تبليغاتX
اتوبوس آبی

اتوبوس آبی

به هیچ وجه ؟

نمی دانم چرا وقتی آمد در ِ خانه را زد ، بی اختیار ، یقه اش را دو دستی گرفتم و آن فحش ها را نثارش کردم . هنوز هم نمی توانم بفهمم ، من که همیشه به یکسری قواعد پایبندم ، چطور توانستم آن حرکت را انجام دهم . دعوا کردن و بدتر از آن ، فحش دادن ؛ نمی توانم حتا تصورش را کنم. تازه تف هم کردم توی صورتش . به زور یقه اش را از دستم در آورد و رفت. فکر کردم رفته سراغ چماقی چیزی ، اما نیامد. تا چند ساعت خبری ازش نشد.

باید مثل دفعه های پیش ، به آرامی جواب اش را می دادم و نمی گذاشتم کار به اینجا بکشد. شاید حق دارد ؛ شاید نمی خواهد ببیند در خانه مان چطور مهمانی می گیریم ، چطور زندگی می کنیم ، حتا ، چطور لباس می پوشیم. احتمالن فکر می کند اگر بچه اش ، این چیزهایی که به نظر ِ او خارج از مذهب و اخلاق و هزار کوفت دیگر است ، ببیند ، گمراه می شود. حداقل از راهی که خودشان برایش در نظر گرفته اند ، گمراه می شود. حق دارد ؟ نه ، معلوم ست که حق ندارد. آخر به من چه دخلی دارد که بچه ی تازه بالغ شده ی بیریخت اش ، از همان یک ذره دریچه ی آشپزخانه شان هم امان نمی دهد به زندگی ما و مدام در حال ِ دید زدن است.

می توانم تصور کنم ؛ چند بار پسرش را دم ِ دریچه ی آشپزخانه شان و در حال دید زدن دیده ، و بعد از زدن چند پس گردنی ، او را فرستاده پی نخود سیاه و خودش مشغول تماشا شده. چند دقیقه که گذشته ، سعی کرده ادای آدم های عصبانی را در بیاورد و با خشم ، زنگ ِ واحد ِ ما را بزند.

می گفت : " نامسلمون هستید که هستید ، چرا بچه ی ما رو از راه بیراه می کنید ؟ " اینبار ، بهانه اش مهمانی ِ دو روز ِ پیش و حرفی که در راه پله به پسرش زدم ، بود. البته بهانه اش این بود ؛ بهانه ها هر بار نوع جدیدی بودند. کلن بدش می آمد از ما ؛ ما هم نه اینکه ازشان خوشمان بیاید ، اما بدمان هم نمی آمد. یعنی اصلن به حساب شان نمی آوردیم. فکر می کنم همین بود که بیشتر حرص شان را در می آورد. حتمن ، به نظرش ما نمونه ی بارز آدم های بی قید و بند بودیم.

بهر حال هر چه بود ، برای دوباره آمدن به در ِ خانه ی ما ، حرفی را که دو روز ِ پیش به پسرش زدم ، با خودش آورده بود.

قبل از رسیدن مهمانها - چند تا از دوست های قدیمی مان - ، مریم - دوستم - رفته بود خرید کند ، و از آنجا که همه خرت و پرت ها را نمی توانسته خودش بیاورد بالا ، به پسرک ، که جلوی در ِ ساختمان ، مشغول تخمه خوردن بوده گفته که من را صدا کند تا بروم کمکش کنم. پسرک هم آمد زنگ ِ خانه را زد و گفت : " خانمتون ، پایین منتظرند برید کمکشون " . من هم گفتم : " خانمم نیستن. مرسی که خبر کردی " پسره ی پر روی نفهم ، نه گذاشت و نه برداشت ، پرسید : " پس چیتون هستند ؟ " ، گفتم : " دوستم هستند ایشون. فهمیدی پسر جان ؟ " چیزی نگفت و رفت. بهانه ی مردک همسایه هم همین بود ، اینکه چرا بنده این حرف را به پسرشان گفتم ؛ همین. میگفت : " حالا بماند که بوی گند زهرماری تان ، خیلی موقع ها ساختمان را بر می دارد. کار های دیگر هم که بماند"

نمی دانم ، شاید حق دارد. شاید می خواهد پسرش اصلن نداند اینجوری هم می شود ؛ می شود دو نفر بدون خواندن چند خط عربی یا هر زبان ِ دیگری هم ، با هم زندگی کنند. دانستن ِ قابلیت ِ شکست ِ تابو و کلیشه ای به این بزرگی ، دانستنی های دیگری را هم به دنبال دارد ، فهمیدن هایی دیگر . حق دارد ؟

اما بوی - به قول خودش - زهرماری مان چه ربطی به او دارد. اولن که صد در صد بویی نفهمیده و از چند باری که بطری های عجیب و غریب دستم دیده ، حدس زده ما اهل زهرماری هم هستیم ! دومن ، مگر بوی عطر ِ شاه عبدلعظیمی ِ که همیشه ی خدا از سر و روی خودش و حاج خانمش می بارد ، به من ربطی دارد ؟ مگر بهش گفتم این بوی اسفند دود کردن تان خفه ام می کند ؟ مگر گفتم صدای مراسم روضه خوانی تان ، اعصابمان را بهم می ریزد ؟

اصلن یکی نیست به مردک بگوید ، به تو چه مربوط است که ما چه آهنگ هایی گوش می دهیم ؟ به تو چه که ما دوست داریم آهنگ بگذاریم و برقصیم ؟ چشم خودت و پسرت کور ، نگاه نکنید.

خیلی جالب است ، همیشه کسی که خانه اش را دزدکی نگاه می کنند ، می رود شکایت می کند ، حالا بر عکس شده. دید می زنند و شاکی هم می شوند !

بهتر ! کار ِ خوبی کردم. حساب کار دستش آمد. باید بیشتر می زدمش. تفی هم کردم توی صورتش حقش بود ، می خواست فضولی نکند. هر که هست ! وزیر ، وکیل یا هر احمق دیگری.

اما نه ؛ کاش مثل ِ قبل ، آرام جواب اش را می داد و نمی گذاشتم کار به اینجا بکشد. هر چند ، گاهی نمی شود انگار ! به هیچ وجه نمی شود !

[]

نور ِ چراغ گردان ِ ماشین پلیسی که در حال ِ دور شدن بود ، دیوار ها را قرمز و آبی می کرد. آنطور که مشخص بود ، دو نفر کار های خلاف عرف و شرع انجام داده بودند و باید دستگیر می شدند ، که شدند.

مردی با پسرش ، با نیشخندی بر لب و تخمه هایی در دست ، در حال تماشای دور شدن ِ ماشین ِ پلیس بود. همزمان ، چشمش به چند زن که سرشان را از پنجره ی ساختمان ها بیرون آورده بودند هم بود.

 پایان

 

                                                             ***

 

+  بیست و نهم مهر 1388    سیاوش . ص  | 

ديگر تمام شد .

نمی دانم ، به نظرم دومین بار است که برای رفتن یکی از ایستگاه ها ، برای ننوشتن اش ، می نویسم. دلیل نمی خواهد که ؛ می خواهد ؟

اینکه می خواهم ، می خواستم چه بگویم را هم نمی دانم. شاید می خواستم بگویم که بنویسی باز هم ، شاید هم می خواستم بنویسم و بدرقه ات کنم و نگویم که بنویسی باز هم ، شاید می خواستم بپرسم چرا می خواهی تمامش کنی و شاید ... . مهم نیست ، هست ؟

بگذار همین اول تکلیف را مشخص کنم ؛ بلد نیستم ، یاد نگرفته ام مثل ِ تو بنویسم و قطعن توان گفتن ِ اینکه چقدر دلم گرفت از اینکه نخواهی نوشت را هم ندارم. اما به اندازه ی خودم ، به میزان چند کلمه که از کلاس های ادبیات یادم مانده و در این سالها مدام تکرار شده ، گمانم بتوانم چیزی بگویم.

" اتوبوس آبی " برایم مهم ست و عزیز ، و ایستگاه هایش - حداقل بعضی شان - خیلی مهم و عزیز. همان ها که می خوانم شان و مرا می خوانند ، همان ها که مهمترین واژه های همدیگر را می بینیم و می شنویم. خط اول انگار از دلیل گفته بودم ؛ از این محکمتر ، مگر می شود لغات یک نفر را بخوانی ، وجود ِ یک آدم را ، و موقع رفتن اش ننویسی ؟ دلتنگی نکنی و احساس کمبود هم.

نه نمی شود ، می شود ؟

شعر هایت ، از هر چه که یک شعر باید داشته باشد ، کم نداشتند و این یک تعارف نیست ، یک واقعیت ست که از منطق می آید ، و منطق ، که چه عجیب و چه غریب با احساس یکی شده این روزها ؛ این روزها که نه ، همیشه. در این وانفسا ، که قحطی واژه و احساس و هزار چیز ِ دیگر آمده ، بی هیچ کم و کسری باید بهت گفت " شاعر " به معنای واقعی کلمه ، و خودت می دانی ، خیلی بهتر از من می دانی ، که این روزها چقدر کم داریم. چرا داریم ، اما خیلی هاشان در سواحل قناری و نایت کلاب ها و کنج اتاق های سرشار از نور شان ، تنها ، شاعر می شوند.

دیگر کم اند ، از انگشتهای دست ها هم کمتر.

یکبار هم گفته بودم ؛ من از شعر چیزی نمی دانم جز حس خوبی که موقع خواندش نصیبم می شود ، حسی سرشار از یک لطافت ، يک آبي ِ بي نهايت ، و این حس خوب چقدر گران شده این روزها. راحت گیر نمی آید ، باید تلاش کرد برای بدست آوردنش ، باید سختی کشید و زجر دید. باید خیلی چیز ها را از دست داد و به خیلی چیزها بی اعتنا بود ، برای بدست آوردنش.

اولین بار ، شهریور 87 خواندمت ، شاید هم قبل تر. از هزار و سیصد و جنگ نوشته بودی و هزار و سیصد و زخم و سکوت و مرگ. از قابله ی پیری که خندید. دیگر نمی شد نخواندت. نمي شد به ماه ها و سالهاي قبلت سر نزد.

بعد ها ، باز می نوشتی و ما با ولع خیره می شدیم به کلمات ات ،

و قلبی

که عشق را زود باور می کرد

و بی عشقی را

دیر ...

هنوز هم مانده ام این حجم ِ آبی کلمات را از کجا می آوردی ؟ این همه حرف های به هم چسبیده و متراکم ؟ این همه دیوانگی ؟

زندانی مغمومی که شادی هایش را آنسوی میله های فراموشی جا گذاشته !

این را برای شانزده آذر نوشته بودی ، برای میله های یخ زده ای که پشت اتوبوس های به هم چسبیده پنهان بودند :

بیچاره !

بیخرد !

با تو سیاهی و درد و حقارت است

با من تمام قلب های پر تپش ،

با تو تفنگ و گلوله و تهدید

با من سرود و ساز و نوازش ...

این یکی را چه ؟ یادت می آید ؟

دلتنگی های آدمی را

باد...

آه ، خانم بیکل !

در به دری های آدمی را

باران ...

( پیش خودمان بماند ، خیلی موقع ها از این چند خط استفاده می کنم ! برای این و آن می خوانمش )

 

از حوّایی نوشتی که - به حق - هیچگاه آدم ندید و نمی بیند انگار.

از تهران غم انگیز نوشتی ، از غروب سرخ میدان آزادی و کنج مرگیده ی امیرآباد

از جنگ خونی گربه ها و قمری ها ، لحاف دوز خمیده و بن بست بی رونق

آخر سر هم ، از اولین پاییز تنهایی نوشتی ؛ خودم دعوت ات کردم که بنویسی و چه خوب کاری کردم ...

می بینی ، حتا برای بدرقه ات هم دست مان به جایی بند نیست ، جز کلمات خودت.

وسط ِ صفر و یک های کامپیوترم ، چند تایی اختصاص دارند به نوشته هایی که دوست دارم باز هم بخوانم شان ، این نوشته ها را هم از همان جا پیدا کردم ، وگرنه این روزها فراموشی ام به قدری بالا گرفته که ... .

دیگر هیچ نمی گویم ، فقط کاش باز هم بنویسی و بخوانیم و راستی

حسود نیستم ، اما حسودی ام می شد و می شود به نوشته هایت ؛

این که اعتراف بزرگی نیست ،

هست ؟!

یکی از بزرگترین تشکر های دنیا ، برای تو ؛ خیلی ممنون برای این همه شعر ، بانوی شاعر ... .

کاش باز هم بنویسی ... اي کاش.

پانوشت : تارا ، آنطور که نوشته ، دیگر نخواهد نوشت.



 

+  بیست و دوم مهر 1388    سیاوش . ص 

انعکاس

صدای خنده های بلند ، در تمام منطقه پیچیده ؛ دشتی پوشیده با علف های پرپشت و سبز و خیس از شبنم های صبحگاهی ، در کنار ِ دریایی براق ، که نور ِ آفتاب ِ تازه سر زده را پخش می کند و تپه هایی که در امتداد همدیگر ، خودنمایی می کنند. اسب های وحشی ِ سفید و سیاه ، می دوند و باد ، یال هایشان را موج هایی می کند بر آسمان لاجوردیِ و چند درخت ِ چند هزار ساله ، سایه شان را با دست هایی باز ، نثار زمین می کنند. پرنده های سفیدی هم هستند ، که روی آب می پرند و خیال شان راحت ست که شکارچی ها نمی توانند اینجا را پیدا کنند. نباید از دستش می داد. او را صدا کرد تا قبل از ، از دست رفتن صحنه ، دوربین را بیاورد ؛ سریع آورد.

دستش می لرزید و نمی توانست تمرکز کند. حس می کرد سیاهی ِ چشمانش دارد می چرخد و نمی گذارد راحت ببیند. نباید فرصت را از دست می داد ؛ خودش هم می دانست.

ماشه را چکاند.

تلاش می کرد از خماری ِ آن بعد از ظهر ، از دیوار های آجری ِِ آب خورده ای که بخار ازشان بلند می شد ، از آن همه غریبه ، آن کوچه ی باریک و آرام چیزی بنویسد ؛ آن آشنا ، آن عصر ِ خنک پاییزی و آن گز کردن های ِ همیشگی ، کنار دیوار ِ آجری ِ پوسیده ی خیابان قدیمی.

باید می نوشت. برای آخرین بار باید بر می گشت به سالها پیش و سعی می کرد بنویسد. باید می گفت که تقصیر نداشته ، حداقل زیاد تقصیر نداشته. باید کسانی که سالها بعد نوشته اش را می خواندند ، قانع می شدند ، یقین پیدا می کردند که او نمی خواسته. هیچوقت نمی خواسته. دلش می خواست می توانست بنویسد ، بنویسد چرا ، چرا به اینجا کشیده شده و چرا نمی تواند دیگر آن کسی باشد که قبلن بوده. از حالت تهوع های همیشگی بنویسد و هزاران چیز ِ دیگر. خیلی دلش می خواست بنویسد.

دستش می لرزید و نمی توانست تمرکز کند. حس می کرد سیاهی ِ چشمانش دارد می چرخد و نمی گذارد راحت ببیند. نباید فرصت را از دست می داد ؛ خودش هم می دانست.

ماشه را چکاند.

پسرک ِ روزنامه فروش و دود خورده ، وسط ماشین ها می لولید و روزنامه هایش را به سرعت می فروخت. حتا خیلی از روزنامه ها را دو برابر قیمت اصلی می فروخت. حق هم داشت ، مشتری زیاد بود و روزنامه کم.

داغ ترین خبر ، خبری که سالها انتظار شنیده شدنش ، کشیده شده بود ، بالاخره تیتر ِ یک روزنامه ها شد.

" کشته شد "

تمام ِ خبر ها تحت شعاع این خبر بودند و کسی مطالب دیگر را نمی خواند. همه می خندیدند ، با شوق و ذوق خبر را برای هم تعریف می کردند و باز هم می خندیدند.

صدای بوق ِ ماشین ها ، پی در پی می آمد و لحظه ای قطع نمی شد و پیوند اش با خنده ها ، صدای آزار دهنده ای تولید می کرد.

همچنان دستش می لرزید و نمی توانست تمرکز کند. حس می کرد سیاهی ِ چشمانش دارد می چرخد و نمی گذارد راحت ببیند. نباید فرصت را از دست می داد ؛ خودش هم می دانست. عکس را انداخت.

دشتی با علف های پرپشت ِ زرد و چند اسب ِ وحشی سیاه ، که باد ، یال هایشان را در هوا می رقصاند. دره ای هم در کنار ِ دریا بود ، دریایی که نور ِ غروب در آن منعکس شده بود.

پایان

                                                         ***

پانوشت : يک پنجره براي .. ، اي کاش .

+  شانزدهم مهر 1388    سیاوش . ص  | 

پیرمرد ِ زیر درخت ِ زیتون

باران بود که امان همه را بریده بود و طوفان بود که چتر ها را یکی پس از دیگری ، از دست صاحبان شان می گرفت و به آسمان می برد. مردم ، در حالی که چشم ها را بسته بودند و سرهایشان را پایین گرفته بودند ، می دویدند و مدام به هم می خوردند و دراز به دراز روی زمین می افتادند و بعد ، بی آنکه حرفی بزنند ، باز هم بلند می شدند و می دویدند.

چادر ِ زن ها خیس ِ آب شده بود و بیشتر از قبل به در و دیوار و زیر پایشان گیر می کرد و کت و شلوار ِ مردها ، مضحک ترین شکل ِ عالم را گرفته بود. رانندگان ماشین ها ، سبز یا قرمز بودن ِ چراغ های راهنمایی را تشخیص نمی دادند و در حال ِ عبور از چهار راه ها ، به هم می زدند و عصبی تر از قبل ، منتظر آمدن ِ افسری می شدند که چند چهار راه بالاتر ، در حال ِ بررسی تصادف و اعلام مقصر دیگری بود.

نه تاکسی پیدا می شد که مسافران را به خانه شان ، به جایی که سقف داشته باشد برساند و نه اتوبوسی خالی ، که حداقل چند نفر بتوانند سوارش شوند.

درخت ها ، سماع می رقصیدند ، جوی های آب ، قدرت شان را به رخ مردم می کشیدند و چتر ها ، همانطور که خودشان هم می داستند ، تسلیم باران و ابر ها می شدند. مگر می شد با باران جنگید ؟ نه ، نمی شد. اینرا تنها چتر ها می دانستند و او و چند نفر ِ دیگر .

تمام ِ بدنش می لرزید ، اما نه از سرما ، بلکه از لذتی به عمق هفت آسمان. حس می کرد یکی از همان قطره های باران ست که هر بار از تکه ای از ابر ها به سمت زمین می آید و بعد ، از یکی از دریا ها باز هم بالا می رود و دوباره می آید پایین ؛ و این چرخش تکرار می شد و تکرار می شد و او سرشار از خوشی می شد.

خیلی آرام در پیاده رو راه می رفت و خیالش هم نبود که دور و برش همه انگار با موجودی هولناک روبه رو شده اند و در به در دنبال پناهگاهی هستند. می رفت و نمی ایستاد.

همه این اتفاقات تا ابد ادامه داشت ، ابدی نه خیلی طولانی ، ابدی در انتهای یک توده ابر ِ باران زا ... و بعد باز هم کوله اش را به دوش می کشید و سعی می کرد فراموش کند ابر ها را ؛ عادتی بود و او خوب یاد گرفته بود که در این مواقع چه کند و چه نکند. حتا می دانست آسمان یخ زده ی بی ابر و پُر ستاره ، سمبل تمام شدن خوشی ها بود و معنی اش چیزی نبود جز ، نیشخندهای دیگری از سوی مردم همیشه حاضر. می دانست که عمر این سمبل ، از پیرمرد ِ زیر درخت ِ زیتون هم بیشتر ست ، خیلی بیشتر.

پایان

                                                         ***

پانوشت : این روزها فهمیده ام   take this waltz   را چقدر دوست دارم. يکي از بهترين های کوهن ست. اين کلمات ِ آهنگ  :

Now in vienna theres ten pretty women
Theres a shoulder where death comes to cry
Theres a lobby with nine hundred windows
Theres a tree where the doves go to die
Theres a piece that was torn from the morning
And it hangs in the gallery of frost
Ay, ay, ay, ay
Take this waltz, take this waltz
Take this waltz with the clamp on its jaws

Oh I want you, I want you, I want you
On a chair with a dead magazine
In the cave at the tip of the lily
In some hallways where loves never been
On a bed where the moon has been sweating
In a cry filled with footsteps and sand
Ay, ay, ay, ay
Take this waltz, take this waltz
Take its broken waist in your hand

This waltz, this waltz, this waltz, this waltz
With its very own breath of brandy and death
Dragging its tail in the sea

Theres a concert hall in vienna
Where your mouth had a thousand reviews
Theres a bar where the boys have stopped talking
Theyve been sentenced to death by the blues
Ah, but who is it climbs to your picture
With a garland of freshly cut tears?
Ay, ay, ay, ay
Take this waltz, take this waltz
Take this waltz its been dying for years

Theres an attic where children are playing
Where Ive got to lie down with you soon
In a dream of hungarian lanterns
In the mist of some sweet afternoon
And Ill see what youve chained to your sorrow
All your sheep and your lilies of snow
Ay, ay, ay, ay
Take this waltz, take this waltz
With its Ill never forget you, you know!

This waltz, this waltz, this waltz, this waltz ...

And Ill dance with you in vienna
Ill be wearing a rivers disguise
The hyacinth wild on my shoulder,
My mouth on the dew of your thighs
And Ill bury my soul in a scrapbook,
With the photographs there, and the moss
And Ill yield to the flood of your beauty
My cheap violin and my cross
And youll carry me down on your dancing
To the pools that you lift on your wrist
Oh my love, oh my love
Take this waltz, take this waltz
Its yours now. its all that there is.

+  سیزدهم مهر 1388    سیاوش . ص  | 

چند قدم با باران

نشسته بر مبل قرمز رنگ ِ جلوی پنجره و به گنجشک هایی که در میان ِ نان های خشک شده ، دنبال تکه ای اندازه ی ارزن می گردند ، نگاه می کند. از دیشب که آن اتفاق افتاد ، بیدار ست و لم داده روی همین مبل راحتی و به بیرون نگاه می کند. کار ِ دیگری ندارد.

یک لحظه هم احساس خواب آلودگی نکرده و فقط هر چند دقیقه یکبار ، از لیوان کنار ِ دستش ، چند جرعه از الکل مخلوط شده با نوشابه را می خورد و باز هم به کارش که همان نشستن و زل زدن به قاب پنجره و تصاویرش است ، ادامه می دهد.

بوی مرموز و مشمئز کننده ای در هوا پیچیده و پنجره ، تصویری از بچه های کوله به دوش نشان می دهد ، که منتظر آمدن سرویس مدرسه شان هستند و در کشیدن این انتظار ، از هیچ جنب و جوشی غافل نمی شوند و مدام به سر و کله ی هم می زنند. صورتش برای اولین بار در چند ساعت گذشته ، دچار تغییر می شود و لبخند ِ کوچکی روی آن قرار می گیرد. چیزی در شکمش ، میان ِ الکل ها ، غوطه ور است انگار.

[]

آنقدر جیغ و داد کرده بود که دیگر صدایش در نمی آمد و فقط هر چندی یکبار ، هق هقی شبیه صدای خرس های مادر - که هنگام محافظت از بچه هایشان از خود در می آورند - از او به گوش می رسید.

همه چیز تمام شده بود ؛ او شده بود مبلغ معامله ای که هیچکس نمی دانست چه کسانی دو طرفش هستند. باید با مردی نفرت آور ، که ریش های کثیف و چرک بسته ، چشم هایی پُر از شهوت و دهانی مملو از بوهای تهوع آور داشت زندگی می کرد. همه چیز تمام شده بود و همچنان آن هق هق ِ شبیه صدای خرس های مادر ، از او به گوش می رسید.

مچاله شده بود در خودش و به دیوار جلوی روی اش خیره مانده بود. با چشمان ِ خیس از اشکش ، به سختی می توانست صورت طراحی شده ی خودش را روی دیوار ببیند. طرح را چند ماه پیش ، کسی که عاشقش بود کشیده بود. در طرح که نگاه می کرد ، به جای خودش ، صورت او را می دید ؛ اما دیگر باید تسلیم می شد.

[]

مغازه ها رو به تعطیلی بودند ؛ صدای کرکره ها ، نشانه ی تمام شدن ِ روز بود. مثل ِ چند روز ِ گذشته ، باز هم باران می بارید. چاه های فاضلاب پُر شده بودند و تمام ِ خیابان را آب گرفته بود ، و در این میان ، ماشین ها بی هیچ توجهی ، با سرعتی که کم نبود ، می رفتند و آب را به پیاده رو می پاشیدند.

سر تا پایش ، کاملن خیس شده بود ، طوری که پاشیده شدن ِ آب دیگر اثری نداشت. اما ، در طول این چند ساعتی که تصمیمش را عملی کرده بود ، حواسش نه به خیس شدن بود ، نه به ماشین هایی که برایش بوق می زدند و نه به اندک آدم هایی که به چشم یک موجود دیوانه و یا دست دوم به او نگاه می کردند ؛ تمام حواسش ، به چند سالی که ترسیده بود و نتوانسته بود کاری اساسی انجام دهد ، بود.

سیگاری از جیب در آورد. با فندکی که به زور روشن شد ، آنرا آتش زد و شروع کرد به پُک زدن ، اما چیزی نگذشت که دو رنگ ِ قرمز و آبی چشمانش را کور کردند. صدایی گوش خراش شنیده می شد.

هنوز به مقصد نرسیده بودند که صدای بیسیم در آمد و خبر ِ پیدا شدن او را به مرکز رساند. باز هم باید برمیگشت.

[]

چاقو را از دست فروش ِ محل خریده بود.

از پشت ، با چند ضربه ی نه چندان محکم ، بدنش را پاره کرد. طولی نکشید که خون غلیظ ِ زرشکی رنگی ، تخت و تمام ِ محتویاتش را به رنگ ِ خود در آورد. جیغ خنده ی بلندی کشید و پیروزی اش را جشن گرفت.

خیره شد به صورتش. مُرده بود ، اما چیزی از نفرت انگیزی اش کم نشده بود و همچنان آن چشم ها ، همان زجر کشیدن ها را تداعی می کرد.

تکه تکه اش کرد و پیش از آمدن ماشین ِ شهرداری ، تکه ها را در کیسه های پلاستیکی ِ در بسته ای که هیچ بو و رنگی را از خود عبور نمی داد ، انداخت.

تمام ِ خانه را پس از مدتها تمیز کرد و حمام را آماده ی شستشوی خودش کرد. آینه ی حمام ، بخار کرده بود و چیز درستی نشان نمی داد ، ولی احساس می کرد برگشته به سالها پیش ، به اولین روزهای جوانی. در زمان ِ اندکی که زیر دوش ِ آب بود ، همه چیز را فراموش کرد وسپس ، یکی از همان لباس های دخترانه اش را پوشید و لیوانی را با کمی الکل و نوشابه و چند تکه یخ پِر کرد. هنوز خیلی مانده بود به صبح اما او اصلن خوابش نمی آمد.

حس می کرد چیزی در شکمش ، میان ِ الکل ها ، معلق است.

 

پایان

 

                                                         ***

 

+  نهم مهر 1388    سیاوش . ص  | 

نوای سرد

نه ، یادم نمی آید. فایده هم ندارد بیش از این تلاش کنم. اولین بار که دیدمت ، ریش نداشتی ، خم نبودی ، ژولیده و در هم و بر هم نبودی ؛ کت و شلوار سیاه ِ نو و تر و تمیزی پوشیده بودی و کرواتی را که در تاریکی شب درست معلوم نبود چه رنگی ست ، بسته بودی و دستت را داده بودی در دست های دختر و با وقار سیگار می کشیدی. اصلن انگار حواست ، حواستان نبود که چند بچه ی بازیگوش ، به امید دیدن صحنه ای عاشقانه مثل فیلم ها ، در حال برانداز کردن شما هستند. فکر می کردید خودتان هستید و پیاده روی لغزان ِ خیابان دربند و دستهای در همه تان ، که از بارش برف یخ ِ یخ بود.

فقط همین ها را یادم می آید. کم نیستند البته ، اما خب کامل هم نیست.

آن شب ، چندمین شب ِ زمستان بود ؟ مطمئنم خودت می دانی ، مگر می شود یادت نیاید آن شب را ؟

فردای آن شب ِ برفی ، باز هم دیدمت. کنار ِ لبو فروشی جنب ِ سینما ایستاده بودی و به آرامی یکی از آن لبو های قرمز ِ آن روزها را تکه تکه در دهان می گذاشتی. بخار لبوهای داغ ، که از سرمای هوا غلیظ تر و متراکم تر شده بود ، صورتت را محو کرده بود. کت و شلوار ساده و نسبتن تنگی پوشیده بودی و دیگر کروات نبسته بودی. از همان روز ، در واقع از شب ِ قبلش ، تمام ِ فکرم این بود که بشوم مثل ِ تو. خوش تیپ ، سنگین و رنگین - به قول مادربزرگ - ، محترم و هنرمند ؛ حتا دوست داشتم مثل ِ تو عشقی داشته باشم به زیبایی ِ ناتالی. با آن چشمهای افسونگر و نگاه های نافذ و موهای همیشه پریشان. با آن بی پروایی ها.

ناتالی ، آن طور که میرزا می گفت ، دختر یک یهودی ِ لهستانی بود که بعد از هجوم آلمانها و کشته شدن اعضای خانواده اش ، به واسطه ی یکی از دوستان ِ پدرش ، به طهران آمده بود و در خانه ی آنها زندگی می کرد.

" دختر ِ یکی از اعیان لهستان بوده ، اما جنگ که این چیزها حالیش نیست " این را همیشه میرزا ی خدا بیامرز می گفت که آن روزها مشهور ترین آتلیه ی شهر را داشت.

چند وقتی بود به علاقه ی خودم و توصیه ی پدر ، شده بودم تنها شاگرد میرزا و او هم از هر کمکی برای راه افتادنم دریغ نمی کرد. هر چند ، در ظاهر می خواست خودش را خشک و عبوس نشان دهد اما هر کار می کرد ، نمی شد که نمی شد. حتا گاهی در اوج عصبانیت ، ته لبخندی روی لب های کبودش می آمد که نشان می داد در دل دارد به خودش و این قیافه ی مضحک ِ عصبی اش می خندد.

گمانم یکی از آخرین روزهای قبل از رفتن تان بود که شانه به شانه ی هم ، به آتلیه آمدید و خواستید که عکس بیندازید. سر ظهر بود و میرزا به روال تمام ظهر ها ، به خانه رفته بود و کارها را به من واگذار کرده بود. هول شده بودم از دیدن شما و دستانم می لرزید. نشستید روی صندلی ها و تو درخواست کردی که اگر می شود آن پرده ی دشت ِ سبز که چند درخت دارد را برای زمینه ی عکس تان باز کنم. آن روز آنقدر هول بودم که نفهمیدم تو از کجا خبر داری یک اینطور پرده ای وجود دارد. پرده را باز کردم و با هر سختی که بود عکس را انداختم.

میرزا مریض بود و طبق گفته ی دکتر ها ، چند روزی بیشتر زنده نمی ماند که در کنار نصیحت های پدرانه ، بهم گفت بهترین عکسی که انداخته ام ، عکس تو و ناتالی بوده. واقعن هم همینطور بود. حتا بعد از این همه سال و گرفتن هزاران عکس جورواجور که خیلی هاشان جایزه های معتبری هم برده اند ، هنوز هم آن عکس را بهترین عکسم می دانم.

چشمان آبی ِ ناتالی که میان موهای روشنش می درخشید و با غمی نه چندان آشکار به سوی دوربین بود و تو ، که با همان وقار همیشگی ، چشمان نم دار و سیاهت را به من و دوربین سپرده بودی تا بهترین عکسم را بگیرم.

چند وقتی قبل از آن عکس ، خبر رسید که یکی از عمو های ناتالی می آید طهران تا او را با خود به یکی از کشورهای اروپایی که خودش در آنجا ساکن شده ، ببرد. می گفتند عموی ناتالی ، که روزی یکی از بلندپایه ترین مقامات لهستان بوده ، نخواهد گذاشت برادر زاده اش در ایران بماند و از آن بدتر ، با پسری ایرانی ازدواج کند. همه ی اینها را هم میرزا به من گفت. انگار که منبع تمام اخبار شهر بود ؛ از تمام جزئیات آدم های شهر خبردار می شد و بعد با تحلیلی ساده ، پیش خودش ، از حوادث و حرف ها ، نتیجه گیری می کرد.

تو آن روزها دیگر شده بودی مهمترین نویسنده ی مقالات هنری ِ روزنامه ها و در کنارش ، بنابر شنیده ها ، کار های سیاسی هم می کردی . با یکی از سازمان های مخالف دولت همکاری می کردی و گهگاهی با اسم و امضای مستعار ، مقالات ضد دولت می نوشتی. مقالاتی ظاهرن اجتماعی - فرهنگی.

قبل از رسیدن خبر ِ آمدن عموی ناتالی ، همه چیز داشت مرتب می شد که با هم ازدواج کنید ، ولی به محض با خبر شدن قیم یا همان دوست ِ پدر ناتالی ، دیگر حتا به زور می توانستید همدیگر را ببینید ، چه رسد به اینکه به ازدواج با هم فکر کنید. اما هر چه بود ، حتا آنروزها هم به همدیگر فکر می کردید.

پیر شدن تو ، کاملن محسوس بود. هر روز که از جلوی آتلیه به سمت ِ دفتر روزنامه می رفتی ، به تعداد موهای سفید و چروک هایت اضافه شده بود و از روز ِ قبل ژولیده تر و کج و کوله تر شده بودی. دیگر کمتر در مورد اتفاقات هنری ِ روز می نوشتی و  بندرت پیش می آمد دعوت دوستانت را برای مهمانی ها قبول کنی. به جایش بیشتر از قبل درگیر سیاست شده بودی و انگار دور شدن ناتالی از خودت را به نحوی ، به سیاست و بازی های مسخره و کثیفش مربوط می دانستی و می خواستی انتقام بگیری.

آن روز که آمدید و آن عکس را گرفتید ، از میان پچ پچ ها ی تان بو بُردم که می خواهید چه کار کنید. ناتالی با آن صدای ظریف و لهجه ی غریب فارسی اش ، داشت برای تو ساعت معین می کرد تا بیایی دنبالش و احتمالن با هم فرار کنید.

سنم بیشتر شده بود و دیگر تقریبن تمام کارهای عکاسخانه با من بود که خبر ِ مرگ میرزا را بهم دادند. مدتی بود مریض بود و جوابش کرده بودند ، اما در آن بعد از ظهر ِ سرد و سوزناک اما آفتابی ِ زمستان ، خبر مُردنش غافلگیرم کرد. پدرم را که چند سال پیشتر از آن از دست داده بودم ، انقدر دلم نگرفته بود، که آن روز. تا چند روز از فکر تو و ناتالی بیرون آمده بودم و با نگاه کردن به هر گوشه ی آتلیه ، تکه ای از روزهای میرزا را به خاطر می آوردم و بی اختیار چشمانم پُر می شد.

چند روزی به همین شکل گذشت و من ، تو و ناتالی و قرار تان را کاملن فراموش کرده بودم. قرارتان ، یک هفته بعد از گرفتن آن عکس و مبنی بر این بود که سرشب به بهانه ی دادن کتابی به ناتالی ، به در ِ خانه اش بروی و بعد از چند دقیقه بی آنکه کسی بفهمد ، فرار کنید. البته همه ی این اتفاقات باید قبل از بازگشت قیم ناتالی می افتاد. چون او به هیچ وجه اجازه ی دیدار شما را نمی داد و این اجازه ، محدود بود به زن ِ او که گاهی صادر می شد. قرار بود با هم سوار اتوبوس شوید و به یکی از دهات اطراف تبریز که چند نفر از اقوام دورت آنجا بودند ، بروید. این را بعد ها که دیگر کار از کار گذشته بود ، فهمیدم.

خسته نشدی مرد ؟ پیر شده ای و خمیده از بس نشستی و با این آکاردئون ، نوای عشق از دست رفته ات را زدی. زیر باران نشسته ای و باز هم مي زني و انگار نه انگار که خیس ِخیس شده ای. مردم هم دیگر توجهی ندارند به تو و سازت و نوای غریبانه ات.

یادت هست ؟ آن شب ِ شوم اسفند را می گویم. 22 اسفند بود ، یادت می آید ؟

می توانم تصور کنم آن شب ، ناتالی چه کشید پشت ِ پنجره. یک ساعت ، دو ساعت ، سه ساعت ، اما نه ، از تو خبری نشد. به نظرم ، آن شب ، زمان برای ناتالی ، حکم ِ اره ای را داشته که به آرامی بر گردنش کشیده می شده ؛ از طرفی منتظر بودن برای تو باعث می شد ، دقایق کُند بگذرند و از طرف ِ دیگر ، اضطراب از اینکه قیم اش برگردد به خانه و همه چیز خراب شود ، باعث می شد عقربه های ساعت سرعت بگیرند. چه کشیده آن شب ، ناتالی.

نیامدی که نیامدی . فردایش روزنامه ها تیتر زدند که ماموران شهربانی تو را به بهانه ی مست بودن و ایجاد مزاحمت برای چند زن گرفته اند. همه باورشان شده بود ، می گفتند همه ی هنری ها همینطور هستند و همیشه یک اینطور خرابکاری هایی می کنند. ولی من یقین داشتم که مستی ، بهانه ای بوده و دلیل گرفتن تو چیز ِ دیگری ست ؛ آن مقالات ضد دولت بود که کار دستت داده بود ، آن انتقام از سیاست و آدم هایش.

تا شش ماه زندان بودی . این مردم چه می دانند تو چه کشیدی آن شش ماه. اواخر شهریور بود که آزاد شدی . تنها کسی که بدرقه ات آمد ، من بودم. پیرمرد شده بودی و اگر اسمت را نمی گفتند ، نمی شناختمت. خودم را برایت معرفی کردم و تو ، متعجب از اینکه چرا زندگی ات اینهمه برای من جذاب بوده به من خیره شده بودی و منتظر بودی که عدم صحت خبر ِ رفتن ناتالی از ایران را بهت بگویم. نگفتم ، و به جایش آرام آرام حالی ات کردم که از دوست ِ پدر ناتالی شنیدم که ناتالي مُرده و در همان کشوری که عمویش آنجا ساکن بوده ، دفن شده. بهت گفتم ، آنطور که از شواهد بر می آید ، پسر عمویش او را کشته و کسی نمی داند چرا. چیزی نگفتی و بی نگاهی حتا ، به سمت جاده ی کنار ِ زندان رفتی.

تا چند وقتی گم و گور شدی و هیچ جا پیدا نبودی ، تا اینکه اواسط پاییز همان سال بود که با انبوهی ریش و موهای بلند ِ جوگندمي ، با لباس هایی مندرس و چرک ، آمدی نشستی جلوی قهوه خانه ی اسدالله خان و شروع کردی به نواختن آکاردئون.

می دانی چند سال گذشته ؟ من همان دختر همسایه مان که از بچگی همبازی ام بود ، همان هاجر را گرفتم. زن خوبی ست ، اما خب زنی ست مثل همه ی زنهای معمولی ِ دیگر. همان کارهای معمولی ، همان قیافه ی معمولی ، همان حرف های معمولی. زندگی مان هم معمولی ست. اصلن نمی دانیم عشق چیست ، و عشقبازی برایمان خلاصه می شود به شب های جمعه ؛ تبدیل شده به همان غریزه ی مسخره و خنده آور .

من هم دیگر سنی ازم گذشته و دو بچه ی قد و نیم قد دارم. من هم دیگر دارم پیر می شوم. باور می کنی ؟

بلند شو مرد ! خیس شده ای . سازت هم دیگر بعد از این همه سال ، صدا ندارد ؛ از بس که زیر برف و باران ، صدایش را در آوردی.

بلند شو ! آنقدر تکراری شده ای که برای این مردم ، که روزی آن سوی انگشت های اشاره شان بودی ، چیزی شده ای مثل این درخت چنار. مگر کسی درد و رنجی داشته باشد ، مگر عشق ِ از دست داده ای داشته باشد که به تو و صدای خفیف آکاردئون ات توجه کند. دیگر غیر از من کسی یادش نیست تو و ناتالی را . من هم حتا خیلی اوقات فراموش می کنم. حتا یادم می رود که روزی تمام ِ فکرم شده بود که بشوم مثل ِ تو و عشقی داشته باشم مثل ناتالی ؛ با آن چشمهای آبی و بی پروایی ها.

راستی ، هیچوقت نگفتی از وجود پرده ی دشت ِ سبز با چند درخت ، چطور باخبر شدی ؟ هان ؟

بلند شو ! چند روز دیگر زمستان ست. یادت هست آن شب ِ برفی دربند را ؟ مگر می شود یادت نباشد . هر چه فکر می کنم یادم نمی آید چندم بود. چندمین شب ِ زمستان بود ؟ می دانم که یادت هست. بگو ، بگو چندمین شب ِ زمستان بود !

بس کن دیگر ! خسته نشدی از بس این آهنگ را زدی . این تصنیف " مرا ببوس " ، حوصله ات را سر نبرد ؟

بلند شو دیگر ، چیزی نمانده به زمستان و سالگرد آن شب ِ برفی ِ دربند. می دانم که می دانی چه شبی بود آن شب .

بلند شو مرد !

 

 

پايان

                                                       ***

پانوشت : تولد همه ي متولدين ماه مهر مبارک باشد. صد سال به از اين سالها !

پانوشت : به ا.ح و دوستان !   مدت هاست تعلق خاطری به هیچ مکتبی ندارم ؛ خودم هستم و خودم.

يادت ، يادتان بماند !

+  ششم مهر 1388    سیاوش . ص  | 

برای پاییز ...

آسمان را توده ی حجیم ابرها ، که آغاز هم آغوشی باران و زمین بودند ، فرا گرفته بود. هوا نه سرد بود و نه گرم ، خُنکی ِ مطبوعی داشت که از دوردست ترین نقطه ها ، از انتهای اقیانوس ها و آسمان ها و کوه ها می آمد. قایق ، با از میان راندن آب و خیلی آرام ، حرکت می کرد و هر دوی آنها ، خیره بودند به نقطه ای میان ابرهای پیوند خورده با آب و چیزی نمی گفتند. مسحور شده بودند.

[]

" مواظب باش ! "

این را وقتی که به ساحل پا می گذاشت ، از زن شنید. چشمان ِ کشیده و قهوه ای رنگش ، شال ِِ آبی رنگ ِ بلندش ، موهای روشن ِ براقش و صورت ِ سرد و بی حالتش ، او را می بُرد به شخصیت های زن ِ داستان های روسی. زنانی که اثیری بودن ، یکی از مهمترین خصوصیات شان است.

زن هم همینطور بود. در چهل و پنج دقیقه ای که طول کشید به جزیره برسند، تنها همین دو کلمه را گفت : " مواظب باش " ، و همین کافی بود برای مرد. شنیدن صدای زن ، حتا به کوتاهی یک حرف ، بس بود. انگار که تُن ِ صدای زن ، حالتی داشت که از او در مقابل ِ تمام ِ عناصر ِ زجر آور ِ پیرامون اش ، از ترس هایش محافظت می کرد ، و حالا با شنیدن ِ این دو کلمه ، علاوه بر حفاظت ِ ذاتی ِ صدای زن ، مراقبت ِ دیگری را هم از سوی قلبش دریافت می کرد.

گیاهان و درختان ِ نارنج ِ پربار ِ جزیره ، نمناک و پر طراوت بودند و آلونک های کوچک ِ ساکنین جزیره ، مرطوب. باران های دائمی و ابرهای مدام ، از ویژگی های این محل بود و عضو ِ جداناشدنی ِ خانواده های جزیره. دور تا دورشان ، بالای سرشان و اکثر ِ اوقات ، زیر پایشان را هم آب فرا می گرفت. همه شان، همیشه ی سال بارانی به تن می کردند ، اما آن طور که از چهره شان پیدا بود ، هیچگاه از این وضعیت ناراضی نبودند ؛ عضو ِ جداناشدنی ِخانواده هایشان بود آب.

بچه هایی که کنار ِ ساحل ایستاده بودند ، از دیدن ِ چند آدم ِ جدید ، ذوق کرده و خنده سر داده بودند. قایقران هم در طول ِ مسیر گفته بود : " کم پیش می آید مسافری به جزیره بیاید و برای همین ، هر گاه کسی می آید اینجا ، بچه ها برای دیدنش به کنار ِ ساحل می آیند . "

مرد دست ِ زن را گرفت و کمکش کرد راحتتر پایش را روی زمین بگذارد ؛ می خواست مراقب ِ زن باشد، حتا به کوتاهی یک دست. دست زن ، از نم ِ هوا خیس شده بود و یخ بود و صورتش ، بیشتر از قبل سرد. دیگر کاملن شده بود یکی از زنهای داستان های روسی. همه چیز تکمیل شده بود.

از مسیر ِ خاکی ِ احاطه شده با چمن ها که می گذشتند ، از بچه ها دیگر خبری نبود و تنها چند ماهیگیر ، تور ِ ماهی گیریشان را کشان کشان به سمت ِ آب می بُردند.

از لا به لای شاخ و برگ درختان ، اولین چیزی که دیده شد ، خانه خرابه ای بود که اندک قسمت های سالم ِ نما اش ، نشان می داد حداقل برای چهل ، پنجاه سال ِ پیش است. از آن خانه ها بود که بی اختیار ، چشم ها را می گیرد و تا چند لحظه پس نمی دهد ؛ انگار می خواهد حرفی ناگفته از تاریخش را نشان دهد، به اجبار حتا.

آن دو هم گرفتار شدند ، اما خیلی زود نگاه شان را گرفتند و به راه افتادند. وقت ، کم بود.

زن و مرد و جوان و پیر ، به کار مشغول بودند ، اما به محض ِ دیدن ِ آنها ، کارشان را برای چند دقیقه قطع کردند و به آنها زل زدند. ساکنین ِ بزرگسال هم درست مثل ِ بچه ها ، پس از مدتها آدم های جدید می دیدند. در گوش ِ هم پچ پچی کردند و بعضی از دختر های جوان ریز خندیدند ، اما باز به کارشان ادامه دادند و به کل فراموش کردند آنها را. آنها دیگر برایشان جدید نبودند.

اینجا ، آن طور که پیرزن ِ چروکیده اما رنگارنگ می گفت ، مرکز ِ جزیره بود. صورتش را انگار یک نقاش کم حواس کشیده بود که یادش رفته نقاشی اش را رنگ کند و لباس هایش را ، یک خدای با سلیقه طراحی کرده بود که می دانست ، رنگ ، چیز ِ مهمی ست. به اش می گفتند پیر ننه و از قرار معلوم ، پیرترین ساکن ِ جزیره بود. چند ماهی ِ کوچک و بزرگ را در ظرف ِ بزرگ ِ پر آبی ریخته بود و می فروخت شان ؛ تا لحظه ی آخر دلش نمی آمد ماهی ها را از آب جدا کند. برای پیرننه ، خنده همیشگی بود.

تابلوی زرد رنگی که نوشته های قرمز داشت و از بالای ساختمان معلق بود ، نشانه ی تنها مسافرخانه ی جزیره بود.

اتاقی دو تخته که رو به دریا بود را انتخاب کردند. یک میز ِ گرد و دو صندلی پوسیده ، کنار پنجره ی بزرگ ِ اتاق قرار گرفته بود. قاب ِ پنجره ها چوبی بود و کهنه ، مثل ِ دیگر وسائل ِ اتاق. همه چیز ِ اتاق بوی نم میداد و رطوبت داشت. جلوی پنجره نشستند و سیگاری روشن کردند.

شیشه ها بخار کرده بودند ؛ هوای بیرون خیلی سرد نبود اما به قدری بود که شیشه ها را مات کند ، و همین باعث می شد هر از گاهی زن یا مرد با دست شیشه ها را پاک کنند. صدای امواج ِ دریا به وضوح شنیده می شد و گاهی با صدای مرغان ِ دریایی و صدای قرچ قرچ ِ میز و همچنین صدای پاک شدن ِ شیشه ها آمیخته می شد که البته غیر از اینها ، سکوت ِ ملایمی در هوا می پیچید و نمی گذاشت کسی بشکندش ؛ انگار که تنها صداهایی خاص ، اجازه ی شنیده شدن داشتند.

از گرفتن ِ اتاق و سکوت ِ دوباره ی زن ، یک ساعتی می گذشت و همین ، کمرنگ کرده بود حفاظ ِ اطراف ِ مرد را. می شود گفت اگر صدای کشیده شدن ِ آب بر روی شن ها و صدای مبهمِ و گنگ ِ مرغان نبود ، این حفاظ کاملا پاک شده بود. خوشبختانه اینگونه نشد.

هوا رو به تاریکی می رفت. مرد ، چراغ ِ کوچک ِ دیواری ِ داخل ِ اتاق را روشن کرد و سیگار ِ دیگری آتش زد و شروع کردن به گیراندن. هر دو همچنان روی صندلی نشسته بودند و به قاب ِ پنجره خیره شده بودند که صدای کوبیده شدن ِ در ، حواس شان را به سوی دیگر ِ اتاق کشاند. مردی که حامد نام داشت و بنابر گفته ی خودش ، معلم ِ بچه های جزیره بود ، با گرفتن ِ اجازه ، وارد ِ اتاق شد تا به قول ِ خودش خوشامدگویی کند.

از تمام ِ دیدنیهای جزیره برایشان تعریف کرد و درخواست کرد اگر بخواهند ، آنها را به دیدن ِ جایی ببرد که خودش برای اهالی ساخته بود. جایی که در واقع کتابخانه بود. زن قبول کرد و از مرد خواست که زودتر راه بیفتند. مراقبت ، پررنگ شده بود. هر سه راه افتادند .

در طول ِ راه ، معلم به توضیح دادن ِ - حتا جزئی ترین - مشاهدات می داد و در مقابل ، آنها هم با کنجکاوی ِ خاصی ، چشمهایشان را به دنبال ِ دستان ِ معلم می بُردند. بار دیگر به خانه خرابه ای که در ورودشان به جزیره دیده بودند ، رسیدند. هنگام ِ عبور از کنار ِ خانه ، منتظر بودند معلم شروع کند به گفتن ِ توضیحاتی از خانه ، اما اینطور نشد و او چیزی نگفت ؛ آنها هم چیزی نپرسیدند.

کتابخانه در ضلع ِ شرقی جزیره و مشرف به کلبه ی کوچکی که ظاهرن مدرسه بود ، قرار داشت. داخل ِ ساختمان ، با چراغ های کم حالی که بر دیوار ها بود روشن می شد. قفسه های ممتد کتاب ها ، با اندک فاصله ای از هم ، به دیوار چسبیده بودند و بین ِ قفسه ها ، تابلو های نقاشی آویزان بود. بیشتر شان تصاویری از مناظر جزیره بود. اما چند تابلویی هم می شد دید که از دختران جزیره کشیده شده بود. همه شان می خندیدند ؛ با موهایی مشکی و نرم و نم دار و لباس هایی به مانند جزیره شان ، از همه رنگ.

روی تابلویی که در انتهای راهرو بود ، با پارچه ای مخملی و آبی رنگ پوشیده شده بود ؛ آنطور که معلم می گفت ، هنوز تمام نشده بود و نمی شد به کسی نشانش داد. آنچه از گفته های معلم بر می آمد ، این بود که خودش تمام ِ تابلوها را کشیده بود ، از جمله آن تابلوی پوشیده شده ، ولی هر چه بود اشاره ی مستقیمی به نقاش بودنش نکرد. آنها هم نپرسیدند.

تقریبن تمام ِ کتاب های کتابخانه نو بودند ، اما بودند کتاب هایی که سالها از چاپ شدن شان می گذشت. از " بوف کور " گرفته بود تا " بیگانه " و " سفر کسرا " و " سه خواهر " و " چشمهایش " ؛ کتابخانه ی متنوعی بود. چند دفتر ِ شعر هم میان ِ کتاب ها بود.

زن ، کتابی که از همان تک و توک کتاب های قدیمی کتابخانه بود را برداشت. اسمش " آن سوی نهایت " بود. نام ِ نویسنده ، نه روی جلد و نه هیچ جای دیگر ِ کتاب دیده نمی شد. جلد آبی رنگ ِ پوسیده ای داشت و برگ هایش ، از گذشت ِ زمان زرد شده بود و با کوچکترین بی دقتی تبدیل به هیچ می شد. فکر نمی کرد معلم اجازه بدهد کتاب را بردارد. اشتباه حدس زده بود ؛ معلم کتاب را به او هدیه داد و البته در مقابل ِ پرسش ِ مرد ، که کتاب را چه کسی نوشته است ، جوابی نداد. در واقع با نیم نگاهی به کتاب ، به آنها فهماند که او هم نمی داند نویسنده ی کتاب کیست. شاید هم می دانست و نمی خواست بگوید. چشمانش نشان نمی داد راست می گوید یا دروغ ؛ چشمان ِ سیاه و دُرشتی داشت در عین حال هراسناک و خسته که با دیگر اجزای صورتش هماهنگی غریبی داشت. سبیل ِ نازک ، بینی تقریبن بزرگ و موهایی لخت که به کنار شانه شده بود. در همین حین ، معلم پخش کننده موسیقی را روشن کرد و آهنگی آرام را در فضا پخش کرد.

" اگر اجازه بدهید و قابل بدانید ، شام را مهمان من باشید ". چهره ی معلم از خلوصش می گفت و اینکه حرفش تعارف نیست. صدای آهنگ قطع شده بود که به غذاخوری ِ کوچکی رفتند که کاملن با چوب ساخته شده بود و پنجره های شیشه ای ِ بلندی داشت ، به طوری که باعث می شد هر جای آن غذاخوری بنشینی ، دریا معلوم باشد.

حامد ، سفارش ِ سه پرس سبزی پلو و ماهی ، به اضافه ی سالاد و دوغ و نارنج داد. احتمالن بهترین غذایی بوده که وجود داشته و او میخواسته برای مهمانانش سنگ تمام بگذارد. شام را خیلی زود تمام کردند. از معلم خداحافظی کردند و به اتاق شان برگشتند.

اتاق همچنان مرطوب بود.

" میخواهی بلند کتاب بخونم تا تو هم بشنوی ؟ " بی درنگ قبول کرد. چند ماه ِ پیش ، حتا به خیالش هم نمی رسید که او برایش کتاب بخواند و صدایش را بی وقفه بشنود و حالا ، او شروع کرده بود به خواندن ِ کتاب. حتا جرئت نکرد دست به چشمانش ببرد تا اگر یک موقع همه ی اینها را در خواب دیده ، بیدار شود و خراب کند همه چیز را.

خواب نبود.

داستان ، در مورد ِ زنی بود به نام اِریکا. او ، سالها به تنهایی در خانه ای زندگی می کرد و با هیچکس ارتباط نداشت ؛ همه ازش می ترسیدند. فقط شب ها به لب ِ آب می آمد و آواز می خواند ؛ صدای آواز خواندنش باعث می شد همه از خود بی خود شوند و برای چند دقیقه ، عاشق ِ همدیگر شوند و برقصند و بنوشند و همه ی دنیا برایشان بشود عشق ، شادی و زیبایی و همین ها برایشان کافی باشد ، برای بودن شان. با این حال ، وقتی مردم به خود می آمدند ، باز هم مثل ِ همیشه می شدند و باز از زن می ترسیدند و فکر می کردند او دیوانه است و وحشتناک. باز نقل محافل شان ماجراهای دروغی بود از زندگی اِریکا و خانه ی ترسناک و غریب اش.

آخر روزی اِِریکا می میرد. اما همچنان شبها صدای آوازش در آن شهر می پیچید و اهالی ِ شهر را خوشبخت می کرد. آوازی که قسمتی از آن اینگونه بود :

اگر در شب / اگر در باد / اگر در اشک می رویم

کدامین باغ ؟ / کدامین گل ؟ / من از پاییز می گویم

[]

صبح زود و قبل از روشن شدن هوا ، بار و بندیل شان را جمع کردند و منتظر قایق شدند. چند دقیقه طول کشید تا قایق بیاید و آنها را سوار کند. بر قایق نشستند. در حالی که از جزیره دور می شدند و در مه ِ غلیظ ِ صبحگاهی فرو می رفتند ، همدیگر را در اغوش گرفتند. دیگر هیچکدام احساس ِاحتیاج به هیچ چیز نمی کردند ، جز همدیگر. مه ، غلیظ و غلیظ تر می شد و از جزیره دیگر چیزی پیدا نبود جز کورسوی اندک چراغ هایش.

زن شروع کرد به آواز خواندن و مرد آغوشش را تنگ تر کرد ؛ باید با زن یکی میشد ، حتا به کوتاهی یک لحظه. مه بود و مه ؛ هیچ صدایی نمی آمد و چشم ها جایی را نمی دید. آسمان را توده ی حجیم ابرها ، که آغاز هم آغوشی باران و زمین بودند ، فرا گرفته بود .

  

پایان

 

                                                         ***

 

نوشته ها را هر چه بيشتر مي خوانم ، مطمئن تر مي شوم. چه خوب اين بازي را راه انداختم.خواستم تمام پاييز نوشته ها را پيوند بزنم ، اما خب نشد ، نمي شود يعني. از پست قبلی و با کمی کنجکاوی ، مي شود نوشته ها  را پيدا کرد و خواند.

ممنون از همه ...  .

+  یکم مهر 1388    سیاوش . ص  |