تبليغاتX
اتوبوس آبی

اتوبوس آبی

الهه ی سبز

 روزی که به دنیا آمد را یادم نمی آید ؛ فقط تا همین حد در خاطرم مانده که از آمدنش در پوست ِ خود نمی گُنجیدم و هر آن امکان داشت ، پوست ِ خود را پاره کنم و مثل ِ یک روح ِ سر گردان اما خوشحال ، پرواز کنم . مثل ِ قبلی ها نبود ؛ چشمان ِ درشت و قهوه ایش اصلن انگار نمی دانست گریه یعنی چه ، و موهای نرمش - با آنکه خیلی زیاد نبود - می درخشید و برق می زد . با استاندارد های موجود ، واقعن میشد گفت یک فرشته بود که به دنیای آدم ها پا گذاشته بود.

مدام می خندید و تعجب همه ی پرستاران - حتا چند پرستار ِ خارجی که برای تدریس آمده بودند - را بر می انگیخت . همه مانده بودند این چه جور بچه ای ست که با وجود ِ خارج شدن از دنیای راحتی مثل ِ رحم مادر ، نه تنها گریه نمی کند ، بلکه می خندد و شاد است . چند نفری به سلامتی اش شک کردند اما من همان موقع هم مطمئن بودم سالم ِ سالم است ، و خنده هایش برای آن است که می داند چه آینده ای خواهد داشت .

بغلش کردم و بوسیدمش و با بُردنش به بالای دست هایم و چرخاندنش به همه فهماندم او یک فرشته است .

روزها از به دنیا آمدنش می گذرد اما دکتر های احمق و کثافت و لجن ِ بیمارستان ، نگذاشتند او را با خودم ببرم خانه . مادرش که مُرد ، همه ی دکتر ها گفتند : " بچه باید در محفظه ی شیشه ای مراقبت های ویزه بماند تا نمیرد " . دروغ می گفتند . مادرش را هم خودشان کشتند و حالا قصد داشتند خودش را هم بکشند . می دانم دکتر ها چه نقش ای برایش کشیده اند ؛ فهمیده اند اگر بزرگ شود ، بر هر چه حماقت و نادانی و کثافت است خط خواهد کشید ، براي همين نمی خواهند بگذارند بزرگ شود . کور خوانده اند . هر طور شده فرشته را از چنگشان در می آورم و بزرگش می کنم . تازه ، برای بزرگ کردنش تنها نیستم . تمام ِ زنها و مرد های همسایه هم هستند .

هر طور شده از بیمارستان می آورمش بیرون و بزرگش میکنم . چاره ای ندارم ؛ جز این .

 

 

+  بیست و دوم مرداد 1388    سیاوش . ص 

رنگ ها

آبی :

چشمانش ، در کثرت ِ نور های رنگارنگ ِ محیط باز هم می درخشیدند و برق می زدند . پیش از این هرگاه اینطور چشمهایی می دیدم ، بدون کوچکترین تردیدی ، مطمئن می شدم صاحب ِ چشمها پر است از شور و شوق ، و حتا امیدواری ِ محض . الان مطمئن نیستم . در چشمانش نه اثری از شوق است نه شادی و نه هیچ چیز دیگر . چشمانش برق می زنند اما این درخشندگی واقعن هیچ معنای خاصی ندارد ؛ چرا ، شاید بهتر است بگویم مثل درخشش ِ نوری کم حال است از انتهای غاری به وسعت تاریخ ِ بشر . غار هایی که در گوشه و کنار شهر های مختلف پیدا می شوند اما تنها تعداد کمی ازشان شانس این را پیدا می کنند که تبدیل شوند به مکانی تاریخی ، به مکانی که آدم های عصر ِ جدید هم همانطور بهشان زل می زنند که آدم های اولیه ی زمین . چشمانش اینگونه چشمانی است .

هر از گاهی سرش را می چرخاند و پنجره و نمای عجیب اش را نگاه می کند ، طوری که تو را هم مجاب می کند به جایی که او نگاه می کند بنگری ، اما زمانی که پس از ثانیه ها چشمانت را به زور از پنجره - یا هر جایی که او باعث شده به آنجا نگاه کنی - پس می گیری می بینی او به جایی دیگر خیره شده ، و انگار در تمام ِ این مدت بازی خورده بودی و قرار نبوده جایی را که او می خواهد ببیند ، ببینی .

گاهی آنقدر آرام می شود که مسحور ِ آرامش ِ پر حرارتش می شوی و گاهی آنقدر پر جنب و جوش می شود که مقهور حرکاتش می شوی و شک میکنی این کسی که الان پیش ِ توست همان آدم قبلی است ؟ نمی دانی کدامش را باور کنی ، آرامشش را یا خروشش را . البته منظور از آرامش ، آرامش به معنای اصلی اش نیست ؛ آرامشش هم مثل ِ برق چشمانش است .آرامشی که آرامت می کند اما نه به طرزی عادی ؛ پرتت می کند به روز ِ اول هستی ، به دقایق اولیه ی پیدایش یا خلقت ِ منظومه شمسی حتا .

خنده اش بیش از آنکه انرژی داشته باشد ، رمز دارد و راز و تمسخر . واضح است الکی می خندد و از روی اجبار ، یعنی طوری که یقین دارم اگر در شرایط دیگری بود ، شرلیطی که هیچکس کنارش نبود ، آن لبخند هرگز به سراغش نمی آمد . تمام ِ اینها به کنار ، وقتی می خندد ، اثیری بودن ِ چهره اش غلیظ تر از هر موقع دیگری می شود که می مانی چه کار کنی ؛ بخندی یا تنها به یک عکس العمل خفیف رضایت بدهی .

خالی شده اند .

خداحافظی می کنم و می روم اما هنوز درگیر تمام ِ این جزئیات هستم و از همه مهمتر این که ، یادم رفت به اش بگویم تمام ِ این جزئیات ِ صورتش را دوست دارم ؛ یادم رفت ، یادم رفت به اش بگویم کاش مرا به درونش راه می داد و قسمتی از روحش را با من سهیم می شد . یادم رفت بگویم " من گم شده ام " ، که اگر این را می گفتم شاید قسمتی از درونش را با من سهیم می شد . .فراموش کردم به اش بگویم ذره ای از آرامش ِ هیچوقت نداشته ام را با وجود ِ این جزئیات ِ صورتش بدست آورده بودم .

برگشتم تا ببینم اگر هنوز خیلی دور نشده ، همه چیزهایی که یادم رفت به اش بگویم را ، بگویم . اما پیاده رو آنقدر شلوغ بود که حتا اگر خیلی هم دور نشده بود باز نمی توانستم پیدایش کنم . چراغ های مغازه ها نوری غلیظ که متمایل بود به آبی - شاید هم آبی نقره ای - را در فضا پخش می کردند . عابران آنقدر زیاد بودند که مدام از شان تنه می خوردم ، با این حال به راهم ادامه دادم . باید زودتر می رسیدم .

 

 

خاکستری :

شعر ِ تازه ای پیدا کرده ام . سنگ ِ قبرش ساده ی ساده است ؛ اسمی دارد و دو تاریخ که فاصله شان از هم حدود ِ 20 سال است . وقتی پس از گذشت ِ هفت ماه از مرگش برای اولین بار آمدم اینجا ، با خاکستر سیگار ، بی اختیار شروع کردم به نوشتن شعری بر روی سنگ ِ قبرش ، شعری که نمی دانم چطور به ذهنم راه پیدا کرده بود ؛ هفت ماه بود که حبابی ساخته بودم مثل ِ حباب ِ شیشه ای لامپ ها و ذهنم را درونش حبس کرده بودم . خالی ِ خالی ، آرام ِآرام . از آن به بعد عادتم شد ، هر بار که آمدم اینجا کلمات ِ تازه ای را برایش نوشتم . وازه های تازه به جای گلاب های تازه .

نزدیک ِ غروب است اما تابش کم رمق ِ آفتاب هنوز هم گرم ِ گرم است . از زمین انگار بخار بلند می شود ولی من خیلی هم گرمم نیست ؛ قبلن خیلی بیشتر گرمم می شد ، حتا در زمستانها . الان نه زیاد گرمم می شود و نه خیلی سردم .

اثری از کلمات ِ قبلی که چند هفته ی پیش نوشته بودم نیست ؛ نباید هم باشد . خاکستر ها را بالاخره باد می برد . سیگارم هم مثل ِ نور ِ خورشید رو به اتمام است . قبل از رسیدن به انتها دست از کشیدنش بر می دارم و شروع می کنم به نوشتن کلمات ِ تازه ای روی سنگ :

گرم و زنده

بر شن های تابستان

زندگی را ، بدرود خواهم گفت

تا قاصد میلیونها لبخند گردم

تابستان مرا در بر خواهد گرفت

و دریا دلش را ، خواهد گشود

زمان در من خواهد مُرد

و من بر زمان خواهم خُفت

این را خودش برایم خوانده بود و من ِ ساده لوح باور نکرده بودم . هیچوقت هیچ چیز را باور نمی کردم . هنوز هم .

زنی با چادر سیاه و خاک آلود - که از چند دقیقه ی قبل به من خیره شده بود - نزدیکم می شود و تعارف دانه ای خرما می کند . خرمایی که به جای هسته ی وسطش ، گردو دارد . اصولن طعمش باید تلخ باشد اما شیرین است ؛ احتمالن به این دلیل که خرما متعلق به بهترین نخل ِ کشور است ؛ نمی دانم ، شاید هم دلیل ِ دیگری دارد .

هوا رو به تاریکی ست . از زن ِ چادری خداحافظی می کنم و در ایستگاه اتوبوس ِ کنار ِ گورستان منتظر آمدن اتوبوس می مانم . اتوبوس حتمن می آید . ساعت 9 است و حرکت آخرین اتوبوس ساعت ِ ۳۵/۹. باید صبر کنم .

 

سیاه :

اینکه مجبور باشی صبح تا شب ات را با آدم های پرت ، با آدم هایی که نمی فهمند چه کار می کنند و چه کار نمی کنند ، کسانی که آنقدر در سطح اند که فراموش کرده اند عمقی هم وجود دارد ، بگذرانی ، خیلی سخت می شود گاهی اوقات . لحظات خوبی هم دارد ، اما خب ، بیشترش بد است .

مولیندو بهترین جای دنیا ، دنیا که نه اما حداقل بهترین جای شهر است برای چند ساعتی رها شدن . خلوت ، زیبا و بلند ، از مهمترین صفت هایش است .

پارک جنگلی مولیندو که البته اسم واقعی اش چیز ِ دیگری ست و اسم ِ مولیندو را من رویش گذاشته ام ، در شمال غربی شهر قرار دارد و آنقدر بلند است که از آنجا تمام ِ شهر معلوم است . چند سال ِ پیش خیلی خلوت تر بود ، اما بنابر یک اتفاق تکراری ِ مضحک ، وقتی جایی اسم در کند ، هر کسی از هر جای شهر به دیدنش می آید و اولین نتیجه ی این دیدار ِ همگانی ، چیزی نیست جز ، به گند کشیده شدن . با این حال خوبی اینطور جاها این است که همه کسانی که به دیدنش می آیند از هر جای آن خبر ندارند . گوشه ای از این پارک را تنها من می شناسم و چند نفر دیگر که البته خودی هستند و الان که چند ساعتی ست هوا تاریک شده قطعن به اینجا نمی آیند . تنها هستم .

سوسوی چراغ های شهر همیشه مجذوبم می کند و متمرکز ؛ برای همین ست که اساسی ترین تصمیم های زندگی ام را در شب های مولیندو گرفته ام . اساسی ترین تصمیم های زندگی ؛ واقعن که مسخره است ، مسخره و خنده آور . از چند سال ِ قبل ، از همان سال هایی که مولیندو تازه داشت اسم در می کرد و شلوغ می شد هر موقع این چند کلمه را پشت ِ سر ِ هم استفاده می کنم ، خنده ام می گیرد . شاید هم اشتباه می کنم . اما بهرحال مهمترین اتفاقات زندگی ام در شب های اینجا برنامه ریزی شده اند .

چراغ هایی که با شدت ِ تمام می درخشند و ماهی که انگار از نور های تابیده شده ی زمین ترسیده و این ترس باعث پریدگی رنگش شده . با این حال هنوز هم با وقار است و بی خیال . چه کار دارد در اینجا چه خبر است ؟

شب هایی که بیایم اینجا و هوا ابری نباشد می توانم این صحنه را ببینم ، به شرطی که روزهای میانی ِ یک ماه ِ قمری باشد . سیستم اش اینجوری است دیگر .

شب است و من در مولیندو هستم اما امشب که قصد نداشتم تصمیم ِ مهمی بگیرم . اینجا چه کار می کنم ؟ امکان ندارد . هیچوقت شب ها برای خوشگذرانی نمی آیم اینجا ، همیشه باید فکر ِ مهمی مرا به اینجا بکشاند . اینجا چه کار می کنم ؟

 

هوا هنوز هم تاریک است ، اما سیاه ِ سیاه نیست . صبح در راه است و ماه ، دیگر در آسمان نیست . صدای زوزه ی باد است که میان ِ درختان می پیچد و کشیده شدن ِ جارویی بر روی زمین که همراهي اش مي کند . پیرمرد ِ جارو کش ، در حال ِ تمیز کردن آشغال هایی ست که مردم روی زمین ریخته اند . مردی روی صندلی نشسته است و به شهر و چراغ هایش نگاه می کند . پیرمرد به سویش می رود و کنارش می نشیند . آتشی روشن می کنند و گرم می شوند . باد همچنان می وزد و می وزد .باید بوزد .

 

پایان

                                                                 ***

×  این روزها ، بيشتر ( حتا خیلی بیشتر ) از روزهاي ديگر مي نويسم و هر چه سعي مي کنم اين زياد نوشتن را تنها براي خودم بگذارم ، نمي شود که نمي شود . روز هاي عجيبي ست ، و غريب همينطور .

 

+  پنجم مرداد 1388    سیاوش . ص  | 

لیتیوم

حواست هست ؟

با تو ام ، با تو

                                 تو ، لیتیوم

باد ست که می وزد در خیابان های سردرگمی

         میان ِ خطوط ِ تهوع

تو را فریاد می زنم

                               تو را قی می کنم

و چه صورت های معصومی

             چه معصومیت های چرکینی

نظاره گر ِ من اند

                              و تو

تویی که در جوی های لجن

می روی بر آب

و

                                     می مانی در یاد ، اما

 

در کنار ِ درخت ِ پیرمرد ها

                         بالایت می آورم

 

تو بلاهت ِ داغ ِ تابستانی

سرخی ِ چشمان ِ رهگذران ِ بیهوده ای

حواست هست ؟

می فهمی ؟

                          تویی که می روی بر آب

نمی دانی !

همراهانت ، هنوز

                همچنان با من اند

می دانی چیست

مسئله ، نه بودنت

                      نه نبودنت

مسئله منم

من که گم شده ام

                                                مادرم فراموش کار ست

یادش رفت

 

آدرس ِ کوچه مان را به جیبم سنجاق نکرد

حالا این منم

                                                             منم و داغی یک ذهن ِ متورم

لیتیوم !

یادت که هست ؟

روپوش ِ سرمه ای و کوله ی سیاه ِ فوتبالیستهایم را

کودکی ام را

زنی چاق که پر بود از مهربانی

                               زنی که پر حرفی هایم را می خندید را

یادت می آید ؟

آه ، افسوس

        افسوس که آن موقع ها نبودی

بودنت هم ، شاید

  خلاصه می شد در اسمارتیس های رنگی

و بس !

 

آن روزها خون نبود

            و سنگ ِ قبر

شیشه ای گلاب ِ خوشبو بود و

                                                       احساس بزرگی کردن

از شستن ِ سنگ ِ قبر

سنگ ِ قبر ِ ننه !

 

آن روزها من بودم

من بودم و دوچرخه ای بنفش

                                   نه قرمز بود ، نه .. حتا

بنفش بود و پاهای من که می چرخید

 

لیتیوم !

دوست ِ خوبم

چه می دانستم

چه می دانستم قرمز می شود تنفرم

                                                       و ..

" هر چند پیدا نیست "

                                  می شود تمام ِ زندگی ام

    همین ست که گم شده ام

                                زندگی ام پیدا نیست

 

حیف که نبودی

              ندیدی آن روزها را

که اگر بودی ،

و می دیدی

حماقت ِ دایره شکلت

                اینچنین در آب نمی رفت

و در یاد نمی ماند

 

آه ، لیتیوم

می بینی ؟

می بینی چه سرد نگاهمان می کنند

من را نمی شناسند

                     تو هم آنها را

می دانی چیست ؟

                                                        حق دارند

               دیوانه ندیده اند

 

لیتیوم !

اینجا طولانی ست

                 تمام هم نمی شود انگار

برو و حل شدن را تجربه کن

در جوی لجن رنگ ِ پیر

                                   محو شو

من هستم ، باز هم

گفتم که ،

               این خیابان دراز ست

 

یادت باشد ،

این خیابان را

                          این جوی را

و من را ، هم

از خاطر نبر !

 

می دانی چیست ؟

داستان ِ تو و من

                           امروز بود و روزهای قبلش

حل شو و از بین برو

تمام شو

دوست ِ خوبم !

 

      وارث ِ گذشته ام

اما فراموشی را به ارث نبرده ام

" این یک قلم ، وسط ژن های من نبود "

                                     یادم می ماند تو را

تو و روزهای نهان در صورت ِ دایره ای شکل ِ مضحکت

باشد که تو به انتهای جوی برسی

و من

               به .. نهایتم

 

لیتیوم ، دوست ِ خوبم !

 

 

 "مرداد 88 "

 

× هميشه دلم مي خواست شاملو در گوشم شعر مي خواند ، هميشه ، هميشه ، ...

× این شعر نبود . من شاعر نیستم .

+  سوم مرداد 1388    سیاوش . ص