کيلومتر ِ هفده جاده
نمی دانست چه شد که اینطور شد. نمی دانست چه کسی پناهگاه اش را لو داده بود و او را مجبور به فرار کرده بود. نمی دانست چه کار باید بکند و چه خواهد شد. سرش را چسبانده بود به دیوار ِ کثیف و ترک خورده ی سلول اش و جز اینکه بالاخره دستگیر شده ، چیزی نمی دانست. یک پتوی پاره و کثیف تر از دیوار و یک دریچه ی هواکش کوچک ، تنها متعلقات سلول بودند. همه چیز برای فکر کردن مهیا بود.
صحنه ی تصادف و آخرین لحظات آزادی اش ، یک لحظه هم از جلوی چشمانش دور نمی شد. ماشین ِ خاکستری رنگ ماموران پیچید جلوی ماشین اش و او بی آنکه ترمز کند ، محکم ، رفت توی دل ِ ماشین آنها. هیچکدام از ماموران صدمه ی جدی ندیدند و تنها ، این ماشین ها بودند که خرد و خمیر شدند. دستانش را دستبند زدند و منتظر آمدن ماشین ِ دیگری شدند. ماشینی سیاه رنگ و از همان نوع قبلی ، زودتر از آنچه فکر می کرد رسید ، و او را یکجا در خود فرو بُرد.
خیابان ِ باران خورده ی لغزان ، با شیشه های ریز ریز شده ، به فرشی درخشان تبدیل شده بود.
[]
رادیوی محلی ، آهنگی از همان همیشگی ها ، از آن قدیمی هایی که چندین جوانی تا پیری و مرگ دیده است ، پخش می کرد. آسمان نیمه ابری صبح ، جایش را با آسمانی که ابر ِ خالص بود ، عوض کرده بود. چند ساعتی بود که نم نم ِ باران ، به ملایمت ِ هر چه تمام تر می بارید ؛ اگر زیرش می ایستادی ، نه خیس ِ خیس می شدی و نه خشک می ماندی.
شیشه های ماشین را داده بود پایین و سیگاری بر لب داشت. باد ِ شدیدی بین پنجره های ماشین چرخ می زد و صدای آرامش بخش ِ آهنگ را سوزناک و لطیف می کرد. او هم دیگر حواسش نه به خیابان و ماشین هایش بود و نه به پدال هایی که زیر ِ پایش بودند ؛ خیره شده بود به شیشه ی جلو و غرق لذتی تمام و کمال بود. ماشین ها چراغ می دادند ، بوق می زدند و با هر کار ِ دیگری که می شد ، سعی می کردند او را از پنچر بودن یکی از چرخ ها با خبر کنند. فایده ای نداشت ؛ صدای آهنگ و باد و باران ، چیزی نبود که به سادگی بشود حواس را ازش برگرداند.
آخرین بار که این جاده را می رفت ، نه بارانی در کار بود ، نه رادیو و آهنگی و نه باد ِ شدیدی. ماشین ِ کهنه ای هم بود که هیچ چیز نداشت و حتا به زحمت راه می رفت. مدام جوش می آورد و دود می کرد. هیچ چیز نداشت آن ماشین. اما آن موقع آدمی کنارش نشسته بود ، که نبود ِ این همه چیز را پُر می کرد ؛ خودش می خواند ، خودش سوت می زد ، می خندید و می خنداند. کسی که همه کمبود های ماشین ، که نه ، تمام کمبود های عالم را جبران می کرد.
باران شدیدتر شده بود. تابلوی سبز رنگ ِ کنار جاده ، ماندن مسافت ِ نسبتن زیادی را تا مقصد گوشزد می کرد. سرعت حرکت ِ برف پاک کن ها را یک درجه بالاتر برد. باز هم علامت های مختلفی از سوی راننده های دیگر به سویش می آمد. چشمان ِاو همچنان به شیشه ی جلو چسبیده بود و هیچ نمی دید ؛ حتا تابلوی سبز رنگ را.
[]
سالها بود که از شهر آمده بود بیرون و این غذاخوری را در جاده راه انداخته بود. روزی آرزویش بود که در یک اینطور منطقه ای رستوران داشته باشد و بتواند با آرامش زندگی کند. علاوه بر آرامش ، می توانست با مسافرانی که هر کدام برای خودشان داستانی داشتند نیز هم کلام شود.
آن روزها دیگر سوژه های شهر ترغیب اش نمی کردند که بنویسد. اوضاع مالی ِ مناسبی هم نداشت که بیاید اینجا. صبح تا شب در پیتزا فروشی ِ نزدیک خانه اش کار می کرد ؛ سرویس مشتریان را می برد ، ظرف می شست ، پیتزا می پخت و غذای مشتری های داخل ِ مغازه را می داد.
بعد از آن همه درگیری که در دانشگاه داشت ، روزی بالاخره نامه ی اخراجش را دادند دستش و گفتند دیگر حق ندارد بیاید دانشگاه. خیلی هم ناراحت نشد. تشکر کرد از اینکه زودتر تکلیف اش را روشن کرده اند و بلافاصله به پیتزا فروشی ِ نزدیک خانه اش رفت.
" اگر به کسی احتیاج داشته باشید ، من همه کار بلدم " این را گفت و استخدام شد.
آنقدر به این در و آن در زد و صرفه جویی کرد که پس از گذشت ِ چند سال ، مغازه ی کوچکی در جاده خرید و تمام ِ زندگی اش شد "غذاخوری ِ شهرزاد " در کیلومتر هفده جاده.
برای مسافر ها غذا می آورد و اگر قیافه شان را جوری تشخیص می داد که حرفی دارند ، باهاشان صحبت می کرد و تلاش می کرد داستان ِ زندگی شان را بفهمد. اغلب هم موفق می شد.
مثل همیشه ، در چنین روزهایی از سال که سرد بودند و اکثرن بارانی ، خیلی کم بودند مسافرانی که به غذاخوری اش بیایند. نشسته بود کنار ِ یکی از میز ها و از پشت شیشه ، به جاده نگاه می کرد. هر از گاهی ، تک و توک ماشینی از جاده می گذشت.
ماشینی با یک چرخ ِ پنچر ، جلوی غذاخوری ایستاد و مردی با چشمهای درشت و موهای کوتاه ِ جوگندمی ازش پیاده شد.
" احتمالن چرخ ِ پنچر ماشین ، مهمترین دلیل ِ نگه داشتنش بوده. شاید هم نه ؛ شاید اگر اینجا نگه نمی داشت اصلن نمی فهمید یکی از چرخ هایش پنچر است. "
بهر حال هر چه که بود ، از همان نگاه ِ اول می شد فهمید که این مرد باید داستان خوبی برای تعریف کردن داشته باشد. قلم و کاغذی را از کمد ِ کوچک چوبی اش برداشت و منتظر به صدا در آمدن زنگوله ی بالای در ماند.
پایان
***
پانوشت : يک تصادف ِ مسخره ، ظاهر اتوبوس آبي را کمي عوض کرد. البته خيلي تلاش شد مثل قبل شود ، اما نشد.
