تبليغاتX
اتوبوس آبی

اتوبوس آبی

ياد ِ يک روز

کز کرده تر ، سرد و گرمتر از همیشه تکیه اش را داده به دیوار و با چشمان سرشار از انتظار و ناامیدی به خیابان و خیابان ها خیره شده . چشمانش پر از خون است و خستگی ، و نوک انگشتانش بی هیچ اتحادی با بدنش ، یخ ِ یخ . آفتاب ِ دود گرفته ی شهر بدتر از هر روز ِ دیگری می تابد و می تابد و نمی فهمد که الان موقع تابیدن نیست ؛ کیست که به اش بفهماند ؟

درخت های خیابان ، آدم های خیابان ، حتا ماشین هایش ، کرخت اند و از زور ِ حرارت کش آمده اند و در حال ِ آب شدن اند .

مثل ِ تمام ِ خراب حالی هایش به من پناه آورده است . نه چای دارم ، نه سیگار و نه حتا لیوانی آب ِ خنک ؛ بهش قبل از این هم گفته بودم که از این به بعد هر موقع که آمد اینجا یک مشت آت و آشغال هم با خودش بیاورد ، چون من هیچ چیز در خانه ندارم . حواسش همیشه پرت است ، حداقل در ظاهر که اینطور نشان می دهد .

امروز سلام هم نکرد . زنگ زد و وارد خانه شد و صاف رفت نشست جلوی پنجره .

- هیچی ندارم

صاف رفته نشسته جلوی پنجره ؛ دریغ از یک کلمه حرف یا اصلن یک عکس العمل خاص ، مثل ِ سر تکان دادن یا بستن چشم ها . هیچکدام از اعضای بدنش تکان نمی خورند و انگار عصب هایش کار نمی کنند . کاش یکی از این چکش های طبی داشتم تا اعصابش را امتحان می کردم . حیف که ندارم .

از ظهر که آمد اینجا چند ساعتی گذشته و آفتاب به سمت ِ غرب حرکت کرده . از آنجا که پنجره های خانه رو به غرب اند ، امواج نارنجی رنگ ِ آفتاب ِ بعد از ظهر درست به چشمهایش کوبیده می شوند اما ذره ای هم چشمانش اذیت نمی شوند . تا آنجا که یادم هست وقتی داخل شد عینک ِ آفتابی اش را از چشمانش برداشت ؛ نه ، اصلن عینکی روی چشمانش نبود که بخواهد بردارد . مطمئن نیستم .

چه مرگش شده ؟   هیچوقت حال ِ خوبش را ندیدم اما هرگز به این بد احوالی هم نبوده . حداقل 4 کلمه حرف می زد ، از هوا و گرمی اش گرفته تا فیلم ِ مزخرفی که شب ِ قبلش دیده بود . سکوت اش در این غروب به قدری غریب است که می ترسم نزدیکش شوم و ازش بپرسم چه مرگش شده ؟ بی هیچ توجهی به او ، به کارهای روزمره خودم مشغول می شوم و اعتنایی بهش نمی کنم . بالاخره که باید صدایش دربیاید . شاید هم در نیاید ، نمی دانم .

- چته ؟

این را که پرسیدم ، هوا کاملن تاریک شده بود و من مجبور شده بودم برای روشن کردن چراغ به اتاقی بیایم که او آنجا بود . وقتی دیدم همچنان موضع اش را حفظ کرده و از جایش تکان نخورده ، دل را به دریا زدم و ازش پرسیدم چش شده ؟

برگشت و نگاهی هراسناک و عصبی به من انداخت و باز هم سرش را به طرف ِ پنجره چرخاند .

- کشتمش ، نمی شد دیگه نکشمش . کشتمش .

وقتی پس از ساعتها سکوت این چند کلمه را ازش شنیدم دچار نوعی خفگی شدم و فهمیدم چرا در تمام ِ این مدت ساکت بوده . ازش نپرسیدم چه کسی را کشته ، می دانستم آن مُرده که بود . می شناختمش .

همانطور که گفتم ، همیشه که می آمد اینجا حالش خراب بود اما حداقل 4 کلمه حرف می زد . از هوا و گرمی اش گرفته تا فیلم ِ مزخرفی که شب ِ قبلش دیده بود . ولی اینها مقدمه ای بود برای گفتن حرف های اصلی اش . کم پیش می آمد حرف های اصلی اش را بزند و اکثر زمانها به گفتن مقدمه قناعت می کرد. حوصله اش کم بود و حرف های اصلی هم که همیشه ی خدا حوصله می خواهند .

حرف های اصلی اش در مورد زجر هایی بود که از دیدن و بودن یکی از آشناهایش می کشید . خودش اسمش را گذاشته بود آشنا ، اما کسی که تقریبن تمام ِ اوقات با آدم باشد که اسمش آشنا نیست .

می گفت نمی تواند تحملش کند و حتا صدایش را بشنود ، بعدش می زد زیر ِ گریه و منتظر می ماند که من دلداری اش بدهم . می دانستم چه کسی را کشته ، همان کسی که اسمش را گذاشته بود آشنا . او بود که مُرده بود .

پس از دقایقی فرو ماندن در بُهت ، به اتاقی که او آنجا بود برگشتم و سعی کردم فکری کنم . در اتاق نبود . حدس زدم باید در دستشویی باشد ، و به همین خاطر منتظر ماندم صدای کشیده شدن سیفون را بشنوم . صدایی نیامد ؛ رفته بود .

همیشه وقتی می رفت که حالش بهتر شده بود اما اینبار ؟  کِی رفته بود که من نفهیدم ؟  سرگرم ِ این افکارات بودم که صدای باز شدن ِ آب ِ حمام مرا به آنجا کشاند . جنازه را داخل ِ وان انداخته بود و خودش روی لبه وان نشسته بود . وان تا نیمه پر بود و صورت ِ جنازه به خوبی مشخص نبود . تیغی را دستش گرفته بود و به آینه ی تمام قد ِ روبه رویش خیره شده بود .

- چه غلطی می کنی احمق ؟

مثل ِ ساعتهای ظهر شده بود ؛ در مقابل ِ حرف ِ من هیچ عکس العملی نشان نداد . تیغ را که در دست ِ چپ اش بود به آرامی به دست ِ راستش نزدیک کرد و آرامتر از قبل شروع کرد به حرکت دادن ِ آن روی رگش .

قطره های خون با آرامشی منحصر به فرد از رگم بیرون می آمدند و او ، در مقابل سوالات مکرر ِ من به حرکت دادن تیغ بر روی رگش ادامه می داد . بی حس شده بودم اما هنوز فکرم کار می کرد . دوستش داشتم . سالها بود که با هم همصحبت بودیم و هرچند ، فقط در بدحالی هایش سراغ ِ مرا می گرفت اما دوستش داشتم . نمی دانم چرا . ترس هایش ، گاهی بی پروایی هایی را بهش می داد که دوست داشتنی اش می کرد .

نمی خواستم بمیرم و با آنکه بی حس شده بودم همچنان فکرم کار می کرد . با دست ِ چپ ، میله ای را که برای باز کردن دریچه فاضلاب از آن استفاده می کردم برداشتم و چند بار به سرش کوبیدم . مُرد . سریع دستم را با باند بستم و به حمام برگشتم . وان تا نیمه سرخ شده بود و میله ای آهنی روی زمین افتاده بود . دو جنازه ی شبیه به هم داخل ِ وان بودند .

بلندشان کردم ، هر دو را با هم ؛ سبک بودند . یکی را روی شانه ی راست و دیگری روی شانه ی چپ انداختم . وقتی داشتم از حمام می آمدم بیرون تا ترتیب جنازه ها را بدهم ، چشمم به آینه ی تمام قد ِ داخل حمام افتاد که نمی دانم چرا خرد شده بود. با این حال هنوز هم تصاویر را خوب نشان می داد .

ظاهر هر سه مان مثل ِ هم بود و همه جا ما را با یک اسم صدا می کردند . یکی مان ، آن یکی را زجر می داد و آن یکی می خواست باعث ِ کشته شدن من شود و من آدمی بودم آرام که اگر او باعث نمی شد ، نمی کشتمش . چه باید می کردم ؟ بهترین کار را کردم ، از شرش راحت شدم ؛ از شرشان ؛ تا چند مدت می توانم راحت باشم . حیف شد ، می توانستیم هر سه مان با هم باشیم .

هوا کم کم دارد روشن می شود اما خانه ام رو به غرب است و دیرتر از خانه های رو به شرق روشن می شود . فرق آنچنانی هم ندارد ، بالاخره که روشن می شود. از امروز دنبال آدم های جدید می گردم ؛  آدم هاي جديدي که مرا بخواهند .

 

پايان

                                                             ***

پانوشت : اين روزها دوست دارم بدوم ، فرياد بزنم ، بپرم ؛ دلم مي خواهد يک جا بنشينم .

پانوشت : امروز پس از مدتها به مجله هفت بازگشتم . شماره ۴۳ آن داستاني داشت با نام ِ " آخرين آواي فاخته " اثر ِ محمد برفر که آن روزهاي ۸۶ بسيار خواندمش و امروز ، باز هم بسيار خواندمش . شماره ۴۳ هفت را اگر پيدا کرديد ، آن داستان را فراموش نکنيد .

+  سی و یکم تیر 1388    سیاوش . ص  | 

میرا

کلید ِ آباژور را چرخاند و روشنش کرد اما به محض روشن شدن ، دست از چرخاندن برداشت و به همان چند اشعه ی نور اکتفا کرد . نور ِ زیاد از عصبی کننده ترین ها بود برایش .

مبل ِ قرمز رنگش را بلند کرد به نزدیکی پنجره رساند ؛ میز کوچک و محتویاتش را هم . لیوانی الکل که با اندکی آب و چند تکه یخ مخلوط شده بود ، پاکت سیگار ِ فیلتر قرمزش و نیز دفترچه ی پوسیده ای با کاغذ های کاهی ، چیزهایی بودند که روی میز ِ کوچک ِ سیاه رنگ قرار داشتند .

" به نام ِ من ، به نام ِ ماتیلدا که نام ِ من است و من ، که یک آدمکش ... " این در صفحه ی اول دفترچه نوشته شده بود و کمی پایین تر از این نوشته ، چند خط شعر . در صفحه دوم دفترچه هم طرحی از صورت یک آدم وجود داشت که زیرش امضا هم شده بود .

 

ماتیلدا

حداکثر پولی که می توانست برای خرید ِ دفترچه ، از مادر و پدرش بگیرد به اندازه نصف ِ قیمت دفترچه هم نبود ، اما خب برای شروع بد نبود . در راه پله نشسته بود و سیگاری را که تهش قرمز رنگ بود را می کشید . نمی دانست تفاوت سیگارهای ته قرمز با آنهایی که تهشان سفید بود ، جه بود و بدی اش این بود که نمی توانست از کسی هم بپرسد ؛ بهرحال آنهایی که قرمز بودند را ترجیح می داد . صدای چرخیدن کلید در قفل ، کاملن واضح بود ؛ سیگار را کنار ِ پله گذاشت و خودش را مثل یک دختربچه ی 12 ساله واقعی ، در حال ِ بازی نشان داد . مرد ِ همسایه بود که وارد ساختمان می شد ، مردی که تنها زندگی می کرد و به اش نمی خورد آدم ِ درست و حسابی باشد ؛ درست مثل ِ پدر و مادرش و زن و مرد ِ دیگری که در طبقه بالا زندگی می کردند. خودش اسم ساختمان شان را گذاشته بود ساختمان کثافت ها .

دفترچه را خرید ؛ در واقع یک قلم خرید . با پول کمی که داشت به مغازه رفت و به بهانه خرید ِ قلم ، حواس فروشنده را پرت کرد و در همین فرصت دفترچه را برداشت و در جیبش گذاشت.

" به نام ِ من ، به نام ِ ماتیلدا که نام ِ من است و من ، که یک آدمکش ... " این چیزی بود که در اولین صفحه ی کاهی ِ دفترچه نوشت . پکی به سیگار زد و خیره شد به جمله ای که نوشته بود .

صدای آژیر ِ ماشین پلیس ، نگاه ِ ماتیلدا را از جمله ای که در صفحه ی اول دفترچه نوشته بود جدا کرد و ماموران پلیس ، خود ِ ماتیلدا را از تمام ِ صفحات دفترچه ، و از پدر و مادرش .

پدر و مادرش که آدم های درست و حسابی نبودند ، به دلیل فروش کوکائین و ماری جوانا دستگیر شدند و ماتیلدا که دفترچه اش را در شلوغی حمله ماموران پلیس گم کرد ، به یتیم خانه فرستاده شد .

 

 

لوکی

نمی دانست چرا می خواهد برود اما یقین داشت باید برود . دو سالی بود با او زندگی می کرد ، و حتا دوستش داشت اما دوست داشتن ِ او به اتدازه دوست داشتن ِ سن سباستین و تنهایی نبود . می دانست اگر برود او داغان می شود .

در این دو سال تمام ِ تلاشش را کرده بود که او را دلخور نکند اما دیگر نمی توانست بماند ؛ سن سباستین آرزوی تمام ِ دوران ِ زندگی 22 ساله ی او بود . یک زندگی آرام و تنها در جزیره ی سن سباستین در آبهای شمال . این واژه ها برایش وسوسه انگیز ترین وازه های دنیا بودند ؛ یک زندگی آرام و تنها در جزیره ی سن سباستین در آبهای شمال ...

جلوی آینه نشست و با شانه ای که در روزهای اول آشنایی شان هدیه گرفته بود ، شروع کرد به شانه کردن ِ موهایش ، اما تنها چند لحظه این کار را ادامه داد ؛ با دیدن شانه بیش از پیش دچار عذاب وجدان شده بود . با خودش فکر کرد که چطور می تواند براحتی او را ترک کند در حالی که او عاشقانه دوستش دارد ؟  چطور می تواند این اندازه خودخواه باشد ؟ جوابی برای سوالاتش نداشت و شاید داشت اما خیلی قانع کننده نبود . باید می رفت ؛ همین .

پیراهن ِ آبی رنگش را پوشید و سعی کرد هر کاری که باعث بیشتر خوشحال شدن او می شود انجام دهد . به محض آمدن ِ او ، در آغوشش گرفت و لبانش را بوسید و در همین حال چشمانش را محکم بست تا مبادا اشک هایی ناخواسته از چشمانش به دنیا بیایند و همه چیز را خراب کنند . هیچ چیز خراب نشد .

بعد از خوردن شام به بهانه ای از خانه بیرون آمد و برای همیشه او را ترک کرد . همانطور که به آرامی و با خیالی مشوش از پله ها پایین می آمد ، چشم اش به دفترچه ای کوچک برخورد کرد ؛ دفترچه ای که می توانست کمی از عذاب وجدان ِ او بکاهد .

روی پله نشست و بازش کرد : " به نام ِ من ، به نام ِ ماتیلدا که نام ِ من است و من ،که یک آدمکش ... " ماتیلدا .. به نظرش آشنا می آمد ، اما در آن لحظه چیزی به خاطر نیاورد .

خواست بنویسد ؛ بنویسد که چرا می خواهد برود ، چرا نمی تواند بماند ، ولی نشد . هیچ چیزی را نتوانست به عنوان دلیل ِ رفتنش بنویسد و تنها اکتفا کرد به نوشتن شعری که همیشه می خواند :

که مرا نیست / اندر این جان / نه یک تار موی سپید / نه رافت پیرانه ! / می خرامم خوش وقار / با تندر صدایی رسا / بیست و دو ساله

با این همه / های / عاشقان نرم احساس / که نرد عشق می بازید با ویولن ها / و با سنج ها نیز ، / هان ای شما وقیحان آه : / آیا کسی هست / همچو من

که تواند سر اندر پای / خویش را بخراشد آنچنان / و زند زخم / که نماند از او تن / و یا هیچ بر تن / مگر لب ؟

با آنکه نتوانسته بود علت رفتنش را بنویسد اما همان چند خط شعر عذاب وجدانش را کم کرده بود . در را به آرامی بست و با اولین اتوبوس خودش را به ایستگاه راه آهن رساند .

 

رولان

روز دوازدهم هم در انتهای خود قرار داشت . نمی دانست اولین دیدارشان در چه تاریخی اتفاق افتاده بود اما تصویر ِ خیابان نمناک ، آسمان ِ نیمه ابری که گهگاه قطره ای باران را به سوی زمین روانه می کرد و موهای بلند ِ خیس شده ی او ، به خوبی در ذهنش ثبت شده بود.

هنوز هم کاملن گیج و منگ بود . چرا باید می رفت ؟ این سوال را هزاران بار برای خودش تکرار کرده بود ، اما دلیلی - حتا بسیار سطحی و کوچک - دستگیرش نشده بود .

- اگر دوستم نداشت چرا آن نگاه های آخر ، بوسیدن های آخر ، چرا ؟ چرا رفت ؟

نتیجه ای نداشت . تنها چیزی که از او برایش مانده بود ، یک دفترچه ی کوچک بود و هزاران خاطره و تصویر بزرگ . دفترچه ای که مطمئن بود او در آخرین لحظات برایش جا گذاشته بود و در آن شعری نوشته بود ؛ شعری که همیشه تکرارش می کرد .

اما نوشته ای در بالای شعر قرار داشت که او به هیچ وجه از آن سر در نمی آورد : " به نام ِ من ، به نام ِ ماتیلدا که نام ِ من است و من ، که یک آدمکش ... " ماتیلدا برایش اسم ِ آشنایی بود اما ربط ِ خاصی بین این اسم و شعری که او برایش نوشته بود پیدا نمی کرد . البته خیلی هم برایش مهم نبود . رفتن ِ او ؛ این بود که برایش مهم بود ، نه ماتیلدا که از قرار ِ معلوم یک آدمکش است و نه حتا شعر .

گیجی اش روز به روز بیشتر شده بود و در روز ِ دوازدهم ، در آخرین لحظاتش ، به اوج ِ خود رسیده بود. چه کار باید می کرد ؟  چرا رفت ؟  چرا ؟  چرا ؟

صفحه ای از دفترچه را باز کرد و ناخودآگاه شروع کرد به کشیدن ِ طرحی از صورت ِ او . چشمان ِ درشت و سیاهش ، موهای خرمائی و بلندش و حس ِ سرد ِ صورتش ، که مهمترین خصوصیت چهره اش بود .

زیر ِطرح را امضا کرد و دفترچه را گذاشت روی همان پله ای که او برایش گذاشته بود .

خورشید به آرامی بالا می آمد و آمدن صبح را خبر می داد . پنجره را باز کرد و خود را به پایین پرت کرد . وقتی این کار را کرد که گیجی اش به نهایت رسیده بود و کاملا دیوانه شده بود .

 

کارلِتا

کلید ِ آباژور را چرخاند و روشنش کرد اما به محض روشن شدن ، دست از چرخاندنش برداشت و به همان چند اشعه ی نور اکتفا کرد . نور ِ زیاد از عصبی کننده ترین ها بود برایش .

از صبح که دفترچه را در راه پله پیدا کرده بود یک لحظه آرامش نداشت . ماتیلدا ، رولان ، آن طرح ، حتا آن شعر برایش کاملن آشنا بودند اما هر چه بیشتر فکر می کرد ، از آشنا بودن ِ اسم ها و صورت ِ آن زن و شعر کاسته می شد . ترجیح داد دیگر فکر نکند .

مبل ِ قرمز رنگش را بلند کرد و به نزدیکی پنجره رساند ؛ همینطور میز کوچک و محتویاتش را . لیوانی الکل که با اندکی آب و چند تکه یخ مخلوط شده بود ، پاکت سیگار ِ فیلتر قرمزش و دفترچه ، چیزهایی بودند که روی میز ِ کوچک ِ سیاه رنگ قرار داشتند .

لیوان را یک نفس سر کشید و سیگاری روشن کرد . نگاهی به نوشته ها و طرح انداخت ؛ به نظرش باید کاری می کرد ، باید بهترین داستان ِ عمرش را می نوشت . البته قبلش باید گرم می شد .

سردش شده بود و آتش ِ اجاقش رو به اتمام بود . دفترچه را مچاله کرد و درون اجاق انداخت و دستانش را روی اجاق گرفت تا گرم شوند . ساعت چند باری نواخت ، و حالا دیگر گرم شده بود . نوشتن ِ داستان را آغاز کرد ؛ داستانی به نام ِ میرا ؛ اثر ِ کارلِتا .

 

پایان

                                                              ***

پانوشت : شعری که در داستان آمد ، اثری بود از مایاکوفسکی .

پانوشت : هر چه سعی می کنم از تلخی و سیاهی های این روزها دور بمانم ، نمی شود . گاهی تا فکر می کنید در فراموش کردن قسمتی از ذهن تان موفق شده اید ناگهان با شکستی عظیم روبه رو می شوید ، و به نظرم برای درمان اینطورحال و هوایی هیچ درمانی ساخته نشده !

+  بیست و چهارم تیر 1388    سیاوش . ص  | 

وسوسه این است ؛ بودن یا نبودن

به جُست‌وجوی ِ تو
بر درگاه ِ کوه مي‌گريم،
در آستانه‌ی ِ دريا و علف.
  
به جُست‌وجوی ِ تو
در معبر ِ بادها مي‌گريم
در چارراه ِ فصول،
در چارچوب ِ شکسته‌ی ِ پنجره‌يي
 

که آسمان ِ ابرآلوده را
 
 
  قابي کهنه مي‌گيرد.
 

" احمد شاملو "

 

 

جاده در میان پستی و بلندی های زمین ، بالا و پایین می رفت ؛ گاهی به آسمان و گاهی به مرکز زمین نزدیک می شد . آسمان  فیروزه ای رنگ بود ، ابر ها سفید ِ سفید و خورشید ، طلایی ِ طلایی . ابرها و آسمان و خورشید مانند سه بچه ی کوچک و مهربان با هم بازی می کردند ؛ ابرها گاهی روی خورشید را می پوشاندند و نمی گذاشتند زمین را نگاه کند و در همین حال آسمان که هر دوی آنها را در بر گرفته بود ، بادها را می فرستاد تا ابرها حرکت کنند و خورشید باز هم بتابد .

تابش خورشید هیچ حرارتی نداشت ، سایه ی ابرها هیچ سرمایی و آسمان هیچ تگرگی .

جاده بالا و پایین می رفت و موتور آنها هم به تبع آن ، بالا می رفت و پایین می آمد.کشاورزی دست بر روی گاوش انداخته بود و رادیویی را با دست دیگر گرفته بود کنار ِ گوشش و آهنگ می شنید . صدای رادیوی کهنه و قدیمی بهتر و رسا تر از هر صدایی در دنیا ، در تمام ِ طول جاده پیچیده بود ؛صدایی که مدام تکرار می کرد :  jest to jeszcze nasz czas  *  jest to jeszcze nasz czas  و

آنها هم با آنکه کیلومتر ها مانده بود تا به کشاورز و رادیواش برسند صدا را می شنیدند و همراه با آن تکرارش می کردند و ، می خندیدند ، می خندیدند .

 رودخانه ی سمت ِ راست جاده ، می رقصید و نسیم ِ خنکی را به سوی صورت شان می فرستاد  و کلبه های چوبی و کوچک ِ سمت ِ چپ جاده ، در پناه ِ کوهای پوشیده از درخت و جوی ، گرم بودند و آرام .

موتور به کشاورز نزدیک می شد و رو به پایین می رفت ، صدای آهنگ آهسته و آهسته تر می شد ، رود ِ سمت ِ راست جاده به انتها می رسید ، کلبه های سمت ِ چپ جاده ، پناهگاه هایشان را از دست می دادند و آسمان و ابرها و خورشید دیگر بچه نبودند ؛ رنگ باخته بودند .

چشمانش را به زور باز کردند و رگ ِ بریده اش را به اجبار گره زدند و معده ی پر از قرصش را با فشار خالی کردند . همه چیز خوب پیش می رفت و در بالاترین سطح ِ ممکن اش قرار داشت . علم بسیار پیشرفت کرده بود و او که اُمیدی به زنده ماندنش نبود ، زنده ماند .

پنجره اتاق باز بود اما او باید نهایت تلاشش را به خرج می داد تا شاید چیزی ببیند ؛ پای شکسته ی بیمار دیگری روی نگهدارنده و درست روبه روی پنجره بود .

پرستار وارد اتاق شد و خبر داد که ملاقاتی دارد ؛ روزهای ملاقات در آن بیمارستان ، بعدازظهر های جمعه بود .

 

*   به معنای this is still our time است .

+  بیستم تیر 1388    سیاوش . ص  | 

کارگران ِشهرداریِ مرکزی

دور ِ تمام پنجره ها و درها را قاب گرفته بودند ؛ با لامپ های نئون قرمز و آبی محدود شان کرده بودند . آدم زیادی در خیابان نمی پلکید . تنها کارگران شهرداری مرکزی و چند دختر و پسر جوان ِ مست در خیابان پرسه می زدند که آنها هم حتمن بعد مدتی بساط شان را جمع می کردند و می رفتند پی کارشان ، و بعد این مدت من می ماندم و تمام ِ این خیابان ها ، با در ها و پنجره های نئون گرفته شان .

هنوز هم به درستی از محتوای حکمی که برایم صادر کرده اند خبر ندارم اما در این حد می دانم که باید تبعید شوم به نقطه ای غریب ؛ جایی در زمان و مکانی نامعلوم که به صورت اتفاقی انتخاب خواهد شد . چند ساعتی است که به جرم " فکر دزدی در ذهن داشتن " دستگیر شده ام و در این مدت تمام مراحل دادرسی را طی کرده ام و فقط مانده اجرای حکم که آن هم تا دقایقی دیگر انجام می شود . از ماشین اجرای حکم خواستم که چند ثانیه ای به من وقت دهد تا بتوانم این نامه را برای تو بفرستم و بگویم که قرار است چه اتفاقی برایم بیفتد . باور کن مدتها بود روی نقشه ام کار می کردم اما درست در آخرین لحظاتی که قصد داشتم وارد فروشگاه شوم ، سیستم تشخیص دزدشان به روز شد و این یعنی اینکه ، سیستم توانست فکر مرا قبل از انجام کارم بخواند و دستگیرم کند . از شانس گند من ، در دادگاه هم از به روز شدن سیستمها چیزی نمی گذرد ؛ دستگاه قاضی ، دستگاه هیئت منصفه و حتا دستگاه اجرای حکم که البته به روز شدن این آخری خیلی هم برایم بد نشد ، چون الان می توانم این نامه را برای تو بفرستم .

از چند ثانیه وقتی که بهم دادند ، چند لحظه بیشتر نمانده و در این اندک مدت فقط باید بگویم که من باید بروم .

استنلی یکی از دقایق روز هشتم

دکمه ارسال را زد و چیزی نگذشت که کارلو نامه را دریافت کرد و خواند و از همه چیز با خبر شد و البته ، به محض فشردن دکمه ارسال همزمان با رسیدن نامه به کارلو او هم به نقطه ای غریب ؛ جایی در زمان و مکانی نامعلوم رسید .

کشوری در اروپای شرقی ، مابین قرن 20 و 21 ؛

پس از رسیدن ، با اطلاعاتی که در ذهن داشت توانست تشخیص دهد به چه نقطه ای پرتاب شده . او را به گذشته تبعید کرده بودند و همین می توانست دومین شانسی باشد که بعد از آن همه بدشانسی ، بدست می آورد . او تاریخ خوانده بود و می دانست مردم اروپای شرقی در اواخر قرن 20 و اوایل 21 چگونه زندگی می کردند . چطور لباس می پوشیدند ، به چه زبانی حرف می زدند ، چه کارهایی می کردند و در واقع می دانست هر چیزی که مربوط به زندگی شان بود را به چه شکلی انجام می دادند . اما مهمتر از این شناخت ، علاقه ای بود که به دیدن اروپای شرقی در آن روزگار داشت و این بود که باعث می شد آمدنش به اینجا دومین شانس در طول روز تلقی شود .

هوا تاریک بود ؛ مردم شهر به این حالت " شب " می گفتند . هر جایی که امکان داشت ، با چیزی به اسم " لامپ نئون " تزئین شده بود . وسایل نقلیه ای در خیابان ها مدام حرکت می کردند که چهار چرخ داشتند و چهار چیز شبیه به همان لامپ نئون که دو تا جلوی وسیله و دو تا پشت آن قرار داشت . مردم این وسیله را " اتومبیل " صدا می کردند . این دیده ها ، اطلاعاتی بودند که هیچگاه در کتاب های تاریخ نخوانده بود ، و همین او را به این نکته رساند که خیلی هم شانس نیاورده و اصلن شاید شانسی نیاورده . او همه چیز را نمی دانست و نمی شناخت .

باید 18 روز و 8 دقیقه و 15 ثانیه در اینجا می ماند ؛ این زمان از دقایقی پیش آغاز شده بود . روی نیمکتی چوبی که مشرف بود به پل ِ هلالی شکلی روی رودخانه ، نشست . صحنه ای که تنها در کارت پستال های دیجیتالی گران قیمت می توانست ببیند را بی هیچ واسطه ای نگاه می کرد ، اما با وجود این همچنان نگران اطلاعاتی بود که در هیچ کتاب تاریخ و هیچ دانشنامه ای نخوانده و ندیده بود .

نقطه ای سیاه رنگ با سرعتی زیاد از بالای پل به سمت پایین حرکت کرد و به محض رسیدن به سنگ های کنار رودخانه ، صدایی عجیب تولید کرد. نوع حرکت آن نقطه ی سیاه او را به یاد تاکسی های محل زندگی اش می انداخت اما صدایی که شنید را هیچگاه نشنیده بود ، با این حال از مواجه شدن با این صدای جدید احساس نگرانی نکرد و نمی دانست چرا ؛ چرا آشفتگی اش بیشتر نشد ؟

مردم دسته دسته بالای پل و همینطور در قسمتی از سنگها که آن نقطه ی سیاه رنگ به آن سمت رفته بود جمع شدند ؛ او هم یکی از آنها بود ، اما نمی دانست این چیزی که دیده بود ، چه بود . همهمه و صدای جمعیت و البته زبان تقریبن ناآشنای آنها نمی گذاشت او بفهمد اسم چیزی که چند لحظه پیش دیده بود، چه بوده است . به جای قبلی اش بازگشت و تصمیم گرفت کمی بخوابد .همین کار را هم کرد ؛ روی نیمکت دراز کشید و سعی کرد که خوابش ببرد .

چشمانش را به آرامی و با چند بار باز و بسته کردن گشود . نور منعکس شده ی خورشید از طرف آب رودخانه ، چشمانش را اذیت می کرد . به نظرش خورشید پر نور تر شده بود و البته مطمئن بود ، لکه هایی که خورشید در مکان و زمان زندگی او داشت را در اینجا ندارد . رودخانه هم شکلش فرق داشت که هر چه فکر نتوانست تفاوت آن را با رودخانه های زمان خودشان بیابد ؛ خیلی هم مهم نبود .

ساعت را نگاهی انداخت و با تعجب متوجه شد حدود 12 ساعت خوابیده است . مگر می شد ؟ همیشه حداکثر زمانی که برای خواب کنار می گذاشت ، 4 ساعت بود و بیشتر از این زمان نمی توانست بخوابد اما حالا با دیدن ساعت متوجه شد که برای اولین بار در عمرش بیشتر ، یعنی خیلی خیلی بیشتر از چهار ساعت خوابیده است . حتمن این هم از خصوصیات زندگی در این دوران است .

کمی نشست و فکر کرد تا ببیند چه کار باید بکند . اول باید پول در می آورد و باز هم پول در می آورد و بعد از آن به فکر جایی می شد برای خواب و چیزی برای خوردن و مکانی برای تفریح . نمی دانست چطور می تواند پول در بیاورد ؛ باز هم باید فکر می کرد .

دو دستش را در جیب هایش کرد و منتظر ماند چیزی به فکرش برسد ؛ فایده نداشت . در اطلاعاتی که از این دوران داشت ، سخت پول در آوردن هم وجود داشت اما این انتهای کار نبود . او این بار و بر خلاف دوران زندگی خودش که همیشه آدم ها با فکرشان به راه حلی می رسند ، با دستانش به راه حل رسید . دستانش که در جیب ِ کتش قرار داشتند یک مشت سکه و وسیله جزئی را حس کردند که به نظر او می توانستند به درد فروش بخورند .

جایی را پیدا کرد برای ریختن اجناس بر روی زمین و سپس با صدای بلند شروع کرد به تعریف کردن از اجناس عتیقه اش ؛ اجناسی که هر چند متعلق به سالها بعد بودند اما برای آدم های این دوره حکم عتیقه را داشتند . استقبال بد نبود و او توانست تعدادی از جنس ها را بفروشد و پولی بدست بیاورد .

خودش را به کافه ای رساند تا چیزی بخورد . گارسون با پولی که او داشت یک ساندویچ و یک نوشیدنی به اش داد و او خورد و از طعم بی نظیر آن لذت برد و مطمئن تر شد که خیلی چیزها به دلیل اهمیت کم شان و یا به هر دلیل دیگری هیچگاه در هیچ کتابی در زمان آنها نیامده است. طعم ساندویچ هم تنها برای این کشور و این دوران بود و در هیچ جایی از تاریخ چیزی در مورد آن وجود نداشت .

از شیشه ی کنار میزش به بیرون زل زده بود و سعی می کرد چیزهای بیشتری از این دوران بفهمد ؛ چیزهایی که در هیچ کتاب تاریخ و یا دانشنامه ای نخوانده و ندیده و نشنیده بود . صدایی به گوشش رسید که خیلی واضح نبود اما او کاملن می فهمید که صدا چه می گوید . زنی با چشمان ِ مشکی و موهای مشکی ِ مایل به قهوه ای ، بالای سرش ایستاده بود و از او درخواست می کرد که اگر بشود بر روی صندلی خالی میز او بنشیند .

دور ِ تمام پنجره ها و درها را قاب گرفته بودند ؛ با لامپ های نئون قرمز و آبی محدود شان کرده بودند . آدم زیادی در خیابان نمی پلکید . تنها کارگران شهرداری مرکزی و چند دختر و پسر جوان ِ مست در خیابان پرسه می زدند که آنها هم حتمن بعد مدتی بساط شان را جمع می کردند و می رفتند پی کارشان و بعد این مدت من می ماندم و تمام ِ این خیابان ها با در ها و پنجره های نئون گرفته شان .

از 18 روز محکومیت ام فقط 2 روز مانده است ولی من نمی خواهم برگردم . نمی خواهم برگردم . شب که النا را رساندم خانه ازش خواستم که اجازه دهد چند ساعتی تنها باشم و افکارم را روی کاغذ بیاورم ، تا هم این حس و حال برای همیشه با من بماند و هم اینکه بتوانم بهتر تمرکز کنم تا ببینم چطور می شود کاری کرد که بازنگشت .

من در این روزها چیزهایی دیدم و حس کردم و شنیدم که در دوران ما وجود نداشت یعنی اصلن مهم نبود که وجود داشته باشد یا نه . من عاشق النا شدم آن هم در کافه ای با دیوار های قهوه ای رنگ . وقتی النا برای اولین بار و پس از گذشت 5 روز از اولین دیدارمان بهم گفت که عاشقم شده من هیچ نفهمیدم . عاشق یعنی چه ؟ بهش خیره شدم و گفتم یعنی چی که عاشقم شدی ؟

جوابم را نداد و من هم دیگر دنباله اش را نگرفتم اما الان ، در این خیابان باران خورده ، با سیگاری در یک دست و قلمی در دست دیگر کاملن می دانم النا آن روز چه گفت ؛ می دانم النا چه گفت زیرا خودم هم چند ساعت پیش حرف النا را برای خودش تکرار کردم . من نمی خواهم برگردم .

اینجا جایی ست که شب اول تبعید را گذراندم . نیمکتی چوبی مشرف به پلی هلالی شکل بر روی رودخانه . آن شب با دیدن اولین ندیده ها ترسیده بودم و نگران بودم اما حالا از اینکه قرار است مزخرفات ِ همیشه دیده را ببینم ، تمام بدنم می لرزد ؛ وحشت دارم ، و من نمی خواهم برگردم .

نقطه ای سیاه رنگ که به سمت سنگ های کنار رودخانه حرکت کرد و به محض رسیدن به انتها از خودش صدایی تولید کرد . از النا اسم آن اتفاق را پرسیدم ؛ با اکراه جواب داد " خودکشی " . و این حالت زمانی پیش می آید که .. ام .. زمانی که .. زمانی که آن یک قلم از هزاران قلم جنس لازم برای زندگی که در صندوق مانده بود هم از دست برود .

این را النا روزی برایم تعریف کرد . گفت طبق افسانه ای وقتی که اولین آدم ها بر روی زمین می آمدند ، صندوقی بهشان داده شد که در آن هر چیزی که برای زندگی لازم بود وجود داشت . آن اولین آدم ها که یکی شان زن بود و یکی شان مرد از روی کنجکاوی در ِ صندوق را باز کردند و همین باعث شد همه آن چیزهایی که در صندوق وجود داشت را باد ببرد جز یک چیز ؛ چیزی به اسم اُمید .

خودکشی هم درست وقتی اتفاق می افتد که این یک قلم هم از دست برود .هر چند تا روزها پیش از وجود این اُمید بی خبر بودم اما الان می دانم چیست و متاسفم که خیلی زود دارم از دستش می دهم . من نمی خواهم برگردم . من نمی خواهم برگردم ، من نمی خواهم تنها یک راه برایم وجود داشته باشد ؛ هر چند از چهار راه ها خوشم نمی آید اما هر چه هست بهتر از بزرگراه ها ست ؛ بزرگراه هایی که فقط باید بروی و بروی و اگر خروجی را از دست بدهی باز هم باید بروی و بروی . تبدیل شدن به نقطه ی سیاه برایم حکم همان ماندن ِ اجباری در بزرگراه را دارد ، و من این را نمی خواهم اما شاید راهی نباشد که ...

یکی از همان وسایل نقلیه ای که در روز اول دیده بود به نیمکت چوبی برخورد کرد و او ، از پل هلالی شکل ِ روی رودخانه به پایین سقوط کرد ، اما کسی ندید او به سنگ های کنار رودخانه برخورد کرد و صدایی عجیب تولید کرد یا درون آب افتاد و گم شد و در اروپای شرقی ماند .

 

پایان

                                                               ***

پانوشت : بیست و هفتم همین ماه ، اتوبوس آبی دو ساله می شود .

پانوشت : طولانی بودن داستان را به بزرگی خودتان ببخشید !

 

+  شانزدهم تیر 1388    سیاوش . ص  | 

my immortal


 

I'm so tired of being here, suppressed by all my childish fears
And if you have to leave, I wish that you would just leave
Your presence still lingers here and it won't leave me alone

These wounds won't seem to heal, this pain is just too real
There's just too much that time cannot erase

When you cried, I'd wipe away all of your tears
When you'd scream, I'd fight away all of your fears
And I held your hand through all of these years
But you still have all of me

You used to captivate me by your resonating light
Now, I'm bound by the life you left behind
Your face it haunts my once pleasant dreams
Your voice it chased away all the sanity in me

These wounds won't seem to heal, this pain is just too real
There's just too much that time cannot erase

When you cried, I'd wipe away all of your tears
When you'd scream, I'd fight away all of your fears
And I held your hand through all of these years
But you still have all of me

I've tried so hard to tell myself that you're gone
But though you're still with me, I've been alone all along

When you cried, I'd wipe away all of your tears
When you'd scream, I'd fight away all of your fears
And I held your hand through all of these years
But you still have all of me, me, me


پانوشت : اتوبوس آبی بازگشت .

+  چهاردهم تیر 1388    سیاوش . ص  |