این یک داستان نیست
چیزی را که می دید باور نمی کرد ؛ مگر می شد ؟ او که قرار نبود به این زودی ها بیاید ، چطور امکان داشت ؟
تا چند دقیقه ، بی آنکه فکری بکنند ، بی آنکه ملاحظه جمعیتی که آنجا بود را بکنند ، همدیگر را در آغوش گرفتند و گریه کردند و گریه کردند و گریه کردند . هنوز هم باور نداشتند . اما ، دیگر باید باور می کردند ؛ همه چیز واقعی بود ؛ همه چیز . هیچوقت - حتی قبل از خداحفظی شان - زندگی به این وضوح ، حقیقت نداشت .
رفتند خانه و تا شب ، تا نیمه های شب از اتفاقاتی که برایشان افتاده بود ، گفتند ؛ اتفاقاتی که فقط یکی شان از انها خبر داشت ، برخی را او و برخی دیگر را آن . تا صبح بیدار ماندند و گفتند و گفتند و گفتند و خسته نشدند . مگر می شد خسته شوند ؟ باید باور می کردند و خسته نمی شدند .
نمی دانستند باید چه کار کنند و این ندانستن دلیلی نداشت جز شور و شوق ِ وافر شان . اولین چیزی که به ذهن ِ هر دو خطور کرد ، برپا کردن ِ جشنی کوچک - از لحاظ کمیت - بود . اندک دوستان ِ نزدیکشان را خبر ، و تمام ِ وسایلی که لازم بود ، تهیه کردند . صدای زنگ ، بار و بارها به صدا در آمد و هر دفعه یکی از بهترین دوستانشان از راه رسید و بعد از دقایقی در آغوش گرفتن و حال و احوال پرسی نوبت به شنیده شدن صدای زنگ ِ بعدی و نفر ِ بعدی رسید . هیچکس به چیزی که می دید ، مطمئن نبود . او قرار نبود به این زودی ها بیاید اما همگی داشتند ایمان می آوردند که هیچوقت ، هیچ چیز قطعی نیست . حتا اگر تا به حال سابقه نداشته ، کسی به این زودی ها بازگردد . پس همه باید یقین داشته باشند که هم چشم هایشان سالم است ، هم عقل هایشان .
خواندند و رقصیدند و نوشیدند و برای یک شب ، همه فراموش کار شدند . صورتها که این را می گفت . احتمالن دل ها هم همین را می گفت ؛ ناسلامتی یکی از عزیز ترین هایشان آمده بود .
افسوس ، افسوس که اکثر ِ فراموشی ها موقتی اند ؛ مثل ِ آن شب . ساعتها از شب گذشته بود ، که مهمان ها رفتند و آن دو باز هم تنها شدند و هوشیار . از فردا باز هم کارها شروع می شد و امکان داشت پس از شروع شدن ِ کارها باز هم یکی از آنها گرفتار ِ تنهایی ِ محض و انتظار شود .
باد ِ شدیدی از عصر می وزید و تمام ِ شهر را سردرگم کرده بود . خیابان ها خلوت تر شده بود و و تعداد کمی که به هر دلیل ، همچنان در خیابان ها مانده بودند ، سرعت شان را بالا برده بودند و سعی می کردند هر چه زودتر کارهای نیمه تمام شان را تمام کنند و به جای امنی پناه ببرند .
پنجره ، کوبیده شد و او به هوش آمد . بطری حاوی مایعی سرخ رنگ ، افتاده بود روی زمین اما نشکسته بود . تمام ِ زمین قرمز شده بود و او از روی اجبار پا بر روی زمین گذاشت تا بتواند پنجره را ببندد . کف پاهایش قرمز شد ولی او متوجه نشد و با قدم زدن در خانه ، تمام زمین را پر کرد از رد پاهایی قرمز رنگ .
باد افتاده بود و ابرهای پر باری را هدیه آورده بود . در رویای تازه ی او اما ، هوا آفتابی بود . آفتابی که تابشش جور ِ دیگری بود . آفتابی که تابشش موثر بود ، نه اینکه تنها ، حادثه ای طبیعی باشد که باید بیفتد . آلونک های کوچک کنار ِ هم و رودخانه ای که معلوم نبود از کجا سرچشمه می گیرد هم عناصر دیگر رویای تازه اش بودند .
چشمانش بسته بود و بطری دیگري از آن مایع سرخ رنگ بالای سرش بود که احتمالن دیگر بر روی زمین نمی افتاد .
او سالهاست با رویاهایش زندگی می کند و کار ِ دیگری نمی کند . تمام ِ کارهایش را هم در رویاها و خواب هایش انجام می دهد ؛ همه ی کارهایش را .
نوشته ی بالا ، داستان نبود . توضیحات بالای برگه ی پرسشنامه ای بود که یک روانشناس تنظیم اش کرده است . قرار بود تعدادی از برگه ها در خیابان بدست مردم پر شود اما باران بهاری نگذاشت . با اولین قطرات باران ، همه مردم فرار کردند و تعداد اندکی که در خیابان مانده بودند ، تمام ِ تلاش شان را به خرج می دادند که به جمع بقیه فراری ها بپیوندند .
لحظه به لحظه به شدت باران افزوده می شد ، همه در حال ِ رفتن بودند و برگه های پرسشنامه خالی مانده بود .
پایان
***
اندر احوالات ِ ما ...
نمی دانم چه مدت است ، اما به نظرم مدت هاست که در اتوبوس آبی تنها داستان نوشته ام و بس . نمی دانم اتفاق خوبی ست یا نه ( در همین مدتی که نمی دانم چقدر است تمام سعی ام را کرده ام که هیچ چیز ندانم ) .
سرم را می اندازم پایین و مثل ِ بچه ی آدمیزاد فقط می روم و مِی آیم و با هیچ چیز کار ندارم ، یعنی حوصله ی هیچ چیز را ندارم . احساس ِ خستگی مفرط می کنم و باز هم نمی دانم چرا . دعوت نامه می آید برای شرکت در نشست های انتخاباتی آقایان ِ اصلاح کن اما بدون ِ آنکه بفهمم کجا تشکیل می شود و چه کسانی حرف می زنند و ... برگه را پاره می کنم و در اولین سطل ِ زباله ای که دیدم پرتش می کنم .
موسوی را بر پا کرده اند و شوری می خواهند به پا کنند اما حوصله ی حرف زدن ندارم که بگویم : آقایان ِ اصلاح کن باور کنید خانه از بیخ و بُن مشکل دارد .
می گویند اگر باز هم این مردک ِ حماسه ساز رئیس شود ، کارمان تمام است اما من حالی ندارم که بگویم : خب اگر موسوی شود چه اتفاقی می افتد ؟
بله ، قطعن اوضاع بهتر خواهد شد ( که اگر نشود .. ) اما آخرش چه ؟
دیشب فینال ِ " یورو ویژن " را دیدم و برای یک شب فراموش کار شدم . وقتی پسر ِ نروژی امتیاز ها را یکی پس از دیگری درو می کرد ، من هم ذوق می کردم و می خندیدم . دیشب باز هم یاد ِ آن جبر ِ جغرافیایی مشهور افتادم اما سعی کردم فراموشش کنم . اینطوری بهتر است .
فکر می کنم تا روزهایی اتوبوس آبی را به حال ِ خودش رها کنم ، یعنی باید سرویس اش کنم و کمی بهش برسم . اواخر خرداد ، وقتی که اتوبوس آبی و راننده اش کمی استراحت کردند ، بازخواهم گشت .
اتوبوس آبی و راننده اش از این روزهای بهاری متنفر اند .



