ياد ِ يک روز
کز کرده تر ، سرد و گرمتر از همیشه تکیه اش را داده به دیوار و با چشمان سرشار از انتظار و ناامیدی به خیابان و خیابان ها خیره شده . چشمانش پر از خون است و خستگی ، و نوک انگشتانش بی هیچ اتحادی با بدنش ، یخ ِ یخ . آفتاب ِ دود گرفته ی شهر بدتر از هر روز ِ دیگری می تابد و می تابد و نمی فهمد که الان موقع تابیدن نیست ؛ کیست که به اش بفهماند ؟
درخت های خیابان ، آدم های خیابان ، حتا ماشین هایش ، کرخت اند و از زور ِ حرارت کش آمده اند و در حال ِ آب شدن اند .
مثل ِ تمام ِ خراب حالی هایش به من پناه آورده است . نه چای دارم ، نه سیگار و نه حتا لیوانی آب ِ خنک ؛ بهش قبل از این هم گفته بودم که از این به بعد هر موقع که آمد اینجا یک مشت آت و آشغال هم با خودش بیاورد ، چون من هیچ چیز در خانه ندارم . حواسش همیشه پرت است ، حداقل در ظاهر که اینطور نشان می دهد .
امروز سلام هم نکرد . زنگ زد و وارد خانه شد و صاف رفت نشست جلوی پنجره .
- هیچی ندارم
صاف رفته نشسته جلوی پنجره ؛ دریغ از یک کلمه حرف یا اصلن یک عکس العمل خاص ، مثل ِ سر تکان دادن یا بستن چشم ها . هیچکدام از اعضای بدنش تکان نمی خورند و انگار عصب هایش کار نمی کنند . کاش یکی از این چکش های طبی داشتم تا اعصابش را امتحان می کردم . حیف که ندارم .
از ظهر که آمد اینجا چند ساعتی گذشته و آفتاب به سمت ِ غرب حرکت کرده . از آنجا که پنجره های خانه رو به غرب اند ، امواج نارنجی رنگ ِ آفتاب ِ بعد از ظهر درست به چشمهایش کوبیده می شوند اما ذره ای هم چشمانش اذیت نمی شوند . تا آنجا که یادم هست وقتی داخل شد عینک ِ آفتابی اش را از چشمانش برداشت ؛ نه ، اصلن عینکی روی چشمانش نبود که بخواهد بردارد . مطمئن نیستم .
چه مرگش شده ؟ هیچوقت حال ِ خوبش را ندیدم اما هرگز به این بد احوالی هم نبوده . حداقل 4 کلمه حرف می زد ، از هوا و گرمی اش گرفته تا فیلم ِ مزخرفی که شب ِ قبلش دیده بود . سکوت اش در این غروب به قدری غریب است که می ترسم نزدیکش شوم و ازش بپرسم چه مرگش شده ؟ بی هیچ توجهی به او ، به کارهای روزمره خودم مشغول می شوم و اعتنایی بهش نمی کنم . بالاخره که باید صدایش دربیاید . شاید هم در نیاید ، نمی دانم .
- چته ؟
این را که پرسیدم ، هوا کاملن تاریک شده بود و من مجبور شده بودم برای روشن کردن چراغ به اتاقی بیایم که او آنجا بود . وقتی دیدم همچنان موضع اش را حفظ کرده و از جایش تکان نخورده ، دل را به دریا زدم و ازش پرسیدم چش شده ؟
برگشت و نگاهی هراسناک و عصبی به من انداخت و باز هم سرش را به طرف ِ پنجره چرخاند .
- کشتمش ، نمی شد دیگه نکشمش . کشتمش .
وقتی پس از ساعتها سکوت این چند کلمه را ازش شنیدم دچار نوعی خفگی شدم و فهمیدم چرا در تمام ِ این مدت ساکت بوده . ازش نپرسیدم چه کسی را کشته ، می دانستم آن مُرده که بود . می شناختمش .
همانطور که گفتم ، همیشه که می آمد اینجا حالش خراب بود اما حداقل 4 کلمه حرف می زد . از هوا و گرمی اش گرفته تا فیلم ِ مزخرفی که شب ِ قبلش دیده بود . ولی اینها مقدمه ای بود برای گفتن حرف های اصلی اش . کم پیش می آمد حرف های اصلی اش را بزند و اکثر زمانها به گفتن مقدمه قناعت می کرد. حوصله اش کم بود و حرف های اصلی هم که همیشه ی خدا حوصله می خواهند .
حرف های اصلی اش در مورد زجر هایی بود که از دیدن و بودن یکی از آشناهایش می کشید . خودش اسمش را گذاشته بود آشنا ، اما کسی که تقریبن تمام ِ اوقات با آدم باشد که اسمش آشنا نیست .
می گفت نمی تواند تحملش کند و حتا صدایش را بشنود ، بعدش می زد زیر ِ گریه و منتظر می ماند که من دلداری اش بدهم . می دانستم چه کسی را کشته ، همان کسی که اسمش را گذاشته بود آشنا . او بود که مُرده بود .
پس از دقایقی فرو ماندن در بُهت ، به اتاقی که او آنجا بود برگشتم و سعی کردم فکری کنم . در اتاق نبود . حدس زدم باید در دستشویی باشد ، و به همین خاطر منتظر ماندم صدای کشیده شدن سیفون را بشنوم . صدایی نیامد ؛ رفته بود .
همیشه وقتی می رفت که حالش بهتر شده بود اما اینبار ؟ کِی رفته بود که من نفهیدم ؟ سرگرم ِ این افکارات بودم که صدای باز شدن ِ آب ِ حمام مرا به آنجا کشاند . جنازه را داخل ِ وان انداخته بود و خودش روی لبه وان نشسته بود . وان تا نیمه پر بود و صورت ِ جنازه به خوبی مشخص نبود . تیغی را دستش گرفته بود و به آینه ی تمام قد ِ روبه رویش خیره شده بود .
- چه غلطی می کنی احمق ؟
مثل ِ ساعتهای ظهر شده بود ؛ در مقابل ِ حرف ِ من هیچ عکس العملی نشان نداد . تیغ را که در دست ِ چپ اش بود به آرامی به دست ِ راستش نزدیک کرد و آرامتر از قبل شروع کرد به حرکت دادن ِ آن روی رگش .
قطره های خون با آرامشی منحصر به فرد از رگم بیرون می آمدند و او ، در مقابل سوالات مکرر ِ من به حرکت دادن تیغ بر روی رگش ادامه می داد . بی حس شده بودم اما هنوز فکرم کار می کرد . دوستش داشتم . سالها بود که با هم همصحبت بودیم و هرچند ، فقط در بدحالی هایش سراغ ِ مرا می گرفت اما دوستش داشتم . نمی دانم چرا . ترس هایش ، گاهی بی پروایی هایی را بهش می داد که دوست داشتنی اش می کرد .
نمی خواستم بمیرم و با آنکه بی حس شده بودم همچنان فکرم کار می کرد . با دست ِ چپ ، میله ای را که برای باز کردن دریچه فاضلاب از آن استفاده می کردم برداشتم و چند بار به سرش کوبیدم . مُرد . سریع دستم را با باند بستم و به حمام برگشتم . وان تا نیمه سرخ شده بود و میله ای آهنی روی زمین افتاده بود . دو جنازه ی شبیه به هم داخل ِ وان بودند .
بلندشان کردم ، هر دو را با هم ؛ سبک بودند . یکی را روی شانه ی راست و دیگری روی شانه ی چپ انداختم . وقتی داشتم از حمام می آمدم بیرون تا ترتیب جنازه ها را بدهم ، چشمم به آینه ی تمام قد ِ داخل حمام افتاد که نمی دانم چرا خرد شده بود. با این حال هنوز هم تصاویر را خوب نشان می داد .
ظاهر هر سه مان مثل ِ هم بود و همه جا ما را با یک اسم صدا می کردند . یکی مان ، آن یکی را زجر می داد و آن یکی می خواست باعث ِ کشته شدن من شود و من آدمی بودم آرام که اگر او باعث نمی شد ، نمی کشتمش . چه باید می کردم ؟ بهترین کار را کردم ، از شرش راحت شدم ؛ از شرشان ؛ تا چند مدت می توانم راحت باشم . حیف شد ، می توانستیم هر سه مان با هم باشیم .
هوا کم کم دارد روشن می شود اما خانه ام رو به غرب است و دیرتر از خانه های رو به شرق روشن می شود . فرق آنچنانی هم ندارد ، بالاخره که روشن می شود. از امروز دنبال آدم های جدید می گردم ؛ آدم هاي جديدي که مرا بخواهند .
پايان
***
پانوشت : اين روزها دوست دارم بدوم ، فرياد بزنم ، بپرم ؛ دلم مي خواهد يک جا بنشينم .
پانوشت : امروز پس از مدتها به مجله هفت بازگشتم . شماره ۴۳ آن داستاني داشت با نام ِ " آخرين آواي فاخته " اثر ِ محمد برفر که آن روزهاي ۸۶ بسيار خواندمش و امروز ، باز هم بسيار خواندمش . شماره ۴۳ هفت را اگر پيدا کرديد ، آن داستان را فراموش نکنيد .




