تبليغاتX
اتوبوس آبی

اتوبوس آبی

این یک داستان نیست

چیزی را که می دید باور نمی کرد ؛ مگر می شد ؟    او که قرار نبود به این زودی ها بیاید ، چطور امکان داشت ؟

تا چند دقیقه ، بی آنکه فکری بکنند ، بی آنکه ملاحظه جمعیتی که آنجا بود را بکنند ، همدیگر را در آغوش گرفتند و گریه کردند و گریه کردند و گریه کردند . هنوز هم باور نداشتند . اما ، دیگر باید باور می کردند ؛ همه چیز واقعی بود ؛ همه چیز . هیچوقت - حتی قبل از خداحفظی شان - زندگی به این وضوح ، حقیقت نداشت .

رفتند خانه و تا شب ، تا نیمه های شب از اتفاقاتی که برایشان افتاده بود ، گفتند ؛ اتفاقاتی که فقط یکی شان از انها خبر داشت ، برخی را او و برخی دیگر را آن . تا صبح بیدار ماندند و گفتند و گفتند و گفتند و خسته نشدند . مگر می شد خسته شوند ؟ باید باور می کردند و خسته نمی شدند .

نمی دانستند باید چه کار کنند و این ندانستن دلیلی نداشت جز شور و شوق ِ وافر شان . اولین چیزی که به ذهن ِ هر دو خطور کرد ، برپا کردن ِ جشنی کوچک - از لحاظ کمیت - بود . اندک دوستان ِ نزدیکشان را خبر ، و تمام ِ وسایلی که لازم بود ، تهیه کردند . صدای زنگ ، بار و بارها به صدا در آمد و هر دفعه یکی از بهترین دوستانشان از راه رسید و بعد از دقایقی در آغوش گرفتن و حال و احوال پرسی نوبت به شنیده شدن صدای زنگ ِ بعدی و نفر ِ بعدی رسید . هیچکس به چیزی که می دید ، مطمئن نبود . او قرار نبود به این زودی ها بیاید اما همگی داشتند ایمان می آوردند که هیچوقت ، هیچ چیز قطعی نیست . حتا اگر تا به حال سابقه نداشته ، کسی به این زودی ها بازگردد . پس همه باید یقین داشته باشند که هم چشم هایشان سالم است ، هم عقل هایشان .

خواندند و رقصیدند و نوشیدند و برای یک شب ، همه فراموش کار شدند . صورتها که این را می گفت . احتمالن دل ها هم همین را می گفت ؛ ناسلامتی یکی از عزیز ترین هایشان آمده بود .

افسوس ، افسوس که اکثر ِ فراموشی ها موقتی اند ؛ مثل ِ آن شب . ساعتها از شب گذشته بود ، که مهمان ها رفتند و آن دو باز هم تنها شدند و هوشیار . از فردا باز هم کارها شروع می شد و امکان داشت پس از شروع شدن ِ کارها باز هم یکی از آنها گرفتار ِ تنهایی ِ محض و انتظار شود .

باد ِ شدیدی از عصر می وزید و تمام ِ شهر را سردرگم کرده بود . خیابان ها خلوت تر شده بود و و تعداد کمی که به هر دلیل ، همچنان در خیابان ها مانده بودند ، سرعت شان را بالا برده بودند و سعی می کردند هر چه زودتر کارهای نیمه تمام شان را تمام کنند و به جای امنی پناه ببرند .

پنجره ، کوبیده شد و او به هوش آمد . بطری حاوی مایعی سرخ رنگ ، افتاده بود روی زمین اما نشکسته بود . تمام ِ زمین قرمز شده بود و او از روی اجبار پا بر روی زمین گذاشت تا بتواند پنجره را ببندد . کف پاهایش قرمز شد ولی او متوجه نشد و با قدم زدن در خانه ، تمام زمین را پر کرد از رد پاهایی قرمز رنگ .

باد افتاده بود و ابرهای پر باری را هدیه آورده بود . در رویای تازه ی او اما ، هوا آفتابی بود . آفتابی که تابشش جور ِ دیگری بود . آفتابی که تابشش موثر بود ، نه اینکه تنها ، حادثه ای طبیعی باشد که باید بیفتد . آلونک های کوچک کنار ِ هم و رودخانه ای که معلوم نبود از کجا سرچشمه می گیرد هم عناصر دیگر رویای تازه اش بودند .

چشمانش بسته بود و بطری دیگري از آن مایع سرخ رنگ بالای سرش بود که احتمالن دیگر بر روی زمین نمی افتاد .

او سالهاست با رویاهایش زندگی می کند و کار ِ دیگری نمی کند . تمام ِ کارهایش را هم در رویاها و خواب هایش انجام می دهد ؛ همه ی کارهایش را .

 

نوشته ی بالا ، داستان نبود . توضیحات بالای برگه ی پرسشنامه ای بود که یک روانشناس تنظیم اش کرده است . قرار بود تعدادی از برگه ها در خیابان بدست مردم پر شود اما باران بهاری نگذاشت . با اولین قطرات باران ، همه مردم فرار کردند و تعداد اندکی که در خیابان مانده بودند ، تمام ِ تلاش شان را به خرج می دادند که به جمع بقیه فراری ها بپیوندند .

لحظه به لحظه به شدت باران افزوده می شد ، همه در حال ِ رفتن بودند و برگه های پرسشنامه خالی مانده بود .

 

 

پایان

                                                                  ***

اندر احوالات ِ ما  ...

نمی دانم چه مدت است ، اما به نظرم مدت هاست که در اتوبوس آبی تنها داستان نوشته ام و بس . نمی دانم اتفاق خوبی ست یا نه ( در همین مدتی که نمی دانم چقدر است تمام سعی ام را کرده ام که هیچ چیز ندانم ) .

سرم را می اندازم پایین و مثل ِ بچه ی آدمیزاد فقط می روم و مِی آیم و با هیچ چیز کار ندارم ، یعنی حوصله ی هیچ چیز را ندارم . احساس ِ خستگی مفرط می کنم و باز هم نمی دانم چرا . دعوت نامه می آید برای شرکت در نشست های انتخاباتی آقایان ِ اصلاح کن اما بدون ِ آنکه بفهمم کجا تشکیل می شود و چه کسانی حرف می زنند و ... برگه را پاره می کنم و در اولین سطل ِ زباله ای که دیدم پرتش می کنم .

موسوی را بر پا کرده اند و شوری می خواهند به پا کنند اما حوصله ی حرف زدن ندارم که بگویم : آقایان ِ اصلاح کن باور کنید خانه از بیخ و بُن مشکل دارد .

می گویند اگر باز هم این مردک ِ حماسه ساز رئیس شود ، کارمان تمام است اما من حالی ندارم که بگویم : خب اگر موسوی شود چه اتفاقی می افتد ؟

بله ، قطعن اوضاع بهتر خواهد شد ( که اگر نشود .. ) اما آخرش چه ؟

 

دیشب فینال ِ " یورو ویژن " را دیدم و برای یک شب فراموش کار شدم . وقتی پسر ِ نروژی امتیاز ها را یکی پس از دیگری درو می کرد ، من هم ذوق می کردم و می خندیدم . دیشب باز هم یاد ِ آن جبر ِ جغرافیایی مشهور افتادم اما سعی کردم فراموشش کنم . اینطوری بهتر است .

فکر می کنم تا روزهایی اتوبوس آبی را به حال ِ خودش رها کنم  ، یعنی باید سرویس اش کنم و کمی بهش برسم . اواخر خرداد ، وقتی که اتوبوس آبی و راننده اش کمی استراحت کردند ، بازخواهم گشت .

اتوبوس آبی و راننده اش از این روزهای بهاری متنفر اند .

 

+  بیست و هفتم اردیبهشت 1388    سیاوش . ص  | 

سوسوي چراغ هاي رنگارنگ ِ بي رنگ

" چیست مرگ ؛ چیست ، جز دیدار گذشته ، تحقق نایافته ها و پیدایش نویافته ها ... . "

 

 

چشمانش میان آینه و شیشه ی روبه رو در رفت و آمد بود و در پی ِ این رفت و آمد ها ، ماشینها را اغلب با دو نقطه ی قرمز و گاهی با دو نقطه ی شیری رنگ می دید که البته در این روزهای بی صاحب به جای نقطه های قرمز و شیری ، هر رنگ ِ دیگری را هم می شد دید .

در راه ِ فرودگاه جوانک هایی با ریش های کم پشت و تکه ای ، دسته گل می فروختند ؛ دسته ای 2000 تومان . پیش می آمد که کسانی پیدا می شدند و یک دسته گل را حتی تا 10000 تومان هم می خریدند . از بس ذوق زده و خوشحال بودند . او هم یکی از کسانی بود که آنشب به یک دسته گل بیشتر از ارزشش پول داد ؛ 7000 تومان . تمام ِ موجودی ِ کیفش بود این 7000 تومان .

دقیقن هفده سال و پنج ماه و بیست و یک روز از مهاجرت رفیق ِ نوجوانی و جوانی اش می گذشت . علی هفده سال و خرده ای بود که برای تحصیل و کار و چیزهای دیگر ، به هلند رفته بود و از آن موقع تنها این عکس ها بودند که باعث می شدند اجزای صورت ها از یاد ها نروند . عکس ها ، هر هفت ماه یکبار فرستاده می شدند ، نه یک روز دیرتر و نه یک روز زودتر ؛ از تهران به آمستردام و بر عکس .

دسته گلی را که دو ، سه ساعت پیش خرید و بیشتر از ارزشش هم به آن پول داد ، در حال ِ وارفتن بود اما از علی خبری نبود . " شاید هواپیما پنچر شده ! " این را پسر بچه ای که دست ِ مادرش را گرفته بود ، گفت . مادرش ، چادری سیاه رنگ به سر داشت و برای کنترل ِ همزمان ِ بچه و دسته گل و چادر ، چاره ای نداشت غیر اینکه قسمتی از چادر را در دهانش فرو ببرد . به نظر می آمد که منتظر همان هواپیمای پنچری بودند که علی در آن بود . هواپیمای ایران اِیر ، از آمستردام بِه تهران . او اما منتظر علی بود ، نه هواپیما .

عکس ِ علی را در آورد تا با چند دقیقه خیره شدن به آن ، به محض ِ آمدنش به سالن انتظار ، او را از جمعیت ِ دیگر تشخیص دهد و سریع برود و بغلش کند ؛ زودتر از آنکه علی او را ببیند و به طرفش بیاید تا در آغوشش بگیرد .

در این هفده سال و خرده ای خیلی تغییر کرده بود ؛ موهایش کم پشت شده بود ، لاغر و نحیف شده بود و صورتش هم پر شده بود از انواع و اقسام چین و چروک ، علی حق دارد او را نشناسد . علی هم تغییر کرده بود اما نه به اندازه ی او .

هواپیما ، خیلی آرام بر زمین نشست ؛ صدای نازک ِ زنی از میان ِ دریچه های بلندگوی سالن بیرون آمد ؛ در تمام ِ غبارهای هوا مخلوط شد و قبل از گم شدنش ، این فرود را خبر داد . صدایی آرام ، مثل ِ حرکت هواپیما بر باند فرودگاه .

گل را پرت کردند در سطل ِ زباله و  باز هم همدیگر را در آغوش گرفتند و خندیدند ؛ تا هفت دقیقه فقط خندیدند و اهمیتی ندادند مردم چه نگاه عاقل اندر سفیهی به آنها می اندازند ؛ هر تغییری کرده بودند این یک خصلت را هنوز هم داشتند .  فکر و نگاه دیگران اهمیتی برایشان نداشت ، به خصوص وقتی  این " دیگران " نوع خاصی بودند .

- چقدر دلم برات یه ذره شده بود علی . اگه بدونی آخ آخ اگه بدونی لعنتی .

- نه خیر ، دل ِ من یه ذره تر شده بود اکبر خان . یه بار که عکس ِ دلم رو فرستادم مگه ندیدی چقدر کوچیک شده بود ، همین الانم که داری می بینی .

- اگه اینجوریه که از دل ِ ما چیزی نمونده ، حالا تو آب ِ کشور غریبه رو خوردی دلت کوچیک شده مال ِ من تو مملکت ِ خودمون اینقدر آب شده !

- آقا اصلن ولش کن . دل ِ هر دو تامون آب شده رفته پی کارش . بهتر ، چیه چربی .

  مادرت چطوره اکبر ؟ سلامته ؟ خواهرت چطور ؟

- آره مرسی . بد نیستن . مادرم چند وقتیه که زیاد رو به راه نیست . پیری و هزار تا مرض دیگه .

- تو این هفت سال قیافه ی شهر کلی عوض شده ها . این میدون آزادی رو کردن مثل جیگرکی های میدون شوش ، چرا اینقدر رنگ و وارنگش کردن اکبر ؟

برام از همه چیز ِ مملکت نوشته بودی ، اما هیچی از این چراغا و رنگای جدید نگفته بودی !

- داغ ِ دلمونو تازه نکن . کل ِ شهر شده مثل جیگرکی های شوش . رنگارنگ . مثلن سلیقه به خرج دادن .

- خوبه که ، روحیه تون شاد میشه . میدونی چقدر اثر داره !

- اثرش بخوره تو سرشون ، اولن      دومن ، جنابعالی چی ؟ یعنی تو هلند همش غصه ی دوری ِ وطنو خوردی ؟ برو بابا ، ما رو سیاه نکن . اونجا همه جا سیاه و سفیده ، آره ؟!

- همش که نه اما به اندازه ی اینجا رنگی رنگی نکردنش ! بابا به خدا غصه ی وطن رو هم خوردم ، جون ِ تو !

- برو ، برو ؛ علی !

- جدا از شوخی اکبر ، چرا اینقدر بی ریخت کردن همه جا رو ؟  فکر کردن با چهارتا چراغ قشنگ میشه .

- علی جان ، تو اگه میدونی ، ما هم میدونیم . خودت که در جریان همه چیه مملکت هستی ؟!

 هر روز یکی شون میاد و کارای قبلی رو اصلاح میکنه . آخرین نامه ای که برات نوشته بودم رو یادته ؟

- آره ، بالای نامه تیتر زده بودی " اصلاحات هم اصلاح شد و تا اطلاع ثانوی تمام شد " .

 

صدای باز شدن ِ در ِ داشبورد و در آوردن کاستی از آنجا باعث شد هر دو ساکت شوند . صدای آهنگ در ماشین پیچید و سکوت ِ آنها هم طولانی تر شد .

- علی این اهنگ رو که یادت هست ؟

- مگه میشه یادم نباشه ، اونجا که بودم هر موقع دلم می گرفت اینو گوش می کردم . باور کن ده بیست بار پشت سر هم گوش می کردم و سیگار می کشیدم تا یه خرده آروم بشم .

- اوضاع منم بهتر از تو نبود ، هیچوقت . یاد ِ اون روزا که می افتادم اینو میذاشتم و بی هدف رانندگی می کردم .

- من و تو سیامک و این آهنگ و ... چه روزایی بود اکبر ، چه روزایی ، نه ؟

- سیامک ِ لعنتی ؛ هر هفته میرم بالا سرش باهاش حرف می زنم ، اما چه فایده اون حتا یک کلمه هم نمیگه .

- باور کن اکبر با اینکه تو این سالها هزار تا اتفاق برام افتاده اما باز انگار تو اون روزا زندگی می کنم نمی تونم جدا بشم ، میفهمی ؟ میدونی چی میگم ؟

- آخ آخ آخ نمی دونی قبل ِ اومدن ِ تو ، جدن داشتم می ترکیدم . این یک ماه روزشماری می کردم تا امروز که برگردی .

 

باز هم سکوتی فراگیر شد و تا دقایقی تنها صدای آهنگی آرام آمد ؛ آهنگی ، به آرامی حرکت ِ هواپیما بر باند فرودگاه و صدای زنی که فرود هواپیما را اعلام کرده بود .

پس از آن ، از ماشین پیاده شدم و نفهمیدم میان ِ دوستان ِ نوجوانی و جوانی ام چه حرف هایی زده شد . سعی کردم چشمانم را ببندم تا با باز کردن ِ دوباره شان ، سالها گذشته باشند و روزهای گذشته برگشته باشند .  

 

پایان

                                                             ***

پانوشت : بعضي اوقات پانوشت ها آنقدر زياد مي شوند که ترجيح مي دهي هيچکدام شان را ننويسي . پانوشت هايي که مهمتر از خود ِ نوشته ها هستند . افسوس که خيلي زياد اند .

+  بیست و یکم اردیبهشت 1388    سیاوش . ص  | 

قصه ، شروع شد ...

 

 

راوی اول :

آنشب ، هوا ، نیمه ابری بود .

از چند روز پیش تصمیم داشتند پس از مدتها به سفر بروند ولی وسواس بیش از حد شان نمی گذاشت . یک روز با دیدن حجم ِ گسترده ی ابرها ، ترس برشان می داشت که مبادا در راه بمانند و روز ِ دیگر با شنیدن حرف ِ چهل کلاغ شده ای ، خیال می کردند در شهر ِ مورد نظر شان هتل یا حداقل جایی برای ماندن پیدا نمی کنند و قید سفر را می زدند و همینطور گاهی پایین آمدن درجه هوا ، مانع رفتن می شد . بهرحال به دلایل مختلف و بی مورد پس از ماه عسل شان نشد که به سفر بروند ؛ دو ، سه سالی می گذشت .

آنشب هوا ، نیمه ابری بود اما دیگر نمی توانستند بترسند ؛ یعنی اگر اینبار هم نمی رفتند ، همه چیز مسخره و مضحک می شد و آنها این را نمی خواستند ، در واقع تمام ِ تلاش شان را می کردند که این را نخواهند . البته نکته ی دیگری که نباید ازش غافل بمانیم ، حجم ِ اندک ابر ها بود که خیلی نمی توانست جلوی رفتن را بگیرد .

شام را در رستوان ِ همیشگی خوردند و سریع راه ِ خانه را در پیش گرفتند تا به خانه بازگردند و بار و بندیل شان را جمع و جور کنند . هر دو چشم به شیشه های جلوی ماشین دوخته بودند تا اگر قطره ای روی شیشه دیدند ، به سفر نروند و با چیدن دلایل مختلف - که خودشان هم می دانستند بی اساس است - از دست ِ مسخرگی ِ پس از نرفتن راحت شوند. نمی دانستند چرا نمی توانند نترسند ؛ چرا آرامش ندارند . اما مسئله این بود که هر چه چشم می چرخاندند اثری از بارش باران - حتی قطره ای - نمی دیدند ؛ راهی نداشتند ، دیگر راهی نداشتند ، داشتند ؟

وارد کوچه شدند. نوری زرد و قرمز رنگ از انتهای کوچه به چشمان شان برخورد کرد ؛ نوری که حاکی از غیر عادی بودن چیزی بود . خانه آنها درست اطراف منشا نور بود .

 

 

- بزن کنار ، میخوام روزنامه بگیرم .

- نگاه کن ، عکس ِ خونه ی ماست ؛ طولانی ترینِ مطلب ِ صفحه حوادث در مورد ِ خونه ی ماست .

- ولش کن ، ببند روزنامه رو .

" شهر ِ مورد ِ نظر 70 کیلومتر " . تابلوی سبز رنگ ِ کنار جاده مهمترین راهنمایی را کرد . چیزی به مقصد نمانده بود . آنها برای اولین بار توانستند بر وسواس شان غلبه کنند ، البته به کمک خانه ی همسایه و شیر ِ گازی که باز مانده بود و دستی که کلید ِ برق را فشار داده بود .

از خانه ی آنها چیزی نمانده بود و پس از دو ، سه سال باز هم می شد آنها را مسافر نامید .

 

راوی دوم :

دستم بی حس شده بود . اعصابم که به هم می ریزد ، کنترل تلویزیون و رسیور و دی وی دی پلیر و هر چه که دم ِ دستم است را به تناوب می گیرم و با وسیله ی متعلق به کنترل بازی می کنم . کانال های تلویزیون و ماهواره را مرتب عوض می کنم ، بی آنکه تخشیص بدهم در هر کانال چه خبر است . دی وی دی پلیر را روشن می کنم تا یکی از فیلم هایی را که از دست فروشان ِ کنار خیابان گرفته ام ببینم اما فیلم ها را نصفه و نیمه ول می کنم به امان ِ خدا ؛ از هیچ کدام شان سر در نمی آورم .

دستم بی حس شده بود و حوصله و انرژی ام برای عوض کردن ِ کانال و فیلم های مختلف تمام .

چراغ ِ دستشویی اتصالی کرده بود و با روشن کردن اش ، مدام و بی وقفه ، خاموش هم میشد . کاشی های دستشویی را هم گند برداشته بود و هیچ چیز سر جای خودش نبود . اینها را وقتی کاملا درک کردم که پس از خوردن چندین چای ، احتیاج مبرم پیدا کردم به دستشویی رفتن و کسب انرژی دوباره از خالی کردن ِ شکم و پر کردن ِ دوباره اش .

وقتی بود ، کارهای خانه را با هم انجام می دادیم و تمیز کردن ِ دستشویی - از آنجایی که چندش آور است - یک روز با من و یک روز با او بود . دو ، سه روزی می گذرد از آن دعوای لعنتی ، از آن جر و بحث بچگانه ، و دو ، سه روزی است که او رفته و من در این روزها تنها کارم ور رفتن با دستگاه های الکترونیکی بوده و بس ؛ دست به سیاه و سفید نزده ام .

از همان روز ِ اول آشنایی مان یکجور هایی با هم تعارف داشتیم . چیزی که از خودمان به همدیگر نشان می دادیم ، چیزی نبود که واقعا بودیم . هیچوقت با هم سرد نبودیم ؛ ظاهر رابطه مان این را می گفت اما در درون خیلی از هم دور بودیم . شاید آن دعوای لعنتی باید زودتر اتفاق می افتاد تا درون مان را به هم نشان دهیم . نه ، شاید هم بهتر بود اتفاق نمی افتاد تا همیشه ظاهرا با هم خوب می ماندیم ، اصلا شاید واقعا با هم خوب بودیم و خودمان نمی دانستیم .

شکمم آماده دریافت خوردنی است اما نمی شود که صبح تا شب فقط بخورم و بخوابم و کانال عوض کنم . تلفن را بر می دارم و ازش خواهش می کنم قرار بگذاریم و صحبت کنیم و همه چیز را حل کنیم . این کار ، حتمن بهتر از نشستن است .

از پنجره که بیرون را می بینم ، خلوتی کوچه باعث می شود احساس کنم چند ساعتی از نیمه شب گذشته اما فقط احساس می کنم ؛ دقایقی قبل که به خانه برگشتم چشمم به ساعت خورد ، می دانستم تازه اول شب است .

برود به درک ؛ حیف ِ من که فکر می کردم هر دو ، کمی هم شده همدیگر را دوست داریم ؛ نگو تمام ِ این مدت به تنها چیزی که فکر نمی کرده دوست داشتن من بوده . خائن ِ کثیف .    نه   نه   نه .

پرده ها را می کشم تا کمی از نور ِ کوچه بیاید داخل . چراغ های خانه همه خاموش اند ؛ نور اذیتم می کند ِ از بچگی از نور ِ  زیاد و مصنوعی خوشم نمی آید . نور کوچه طبیعی تر است .

برای روشن کردن سیگار نه فندکی دور و اطرافم است و نه کبریتی ، همیشه همینطور بوده است . وارد ِ آشپزخانه که می شوم بوی گاز تمام ِ سلول های بدنم را می گیرد ، اما برای روشن کردن سیگار باید چراغ ِ آشپزخانه را روشن کنم تا ببینم چهکار می کنم .

همیشه در زندگی گرفتار تقابل بوده ام ؛ تقابل دو یا سه یا حتی چهار ، پنج چیز ِ مختلف که برای رسیدن به بهترین راه باید از راه های دیگر می گذشتم . یادم می آید اولین واحدهایی که در دانشگاه خواندم در رابطه با مدیریت بحران بود و اینکه بهترین راه کدام است و من همیشه فکر می کردم مدیر موفقی هستم ، الان هم همین فکر را می کنم ؟

برای روشن کردن ِ سیگار باید چراغ ِ آشپزخانه را روشن کرد ؛ در اولین فرصت باید این را به همه مدیران یاد بدهم .

 

راوی سوم :

دقیق یادم نیست چندمین آدمی است که نابود می شود تا آقا به هوس اش برسد . در این سالهایی که مرا انتخاب کرده ، به طور متوسط ماهی یک نفر قربانی هوس اش شده است . من که چاره ندارم ، باید هر چه می گوید انجام دهم ، در غیر ِ اینصورت نمی گذارد زنده بمانم و همچنین گفته زن و بچه ات را هم می کشم . بار ها خواسته ام فرار کنم اما نشده که نشده .

هر بار که شخص ِ جدیدی را می خواهد قربانی کند مرا خبر می کند و همیشه چند تا از آدم هایش دنبالم می آیند تا دست از پا خطا نکنم . شیوه اش برای آدمکشی ، خانه آتش زدن است ؛ اینجوری کسی شک نمی کند .

از بد ِ حادثه دو ، سه سال پیش که از زندان آزاد شدم فهمید که تبحر خاصی در باز کردن در ِ خانه ها دارم ؛ از آن روز گرفتار ش شدم . نه اینکه مقصر نبودم ، تقصیر داشتم اما من با آنکه دزد بودم هیچوقت آزارم به یک مورچه هم نرسیده بود . هیچوقت نمی خواستم کسی را بکشم ولی این عوضی نگذاشت .

ایندفعه می خواهم ترتیبش را بدهم . پس از اینکه شیر ِ گاز خانه را باز گذاشتم ، نشانه ای از دست داشتن ِ این کثافت در آتش زدن ِ خانه می گذارم . شاید خودم هم گرفتار شوم اما خب من هم باید جواب حماقت هایم را ببینم .

در ِ خانه را باز می کنم و داخل می شوم . خانه خیلی به هم ریخته است . دلم برای صاحب خانه می سوزد اما کار ِ دیگری نمی شود کرد . آدم های این کثافت همیشه در محل می مانند تا سوختن ِ خانه و تمام شدن ِ کار را ببینند . چاره ای ندارم ؛ باید شیر ِ گاز را باز کنم .

بعد از بیرون رفتن ، چند کارت ِ شرکت را در حیاط می ریزم ؛ حتمن نشانه ی خوبی می تواند باشد مبنی بر دست داشتن او در این آتش سوزی . من هم باید پای حماقت هایی که کرده ام بایستم .

 

 

راوی اول :

خانه سوخت اما کسی فکر نمی کرد دلیل ِ آتش گرفتن ِ خانه ، بازگشت زن به خانه و زدن ِ کلید برق برای روشن کردن چراغ های خانه بوده است . او هیچگاه خیانت کار نبود . و حالا از خانه ی آنها چیزی نمانده  اما مهم این است که پس از دو ، سه سال باز هم می شود آنها را مسافر نامید .

" شهر ِ مورد ِ نظر 70 کیلومتر "

 

پایان

 

                                                             ***

 پانوشت : اي کاش بهمن قبادي و قبادي ها  براي کساني که دوست و همراه و نامزدشان نيستند هم نامه بنويسند ، هر چند هيچ ايرادي نيست که اين کار را نکرده اند . فقط    اي کاش .

پانوشت : امروز ( جمعه  ۱۱/۲/۸۸  )  ساعت شش و نیم صبح دل آرا را اعدام کردند بی آنکه به خانواده اش خبر دهند . خود دل آرا هم تا شب جمعه نمی دانست آخرین لحظاتی ست که نفس می کشد . نمی دانم می شود حرفی زد یا نه .

 

+  هشتم اردیبهشت 1388    سیاوش . ص  |