آن طرف ِ شیشه بود و گوشی ای دستش بود ؛ زنی پیر با صورتی چروک چروک .
آربیسون با شگفتی او را نگاه می کرد ؛ فکر کرد نباید مقاومتی برابر ِ اتفاقاتی که می بیند نشان دهد تا شاید زودتر بیدار شود . زن گاهی او را " پسرم " خطاب می کرد و گاهی" سیامک ". برایش اشک می ریخت و دعا می کرد اما آربیسون چیزی نمی فهمید وهیچ عکس العملی نشان نمی داد . پشت ِ سر ِ پیرزن ، آنطرف ِ شیشه دو زن ِ سیاه پوش مدام راه می رفتند و حواسشان به آدمهای داخل ِ اتاق بود .
پیرزن ، بسته ای به یکی از زن های پشت ِ سرش داد و آن زن سوالی از او کرد که البته آربیسون نشنید . پیرزن سپس با چشمانی پر از اشک ، رو به آربیسسون ، گفت : " خداحافظ سیامک جانم ، عزیزم ، پسرم "
مردی که آربیسون را به آن اتاق آورده بود ، باز هم دستان ِ او را دستبند زد و به اتاق ِ قبلی برد . بعد از دقایقی ، بسته ای را که در دست ِ پیرزن دیده بود برایش آوردند ؛ بسته ای شبیه ِ یک قوطی قهوه .
آربیسون هنوز هم نمی دانست چه خبر است ، نمی دانست سیامک اسم ِ چه کسی است ، نمی دانست اینجا کجای دنیا ست و از همه مهمتر اینکه او اینجا چکار می کند ؟ مکانی که همه شواهد از این حکایت می کرد که زندان است .
در همین احوالات ، بسته را باز کرد . نخی که دانه هایی گرد داخل ِ آن بود و او نمی دانست این چه جور وسیله ای ست ، ماشین ِ پلاستیکی ِ کوچک ِ آبی رنگ و یک عکس از زنی جوان ، محتویات ِ بسته بود . زنی با موهایی قهوه ای و بلند و چشمانی خیره .
شبها می خوابید اما صبح ها وقتی بیدار می شد باز هم در زندان بود و باز هم اسمش سیامک ِ هدایتی بود . بعد از ده روز کاغذی به او دادند و از او خواستند وصیت نامه اش را در آن بنویسد ؛ گفتند اگر مال و اموال یا هر چیز ِ دیگری دارد که دوست دارد بعد از مرگش به شخص ِ خاصی برسد ، می تواند بنویسد . مرگ ؟ چرا ؟
این سوالات را با خودش تکرار می کرد اما نمی دانست باید چه کند . هنوز هم فکر می کرد این اتفاقات ِ کابوس ِ شومی است که به زودی تمام خواهد شد .
پس از دو روز ، نیمه شب سراغش آمدند و او را به حیاط بردند . آمبولانسی کنار دیوار نگه داشته بود و جعبه ای چوبی و سیاه رنگ شبیه تابوت ، در قسمت ِ عقبش بود . عکس ِ آن زن با موهای قهوه ای و بلند را در جیب نگه داشته بود ؛ از ماموری که دست ِ او را گرفته بود خواست که بگذارد عکس ِ زن را از جیبش در آورد .
از پله های چهار پایه بالا رفت و همانطور که پاهایش می لرزید سعی می کرد با خیره شدن به عکس ِ زن کمی آرامش پیدا کند . طناب را دور ِ گردنش محکم کردند ؛ او همچنان به عکس ِ زن خیره شده بود اما ماموری که روبه رویش ایستاده بود با خشم از او خواست عکس را زمین بیاندازد و چشمانش را ببندد . چهار پایه را از زیر ِ پایش کشیدند و او در هوا معلق ماند .
تا آنجا که یادش می آید در کندلس هیچگاه برف نباریده بود و شاید برای اولین یا حداکثر دومین بار بود که کندلس را برف فرا می گرفت .
کارش سخت شده بود اما او کار ِ مشکل تر را انجام داده بود و قطعا کندن ِ زمینی پوشیده از برف ، برایش خیلی هم مشکل نبود . جنازه را کنار دیوار گذاشته بود و مشغول کندن ِ گودال بود . زن هم از داخل اتومبیل ِِ روباز و آبی رنگ او را نگاه می کرد و منتظر بود کار تمام شود . زن به او گفته بود می خواهد از شر مرد رها شود ؛ آربیسون این گفته ی زن را از همان نگاه نسبتا طولانی ِ اول هم فهمیده بود .
جنازه را روی زمین کشاند تا به گودال رساند و درون ِ آن انداخت . آخرین مرحله هم تمام شده بود و از این پس او و زنی که موهایش قهوه ای بود و چشمانی خیره داشت می توانستند همیشه با هم باشند . آربیسون در های هتل را قفل کرد و سوار ِ اتومبیل شد .
اتومبیل به سمت ِ بولو ولولت حرکت کرد ، در حالی که دانه های درشت ِ برف ، تمام ِ آسمان و زمین را پوشانده بودند .
***
روزهای آخر ِ سال است ؛ سالی که ... .
تو را از دست دادم ؛ همین کافی ست برای بد بودنش ، نه ؟ برای گُه بودنش .
قرار نبود اینجوری باشد و شود اما خب ، اینجا هیچ چیزمان نتوانسته طوری باشد و شود که قرار بوده است و همین است که گاهی و فقط گاهی آرامم می کند .
در آذر 86 بدون اینکه بفهمیم با هم یکی شدیم و در بهار 87 بی آنکه بفهمم ، تصمیم گرفتی نفس کشیدن را تمام کنی .
در آذر 86 ، در شانزدهمین روز ِ آذر 86 ، گلویمان را پر از بغض و شعار کردیم و از پشت ِ نرده های آهنی و بی رنگ و روی دانشگاه ِ تهران برای مردمی که آنطرف ِ نرده ها و اتوبوس های ایستاده جلوی در با حیرت ما را می دیدند ، درد ها را فریاد زدیم ، درد های مشترکمان را و با در بند شدن ِ چند ساعتی ات ، به هم رسیدیم و بعد ِ آن مهم نبود چه خواهد شد ، هر دو شاد بودیم . یادت که هست ؟
در آذر 87 اما ، در شانزدهمین روزش اما ؛ شاید فقط برای آنکه جایت خالی نباشد ؛ به تنهایی از پشت ِ نرده ها و اتوبوس ها فریاد زدم و بغض هایم را خوردم .
نمی دانم تقصیر ِ من است که با این همه زشتی هنوز هم دوست دارم این زندگی را یا تقصیر ِ تو که به اندکی زیبایی های زندگی مومن نبودی .
باید اعتراف کنم سختم است بی تو ، خیلی سخت .
نشانه ای که در آخرین روز ِ 86 به من دادی را هنوز هم همه جا با خودم دارم و خواهم داشت .
در این روزهای آخر ِ 87 بیش از تمام ِ روزهای دیگرش احساس ِ سخت بودن ِ بی تو بودن را یدک می کشم .
مرا ببخش به خاطر این چند خط و به یادم باش ، حالم خراب است ، میدانی که ؟
و
میدانی که بهار را هیچگاه دوست نداشتم ؛ شاید از از اول ، چیزی ، کسی گفته بود بهار بدترین ِ فصل ِ زندگی ام خواهد بود ... .
شاید به زودی .. قصه گوی رویاهایم
ذهنم آشفته است ، می بینی ؟
شعری که عاشقش بودی و بودم :
یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل ِ حلقه ی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین می رسد
و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ
یک پنجره که دست های کوچک تنهایی را
از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریم
سرشار می کند
و می شود از آنجا
خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کرد
یک پنجره برای من کافیست .
من از دیار عروسک ها می آیم
از زیر سایه های درختان کاغذی
در باغ یک کتاب مصور
از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق
در کوچه های خاکی معصومیت
از سال های رشد حروف پریده رنگ الفبا
در پشت میزهای مدرسه ی مسلول
از لحظه ای که بچه ها توانستند
بر روی تخته حرف سنگ را بنویسند
من از میان ریشه های گیاهان گوشتخوار می آیم
و مغز من هنوز
لبریز از صدای وحشت پروانه ایست که او را
در دفتری به سنجاقی
مصلوب کرده بودند
وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود
و در تمام شهر
قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند
وقتی که چشم های کودکانه ی عشق مرا
با دستمال تیره ی قانون می بستند
و از شقیقه های مضطرب آرزوی من
فواره های خون به بیرون می پاشید
وقتی که زندگی من دیگر
چیزی نبود ، هیچ چیز بجز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم ، باید باید باید
دیوانه وار دوست بدارم
یک پنجره برای من کافیست
یک پنجره به لحظه ی آگاهی و نگاه و سکوت
اکنون نهال گردو
آنقدر قد کشیده که دیوار را برای برگ های جوانش
معنی کنند
از آینه بپرس
نام نجات دهنده ات را
آیا زمین که زیر پای تو می لرزد
تنهاتر از تو نیست ؟
پیغمبران ، رسالت ویرانی را
با خود به قرن ما آوردند
این انفجار های پیاپی ، و ابر های مسموم
آیا طنین آیه های مقدس هستند ؟
ای دوست ، ای برادر ، ای همخون
وقتی که به ماه رسیدی
تاریخ قتل عام گل ها را بنویس
همیشه خواب ها
از ارتفاع ساده لوحی خود پرت می شوند و می میرند
من شبدر چهار پری را می بویم
که روی گور مفاهیم کهنه روییده ست
آیا زنی که در کفن انتظار و عصمت خود خاک شد جوانی من بود ؟
آیا دوباره من از پله های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت تا به
خدای خوب ، که در پشت بام خانه قدم می زند
سلام بگویم ؟
حس می کنم که وقت گذشته است
حس می کنم که " لحظه " سهم من از برگ های تاریخ است
حس می کنم که میز فاصله ی کاذبی ست در میان گیسوان من و
دست های این غریبه ی غمگین
حرفی به من بزن
آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد
جز درک حس زنده بودن از تو چه میخواهد ؟
حرفی به من بزن
من در پناه پنجره ام
با آفتاب رابطه دارم .
پانوشت : هشتاد و هشت ، برای همه خوب شروع شو ، خوب بمان و خوب تمام شو .
پانوشت : اتوبوس ِ آبی را تا سال ِ جدید تنها نگذارید .