آبی :
چشمانش ، در کثرت ِ نور های رنگارنگ ِ محیط باز هم می درخشیدند و برق می زدند . پیش از این هرگاه اینطور چشمهایی می دیدم ، بدون کوچکترین تردیدی ، مطمئن می شدم صاحب ِ چشمها پر است از شور و شوق ، و حتا امیدواری ِ محض . الان مطمئن نیستم . در چشمانش نه اثری از شوق است نه شادی و نه هیچ چیز دیگر . چشمانش برق می زنند اما این درخشندگی واقعن هیچ معنای خاصی ندارد ؛ چرا ، شاید بهتر است بگویم مثل درخشش ِ نوری کم حال است از انتهای غاری به وسعت تاریخ ِ بشر . غار هایی که در گوشه و کنار شهر های مختلف پیدا می شوند اما تنها تعداد کمی ازشان شانس این را پیدا می کنند که تبدیل شوند به مکانی تاریخی ، به مکانی که آدم های عصر ِ جدید هم همانطور بهشان زل می زنند که آدم های اولیه ی زمین . چشمانش اینگونه چشمانی است .
هر از گاهی سرش را می چرخاند و پنجره و نمای عجیب اش را نگاه می کند ، طوری که تو را هم مجاب می کند به جایی که او نگاه می کند بنگری ، اما زمانی که پس از ثانیه ها چشمانت را به زور از پنجره - یا هر جایی که او باعث شده به آنجا نگاه کنی - پس می گیری می بینی او به جایی دیگر خیره شده ، و انگار در تمام ِ این مدت بازی خورده بودی و قرار نبوده جایی را که او می خواهد ببیند ، ببینی .
گاهی آنقدر آرام می شود که مسحور ِ آرامش ِ پر حرارتش می شوی و گاهی آنقدر پر جنب و جوش می شود که مقهور حرکاتش می شوی و شک میکنی این کسی که الان پیش ِ توست همان آدم قبلی است ؟ نمی دانی کدامش را باور کنی ، آرامشش را یا خروشش را . البته منظور از آرامش ، آرامش به معنای اصلی اش نیست ؛ آرامشش هم مثل ِ برق چشمانش است .آرامشی که آرامت می کند اما نه به طرزی عادی ؛ پرتت می کند به روز ِ اول هستی ، به دقایق اولیه ی پیدایش یا خلقت ِ منظومه شمسی حتا .
خنده اش بیش از آنکه انرژی داشته باشد ، رمز دارد و راز و تمسخر . واضح است الکی می خندد و از روی اجبار ، یعنی طوری که یقین دارم اگر در شرایط دیگری بود ، شرلیطی که هیچکس کنارش نبود ، آن لبخند هرگز به سراغش نمی آمد . تمام ِ اینها به کنار ، وقتی می خندد ، اثیری بودن ِ چهره اش غلیظ تر از هر موقع دیگری می شود که می مانی چه کار کنی ؛ بخندی یا تنها به یک عکس العمل خفیف رضایت بدهی .
خالی شده اند .
خداحافظی می کنم و می روم اما هنوز درگیر تمام ِ این جزئیات هستم و از همه مهمتر این که ، یادم رفت به اش بگویم تمام ِ این جزئیات ِ صورتش را دوست دارم ؛ یادم رفت ، یادم رفت به اش بگویم کاش مرا به درونش راه می داد و قسمتی از روحش را با من سهیم می شد . یادم رفت بگویم " من گم شده ام " ، که اگر این را می گفتم شاید قسمتی از درونش را با من سهیم می شد . .فراموش کردم به اش بگویم ذره ای از آرامش ِ هیچوقت نداشته ام را با وجود ِ این جزئیات ِ صورتش بدست آورده بودم .
برگشتم تا ببینم اگر هنوز خیلی دور نشده ، همه چیزهایی که یادم رفت به اش بگویم را ، بگویم . اما پیاده رو آنقدر شلوغ بود که حتا اگر خیلی هم دور نشده بود باز نمی توانستم پیدایش کنم . چراغ های مغازه ها نوری غلیظ که متمایل بود به آبی - شاید هم آبی نقره ای - را در فضا پخش می کردند . عابران آنقدر زیاد بودند که مدام از شان تنه می خوردم ، با این حال به راهم ادامه دادم . باید زودتر می رسیدم .
خاکستری :
شعر ِ تازه ای پیدا کرده ام . سنگ ِ قبرش ساده ی ساده است ؛ اسمی دارد و دو تاریخ که فاصله شان از هم حدود ِ 20 سال است . وقتی پس از گذشت ِ هفت ماه از مرگش برای اولین بار آمدم اینجا ، با خاکستر سیگار ، بی اختیار شروع کردم به نوشتن شعری بر روی سنگ ِ قبرش ، شعری که نمی دانم چطور به ذهنم راه پیدا کرده بود ؛ هفت ماه بود که حبابی ساخته بودم مثل ِ حباب ِ شیشه ای لامپ ها و ذهنم را درونش حبس کرده بودم . خالی ِ خالی ، آرام ِآرام . از آن به بعد عادتم شد ، هر بار که آمدم اینجا کلمات ِ تازه ای را برایش نوشتم . وازه های تازه به جای گلاب های تازه .
نزدیک ِ غروب است اما تابش کم رمق ِ آفتاب هنوز هم گرم ِ گرم است . از زمین انگار بخار بلند می شود ولی من خیلی هم گرمم نیست ؛ قبلن خیلی بیشتر گرمم می شد ، حتا در زمستانها . الان نه زیاد گرمم می شود و نه خیلی سردم .
اثری از کلمات ِ قبلی که چند هفته ی پیش نوشته بودم نیست ؛ نباید هم باشد . خاکستر ها را بالاخره باد می برد . سیگارم هم مثل ِ نور ِ خورشید رو به اتمام است . قبل از رسیدن به انتها دست از کشیدنش بر می دارم و شروع می کنم به نوشتن کلمات ِ تازه ای روی سنگ :
گرم و زنده
بر شن های تابستان
زندگی را ، بدرود خواهم گفت
تا قاصد میلیونها لبخند گردم
تابستان مرا در بر خواهد گرفت
و دریا دلش را ، خواهد گشود
زمان در من خواهد مُرد
و من بر زمان خواهم خُفت
این را خودش برایم خوانده بود و من ِ ساده لوح باور نکرده بودم . هیچوقت هیچ چیز را باور نمی کردم . هنوز هم .
زنی با چادر سیاه و خاک آلود - که از چند دقیقه ی قبل به من خیره شده بود - نزدیکم می شود و تعارف دانه ای خرما می کند . خرمایی که به جای هسته ی وسطش ، گردو دارد . اصولن طعمش باید تلخ باشد اما شیرین است ؛ احتمالن به این دلیل که خرما متعلق به بهترین نخل ِ کشور است ؛ نمی دانم ، شاید هم دلیل ِ دیگری دارد .
هوا رو به تاریکی ست . از زن ِ چادری خداحافظی می کنم و در ایستگاه اتوبوس ِ کنار ِ گورستان منتظر آمدن اتوبوس می مانم . اتوبوس حتمن می آید . ساعت 9 است و حرکت آخرین اتوبوس ساعت ِ ۳۵/۹. باید صبر کنم .
سیاه :
اینکه مجبور باشی صبح تا شب ات را با آدم های پرت ، با آدم هایی که نمی فهمند چه کار می کنند و چه کار نمی کنند ، کسانی که آنقدر در سطح اند که فراموش کرده اند عمقی هم وجود دارد ، بگذرانی ، خیلی سخت می شود گاهی اوقات . لحظات خوبی هم دارد ، اما خب ، بیشترش بد است .
مولیندو بهترین جای دنیا ، دنیا که نه اما حداقل بهترین جای شهر است برای چند ساعتی رها شدن . خلوت ، زیبا و بلند ، از مهمترین صفت هایش است .
پارک جنگلی مولیندو که البته اسم واقعی اش چیز ِ دیگری ست و اسم ِ مولیندو را من رویش گذاشته ام ، در شمال غربی شهر قرار دارد و آنقدر بلند است که از آنجا تمام ِ شهر معلوم است . چند سال ِ پیش خیلی خلوت تر بود ، اما بنابر یک اتفاق تکراری ِ مضحک ، وقتی جایی اسم در کند ، هر کسی از هر جای شهر به دیدنش می آید و اولین نتیجه ی این دیدار ِ همگانی ، چیزی نیست جز ، به گند کشیده شدن . با این حال خوبی اینطور جاها این است که همه کسانی که به دیدنش می آیند از هر جای آن خبر ندارند . گوشه ای از این پارک را تنها من می شناسم و چند نفر دیگر که البته خودی هستند و الان که چند ساعتی ست هوا تاریک شده قطعن به اینجا نمی آیند . تنها هستم .
سوسوی چراغ های شهر همیشه مجذوبم می کند و متمرکز ؛ برای همین ست که اساسی ترین تصمیم های زندگی ام را در شب های مولیندو گرفته ام . اساسی ترین تصمیم های زندگی ؛ واقعن که مسخره است ، مسخره و خنده آور . از چند سال ِ قبل ، از همان سال هایی که مولیندو تازه داشت اسم در می کرد و شلوغ می شد هر موقع این چند کلمه را پشت ِ سر ِ هم استفاده می کنم ، خنده ام می گیرد . شاید هم اشتباه می کنم . اما بهرحال مهمترین اتفاقات زندگی ام در شب های اینجا برنامه ریزی شده اند .
چراغ هایی که با شدت ِ تمام می درخشند و ماهی که انگار از نور های تابیده شده ی زمین ترسیده و این ترس باعث پریدگی رنگش شده . با این حال هنوز هم با وقار است و بی خیال . چه کار دارد در اینجا چه خبر است ؟
شب هایی که بیایم اینجا و هوا ابری نباشد می توانم این صحنه را ببینم ، به شرطی که روزهای میانی ِ یک ماه ِ قمری باشد . سیستم اش اینجوری است دیگر .
شب است و من در مولیندو هستم اما امشب که قصد نداشتم تصمیم ِ مهمی بگیرم . اینجا چه کار می کنم ؟ امکان ندارد . هیچوقت شب ها برای خوشگذرانی نمی آیم اینجا ، همیشه باید فکر ِ مهمی مرا به اینجا بکشاند . اینجا چه کار می کنم ؟
هوا هنوز هم تاریک است ، اما سیاه ِ سیاه نیست . صبح در راه است و ماه ، دیگر در آسمان نیست . صدای زوزه ی باد است که میان ِ درختان می پیچد و کشیده شدن ِ جارویی بر روی زمین که همراهي اش مي کند . پیرمرد ِ جارو کش ، در حال ِ تمیز کردن آشغال هایی ست که مردم روی زمین ریخته اند . مردی روی صندلی نشسته است و به شهر و چراغ هایش نگاه می کند . پیرمرد به سویش می رود و کنارش می نشیند . آتشی روشن می کنند و گرم می شوند . باد همچنان می وزد و می وزد .باید بوزد .
پایان
***
× این روزها ، بيشتر ( حتا خیلی بیشتر ) از روزهاي ديگر مي نويسم و هر چه سعي مي کنم اين زياد نوشتن را تنها براي خودم بگذارم ، نمي شود که نمي شود . روز هاي عجيبي ست ، و غريب همينطور .
