تبليغاتX
اتوبوس آبی

اتوبوس آبی

حکاکی پاییز

اینک بر این کناره دشت ، اینک

این کوره راه ساکت و بی رهرو

آنک ، بر آن کمرکش کوه ، آنک

آن کوچه باغ خلوت و خاموشت ؛

از یاد روزگار فراموشت .

 

ای فصل ِ فصل های نگارینم ،

سرد ِ سکوت ِ خود را بسرائیم ،

پاییزم ! ...

                                               " م . امید "

 

بی هیچ مقدمه و اضافه گویی می روم سراغ ِ اصل ِ مطلب .

پاییز در راه است ، و از آنجا که اتوبوس آبی و صاحبش بسیار دوست دارند اش ، می خواهم برای اولین بار در تاریخ این وبلاگ ، یک بازی ، یا بهتر است بگویم یک فراخوان ، راه بیندازم .

فراخوان ِ پاییز ؛

داستان ، شعر ، نثر ِ ادبی و هر نوشته ی دیگری که بتواند از پاییز بگوید .

تمام ِ مسافران اتوبوس آبی - چه همیشگی ها و چه گذری ها - دعوت اند ، از جمله : تارا ، پریسا ، حسین ، آناهیتا ، فرزانه و علیرضا

بدون شک و تردید ، برای با شکوه تر شدن این فراخوان ، احتیاج است هر کدام از دوستان هم ، دوستان ِ دیگری را دعوت کنند .

اولین روز ِ پاییز ، نوشته ها در وبلاگ ها ثبت می شوند ، بنابراین دعوت نامه ها باید قبل از اول ِ مهر نوشته شوند .

امیدوارم دعوت ام را قبول کنید و با دعوت از دوستان ِ دیگر ، کمک کنید به نوشته شدن ِ پاییز .

 

 

پانوشت : این فراخوان را به حساب ِ خودخواهی من نگذارید . فکر می کنم پاییز برای همه مسئله ی مهمی ست !

پانوشت : احتمالن بعضی ها بگویند : در این وضعیت چه موقع نوشتن از پاییز ست ، بنده هم آن موقع مجبور می شوم به گفتن این جمله : دقیقن الان و در این وضعیت موقع نوشتن از پاییز ست ! کمی روحیه و انرژی مثبت برایمان خوب است . راه درازی در پیش است .

+  هفدهم شهریور 1388    سیاوش . ص 

همه چیز روبه راه است !

همه چیز از آن شب شروع شد . در به در دنبال راه ِ فرار بودم و آن شب ، هر بهانه ای را که لازم داشتم ، دستم داد . دعوایمان ، خیلی هم - مثل ِ دفعه های قبل - وخیم نبود ؛ همان حرف های همیشگی ، که تو چرا از جمع دوری می کنی یا چرا وقتی همه دارند از یک چیز حرف می زنند تو میروی به سمت ِ دیگه و حرفهای مزخرف ِ دیگه ای می زنی ، یا چرا موقع شام اینجوری غذا خوردی یا اونجوری به فلانی نگاه کردی و خلاصه از این چرندیات که همیشه باعث دعوا می شدند باز هم زده شد و بهانه دستم داد برای در رفتن .

با یک جعبه ی چوبی قهوه ای رنگ ِ سیگار و مقداری پول از خانه بیرون آمدم و سعی کردم خودم را به نزدیکترین ترمینال برسانم و هر چه زودتر بروم . جایش مهم نبود ؛ شمال ، جنوب یا هر جا که میشد مدتی زندگی کرد . جایی که حتا یک درصد هم فکر نکند به آنجا رفتم .

احمق فکر کرد برای سیگار کشیدن از خانه بیرون آمدم ، و احتمالن پیش ِ خودش یک مشت حرف های قشنگ درست کرده تا به محض ِ تمام شدن ِِ سیگارم و برگشتنم به خانه ، بهم بزند و مثلن از دلم در بیاورد و بعد ، خودش را آماده کند برای گفتن ِ درخواست های مسخره اش .

صبح تا شب و شب تا صبح تنها چیزهایی که به مغزش خطور می کند از مدل ِ مو و آرایش و لباس های بیریخت و مسخره و مهمانی های احمقانه فراتر نمی رود . چه می شود کرد ؟

اولین اتوبوسی که جلوی پایم ترمز کرد ، مال ِ انزلی بود . بدون فکر کردن و کاملن غریزی سوار شدم . انزلی جایی نیست که برای پیدا کردن ِ من به سراغش بیاید ؛ این را ، بعد که سوار شدم ، فهمیدم . مسافر زیادی داخل ِ اتوبوس نبود . فصل ِ مدارس است و معلوم است که نباید مسافر ِ زیادی در ماشین باشد . اینها هم که هستند احتمالن برای کاری سفر می کنند . شاید هم مثل ِ من فراری اند !

راننده به خاطر ِ همین کمبود مسافر ، چند نفری را که می خواستند به نوشهر و چاولس بروند را سوار کرده بود و بنابراین مجبور بود از جاده چالوس برود . این یعنی اینکه راه ِ من دور می شد و دیرتر به انزلی می رسیدم .

چند کیلومتری از تهران دور شده بودیم که حال ِ راننده به هم خورد و مجبور شد برای دقایقی اتوبوس را نگه دارد . جاده چالوس را هیچوقت در تاریکی شب ندیده بودم . آن هم نه اول ِ شب بلکه سه ی نصف ِ شب . خوف آور که نه اما حالت ِ مرموزی دارد ؛ انگار تمام ِ درخت ها و کوه ها به آدم زل زده اند طوری که فکر می کنی هر کاری کنی ، می بینند . آدم را یاد ِ آن قصه ی دوران ِ بچگی می اندازند ؛ آنکه سر ِ کلاس های دینی برایمان تعریف می کردند و در واقع در مغزمان می کوبیدند . درست خاطرم نیست مضمونش چه بود ولی وجود یک خروس و خدایی که همه جا حضور دارد در ذهنم مانده . این درخت ها و کوه ها هم یادآور همان خدا هستند که همه کار هایت را می بیند و به روی خودش نمی آورد . شاید هم توهمی بیش نیست ، نمی دانم ؛ احتمالن همینطور است .

صدای زمخت ِ راننده و صدای گوش خراش ِ روشن شدن ِ موتور ِ اتوبوس ، همه را خبر دار کرد که باید حرکت کرد و وقتی نیست.

مرد ِ لاغری بین ِ همه صندلی های خالی ِ اتوبوس ، صندلی ِ کنار ِ من را انتخاب کرد . چاره ای نداشتم ، باید قبول می کردم که راحتی ، از تهران بود تا اینجا و از اینجا به بعد باید هیکل ِ کس ِ دیگری را تحمل می کردم . البته می توانستم بعد از توقف بعدی ، جایم را عوض کنم ، الان هم می توانستم . اگر الان این کار را می کردم طرف فکر می کرد از او ترسیدم یا نمی دانم ، بالاخره یک فکری می کرد . نمی خواستم کسی در موردم فکری کند . اصلن برای همین در رفته بودم که کسی با من کار نداشته باشد . می خواستم جایی باشم که بود و نبودم ، هیچ تغییر محسوسی را ایجاد نکند . چیزی باشم مثل ِ همین صندلی های اتوبوس یا پنجره هایش . بله پنجره هایش .

پلک هایم کم کم داشتند پایین کشیده می شدند که صدای مرد ِ کنار دستی مانع شد .

صورت ِ استخوانی داشت و زیر ِ چشم هایش گود افتاده بود و اکثر دندان هایش سیاه شده بودند و موهایش جوگندمی ؛ با تمام ِ اینها چهره اش با مزه بود ، بامزه و دوست داشتنی . به اش می خورد حداقل 50 سال را داشته باشد. اولش نفهمیدم چه می گوید و فقط متوجه شدم دارد حرف می زند . اما چند دقیقه ای که گذشت ، خواب ، کاملن از سرم پرید و از آن به بعد می فهمیدم چه می گوید .

از زندگی اش می گفت و بچه هایش که سالها پیش رفته بودند اروپا و از آن موقع ، حتا یکبار هم به دیدن ِ او و مادرشان نیامده بودند و این اواخر دیگر زنگ هم نمی زدند . می گفت نمی داند چرا اینهایی که می روند خارج ، اخلاق شان مثل ِ خارجی ها سرد می شود و بد . با تکان دادن سر و بالا و پایین آوردن چشم و ابروها ، حرف هایش را تایید می کردم و به نظرم از اینکه تمام ِ حرف هایش مورد قبول ِ من واقع شده بود ، خوشحال بود .

حرف ها و درد دل هایش تمام شد و آن موقع بود که شروع کرد به پرسیدن از زندگی من . حرف زدن هایش تا موقعی که یکطرفه بود ، شیرین بود ، چیزی بود مثل ِ صدای قطار که خواب ِ آدم را راحتتر می کند اما وقتی شروع کرد به سوال پرسیدن ، اعصاب خرد کن شده بود . با چند جواب ِ کوتاه ، سعی کردم به اش بفهمانم دوست ندارم حرف بزنم و خوشبختانه فهمید و ساکت شد و چند دقیقه بعدش هم خوابش برد . من دیگر خوابم نمی بُرد .

اکثر ِ رستوران های جاده تعطیل بودند . به غیر از نور ِ اندک ماشین هایی که از روبه رو می آمدند ، روشنایی دیگری در جاده دیده نمی شد . نمی دانم چرا ،اما احساس کردم چراغ های جلوی اتوبوس خراب است ، چون هیچ نوری را روی جاده نمی انداخت . مدام نگران بودم که مبادا پلیس ِ راه به خاطر همین خرابی چراغ ها ماشین را نگه دارد و دیرتر از چیزی که فکر می کردم به انزلی برسم . نباید اینطور می شد . باید زودتر می رسیدم .

نور ِ آفتاب از لای پرده ی سبز رنگ ِ آویزان روی پنجره ، به چشم هایم رسید و باز شان کرد . آنطور که از شواهد معلوم بود ، نوشهر را هم رد کرده بودیم و چیزی به انتها نمانده بود . مرد ِ لاغری که بچه هایش در اروپا بودند ، همچنان خواب بود . چه شانسی ؛ اگر بیدار بود حتمن باز هم شروع می کرد به پرگویی .

عجیب بود که راننده با آنکه یک لحظه هم نگه تداشته بود ، اصلن خواب آلود نبود . احتمالن ، صبح ِ روز ِ قبل حسابی خوابیده که دیشب توانسته یک ضرب رانندگی کند . بهر حال دستش درد نکند . باید قیل از اینکه زنم شک کند و خبر ِ گم شدنم را به پلیس بدهد ، به انزلی برسم .

" به بندر انزلی خوش آمدید "

همین یک جمله نشان از تمام شدن ِ راه می داد و نکته تعجب برانگیز این بود که برای معرفی شهر فقط اسم ِ شهر آمده بود و خبری از صفات نبود . به ترمینال که رسیدیم ، یکی از مسافران با صدای بلند گفت که برای سلامتی راننده صلوات بفرستیم و ، فرستادند ؛ همه ، جز مرد ِ لاغری که بچه هایش در اروپا بودند و کنار ِ من نشسته بود .

صورتش سفید و سرد بود . مُرده بود . در خواب سکته کرده بود و مُرده بود .

ساک ِ کوچک ِ آبی رنگش را به من دادند ؛ فکر کردند با هم آشنایی داریم . نتوانستم بگویم نه و قبول کردم که وسایلش را به خانواده اش بدهم . به زنش که تنها عضو ِ خانواده اش بود . بچه هایش اروپا بودند .

پیش از هر کاری ساک را باز کردم ، آدرسی داخل ِ ساک بود . از این بهتر نمی شد ؛ ساک را می بردم به آدرس نوشته شده و تحویلش می دادم و راحت می شدم ، هم از شر ساک و هم زنم .

خانه ای بزرگ و رو به دریا که دور تا دورش ، با درختان ِ میوه پوشیده شده بود و مسیر ِ سنگفرش شده ای داشت از در ِ ورودی خانه تا ساحل . احتمالن پولدار بوده که اینطور خانه ای داشته . زنگ را زدم و منتظر ماندم در باز شود ، اما نشد . حتا نیم ساعتی منتظر ماندم اما در باز نشد .

ساک را همراه با یادداشتی که خبر فوت شدن ِ مرد را می داد ، جلوی در گذاشتم و رفتم . بهتر شد ، دیگر مجبور نبودم در چشمهای زنش زل بزنم و بگویم که شوهرش مُرده است . به من چه مربوط ست خبر ِ مُردن ِ شوهرش را بدهم ؟

از دیشب هیچ چیز نخورده بودم و تا الان هم که گرسنگی خیلی بهم فشار نیاورده بود به خاطر مشغول بودن ِ فکرم بود و حالا ، بعد از رسیدن به انزلی و برطرف شدن ِ مشکل ِ ساکی که اجبارن بر دستم مانده بود ، حسابی احساس گرسنگی می کردم .

اولین کبابی ِ خیابان را بدون نگاه کردنِ به اسمش انتخاب کردم و چند سیخ کوبیده با سنگگ خوردم . چه حالی داشت این خلاصی . مدتها بود نتوانسته بودم تنها غذا بخورم . هر روز باید برای نهار و شام ، خودم را می رساندم خانه و با خانم شام می خوردم تا یک وقت دلشان دچار گرفتگی نشود . دروغ می گفت ، دلش نمی گرفت . مسئله این بود که سر ِ غذا راحتتر می شد حرف های چرند زد و اگر من برای غذا ، خانه نبودم و مجبور می شد تنهایی غذا بخورد دیگر نمی توانست مزخرف بگوید و مزخرف بشنود . دروغ می گفت که دلش می گیرد . اصلن نمی دانست دلتنگی و احساس غریب ِ غُربت کردن چیست .

پولم خیلی زیاد نبود اما حداقل 4 ، 5 روزی را می شد با این مقدار پول گذراند . فصل ِ مدارس است و اکثر اتاق های اجاره ای خالی اند و به تبع آن ارزان . بین ِ این همه اتاق ِ خالی ِ ارزان ، ارزان ترینش را پیدا کردم . اتاقی بود ، رو به پارکی که جلوی اسکله بود . خوبی اش این بود که ازش به خوبی دریا را می شد دید . تمیز نبود اما قابل تحمل بود . تختی داشت گوشه ی اتاق و میزی کوتاه و چوبی در کنار ِ تخت و صندلی کهنه ای چسبیده به پنجره . از پنجره دریا معلوم بود و چراغ های اسکله . چراغ ها نمی گذاشتند آدم غرق ِ نهایت ِ دریا شود و هر از گاهی چشم را به طرف ِ خودشان می کشاندند . نمی دانم خوب ست یا نه اما بهرحال با وجود چراغ ها و کشتی ها نمی شد غرق ِ دریا شد .

بعد از چند ساعتی که خوابیدم ، حوالی عصر به پارک ِ روبه روی اتاقم رفتم و روی نیمکتی که درست جلوی آب بود نشستم و یکی از چند سیگاری که از تهران آورده بود و داخل ِ جعبه ی قهوه ای رنگ بود را کشیدم . چند پسر و دختر ِ جوان بدمینتون بازی می کردند و چند پیرمرد تخته . پیرزن ها با هم گپ می زدند و می خندیدند و کشتی ها حرکت می کردند و بچه های کوچک برای ملوانان دست تکان می دادند . بهتر از این نمی شد . اینجا انگار همه آرام بودند و خونسرد . انگار حتا به مغزشان خطور هم نمی کرد در مرکز ، خیابان ها کش می آیند و هر چه در خود دارند را می بلعند . باید هم آرام باشند ، دریا بهشان هدیه داده !

پاهایم خشک شده بود . باید بلند میشدم تا قدمی بزنم .

دومین بار بود که می آمدم انزلی ، دفعه قبل خیلی کوچکتر بودم و چیز ِ زیادی از شهر یادم نمی آید . اما همیشه می دانستم جای قشنگی ست . هنوز خیلی جاهای شهر بافت ِ قدیمی خود را حفظ کرده و همین باعث تمایزش شده با شهرهای دیگر ِ شمال . در زمان ِ حکومت ِ قبلی ، به دلیل اهمیت فوق آلعاده اینجا ، خوب بهش رسیدند اما خب ، در این سال ها خیلی مثل ِ آن زمان نیست . با این حال باز هم قشنگ است .

به سرم زد قدم زنان تا خانه ِ مرد ِ لاغر بروم و ببینم آیا ساک را برداشته اند یا نه . راه ِ زیادی نبود . یکی دیگر از خصوصیات اینجا نزدیک بودن همه ی راه هاست . همه جا را می شود با پا رفت و برگشت .

برنداشته بودند ؛ خیلی هم عجیب نبود . احتمالن زنش رفته خانه ی کسی و تا فردا بر می گردد و ساک را بر می دارد .

روزهای چهارم و پنجم هم به خوبی گذشتند اما نه ساک را کسی برداشت و نه از پول ِ من چیزی باقی ماند . اصولن و طبق قراری که با خودم گذاشته بودم باید امروز برمی گشتم ، ولی هر چه فکر می کردم ، نمی فهمیدم چرا باید برگردم . اینجا همه چیز خوب بود و الان فقط مشکل پول داشتم . چه حرف ِ خنده داری ؛ فقط مشکل پول . باید روراست بود . با وجوداین مشکل در واقع هیچ کاری نمی شد کرد .

باز هم به خانه ی پیرمرد سر زدم . تصویری که دیدم ، فرق ِ آنچنانی با روزهای قبل نکرده بود و فقط به تعداد برگ های زرد ِ روی زمین اضافه شده بود . ساک ، سر ِ جایش بود .

دیگر نمی توانستم جلوی وسوسه ای که در تمام ِ این چند روز همراهم بود ، را بگیرم . با سنجاقی در را باز کردم و وارد ِ خانه شدم . همه وسایل را با پارچه پوشانده بودند و تمام ِ پنجره ها را حسابی محکم کرده بودند تا باد ، بازشان نکند . همه چیز حکم می کرد که این خانه مدتهاست خالی است و رنگ و روی آدمی را به خود ندیده . عکس ِ مرد لاغر ، با ظاهری جوانتر و در کنار ِ زنی زیبا ، قاب شده بود و روی دیوار قرار داشت . قاب عکس های دیگری هم بودند که احتمالن مال ِهمان بچه های اروپا رفته ی مرد بودند.

به نظر نمی آمد ، کسی - حداقل به این زودی ها - اینجا بیاید . معلوم بود اینجا ویلای مرد لاغر و زنش بود و خودشان در تهران زندگی می کردند . بچه ها هم که خارج بودند . می شد تا مدتی اینجا زندگی کرد .

پارچه ها را از روی وسایل برداشتم و خانه را تمیز کردم . داخل ِ یخچال پر از انواع و اقسام ِ نوشیدنی بود و کنسورهای مختلف . بهتر از این نمی شد . شب ، شام مفصلی خوردم و بعد از شام صدای پخش کننده ی موسیقی ِ داخل خانه را زیاد کردم و رفتم کنار ِ ساحل . بهتر از این نمی شد . صدای دریا و صدای آهنگ و وزش ِ باد و آرامش . بهتر از این نمی شد . می شد ؟

صبح با صدای امواج دریا و پرنده ها ، بیدار شدم . همه چیز مهیا بود برای تنی به آب زدن ؛ دریا آرام بود و هوا ملایم و من ، خواب آلود . موج ها را یکی یکی می گذراندم و با رد شدن از هر کدام ، یاد ِ روزهای گند ِ قبل از آمدن به انزلی می افتادم . روزهای مسخره و پوچ و گُه . کم کم داشتم به این فکر می افتادم که قید برگشتن را به طور کل بزنم . بر نمی گشتم ، مگر اینکه زن ِ مرد ِ لاغر می آمد اینجا و آن موقع بود که راهی نداشتم جز بازگشت . فعلن که نیامده و به نظر هم نمی آِید که بیاید .

روزها گذشتند و من به تنها چیزی که نمی اندیشیدم بازگشت به تهران بود . همه چیز خوب بود و در حد اعلا . ویلا شده بود خانه ی خودم و گاهی فراموش می کردم که صاحب ِ اینجا کس ِ دیگری ست .

همه چیز از آن بعد از ظهر شروع شد . در گشت و گذارم در خانه ، چشمم به صندوقچه ای خورد که سیاه رنگ بود و کهنه. با زور ِ بسیار بازش کردم و تنها چیزی که در صندوقچه بود را با دقت خواندم .

" وصیت نامه ی آقا و خانم ِ کبیری "

این را بالای کاغذ نوشته بود و در ادامه طبق روال همه ی وصیت نامه ها ، اموال بین بچه ها و اقوام ِ نزدیک تقسیم شده بود . این ویلا هم رسیده بود به یکی از بچه ها ، یکی از همان ها که در اروپا است . مطمئن شدم این ویلا دیگر رنگ ِ صاحب خود را هم نخواهد دید و در نتیجه تا هر وقت که بخواهم می توانم اینجا بمانم . در خوشحالی ِ فهمیدن ِ این نکته بودم که ، تازه فهمیدم اوضاع از چه قرار است .

آقای کبیری یا در واقع همان مرد ِ لاغر ِ همسفرم ، سالها پیش مُرده بود ، در حالی که او کمتر از یک ماه ِ پیش با من همسفر بود و کلی حرف هم زد . شک کردم که شاید اصلن این ویلا متعلق به کسی دیگر است ؛ اما نه ، عکس ِ مرد ، همان بود که در اتوبوس ، کنارم نشسته بود . زن و مرد سالها بود که مُرده بودند .

هیچوقت فکر نمی کردم درگیر ِ اینطور ماجرایی شوم . ماجرایی که از یک طرف ترسناک و از طرف ِ دیگر مضحک است . مضحکی اش از این بابت بود که ، وقتی تهران بودم ، زنم هر روز یکی از این فیلم های دست فروشان ِ کنار ِ خیابان را می خرید و به زور ، به خورد ِ من هم می داد . فیلم هایی که خیلی هاشان مثلن ترسناک بودند . همه شان هم تقریبن یک اینطور ماجراهایی داشتند که الان برای من اتفاق افتاده . از دیدن ِ آن فیلم ها نه تنها نمی ترسیدم ، بلکه می خندیدم ؛ خنده هایم اعصاب ِ زنم را بهم می ریخت ، ولی الان احساس ترس هم می کنم .

باید بر می گشتم تهران تا بفهمم ماجرا از چه قرار است . شاید کسی می خواسته مرا سر ِ کار بگذارد ، شاید همه ی این داستان زیر ِ سر ِ زنم است و می خواسته مثلن با من شوخی کند یا شاید می خواسته ادبم کند .

تنها آدرسی که از مرد و زن در تهران پیدا کردم را دستم گرفتم و برگشتم . از طرفی نگران بودم که یک موقع گیر ِ پلیس هایی که از طرف ِ زنم مامور پیدا کردن ِ من هستنند نیفتم و از طرفی در به در دنبال ِ آدرس ِ خانه کبیری می گشتم .

همه چیز درست بود . زن و مرد چند سال ِ پیش در راه ِ شمال تصادف می کنند و می میرند . اموالشان را هم تقسیم می کنند اما بچه هاشان حتا برای گرفتن ارثیه ، به ایران نمی آیند . ویلای خالی ِ انزلی هم یکی از این اموال است . این حرف ها را صاحب ِ جدید ِ خانه می زند که از دوستان ِ کبیری بوده و پس از مرگش خانه را از یکی از پسرانش خریده و اینجا ساکن شده .

گیج و منگ از حوادث اتفاق افتاده ، به سمت ِ خانه مان حرکت کردم . نمی خواستم برگردم پیش ِ زنم و فقط می خواستم اگر بشود از دور ببینمش ؛ با آنکه کمی ترسیده بودم اما می خواستم برگردم به ویلای انزلی و همانجا زندگی کنم . ویلا دیگر مال ِ من شده بود .

به نزدیک ِ خانه که رسیدم ، صدای آزیر ِ ماشین ِ پلیس بلند شد و مجبور شدم خودم را پشت ِ درختی مخفی کنم .از شانس ِ من گربه ای در حال ور رفتن با آشغال های کنار ِ درخت بود و به محض دیدن ِ من با جیغی بلند پرید بالای درخت . خوشبختانه پلیسها ندیدند و رفتند .

دور و بر ِ خانه مان شلوغ بود . همیشه همینطور بود اما ایندفعه خیلی بیشتر . یکی از موارد ِ دعواهایمان سر ِ همین شلوغی های این محل بود ، که من دوستش نداشتم اما خانم ، چون اینجا تا حدودی بالای شهر محسوب می شد ، عاشقش بود .

یکسری آدم با لباس ِ سیاه جلوی خانه مان جمع شده بودند . حتمن یکی از فک و فامیل های همسایه ، مُرده بود . زنم آن اطراف نبود و به همین خاطر می توانستم جلو بروم تا هم ببینم چه کسی مُرده و هم اینکه از نزدیک ، خانه را ببینم . جلو رفتم ؛ چلچراغ ِ بزرگی زده بودند و رویش عکسی انداخته بودند ؛ عکس ِ من بود . یادم می آید این عکس را به زور ِ زنم با کروات انداختم . کرواتیِ قرمز رنگ .، اول ازدواج مان بود .

دسته گل های بزرگ ِ گلایل ِ سفید ، جلوی خانه مان بود و من مُرده بودم . رفتم داخل ِ خانه بی آنکه کسی مرا ببیند .زنم ، سینی ِ چای را دستش گرفته بود و هر چندی ، چند قطره اشک می ریخت اما به نظر خیلی هم ناراحت نمی آمد .

نمی دانستم چند وقت است که مُرده ام و به همین خاطر هم ، نفهمیدم مراسم ِ در حال ِ انجام ، مال ِ چندمین روز ِ مرگم است . سومین ، هفتمین ، چهلمیم ، حتا شاید سیصد و شصت و پنجمین روز ؛ نفهمیدم و البته مهم هم نبود .

باید بر می گشتم انزلی . ویلا دیگر مال ِ من شده بود و بهتر از این نمی شد . باید حسابی به ویلا می رسیدم . همیشه دوست داشتم چیزی را روی دیوار ِ خانه ام حکاکی کنم اما زنم و قبل از آن پدرم نمی گذاشتند . حالا می توانستم ؛ روی دیوار ِ ویلا می نوشتم : mój nieśmiertelny

نمی دانم معنایش چیست . این نوشته را ، در یکی از فیلم های مورد ِ علاقه ام دیدم و از آن موقع ازش خوشم آمد . باید بر سر در ِ ویلا اینرا بنویسم . ویلا دیگر مال ِ من شده بود و از این بهتر نمی شد .

+  دوازدهم شهریور 1388    سیاوش . ص  | 

بگو بگو

سکوت گريه کرد ديشب .

سکوت به خانه ام آمد ،

سکوت سرزنشم داد ،

و سکوت ساکت ماند سر انجام .

                                                " م . اميد "

 

به مناسبت گذشت ِ یکسال ِ دیگر ، نامه ای برای خودم نوشتم و پُستش کردم اینجا ، با پُست ِ پیشتاز !

خیالی ست و واقعی و اندکی قصه وار . بیشتر سندی ست برای سالهای بعدی .

نمی دانم چه شد که اینرا نوشتم !

 

 

 

صدای پیانوی کلایدرمن می آید و قطعه ای که نمی دانم از کیست .

کاش می شد انگشت را بُرد تا ته قلب ، آنجا که دیگر هیچ نیست جز واژه . کاش می شد بالا آورد همه ی واژه ها را ؛ مگر غیر از این است که واژه ها یک مُشت حرف ِ به هم چسبیده اند ؟

کاش قلب ، ولگردی پاییزی نبود و می توانست در تمام ِ رنگ ها ، تمام ِ صدا ها زندگی کند ، نفس بکشد و بماند . درست است ، همین ماندن هم کافی ست ! بس مان است !

چه می شد ؟

تمام ِ پیاده رو های شهر ، تمام ِ کوچه ها و خیابان هایش ، تمام دودی های آسمانش و خاکستری های ساختمان هایش ، خیلی وقت است تمام شده و جز این ، هیچ . چه می شد اگر ؟

صدای کوهن می آید و هاله لویا ، که همه خواندنش : جایی که خالی از اندوه و نقصان و ستیز است . جایی که آخر روزی آنجا خواهم بود ! خواهیم بود !

شب است و چهارمین روز .

چند دوست ِ قدیمی خبرم کردند که باز یک سال گذشت . تبریکم گفتند و در برابر تلخ خنده های من ، خندیدند و ندانستند هیچ .

چشمهایم را به زور ِ یک لیوان ، صنعتی و چند قرص ِ احمق و دوست داشتنی بسته ام تا قصه بخوانم . قصه ی کوچک ِ کوچکی ها ؛ خرگوشی که سوار بر آمبولانس ، داد می زد : من آمدم   من آمدم . و خنده های من ، سکوت ِ من و خوابی پر از رهایی برای من ، برای خود ِ خودم . خوابی پر از پری های صورتی رنگ ِ فراموشی .

" قابله ی پیر و خمیده ، ناف ِ ما را با آمبولانس و جیغش بُرید . "

چشمهایم را با مشت فشار می دهم تا بسته بمانند ، تا نبینند سال ِ سیاه را ، سال ِ نمی دانم چند ِ شمسی و نمی دانم چند ِ میلادی ، سال ِ گُه ِ شگفتی و سال ِ دلواپسی ، روزمرگی ، دلمُردگی و سرگردانی . سردرگریبانی !

صدای enya در تمام ِ اتاق پیچیده و

من یاد ِ فروغ افتاده ام : پیکری بر پیکری پیچید و .. .

چشمهایم بسته اند ، به زور همچنان . یاد ِ سالهای اول می افتم ، سالهای رفیق ِ شمالی ام که تنها یک روز زودتر از من آمده بود دنیا . یاد ِ صبح های زودی که از شوق ِ ساییدن ِ تکه ای چوب ، خواب به چشم مان نمی آمد و زودتر از هر کسی در شهر بیدار می شدیم و چوب ِ اهدایی ِ نجار ِ محل را ، به امید تبدیل شدنش به قایق ، سمباده می کشیدیم . آخر هم نشد که نشد ؛ به زور روی آب معلق می ماند و مدام غرق می شد !

" قابله ی پیر و خمیده ، ناف ِ ما را با قایق و دریا ، با غرق شدن بُرید . "

چشمهای بسته ام و دانه های دیگری از قرص های صورتی رنگ ِ نادان ، مرا می برد به روزی که برای کوتاه کردن ِ موهای رفیق ِ یک روز بزرگتر از خودم ، در ِ خانه را بستم و با قیچی خیاطی مادر ، به جان موهایش افتادم و همه را از ترس کُشتم . وقتی آمدیم بیرون ، دست در دست ِ هم و با خُرسندی از موفقیت آمیز بودن ِ عملیات ِ کوتاه کردن ِ مو ، می خندیدیم اما زود یادمان رفت خنده را . مادر ها گریه می کردند و خنده ی ما دیگر تمام شده بود . مجبور شدند کچلش کنند ! موهایش را خراب کرده بودم ، اما خب به خیر گذشت !

یادم می آید ، یادم می آید روزی را که آن موقع ها فکر می کردیم نهایت ِ ظلم و ستم در اين روز اتفاق افتاده است . روزی که هزاران گوسفند را جلوی ما می کشتند و ما تکان خوردن ِ پاهای آنها را با دو چشم ِ از حدقه بیرون آمده ، نگاه می کردیم و به عاقبت آنها می اندیشیدیم ؛ چاقوی تیز ِ قصاب . صدای خوف آور کوبیده شدن ِ طبل ها و کشیده شدن ِ زنجیر بر شانه ها و جان دادن گوسفند ها و سپس ، مردمی که با ولع به دنبال ِ غذایی که گوشت ِ آن گوسفندان درش بود می دویدند . مردمی که سیر نمی شدند . از همان روزها از خون ترسیدم و از مردمی که برای گرفتن حاجت ( !!! ) گوسفندان را میکُشتند و بعد با اشتهایی تمام نشدنی به دنبال ِ گوشت شان می دویدند .

صدای piaf می آید . آدم را می برد به کافه ای گرم در یک روز برفی . بوی مغازه ای می آید که کمی قبل از میدان فردوسی قرار دارد و همیشه بوی قهوه می دهد . بوی قهوه می داد.

هی رفیق ؛ تو را یاد می آید . روزهایی را که براده را از زیر ِ کاغذ ، با آهنربا شکل می دادیم . کسی چه می داند ؟ شاید همان موقع ها ، براده ها تعیین کردند همه چیز را ، براده های فالگیر . یادت هست ؟ آهنگر ِ همیشه سیاه ، بهمان گفت براده ها فال می گیرند .

روزی که ما از آن محل رفتیم و من با آنکه تازه هفت سال بود که بودم ، بغض کردم و تو که به اندازه ی یک روز از من بزرگتر بودی ، با چشمان ِ سبزت فقط نگاه کردی ؛ یادم می آید .

باورت می شود ؟ هفت سال ، تمام شد . قصه ی شیرین ِ چوب ساییدن ها تمام شد و پيوست به بايگاني ِ لعنتي ِ تصاوير .

دیگر نه من تو را دیدم و نه تو مرا .

من مدرسه می رفتم و تو ؛ بعد ها شنیدم از آن محل رفتید و بزرگ شدی و قیافه ات عوض شد !

گفتند همیشه خماری اما من باور نکردم . مردم حرف ، زیاد می زنند ، حرف هم که باد ِ هوا ست !

شب است و امشب از هر شب ِ دیگری ، قرص ها کمتر موثرند . صنعتی هم ، چه می شود کرد . می گویند اسم ِ این سرنوشت است . همان که گویی براده ها برایمان ساختند.

صدای خش دار ِ cohen می آید که دارد می گوید : dance me to...

صدای آهنگی اسکاتلندی می آید . همان ها که دو نفر به سرعت می چرخند و می رقصند و سرشان گیج می رود و در آغوش هم بر زمین می افتند.

سعیدی و قرتی . احتمالن اولی پیر شده و دومی مُرده . معلم های دو سال ِ اولم بودند . اولی آن موقع جوان بود و دومی ، پیر و چاق . هر دو شان از حرف زدن هایم ناراحت بودند ، اما به گمانم ازم بدشان نمی آمد. شاگرد ِ خوبی بودم . درس خوان اما نا آرام .

صدای فرهاد می آید : تو هم با من نبودی ، مثل ِ من با .. .

کاش الان مرا می دیدند ، می دیدند که خیلی کم حرف می زنم و بیشتر می روم و می نویسم.

خانم اجازه ! هنوزم دست خطم بد و خرچنگ قورباقه ست .

صداي فروغي مي آيد و پنجره اي که دل را حبس کرده در خود .

سال ِ سوم از پایتخت رفتیم . ماموریت ِ کاری پدر !

صدای قطعه ای از albinoni می آید و چقدر غریب است . پرت می شوم وسط ِ دشتی سبز با چند درخت ِ بلند و دریاچه ای آبی نقره ای و کوه هایی ، نگهبان ِ درخت و دشت و دریاچه ، و عشق .

چه واژه ای شده این عشق ها ؛ ایستاده بالای بلندترین نقطه و به ریش مان می خندد ، در عین حال هر روز مثل دستمال کاغذي در دست ِ مردم - همان ها که سیر نمی شدند - می چرخد و .. . شاید هم دارم مزخرف می گویم ! شاید آن چیزی که بالای بلندترین نققطه ایستاده و به بهمان می خندد ، اسم ِ دیگری ، دارد ؟

چند سال رفتیم جایی که بعد ها در درس ِ جغرافی فهمیدم بهش می گویند جلگه .

جایی که پر از درخت های کُنار بود ، میوه ای که می گفتند بهشتی ست !

تا همین جا را یادم می آید .

صدای نامجو می آید که می گوید : ای عشق ، با تو حرف می زنم ، ای رنج مگر .. . و بعدش که می گوید : بیا بیا ، که نگارت شوم ... .

دیگر نه قرص ها اثری دارند و نه صنعتی . خوابم هم نمی آید و فقط حس می کنم کاش مثل ِ دود ِ سیگار بودم . در هوا غرق می شدم ، ای کاش می شد حل شد در هوا و همه جا رفت .

من اینجا چه می کنم ؟

صدای بنان می آید . دارد می گوید : هستی چه بُود جز قصه ی .. .

همه ی اینها را گفتم که برگرم به حرف فروغ : روزی پیکری به پیکری پیچید و من ... .

این روز اهمیت خاصی برایم ندارد و بیشتر از روی نوعی کنجکاوی وقتی به این روز می رسم ، شروع می کنم با انگشتان ِ دست ، به شمردن ِ سالها . اما خودم هم می دانم اعداد همیشه دروغ می گویند .

نمی دانم چند سال گذشته ، فقط می دانم که به اندازه ی سالهای زیادی خسته ام .

دلم می خواست به یک نفر حرفی بزنم ، به کسی که خیلی بزرگتر از من است و به نوعی نمونه ی کاملتر ِ من ، کسی که ... کاش می توانستم بگویم . اي کاش  اي کاش  اي کاش

همین . صدایی نمی آید . همه ی شهر خواب اند و من هم انگار قبل از آنکه بفهمم ، خوابم بُرده است . شاید هم فقط چشمانم بسته اند !

الان حالم خوب ِ خوب است ، هر چند ، نمی دانم چرا کسی باور نمی کند !

شب است و قصه ای ندارم برای گفتن ، برای نوشتن .

هیچ صدایی نمی آید و سکوت ِ محض است که حکم می راند .

چه بهتر !    " از این همه همهمه گریزانم " ، قسم به ... .

 

سیاوش . ص

چهارم شهریور هشتاد و هشت

تهران

+  چهارم شهریور 1388    سیاوش . ص  |