بيقراري
ميان پنجره و ديدن
هميشه فاصله ايست
چرا نگاه نكردم؟
مانند آن زمان كه مردي از كنار درختان خيس گذر ميكرد ...
" فروغ "
کسی چه می داند ؟
سرنگ که در رگم فرو می رود ، ذهنم خالی می شود از هر چیز ِ دیگری به جز خون . حتی هیچکس را نمی بینم . سرنگ و وارد شدن ِ خون به داخلش ، با آرامش جلوی چشمانم ظاهر می شوند ، و بک گراندی قرمز همراهی شان می کند .
صدایی به ذهن ِ خالی ام وارد می شود که دارد از " غلظت " حرف می زند ، اما من چگونه می توانم سر در بیاورم که غلظت یعنی چه ؟؟ اسم ِ آدم است ؟ اسم ِ مکانی خاص ؟ صفت است یا قید ؟ شاید اصلا کلمه ای پرسشی است که منتظر جوابی ست ، نه ؟ بهر حال در جدال با مغزم پیروز نمی شوم و آخر سر هم نمی فهمم " غلظت " چیست ، کیست یا کجاست ؛ این شکست را وقتی متوجه شدم که سرنگ از رگم بیرون آمده بود و کسی با یک لگد انگار ، مرا به جایی دیگر پرتاب کرده بود .
یک راهروی کثیف و چندش آور با صندلی های پلاستیکی ِ زهوار در رفته و درب و داغان که بیخ ِ دیوار چیده شده بودند . همچنین آدم های سفید و سبز پوش که هر گاه از جلوی من رد می شدند ، یا نیشخند می زدند و یا اخم می کردند و من نمی دانم چرا در قبال ِ دیدن ِ من ، چنین واکنشی نشان می دادند .
به محض اینکه از بیمارستان بیرون آمدم ، دو آمبولانس ، جیغ کشان ، منتظر باز شدن در ِ ورودی بیمارستان بودند ؛ هر دو هم مریض داشتند . تصادفی بودند ؟ نه ، شاید قلب شان مشکل داشت ؟ حتی امکان دارد در دعوایی ، چیزی به این حال و روز افتاده اند و یا به این حال انداختن شان . اصلا به من چه ربطی دارد ؟ همین که الان می توانند از خون ِ من استفاده کنند بس شان است . یک کیسه خون ِ تر و تمیز ؛ به من چه ربطی دارد چه مرگ شان است . نباید زیاد وارد جزئیات شوم .
هوا تاریک است اما این دلیل نمی شود بدانم ساعت چند است .
ساعت 9 است ، این را پسرک ِ فال فروشی که صورتش برایم بسیار آشنا بود ، گفت . کنار ِ خیابان در حال ِ شست و شوی درختان بود ؛ پسرک ِ بیچاره فکر می کرد کسی او را نمی بیند . هر چه بود ازش خوشم آمد ؛ دست و پایش را گم نکرد و با نگاهی به ساعت ِ سیاه رنگ ِ دور ِ مچ اش از شر من راحت شد و به ادامه ی شست و شوی درختان پرداخت . قبل از اینکه مرا ببیند ، لحظه ای دیدمش . جوری به درختان زل زده بود که گویی تمام ِ دنیا در آن شست و شو خلاصه شده است ؛ آسیا ، آفریقا ، اروپا ، آمریکا و و ؛ جغرافی ام همیشه بد بوده ، اسم ِ قاره ها را یادم می رود ، شاید بهتر است وارد جزئیات ِ مغزم نشوم و به فکر رسیدن به ایستگاه باشم .
تا جایی که خبر دارم ، آخرین مترو ساعت 11 حرکت می کند ، در نتیجه دو ساعت وقت دارم خودم را به ایستگاه برسانم ؛ اما خب شاید تا آن وقت ِ شب او تعطیل کرده باشد ولی اینکه تقصیر من نیست ، تقصیر ترافیک است . او باید این نکته را درک کند که من در دیر رسیدن مقصر نبودم .
تعطیل است . کاغذ ِ زرد رنگ ِ روی شیشه به وضوح اعلام می کند که او رفته و احتمالا تا فردا صبح باز نخواهد گشت .
او چند سالی است که دکه ای در ایستگاه ِ مترو خریده و اسانس می فروشد . اسمش را نمی دانم ، اینطوری بهتر است . خودم اسمش را گذاشته ام استنلی . به یاد ِ سریالی که وقتی بچه بودم از تلویزیون پخش می کردند ، این اسم را رویش گذاشته ام . به خودش هم گفته ام ؛ زیاد دوست ندارد با این اسم صدایش کنم اما مسئله اینجاست که من این اسم را دوست دارم ، ولی الان که فکر می کنم شاید بهتر باشد با هم بنشینیم و اسمی انتخاب کنیم که هر دو دوست داریم ؛ اصلا می شود به یکی از این کتاب ِ اسمها که پدر و مادر ها برای بچه ی اولشان می گیرند مراجعه کرد . نه ، شاید ناراحت شود ، او که بچه نیست .
حالا که نیست ؛ پس پیش ِ خودم او همچنان همان استنلی است ، نباید زیاد وارد ِ جزئیات شوم .
روی صندلی آبی رنگی که درست جلوی دکه ی استنلی قرار دارد می نشینم و منتظرم ببینم بهترین کاری که می شود کرد ، چیست . با نیم نگاهی به ساعت گردی که از سقف آویزان است می فهمم که یک ساعت است منتظرم ، منتظر اینکه " ببینم بهترین کاری که می شود کرد ، چیست " اما هیچکدام از 60 دقیقه ای که منتظر بودم نتوانستم راهی پیدا کنم ، انگار هیچوقت نباید منتظر بود ، شاید همیشه باید یکراست رفت سر ِ اصل ِ ماجرا ، شاید .. آهان فهمیدم ، نامه می نویسم و می گذارم پشت ِ کاغذ ِ زرد رنگ ِ روی شیشه ، همان که رویش نوشته بود " تعطیل است ".
استنلی ، عزیزم
سلام
می دانم دیر کرده ام ، تو ببخش ، باور کن من مقصر نبودم ، ترافیک تقصیر داشت .
صبح چه ساعتی باز می گردی ؟
راستش امشب خیلی فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که از این به بعد استنلی صدایت نکنم .
بهر حال من فردا هم مزاحمت می شوم ، امیدوارم ببینمت .
فردا شب سعی می کنم زودتر بیایم که نرفته باشی .
دوستت دارم .
خدانگهدار .
از ایستگاه ِ مترو که بیرون می آیم ، کمتر آدمی را می شود در خیابان ها دید . البته هنوز هم خیابان پر از ماشین است و ماشین ها هم که حداقل یک سرنشین دارند . اگر دچار مشکل شدم می شود روی آدم های داخل ِ ماشین ها حساب باز کرد ، البته شاید هم سرنشینان ماشین ها آنقدر حواسشان به رانندگی باشد که من را نبینند ، نه ؟ مهم نیست ، این ها جزئیات است .
حالا که استنلی تعطیل کرده و رفته ، کجا می توانم بخوابم ، امیدم به اتاق ِ او بود ، اتاق ِ سه در چهار ش . همه وسائل ِ اتاقش کوچک است اما اینقدر شیک به نظر می آیند که اصلا فکر نمی کنی اتاقش ، جز ِ کوچکترین اتاق های کشور است ، من که خیلی دوستش دارم . بس مان است ؛ بزرگترش به درمان نمی خورد .
هنوز هم سوالم سر جایش است ؛ حالا که استنلی تعطیل کرده و رفته ، کجا می توانم بخوابم ؟
برگردم ؟ اگر بخواهم بخوابم تا برای فردا سرحال باشم باید برگردم ؛ استنلی خوشش نمی آید من را با چشمان ِ پف کرده ببیند ، خودش این را گفت .
برگشتم .
همه فهمیده اند اما خوشبختانه کاری به کارم ندارند . خب همیشه ، همه چیز ، متقابل است دیگر ، من هم با آنها کاری ندارم .
هوا که روشن می شود ، پرستار با یک مشت قرص بالای سرم می آید . قیافه اش مهربان است . همیشه با دیدن ِ او ، اولین تصویری را که به یاد می آورم ، تصویر ِ خاله ریزه است . روزهای اول از من می پرسید که شب ها کجا می روم اما دیگر نمی پرسد ، عادت کرده است به جواب ندادن من . قرص ها را می خورم و سعی می کنم نقشه ی امشب را طراحی کنم اما طولی نمی کشد که خوابم می بیرد .
سرنگ که در رگم فرو می رود ، ذهنم خالی می شود از هر چیز ِ دیگری به جز خون . حتی هیچکس را نمی بینم . سرنگ و وارد شدن ِ خون به داخلش ، با آرامش جلوی چشمانم ظاهر می شوند ، و بک گراندی قرمز همراهی شان می کند . دیشب هم همین حال را داشتم اما دیدن ِ استنلی به هر چیز دیگری می ارزد . دکتر که می رود در یک چشم به هم زدن نقشه ی امشب را طراحی می کنم ؛ امشب هم مثل ِ چهارشنبه ی هفته ی پیش می توانم از پنجره بپرم پایین و از کنار ِ درخت ها خودم را به آنطرف ِ نرده ها برسانم . امشب دیگر باید استنلی را ببینم .
منتظر ادامه ی داستان نباشید ؛ من کسی هستم که این داستان را نوشته ام و باید بگویم
او همین کار را هم کرد ؛ از پنجره پرید ، اما او که همیشه سعی می کرد گرفتار جزئیات نشود ، نمی دانست در مدتی که به خواب ِ عمیق فرو رفته بود ، او را از طبقه ی اول به طبقه هشتم منتقل کرده اند . طبقه ی اول نیاز به تعمیرات داشت .
نعش کش از بیمارستان ِ روانی خارج شد . او به همراه ِ راننده ، داخل ِ ماشین بود اما فرقش با راننده در این بود که او مرده بود و راننده زنده بود . ولی ، کسی چه می داند ، شاید هم بر عکس بوده و ما خبر نداریم .
پایان
***
