حرفی نیست , کاش بشود سکوت کرد
این را برای تو می نویسم . برای دختری که عکس ها و فیلم هایش را همه دنیا دیدند . دیدند که چگونه در خون مانده بود . دیدند که که دژخیمان چگونه او را کشتند .
این را برای تو یی می نویسم که دیدم چگونه جان دادی ...
یک چشمش قرمز ِ قرمز شده بود و چشم ِ دیگرش هنوز مثل ِ همیشه بود ؛ هر چند دیگر هیچ چیز مثل ِ قبل نبود ، حتا چشمی که در ظاهر تغییری نکرده بود .
صدای هیاهو لحظه به لحظه کمتر می شد و او شاد بود از این که همه چیز رو به آرامش می رفت . عروسک ِ کودکی هایش با موهای بلند قهوه ای رنگ و چشمانی درشت پیش او آمده بود ؛ افسوس که چهره ی عروسک ِ قصه هایش واضح نبود و لایه ای سرخ رنگ جلویش را پوشانده بود . با این حال تنها چهره ی آشنا همین صورت ِ عروسکش بود و بقیه را هیچگاه ندیده بود . عروسک ، دستهایش را به سوی دراز کرد و شروع کرد به حرف زدن :
همیشه با من بودی و هیچوقت تنهایم نگذاشتی ، امروز نوبت من است که جبران همه ی مهربانی هایت را بدهم ، من با تو ام ؛ تا تمام شدن ِ آخرین قطرات این کابوس من با تو ام .
نفهمید منظور ِ عروسک از اخرین قطرات کابوس چه بود اما شاد بود ؛ شاد بود اما نمی دانست چرا .
لایه ی سرخ رنگ جلوی چشمانش محو شد و او به وضوح مهربانی فرشته وار عروسکش را می توانست ببیند . صدای هیاهو لحظه ای به اوج خود رسید اما فقط لحظه ای و پس از آن تنها چیزی که بود ، آرامش بود و عشق و زیبایی . همه چیزی که می توانست حس کند همین سه بود .
پانوشت : دیروز شنبه ی سیاه و خونین بود و نمی دانم چرا صدایم خفه شده است .
