همه چیز از آن شب شروع شد . در به در دنبال راه ِ فرار بودم و آن شب ، هر بهانه ای را که لازم داشتم ، دستم داد . دعوایمان ، خیلی هم - مثل ِ دفعه های قبل - وخیم نبود ؛ همان حرف های همیشگی ، که تو چرا از جمع دوری می کنی یا چرا وقتی همه دارند از یک چیز حرف می زنند تو میروی به سمت ِ دیگه و حرفهای مزخرف ِ دیگه ای می زنی ، یا چرا موقع شام اینجوری غذا خوردی یا اونجوری به فلانی نگاه کردی و خلاصه از این چرندیات که همیشه باعث دعوا می شدند باز هم زده شد و بهانه دستم داد برای در رفتن .
با یک جعبه ی چوبی قهوه ای رنگ ِ سیگار و مقداری پول از خانه بیرون آمدم و سعی کردم خودم را به نزدیکترین ترمینال برسانم و هر چه زودتر بروم . جایش مهم نبود ؛ شمال ، جنوب یا هر جا که میشد مدتی زندگی کرد . جایی که حتا یک درصد هم فکر نکند به آنجا رفتم .
احمق فکر کرد برای سیگار کشیدن از خانه بیرون آمدم ، و احتمالن پیش ِ خودش یک مشت حرف های قشنگ درست کرده تا به محض ِ تمام شدن ِِ سیگارم و برگشتنم به خانه ، بهم بزند و مثلن از دلم در بیاورد و بعد ، خودش را آماده کند برای گفتن ِ درخواست های مسخره اش .
صبح تا شب و شب تا صبح تنها چیزهایی که به مغزش خطور می کند از مدل ِ مو و آرایش و لباس های بیریخت و مسخره و مهمانی های احمقانه فراتر نمی رود . چه می شود کرد ؟
اولین اتوبوسی که جلوی پایم ترمز کرد ، مال ِ انزلی بود . بدون فکر کردن و کاملن غریزی سوار شدم . انزلی جایی نیست که برای پیدا کردن ِ من به سراغش بیاید ؛ این را ، بعد که سوار شدم ، فهمیدم . مسافر زیادی داخل ِ اتوبوس نبود . فصل ِ مدارس است و معلوم است که نباید مسافر ِ زیادی در ماشین باشد . اینها هم که هستند احتمالن برای کاری سفر می کنند . شاید هم مثل ِ من فراری اند !
راننده به خاطر ِ همین کمبود مسافر ، چند نفری را که می خواستند به نوشهر و چاولس بروند را سوار کرده بود و بنابراین مجبور بود از جاده چالوس برود . این یعنی اینکه راه ِ من دور می شد و دیرتر به انزلی می رسیدم .
چند کیلومتری از تهران دور شده بودیم که حال ِ راننده به هم خورد و مجبور شد برای دقایقی اتوبوس را نگه دارد . جاده چالوس را هیچوقت در تاریکی شب ندیده بودم . آن هم نه اول ِ شب بلکه سه ی نصف ِ شب . خوف آور که نه اما حالت ِ مرموزی دارد ؛ انگار تمام ِ درخت ها و کوه ها به آدم زل زده اند طوری که فکر می کنی هر کاری کنی ، می بینند . آدم را یاد ِ آن قصه ی دوران ِ بچگی می اندازند ؛ آنکه سر ِ کلاس های دینی برایمان تعریف می کردند و در واقع در مغزمان می کوبیدند . درست خاطرم نیست مضمونش چه بود ولی وجود یک خروس و خدایی که همه جا حضور دارد در ذهنم مانده . این درخت ها و کوه ها هم یادآور همان خدا هستند که همه کار هایت را می بیند و به روی خودش نمی آورد . شاید هم توهمی بیش نیست ، نمی دانم ؛ احتمالن همینطور است .
صدای زمخت ِ راننده و صدای گوش خراش ِ روشن شدن ِ موتور ِ اتوبوس ، همه را خبر دار کرد که باید حرکت کرد و وقتی نیست.
مرد ِ لاغری بین ِ همه صندلی های خالی ِ اتوبوس ، صندلی ِ کنار ِ من را انتخاب کرد . چاره ای نداشتم ، باید قبول می کردم که راحتی ، از تهران بود تا اینجا و از اینجا به بعد باید هیکل ِ کس ِ دیگری را تحمل می کردم . البته می توانستم بعد از توقف بعدی ، جایم را عوض کنم ، الان هم می توانستم . اگر الان این کار را می کردم طرف فکر می کرد از او ترسیدم یا نمی دانم ، بالاخره یک فکری می کرد . نمی خواستم کسی در موردم فکری کند . اصلن برای همین در رفته بودم که کسی با من کار نداشته باشد . می خواستم جایی باشم که بود و نبودم ، هیچ تغییر محسوسی را ایجاد نکند . چیزی باشم مثل ِ همین صندلی های اتوبوس یا پنجره هایش . بله پنجره هایش .
پلک هایم کم کم داشتند پایین کشیده می شدند که صدای مرد ِ کنار دستی مانع شد .
صورت ِ استخوانی داشت و زیر ِ چشم هایش گود افتاده بود و اکثر دندان هایش سیاه شده بودند و موهایش جوگندمی ؛ با تمام ِ اینها چهره اش با مزه بود ، بامزه و دوست داشتنی . به اش می خورد حداقل 50 سال را داشته باشد. اولش نفهمیدم چه می گوید و فقط متوجه شدم دارد حرف می زند . اما چند دقیقه ای که گذشت ، خواب ، کاملن از سرم پرید و از آن به بعد می فهمیدم چه می گوید .
از زندگی اش می گفت و بچه هایش که سالها پیش رفته بودند اروپا و از آن موقع ، حتا یکبار هم به دیدن ِ او و مادرشان نیامده بودند و این اواخر دیگر زنگ هم نمی زدند . می گفت نمی داند چرا اینهایی که می روند خارج ، اخلاق شان مثل ِ خارجی ها سرد می شود و بد . با تکان دادن سر و بالا و پایین آوردن چشم و ابروها ، حرف هایش را تایید می کردم و به نظرم از اینکه تمام ِ حرف هایش مورد قبول ِ من واقع شده بود ، خوشحال بود .
حرف ها و درد دل هایش تمام شد و آن موقع بود که شروع کرد به پرسیدن از زندگی من . حرف زدن هایش تا موقعی که یکطرفه بود ، شیرین بود ، چیزی بود مثل ِ صدای قطار که خواب ِ آدم را راحتتر می کند اما وقتی شروع کرد به سوال پرسیدن ، اعصاب خرد کن شده بود . با چند جواب ِ کوتاه ، سعی کردم به اش بفهمانم دوست ندارم حرف بزنم و خوشبختانه فهمید و ساکت شد و چند دقیقه بعدش هم خوابش برد . من دیگر خوابم نمی بُرد .
اکثر ِ رستوران های جاده تعطیل بودند . به غیر از نور ِ اندک ماشین هایی که از روبه رو می آمدند ، روشنایی دیگری در جاده دیده نمی شد . نمی دانم چرا ،اما احساس کردم چراغ های جلوی اتوبوس خراب است ، چون هیچ نوری را روی جاده نمی انداخت . مدام نگران بودم که مبادا پلیس ِ راه به خاطر همین خرابی چراغ ها ماشین را نگه دارد و دیرتر از چیزی که فکر می کردم به انزلی برسم . نباید اینطور می شد . باید زودتر می رسیدم .
نور ِ آفتاب از لای پرده ی سبز رنگ ِ آویزان روی پنجره ، به چشم هایم رسید و باز شان کرد . آنطور که از شواهد معلوم بود ، نوشهر را هم رد کرده بودیم و چیزی به انتها نمانده بود . مرد ِ لاغری که بچه هایش در اروپا بودند ، همچنان خواب بود . چه شانسی ؛ اگر بیدار بود حتمن باز هم شروع می کرد به پرگویی .
عجیب بود که راننده با آنکه یک لحظه هم نگه تداشته بود ، اصلن خواب آلود نبود . احتمالن ، صبح ِ روز ِ قبل حسابی خوابیده که دیشب توانسته یک ضرب رانندگی کند . بهر حال دستش درد نکند . باید قیل از اینکه زنم شک کند و خبر ِ گم شدنم را به پلیس بدهد ، به انزلی برسم .
" به بندر انزلی خوش آمدید "
همین یک جمله نشان از تمام شدن ِ راه می داد و نکته تعجب برانگیز این بود که برای معرفی شهر فقط اسم ِ شهر آمده بود و خبری از صفات نبود . به ترمینال که رسیدیم ، یکی از مسافران با صدای بلند گفت که برای سلامتی راننده صلوات بفرستیم و ، فرستادند ؛ همه ، جز مرد ِ لاغری که بچه هایش در اروپا بودند و کنار ِ من نشسته بود .
صورتش سفید و سرد بود . مُرده بود . در خواب سکته کرده بود و مُرده بود .
ساک ِ کوچک ِ آبی رنگش را به من دادند ؛ فکر کردند با هم آشنایی داریم . نتوانستم بگویم نه و قبول کردم که وسایلش را به خانواده اش بدهم . به زنش که تنها عضو ِ خانواده اش بود . بچه هایش اروپا بودند .
پیش از هر کاری ساک را باز کردم ، آدرسی داخل ِ ساک بود . از این بهتر نمی شد ؛ ساک را می بردم به آدرس نوشته شده و تحویلش می دادم و راحت می شدم ، هم از شر ساک و هم زنم .
خانه ای بزرگ و رو به دریا که دور تا دورش ، با درختان ِ میوه پوشیده شده بود و مسیر ِ سنگفرش شده ای داشت از در ِ ورودی خانه تا ساحل . احتمالن پولدار بوده که اینطور خانه ای داشته . زنگ را زدم و منتظر ماندم در باز شود ، اما نشد . حتا نیم ساعتی منتظر ماندم اما در باز نشد .
ساک را همراه با یادداشتی که خبر فوت شدن ِ مرد را می داد ، جلوی در گذاشتم و رفتم . بهتر شد ، دیگر مجبور نبودم در چشمهای زنش زل بزنم و بگویم که شوهرش مُرده است . به من چه مربوط ست خبر ِ مُردن ِ شوهرش را بدهم ؟
از دیشب هیچ چیز نخورده بودم و تا الان هم که گرسنگی خیلی بهم فشار نیاورده بود به خاطر مشغول بودن ِ فکرم بود و حالا ، بعد از رسیدن به انزلی و برطرف شدن ِ مشکل ِ ساکی که اجبارن بر دستم مانده بود ، حسابی احساس گرسنگی می کردم .
اولین کبابی ِ خیابان را بدون نگاه کردنِ به اسمش انتخاب کردم و چند سیخ کوبیده با سنگگ خوردم . چه حالی داشت این خلاصی . مدتها بود نتوانسته بودم تنها غذا بخورم . هر روز باید برای نهار و شام ، خودم را می رساندم خانه و با خانم شام می خوردم تا یک وقت دلشان دچار گرفتگی نشود . دروغ می گفت ، دلش نمی گرفت . مسئله این بود که سر ِ غذا راحتتر می شد حرف های چرند زد و اگر من برای غذا ، خانه نبودم و مجبور می شد تنهایی غذا بخورد دیگر نمی توانست مزخرف بگوید و مزخرف بشنود . دروغ می گفت که دلش می گیرد . اصلن نمی دانست دلتنگی و احساس غریب ِ غُربت کردن چیست .
پولم خیلی زیاد نبود اما حداقل 4 ، 5 روزی را می شد با این مقدار پول گذراند . فصل ِ مدارس است و اکثر اتاق های اجاره ای خالی اند و به تبع آن ارزان . بین ِ این همه اتاق ِ خالی ِ ارزان ، ارزان ترینش را پیدا کردم . اتاقی بود ، رو به پارکی که جلوی اسکله بود . خوبی اش این بود که ازش به خوبی دریا را می شد دید . تمیز نبود اما قابل تحمل بود . تختی داشت گوشه ی اتاق و میزی کوتاه و چوبی در کنار ِ تخت و صندلی کهنه ای چسبیده به پنجره . از پنجره دریا معلوم بود و چراغ های اسکله . چراغ ها نمی گذاشتند آدم غرق ِ نهایت ِ دریا شود و هر از گاهی چشم را به طرف ِ خودشان می کشاندند . نمی دانم خوب ست یا نه اما بهرحال با وجود چراغ ها و کشتی ها نمی شد غرق ِ دریا شد .
بعد از چند ساعتی که خوابیدم ، حوالی عصر به پارک ِ روبه روی اتاقم رفتم و روی نیمکتی که درست جلوی آب بود نشستم و یکی از چند سیگاری که از تهران آورده بود و داخل ِ جعبه ی قهوه ای رنگ بود را کشیدم . چند پسر و دختر ِ جوان بدمینتون بازی می کردند و چند پیرمرد تخته . پیرزن ها با هم گپ می زدند و می خندیدند و کشتی ها حرکت می کردند و بچه های کوچک برای ملوانان دست تکان می دادند . بهتر از این نمی شد . اینجا انگار همه آرام بودند و خونسرد . انگار حتا به مغزشان خطور هم نمی کرد در مرکز ، خیابان ها کش می آیند و هر چه در خود دارند را می بلعند . باید هم آرام باشند ، دریا بهشان هدیه داده !
پاهایم خشک شده بود . باید بلند میشدم تا قدمی بزنم .
دومین بار بود که می آمدم انزلی ، دفعه قبل خیلی کوچکتر بودم و چیز ِ زیادی از شهر یادم نمی آید . اما همیشه می دانستم جای قشنگی ست . هنوز خیلی جاهای شهر بافت ِ قدیمی خود را حفظ کرده و همین باعث تمایزش شده با شهرهای دیگر ِ شمال . در زمان ِ حکومت ِ قبلی ، به دلیل اهمیت فوق آلعاده اینجا ، خوب بهش رسیدند اما خب ، در این سال ها خیلی مثل ِ آن زمان نیست . با این حال باز هم قشنگ است .
به سرم زد قدم زنان تا خانه ِ مرد ِ لاغر بروم و ببینم آیا ساک را برداشته اند یا نه . راه ِ زیادی نبود . یکی دیگر از خصوصیات اینجا نزدیک بودن همه ی راه هاست . همه جا را می شود با پا رفت و برگشت .
برنداشته بودند ؛ خیلی هم عجیب نبود . احتمالن زنش رفته خانه ی کسی و تا فردا بر می گردد و ساک را بر می دارد .
روزهای چهارم و پنجم هم به خوبی گذشتند اما نه ساک را کسی برداشت و نه از پول ِ من چیزی باقی ماند . اصولن و طبق قراری که با خودم گذاشته بودم باید امروز برمی گشتم ، ولی هر چه فکر می کردم ، نمی فهمیدم چرا باید برگردم . اینجا همه چیز خوب بود و الان فقط مشکل پول داشتم . چه حرف ِ خنده داری ؛ فقط مشکل پول . باید روراست بود . با وجوداین مشکل در واقع هیچ کاری نمی شد کرد .
باز هم به خانه ی پیرمرد سر زدم . تصویری که دیدم ، فرق ِ آنچنانی با روزهای قبل نکرده بود و فقط به تعداد برگ های زرد ِ روی زمین اضافه شده بود . ساک ، سر ِ جایش بود .
دیگر نمی توانستم جلوی وسوسه ای که در تمام ِ این چند روز همراهم بود ، را بگیرم . با سنجاقی در را باز کردم و وارد ِ خانه شدم . همه وسایل را با پارچه پوشانده بودند و تمام ِ پنجره ها را حسابی محکم کرده بودند تا باد ، بازشان نکند . همه چیز حکم می کرد که این خانه مدتهاست خالی است و رنگ و روی آدمی را به خود ندیده . عکس ِ مرد لاغر ، با ظاهری جوانتر و در کنار ِ زنی زیبا ، قاب شده بود و روی دیوار قرار داشت . قاب عکس های دیگری هم بودند که احتمالن مال ِهمان بچه های اروپا رفته ی مرد بودند.
به نظر نمی آمد ، کسی - حداقل به این زودی ها - اینجا بیاید . معلوم بود اینجا ویلای مرد لاغر و زنش بود و خودشان در تهران زندگی می کردند . بچه ها هم که خارج بودند . می شد تا مدتی اینجا زندگی کرد .
پارچه ها را از روی وسایل برداشتم و خانه را تمیز کردم . داخل ِ یخچال پر از انواع و اقسام ِ نوشیدنی بود و کنسورهای مختلف . بهتر از این نمی شد . شب ، شام مفصلی خوردم و بعد از شام صدای پخش کننده ی موسیقی ِ داخل خانه را زیاد کردم و رفتم کنار ِ ساحل . بهتر از این نمی شد . صدای دریا و صدای آهنگ و وزش ِ باد و آرامش . بهتر از این نمی شد . می شد ؟
صبح با صدای امواج دریا و پرنده ها ، بیدار شدم . همه چیز مهیا بود برای تنی به آب زدن ؛ دریا آرام بود و هوا ملایم و من ، خواب آلود . موج ها را یکی یکی می گذراندم و با رد شدن از هر کدام ، یاد ِ روزهای گند ِ قبل از آمدن به انزلی می افتادم . روزهای مسخره و پوچ و گُه . کم کم داشتم به این فکر می افتادم که قید برگشتن را به طور کل بزنم . بر نمی گشتم ، مگر اینکه زن ِ مرد ِ لاغر می آمد اینجا و آن موقع بود که راهی نداشتم جز بازگشت . فعلن که نیامده و به نظر هم نمی آِید که بیاید .
روزها گذشتند و من به تنها چیزی که نمی اندیشیدم بازگشت به تهران بود . همه چیز خوب بود و در حد اعلا . ویلا شده بود خانه ی خودم و گاهی فراموش می کردم که صاحب ِ اینجا کس ِ دیگری ست .
همه چیز از آن بعد از ظهر شروع شد . در گشت و گذارم در خانه ، چشمم به صندوقچه ای خورد که سیاه رنگ بود و کهنه. با زور ِ بسیار بازش کردم و تنها چیزی که در صندوقچه بود را با دقت خواندم .
" وصیت نامه ی آقا و خانم ِ کبیری "
این را بالای کاغذ نوشته بود و در ادامه طبق روال همه ی وصیت نامه ها ، اموال بین بچه ها و اقوام ِ نزدیک تقسیم شده بود . این ویلا هم رسیده بود به یکی از بچه ها ، یکی از همان ها که در اروپا است . مطمئن شدم این ویلا دیگر رنگ ِ صاحب خود را هم نخواهد دید و در نتیجه تا هر وقت که بخواهم می توانم اینجا بمانم . در خوشحالی ِ فهمیدن ِ این نکته بودم که ، تازه فهمیدم اوضاع از چه قرار است .
آقای کبیری یا در واقع همان مرد ِ لاغر ِ همسفرم ، سالها پیش مُرده بود ، در حالی که او کمتر از یک ماه ِ پیش با من همسفر بود و کلی حرف هم زد . شک کردم که شاید اصلن این ویلا متعلق به کسی دیگر است ؛ اما نه ، عکس ِ مرد ، همان بود که در اتوبوس ، کنارم نشسته بود . زن و مرد سالها بود که مُرده بودند .
هیچوقت فکر نمی کردم درگیر ِ اینطور ماجرایی شوم . ماجرایی که از یک طرف ترسناک و از طرف ِ دیگر مضحک است . مضحکی اش از این بابت بود که ، وقتی تهران بودم ، زنم هر روز یکی از این فیلم های دست فروشان ِ کنار ِ خیابان را می خرید و به زور ، به خورد ِ من هم می داد . فیلم هایی که خیلی هاشان مثلن ترسناک بودند . همه شان هم تقریبن یک اینطور ماجراهایی داشتند که الان برای من اتفاق افتاده . از دیدن ِ آن فیلم ها نه تنها نمی ترسیدم ، بلکه می خندیدم ؛ خنده هایم اعصاب ِ زنم را بهم می ریخت ، ولی الان احساس ترس هم می کنم .
باید بر می گشتم تهران تا بفهمم ماجرا از چه قرار است . شاید کسی می خواسته مرا سر ِ کار بگذارد ، شاید همه ی این داستان زیر ِ سر ِ زنم است و می خواسته مثلن با من شوخی کند یا شاید می خواسته ادبم کند .
تنها آدرسی که از مرد و زن در تهران پیدا کردم را دستم گرفتم و برگشتم . از طرفی نگران بودم که یک موقع گیر ِ پلیس هایی که از طرف ِ زنم مامور پیدا کردن ِ من هستنند نیفتم و از طرفی در به در دنبال ِ آدرس ِ خانه کبیری می گشتم .
همه چیز درست بود . زن و مرد چند سال ِ پیش در راه ِ شمال تصادف می کنند و می میرند . اموالشان را هم تقسیم می کنند اما بچه هاشان حتا برای گرفتن ارثیه ، به ایران نمی آیند . ویلای خالی ِ انزلی هم یکی از این اموال است . این حرف ها را صاحب ِ جدید ِ خانه می زند که از دوستان ِ کبیری بوده و پس از مرگش خانه را از یکی از پسرانش خریده و اینجا ساکن شده .
گیج و منگ از حوادث اتفاق افتاده ، به سمت ِ خانه مان حرکت کردم . نمی خواستم برگردم پیش ِ زنم و فقط می خواستم اگر بشود از دور ببینمش ؛ با آنکه کمی ترسیده بودم اما می خواستم برگردم به ویلای انزلی و همانجا زندگی کنم . ویلا دیگر مال ِ من شده بود .
به نزدیک ِ خانه که رسیدم ، صدای آزیر ِ ماشین ِ پلیس بلند شد و مجبور شدم خودم را پشت ِ درختی مخفی کنم .از شانس ِ من گربه ای در حال ور رفتن با آشغال های کنار ِ درخت بود و به محض دیدن ِ من با جیغی بلند پرید بالای درخت . خوشبختانه پلیسها ندیدند و رفتند .
دور و بر ِ خانه مان شلوغ بود . همیشه همینطور بود اما ایندفعه خیلی بیشتر . یکی از موارد ِ دعواهایمان سر ِ همین شلوغی های این محل بود ، که من دوستش نداشتم اما خانم ، چون اینجا تا حدودی بالای شهر محسوب می شد ، عاشقش بود .
یکسری آدم با لباس ِ سیاه جلوی خانه مان جمع شده بودند . حتمن یکی از فک و فامیل های همسایه ، مُرده بود . زنم آن اطراف نبود و به همین خاطر می توانستم جلو بروم تا هم ببینم چه کسی مُرده و هم اینکه از نزدیک ، خانه را ببینم . جلو رفتم ؛ چلچراغ ِ بزرگی زده بودند و رویش عکسی انداخته بودند ؛ عکس ِ من بود . یادم می آید این عکس را به زور ِ زنم با کروات انداختم . کرواتیِ قرمز رنگ .، اول ازدواج مان بود .
دسته گل های بزرگ ِ گلایل ِ سفید ، جلوی خانه مان بود و من مُرده بودم . رفتم داخل ِ خانه بی آنکه کسی مرا ببیند .زنم ، سینی ِ چای را دستش گرفته بود و هر چندی ، چند قطره اشک می ریخت اما به نظر خیلی هم ناراحت نمی آمد .
نمی دانستم چند وقت است که مُرده ام و به همین خاطر هم ، نفهمیدم مراسم ِ در حال ِ انجام ، مال ِ چندمین روز ِ مرگم است . سومین ، هفتمین ، چهلمیم ، حتا شاید سیصد و شصت و پنجمین روز ؛ نفهمیدم و البته مهم هم نبود .
باید بر می گشتم انزلی . ویلا دیگر مال ِ من شده بود و بهتر از این نمی شد . باید حسابی به ویلا می رسیدم . همیشه دوست داشتم چیزی را روی دیوار ِ خانه ام حکاکی کنم اما زنم و قبل از آن پدرم نمی گذاشتند . حالا می توانستم ؛ روی دیوار ِ ویلا می نوشتم : mój nieśmiertelny
نمی دانم معنایش چیست . این نوشته را ، در یکی از فیلم های مورد ِ علاقه ام دیدم و از آن موقع ازش خوشم آمد . باید بر سر در ِ ویلا اینرا بنویسم . ویلا دیگر مال ِ من شده بود و از این بهتر نمی شد .