نه ، یادم نمی آید. فایده هم ندارد بیش از این تلاش کنم. اولین بار که دیدمت ، ریش نداشتی ، خم نبودی ، ژولیده و در هم و بر هم نبودی ؛ کت و شلوار سیاه ِ نو و تر و تمیزی پوشیده بودی و کرواتی را که در تاریکی شب درست معلوم نبود چه رنگی ست ، بسته بودی و دستت را داده بودی در دست های دختر و با وقار سیگار می کشیدی. اصلن انگار حواست ، حواستان نبود که چند بچه ی بازیگوش ، به امید دیدن صحنه ای عاشقانه مثل فیلم ها ، در حال برانداز کردن شما هستند. فکر می کردید خودتان هستید و پیاده روی لغزان ِ خیابان دربند و دستهای در همه تان ، که از بارش برف یخ ِ یخ بود.
فقط همین ها را یادم می آید. کم نیستند البته ، اما خب کامل هم نیست.
آن شب ، چندمین شب ِ زمستان بود ؟ مطمئنم خودت می دانی ، مگر می شود یادت نیاید آن شب را ؟
فردای آن شب ِ برفی ، باز هم دیدمت. کنار ِ لبو فروشی جنب ِ سینما ایستاده بودی و به آرامی یکی از آن لبو های قرمز ِ آن روزها را تکه تکه در دهان می گذاشتی. بخار لبوهای داغ ، که از سرمای هوا غلیظ تر و متراکم تر شده بود ، صورتت را محو کرده بود. کت و شلوار ساده و نسبتن تنگی پوشیده بودی و دیگر کروات نبسته بودی. از همان روز ، در واقع از شب ِ قبلش ، تمام ِ فکرم این بود که بشوم مثل ِ تو. خوش تیپ ، سنگین و رنگین - به قول مادربزرگ - ، محترم و هنرمند ؛ حتا دوست داشتم مثل ِ تو عشقی داشته باشم به زیبایی ِ ناتالی. با آن چشمهای افسونگر و نگاه های نافذ و موهای همیشه پریشان. با آن بی پروایی ها.
ناتالی ، آن طور که میرزا می گفت ، دختر یک یهودی ِ لهستانی بود که بعد از هجوم آلمانها و کشته شدن اعضای خانواده اش ، به واسطه ی یکی از دوستان ِ پدرش ، به طهران آمده بود و در خانه ی آنها زندگی می کرد.
" دختر ِ یکی از اعیان لهستان بوده ، اما جنگ که این چیزها حالیش نیست " این را همیشه میرزا ی خدا بیامرز می گفت که آن روزها مشهور ترین آتلیه ی شهر را داشت.
چند وقتی بود به علاقه ی خودم و توصیه ی پدر ، شده بودم تنها شاگرد میرزا و او هم از هر کمکی برای راه افتادنم دریغ نمی کرد. هر چند ، در ظاهر می خواست خودش را خشک و عبوس نشان دهد اما هر کار می کرد ، نمی شد که نمی شد. حتا گاهی در اوج عصبانیت ، ته لبخندی روی لب های کبودش می آمد که نشان می داد در دل دارد به خودش و این قیافه ی مضحک ِ عصبی اش می خندد.
گمانم یکی از آخرین روزهای قبل از رفتن تان بود که شانه به شانه ی هم ، به آتلیه آمدید و خواستید که عکس بیندازید. سر ظهر بود و میرزا به روال تمام ظهر ها ، به خانه رفته بود و کارها را به من واگذار کرده بود. هول شده بودم از دیدن شما و دستانم می لرزید. نشستید روی صندلی ها و تو درخواست کردی که اگر می شود آن پرده ی دشت ِ سبز که چند درخت دارد را برای زمینه ی عکس تان باز کنم. آن روز آنقدر هول بودم که نفهمیدم تو از کجا خبر داری یک اینطور پرده ای وجود دارد. پرده را باز کردم و با هر سختی که بود عکس را انداختم.
میرزا مریض بود و طبق گفته ی دکتر ها ، چند روزی بیشتر زنده نمی ماند که در کنار نصیحت های پدرانه ، بهم گفت بهترین عکسی که انداخته ام ، عکس تو و ناتالی بوده. واقعن هم همینطور بود. حتا بعد از این همه سال و گرفتن هزاران عکس جورواجور که خیلی هاشان جایزه های معتبری هم برده اند ، هنوز هم آن عکس را بهترین عکسم می دانم.
چشمان آبی ِ ناتالی که میان موهای روشنش می درخشید و با غمی نه چندان آشکار به سوی دوربین بود و تو ، که با همان وقار همیشگی ، چشمان نم دار و سیاهت را به من و دوربین سپرده بودی تا بهترین عکسم را بگیرم.
چند وقتی قبل از آن عکس ، خبر رسید که یکی از عمو های ناتالی می آید طهران تا او را با خود به یکی از کشورهای اروپایی که خودش در آنجا ساکن شده ، ببرد. می گفتند عموی ناتالی ، که روزی یکی از بلندپایه ترین مقامات لهستان بوده ، نخواهد گذاشت برادر زاده اش در ایران بماند و از آن بدتر ، با پسری ایرانی ازدواج کند. همه ی اینها را هم میرزا به من گفت. انگار که منبع تمام اخبار شهر بود ؛ از تمام جزئیات آدم های شهر خبردار می شد و بعد با تحلیلی ساده ، پیش خودش ، از حوادث و حرف ها ، نتیجه گیری می کرد.
تو آن روزها دیگر شده بودی مهمترین نویسنده ی مقالات هنری ِ روزنامه ها و در کنارش ، بنابر شنیده ها ، کار های سیاسی هم می کردی . با یکی از سازمان های مخالف دولت همکاری می کردی و گهگاهی با اسم و امضای مستعار ، مقالات ضد دولت می نوشتی. مقالاتی ظاهرن اجتماعی - فرهنگی.
قبل از رسیدن خبر ِ آمدن عموی ناتالی ، همه چیز داشت مرتب می شد که با هم ازدواج کنید ، ولی به محض با خبر شدن قیم یا همان دوست ِ پدر ناتالی ، دیگر حتا به زور می توانستید همدیگر را ببینید ، چه رسد به اینکه به ازدواج با هم فکر کنید. اما هر چه بود ، حتا آنروزها هم به همدیگر فکر می کردید.
پیر شدن تو ، کاملن محسوس بود. هر روز که از جلوی آتلیه به سمت ِ دفتر روزنامه می رفتی ، به تعداد موهای سفید و چروک هایت اضافه شده بود و از روز ِ قبل ژولیده تر و کج و کوله تر شده بودی. دیگر کمتر در مورد اتفاقات هنری ِ روز می نوشتی و بندرت پیش می آمد دعوت دوستانت را برای مهمانی ها قبول کنی. به جایش بیشتر از قبل درگیر سیاست شده بودی و انگار دور شدن ناتالی از خودت را به نحوی ، به سیاست و بازی های مسخره و کثیفش مربوط می دانستی و می خواستی انتقام بگیری.
آن روز که آمدید و آن عکس را گرفتید ، از میان پچ پچ ها ی تان بو بُردم که می خواهید چه کار کنید. ناتالی با آن صدای ظریف و لهجه ی غریب فارسی اش ، داشت برای تو ساعت معین می کرد تا بیایی دنبالش و احتمالن با هم فرار کنید.
سنم بیشتر شده بود و دیگر تقریبن تمام کارهای عکاسخانه با من بود که خبر ِ مرگ میرزا را بهم دادند. مدتی بود مریض بود و جوابش کرده بودند ، اما در آن بعد از ظهر ِ سرد و سوزناک اما آفتابی ِ زمستان ، خبر مُردنش غافلگیرم کرد. پدرم را که چند سال پیشتر از آن از دست داده بودم ، انقدر دلم نگرفته بود، که آن روز. تا چند روز از فکر تو و ناتالی بیرون آمده بودم و با نگاه کردن به هر گوشه ی آتلیه ، تکه ای از روزهای میرزا را به خاطر می آوردم و بی اختیار چشمانم پُر می شد.
چند روزی به همین شکل گذشت و من ، تو و ناتالی و قرار تان را کاملن فراموش کرده بودم. قرارتان ، یک هفته بعد از گرفتن آن عکس و مبنی بر این بود که سرشب به بهانه ی دادن کتابی به ناتالی ، به در ِ خانه اش بروی و بعد از چند دقیقه بی آنکه کسی بفهمد ، فرار کنید. البته همه ی این اتفاقات باید قبل از بازگشت قیم ناتالی می افتاد. چون او به هیچ وجه اجازه ی دیدار شما را نمی داد و این اجازه ، محدود بود به زن ِ او که گاهی صادر می شد. قرار بود با هم سوار اتوبوس شوید و به یکی از دهات اطراف تبریز که چند نفر از اقوام دورت آنجا بودند ، بروید. این را بعد ها که دیگر کار از کار گذشته بود ، فهمیدم.
خسته نشدی مرد ؟ پیر شده ای و خمیده از بس نشستی و با این آکاردئون ، نوای عشق از دست رفته ات را زدی. زیر باران نشسته ای و باز هم مي زني و انگار نه انگار که خیس ِخیس شده ای. مردم هم دیگر توجهی ندارند به تو و سازت و نوای غریبانه ات.
یادت هست ؟ آن شب ِ شوم اسفند را می گویم. 22 اسفند بود ، یادت می آید ؟
می توانم تصور کنم آن شب ، ناتالی چه کشید پشت ِ پنجره. یک ساعت ، دو ساعت ، سه ساعت ، اما نه ، از تو خبری نشد. به نظرم ، آن شب ، زمان برای ناتالی ، حکم ِ اره ای را داشته که به آرامی بر گردنش کشیده می شده ؛ از طرفی منتظر بودن برای تو باعث می شد ، دقایق کُند بگذرند و از طرف ِ دیگر ، اضطراب از اینکه قیم اش برگردد به خانه و همه چیز خراب شود ، باعث می شد عقربه های ساعت سرعت بگیرند. چه کشیده آن شب ، ناتالی.
نیامدی که نیامدی . فردایش روزنامه ها تیتر زدند که ماموران شهربانی تو را به بهانه ی مست بودن و ایجاد مزاحمت برای چند زن گرفته اند. همه باورشان شده بود ، می گفتند همه ی هنری ها همینطور هستند و همیشه یک اینطور خرابکاری هایی می کنند. ولی من یقین داشتم که مستی ، بهانه ای بوده و دلیل گرفتن تو چیز ِ دیگری ست ؛ آن مقالات ضد دولت بود که کار دستت داده بود ، آن انتقام از سیاست و آدم هایش.
تا شش ماه زندان بودی . این مردم چه می دانند تو چه کشیدی آن شش ماه. اواخر شهریور بود که آزاد شدی . تنها کسی که بدرقه ات آمد ، من بودم. پیرمرد شده بودی و اگر اسمت را نمی گفتند ، نمی شناختمت. خودم را برایت معرفی کردم و تو ، متعجب از اینکه چرا زندگی ات اینهمه برای من جذاب بوده به من خیره شده بودی و منتظر بودی که عدم صحت خبر ِ رفتن ناتالی از ایران را بهت بگویم. نگفتم ، و به جایش آرام آرام حالی ات کردم که از دوست ِ پدر ناتالی شنیدم که ناتالي مُرده و در همان کشوری که عمویش آنجا ساکن بوده ، دفن شده. بهت گفتم ، آنطور که از شواهد بر می آید ، پسر عمویش او را کشته و کسی نمی داند چرا. چیزی نگفتی و بی نگاهی حتا ، به سمت جاده ی کنار ِ زندان رفتی.
تا چند وقتی گم و گور شدی و هیچ جا پیدا نبودی ، تا اینکه اواسط پاییز همان سال بود که با انبوهی ریش و موهای بلند ِ جوگندمي ، با لباس هایی مندرس و چرک ، آمدی نشستی جلوی قهوه خانه ی اسدالله خان و شروع کردی به نواختن آکاردئون.
می دانی چند سال گذشته ؟ من همان دختر همسایه مان که از بچگی همبازی ام بود ، همان هاجر را گرفتم. زن خوبی ست ، اما خب زنی ست مثل همه ی زنهای معمولی ِ دیگر. همان کارهای معمولی ، همان قیافه ی معمولی ، همان حرف های معمولی. زندگی مان هم معمولی ست. اصلن نمی دانیم عشق چیست ، و عشقبازی برایمان خلاصه می شود به شب های جمعه ؛ تبدیل شده به همان غریزه ی مسخره و خنده آور .
من هم دیگر سنی ازم گذشته و دو بچه ی قد و نیم قد دارم. من هم دیگر دارم پیر می شوم. باور می کنی ؟
بلند شو مرد ! خیس شده ای . سازت هم دیگر بعد از این همه سال ، صدا ندارد ؛ از بس که زیر برف و باران ، صدایش را در آوردی.
بلند شو ! آنقدر تکراری شده ای که برای این مردم ، که روزی آن سوی انگشت های اشاره شان بودی ، چیزی شده ای مثل این درخت چنار. مگر کسی درد و رنجی داشته باشد ، مگر عشق ِ از دست داده ای داشته باشد که به تو و صدای خفیف آکاردئون ات توجه کند. دیگر غیر از من کسی یادش نیست تو و ناتالی را . من هم حتا خیلی اوقات فراموش می کنم. حتا یادم می رود که روزی تمام ِ فکرم شده بود که بشوم مثل ِ تو و عشقی داشته باشم مثل ناتالی ؛ با آن چشمهای آبی و بی پروایی ها.
راستی ، هیچوقت نگفتی از وجود پرده ی دشت ِ سبز با چند درخت ، چطور باخبر شدی ؟ هان ؟
بلند شو ! چند روز دیگر زمستان ست. یادت هست آن شب ِ برفی دربند را ؟ مگر می شود یادت نباشد . هر چه فکر می کنم یادم نمی آید چندم بود. چندمین شب ِ زمستان بود ؟ می دانم که یادت هست. بگو ، بگو چندمین شب ِ زمستان بود !
بس کن دیگر ! خسته نشدی از بس این آهنگ را زدی . این تصنیف " مرا ببوس " ، حوصله ات را سر نبرد ؟
بلند شو دیگر ، چیزی نمانده به زمستان و سالگرد آن شب ِ برفی ِ دربند. می دانم که می دانی چه شبی بود آن شب .
بلند شو مرد !
پايان
***
پانوشت : تولد همه ي متولدين ماه مهر مبارک باشد. صد سال به از اين سالها !
پانوشت : به ا.ح و دوستان ! مدت هاست تعلق خاطری به هیچ مکتبی ندارم ؛ خودم هستم و خودم.
يادت ، يادتان بماند !