تبليغاتX
اتوبوس آبی

اتوبوس آبی

کيلومتر ِ هفده جاده

نمی دانست چه شد که اینطور شد. نمی دانست چه کسی پناهگاه اش را لو داده بود و او را مجبور به فرار کرده بود. نمی دانست چه کار باید بکند و چه خواهد شد. سرش را چسبانده بود به دیوار ِ کثیف و ترک خورده ی سلول اش و جز اینکه بالاخره دستگیر شده ، چیزی نمی دانست. یک پتوی پاره و کثیف تر از دیوار و یک دریچه ی هواکش کوچک ، تنها متعلقات سلول بودند. همه چیز برای فکر کردن مهیا بود.

صحنه ی تصادف و آخرین لحظات آزادی اش ، یک لحظه هم از جلوی چشمانش دور نمی شد. ماشین ِ خاکستری رنگ ماموران پیچید جلوی ماشین اش و او بی آنکه ترمز کند ، محکم ، رفت توی دل ِ ماشین آنها. هیچکدام از ماموران صدمه ی جدی ندیدند و تنها ، این ماشین ها بودند که خرد و خمیر شدند. دستانش را دستبند زدند و منتظر آمدن ماشین ِ دیگری شدند. ماشینی سیاه رنگ و از همان نوع قبلی ، زودتر از آنچه فکر می کرد رسید ، و او را یکجا در خود فرو بُرد.

خیابان ِ باران خورده ی لغزان ، با شیشه های ریز ریز شده ، به فرشی درخشان تبدیل شده بود.

[]

رادیوی محلی ، آهنگی از همان همیشگی ها ، از آن قدیمی هایی که چندین جوانی تا پیری و مرگ دیده است ، پخش می کرد. آسمان نیمه ابری صبح ، جایش را با آسمانی که ابر ِ خالص بود ، عوض کرده بود. چند ساعتی بود که نم نم ِ باران ، به ملایمت ِ هر چه تمام تر می بارید ؛ اگر زیرش می ایستادی ، نه خیس ِ خیس می شدی و نه خشک می ماندی.

شیشه های ماشین را داده بود پایین و سیگاری بر لب داشت. باد ِ شدیدی بین پنجره های ماشین چرخ می زد و صدای آرامش بخش ِ آهنگ را سوزناک و لطیف می کرد. او هم دیگر حواسش نه به خیابان و ماشین هایش بود و نه به پدال هایی که زیر ِ پایش بودند ؛ خیره شده بود به شیشه ی جلو و غرق لذتی تمام و کمال بود. ماشین ها چراغ می دادند ، بوق می زدند و با هر کار ِ دیگری که می شد ، سعی می کردند او را از پنچر بودن یکی از چرخ ها با خبر کنند. فایده ای نداشت ؛ صدای آهنگ و باد و باران ، چیزی نبود که به سادگی بشود حواس را ازش برگرداند.

آخرین بار که این جاده را می رفت ، نه بارانی در کار بود ، نه رادیو و آهنگی و نه باد ِ شدیدی. ماشین ِ کهنه ای هم بود که هیچ چیز نداشت و حتا به زحمت راه می رفت. مدام جوش می آورد و دود می کرد. هیچ چیز نداشت آن ماشین. اما آن موقع آدمی کنارش نشسته بود ، که نبود ِ این همه چیز را پُر می کرد ؛ خودش می خواند ، خودش سوت می زد ، می خندید و می خنداند. کسی که همه کمبود های ماشین ، که نه ، تمام کمبود های عالم را جبران می کرد.

باران شدیدتر شده بود. تابلوی سبز رنگ ِ کنار جاده ، ماندن مسافت ِ نسبتن زیادی را تا مقصد گوشزد می کرد. سرعت حرکت ِ برف پاک کن ها را یک درجه بالاتر برد. باز هم علامت های مختلفی از سوی راننده های دیگر به سویش می آمد. چشمان ِاو همچنان به شیشه ی جلو چسبیده بود و هیچ نمی دید ؛ حتا تابلوی سبز رنگ را.

[]

سالها بود که از شهر آمده بود بیرون و این غذاخوری را در جاده راه انداخته بود. روزی آرزویش بود که در یک اینطور منطقه ای رستوران داشته باشد و بتواند با آرامش زندگی کند. علاوه بر آرامش ، می توانست با مسافرانی که هر کدام برای خودشان داستانی داشتند نیز هم کلام شود.

آن روزها دیگر سوژه های شهر ترغیب اش نمی کردند که بنویسد. اوضاع مالی ِ مناسبی هم نداشت که بیاید اینجا. صبح تا شب در پیتزا فروشی ِ نزدیک خانه اش کار می کرد ؛ سرویس مشتریان را می برد ، ظرف می شست ، پیتزا می پخت و غذای مشتری های داخل ِ مغازه را می داد.

بعد از آن همه درگیری که در دانشگاه داشت ، روزی بالاخره نامه ی اخراجش را دادند دستش و گفتند دیگر حق ندارد بیاید دانشگاه. خیلی هم ناراحت نشد. تشکر کرد از اینکه زودتر تکلیف اش را روشن کرده اند و بلافاصله به پیتزا فروشی ِ نزدیک خانه اش رفت.

" اگر به کسی احتیاج داشته باشید ، من همه کار بلدم " این را گفت و استخدام شد.

آنقدر به این در و آن در زد و صرفه جویی کرد که پس از گذشت ِ چند سال ، مغازه ی کوچکی در جاده خرید و تمام ِ زندگی اش شد "غذاخوری ِ شهرزاد " در کیلومتر هفده جاده.

برای مسافر ها غذا می آورد و اگر قیافه شان را جوری تشخیص می داد که حرفی دارند ، باهاشان صحبت می کرد و تلاش می کرد داستان ِ زندگی شان را بفهمد. اغلب هم موفق می شد.

مثل همیشه ، در چنین روزهایی از سال که سرد بودند و اکثرن بارانی ، خیلی کم بودند مسافرانی که به غذاخوری اش بیایند. نشسته بود کنار ِ یکی از میز ها و از پشت شیشه ، به جاده نگاه می کرد. هر از گاهی ، تک و توک ماشینی از جاده می گذشت.

ماشینی با یک چرخ ِ پنچر ، جلوی غذاخوری ایستاد و مردی با چشمهای درشت و موهای کوتاه ِ جوگندمی ازش پیاده شد.

" احتمالن چرخ ِ پنچر ماشین ، مهمترین دلیل ِ نگه داشتنش بوده. شاید هم نه ؛ شاید اگر اینجا نگه نمی داشت اصلن نمی فهمید یکی از چرخ هایش پنچر است. "

بهر حال هر چه که بود ، از همان نگاه ِ اول می شد فهمید که این مرد باید داستان خوبی برای تعریف کردن داشته باشد. قلم و کاغذی را از کمد ِ کوچک چوبی اش برداشت و منتظر به صدا در آمدن زنگوله ی بالای در ماند.

پایان

                                                           ***

پانوشت : يک تصادف ِ مسخره ، ظاهر اتوبوس آبي را کمي عوض کرد. البته خيلي تلاش شد مثل قبل شود ، اما نشد.

+  بیست و یکم آبان 1388    سیاوش . ص  | 

از آن زمان که ...

امروز به دعوت یکی از دوستان ، قرار است برویم دربند و بعد از یک ورزش ِ کامل ، صبحانه ی مفصلی هم بزنیم. رویم نشد بهش بگویم که مدتهاست صبحانه نمی خورم. یعنی در طول ِ روز تنها دو وعده دارم ؛ نهار و شام. میلم نمی کشد صبحانه بخورم. آخرین بار ، یک صبح ِ پاییزی ، با اکبر آقا  بقال محله مان ، صبحانه خوردم.

در محل کسی پیدا نمی شد که اکبر آقا را نشناسد. تنها بقالی محل را ، سالها بود که فقط خودش داشت و بس. یک مغازه ی کوچک و نا مرتب ، که دیوار هایش با عکس هایی از بهروز و فردین و ملک مطیعی و همینطور عکس ِ فوتبالیست های قدیمی ، یا در واقع دروازه بان های قدیمی مثلِ ِِعزیز اصلی و حجازی و عابدزاده پر شده بود. هر وقت که بهش می گفتی چرا بین فوتبالیست ها ، فقط عکس دروازه بان ها را گذاشتی ، سرش را به سمت ِ عکس ها بر میگرداند و با صدایی از سر ِ شوق می گفت : " چون که فوتبال یعنی دروازه و دروازه یعنی دروازه بان. اصن هر تیمی که یه دروازه بان شیشدونگ داشته باشه معروف تر میشه. دروازه بان ، کاری به کار ِ کسی نداره. فقط باید مواظب باشه گل نخوره. ولی بقیه بازیکونا چی. مفت نمی ارزن "

ولی همه می دانستند که اکبر آقا روزی قرار بوده دروازه بان باشد و بد ِ روزگار نگذاشته. همانطور که نگذاشته بازیگر شود. هیچکس درست نمی دانست که این بد ِ روزگار چه شرحی دارد و در تمام ِ این سالها ، فقط همین دو کلمه بودند که به عنوان دلیل بیان می شدند.

عاشق ِ بهروز بود و تمام ِ فیلم هایش را از اول تا آخر حفظ بود. گاهی اوقات که حالش خوش بود ، وقتی ازش می خواستی یکی از فیلم های بهروز را بدهد ببینی ، با صدای خود ِ بهروز و با همان دهان کج ، ابرو های کلفت اش را در هم می کشید و سرش را می گرفت بالا و می گفت : " چی میگی خان دایی . همین فردا که آفتاب بیاد لب ِ دیفال ، همه یادشون میره ما کی بودیم و باس چی رفتیم. همونطور که ما یادمون رفته " بعد که اینرا می گفت ، می رفت سراغ ِ کمد ِ کوچک ِ گوشه ی مغازه و یکی از آن نوار ویدئویی ها را می کشید بیرون.

همیشه ی خدا ، بساط آهنگ اش هم جور بود. از هایده و داریوش گرفته ، تا بنان و شجریان و فرهاد. خودش هم با همه ي آهنگ ها می خواند و انصافن ، صدایش بد هم نبود. یک ضبط و پخش کهنه داشت و کلی کاست ِ قدیمی.

مدتها بود که یک سوپر مارکت اساسی راه افتاده بود و تازه به دوران رسیده های محل ، حتا برای خرید ِ کوچکترین مایحتاج شان هم طرف ِ بقالی اکبر آقا آفتابی نمی شدند. خودشان هم می دانستند خوشرویی ِ اکبر آقا را در آن سوپرمارکت پیدا نمی کنند ، ولی بهرحال آنجا سوپر مارکت بود و مغازه ی اکبر آقا ، بقالی. البته استثناهایی هم وجود داشت ؛ اکبر آقا لواشک و آلوچه های منحصر به فردی داشت که صاحب سوپرمارکت به خواب هم نمی دید. از آن آلوچه هایی که هر چقدر ظاهر ِکثیف تري داشته باشند خوشمزه ترند. تازه به دوران رسیده های محل هم بعضی اوقات محتاج اکبر آقا می شدند. مگر می شد آن رنگ های هوس برانگیز را دید و به راحتی گذشت ؟

از آن زمان که بچه مدرسه ای بودم ، بابت رفاقت پدرم و اکبر آقا که از آن رفاقت های گرمابه گلستانی بود ، عادتم شده بود روزهایی که صبح زود از خانه می آمدم بیرون ، صبحانه ی مختصرم را پیش ِ اکبر آقا بخورم. آن موقع ها با پدرم می رفتیم. اما بعد ها دیگر پدری در کار نبود ولی عادت صبحانه خوردن پیش ِاکبر آقا ، پابرجا ماند.

صبح ها قبل از رفتن سر ِ کار ، می رفتم پیش ِ اکبر آقا و چای و یک لقمه از پنیر تبریز اش می خوردم و اگر جفت مان دل و دماغ داشتیم ، تا چند دقیقه سر به سر هم می گذاشتیم و بعدش من می رفتم پی کارم و اکبر آقا هم مشغول ِ کارش میشد. او هم دیگر عادت کرده بود به این صبحانه خوردن با من. من هم همینطور. چند سال ِ پیشتر که مادر هم فوت کرد ، من دیگر کمتر خانه بودم. صبح تا غروب که سر ِ کار بودم و بعد از آن اگر خسته نبودم ، یا در شهر چرخ می زدم ، یا سینما می رفتم و یا می آمدم پیش خود ِ اکبر آقا. او سالها بود که هیچکس را نداشت . همه قدیمی های محل ، تنها شدنش را هم می گذاشتن داخل ِ همان دو کلمه ی بد و روزگار. چند بار تا خواستم تمام ِ جزئیات را بفهمم ، موضوع را عوض کرد و نگذاشت این کنجکاوی ِ چندین و چند ساله بر طرف شود.

آن صبح عجله داشتم. به سرعت لباس هایم را پوشیدم و حاضر شدم. حدود ِ 2 ، 3 نصف ِ شب ، صدای جیغ و دادی بیدارم کرده بود و تا یک ساعتی ، روی تخت این دنده به آن دنده شده بودم تا خوابم ببرد. به همین خاطر صبح دیر بلند شده بودم و عجله داشتم.

با قدم های تند از کوچه گذشتم و به نبش کوچه و بقالی اکبر آقا رسیدم. بسته بود. امکان نداشت اکبر آقا بیشتر از 5 صبح بخوابد. فکر کردم شاید جیغ و داد شب ِ گذشته ، او را هم بدخواب کرده و مجبورش کرده تا 7 صبح بخوابد.

غروب که برگشتم ، روی کرکره ی مغازه ، پارچه ی سیاهی بود که خبر ِ مُردن اکبر آقا را می داد. چند نفر از اهالی محل ، جلوی مغازه ایستاده بودند و حلوا پخش می کردند.

نمي دانم چرا ، اما وقتي اين صحنه را ديدم ياد ِ آن نوشته که با قاب ِ چوبي ِ شکسته اي روي ديوار ِ کناري ِ مغازه ي اکبر آقا ايستاده بود افتادم. اکبر آقا تابلو را جوري به ديوار زده بود که مدام جلوي چشمش بود و جز خودش و من ، کمتر کسي آن را ديده بود. جايي نبود که هر کسي ببيند. نوشته ، اين بود :

" از آن زمان که آرزو ، چو نقشي از تلاش بود ، تمام جستجوي دل ، سوال بي جواب بود

نه فرصت شکايتي ، نه قصه و روايتي ، تمام جلوه هاي جان ، چو آرزو به خاک شد ...  "

از آن به بعد ، هیچوقت پیش نیامد صبحانه بخورم. راستش صبحانه خوردن ، یک آدم درست و حسابی می خواهد که بعد از اکبر آقا پیدا نشد. قبل از آن هم پيدا نمي شد انگار و احتمالن اگر اکبر آقا نبود ، من روزهاي همان چند سال را هم بي صبحانه مي گذراندم.

الان هم مانده ام چطور به دوستم بگویم که اشتهای صبحانه خوردن ندارم ؛ هيچوقت نداشتم.

 

پايان

                                                          ***

پانوشت : روزنامه ي سرمايه هم تعطيل شد.

پانوشت : امروز ۱۳ آبان ، با وجود هشدار نيروهاي امنيتي ، باز هم تهران را اعتراض و درگيري فرا گرفت.

گزارش دستگيري هاي شب گذشته و همينطور حوادث امروز را در اینجا بخوانيد.

+  دوازدهم آبان 1388    سیاوش . ص  | 

سانس آخر

برای  م.ح

 

یک ساعتی بود که دانه های درشت و سبک ِ برف ، از آنها که در کمتر از سی دقیقه ، زمین و زمان را می پوشانند ، می بارید و آرام نمی گرفت. زمین و زمان به اندازه ی دو بار و خُرده ای ، پوشیده شده بود. شب ِ تعطیلی بود ، و با وجود ِ هجوم سهمگین و شاعرانه ی برف ، خیابان شلوغ بود. هر کدام از مردم ، دست ِ کسی دیگر ، کسی که یا عشق اش بود و یا قرار بود عشق اش باشد را ، گرفته بود و ول نمی کرد. انگار که داشتند برایِ رها نکردن ِ همدیگر در سختی ها تمرین می کردند. اما نه ، خودشان هم می دانستند ، می دانستند که دستهای شان ، از زور ِ سرما در هم شده بود. شاید اگر بلور های برف و توده ابر های باردار ِ منسجم نبودند ، اگر آفتاب ِ گرم و جوشانی بود و از تمام ِ منافذ ِ زمین ، حرارت حمله می کرد ، دست ها جایی دیگر بودند. جایی که خُنک باشد ، و آنجای خُنک ، مطمئنن دست ِ کسی دیگر ، کسی یا عشق شان باشد و یا قرار باشد عشق شان شود ، نبود.

تمام ِ اینها در ذهن ِ او می چرخیدند.

خودش را از جمعیتی که مثل ِ کرم های ماهیگیری در هم می لولیدند ، گذراند و به ورودی ِ ساختمان رساند. کلاه ِ سیاه و نسبتن گرمی سرش گذاشته بود و یقه ی پالتویش را تا بالای دهانش رسانده بود. چند روزي بود که صورتش را اصلاح نکرده بود و ته ريشي در آورده بود. عینک کهنه ی دور سیاهش را مثل همیشه بر چشم داشت و چتر ِ سیاهش را با دست نگه داشته بود. سردش نبود و اگر بود ، به انگشتان پاهایش خلاصه می شد. سردی ِ وحشتناک ِ کف ِ کفش هایش ، انگشتانش را از هر چه حس ، خالی کرده بود. با این حال توانست خودش را از میان ِ مردم عبور دهد و به ساختمان برساند. داخل ِ ساختمان حتمن گرم بود. حداقل گرمتر بود.

سر و صدا و همهمه ی تماشاگران در وارد شدن شان به ساختمان ، کاملن طبیعی و عادی بود. به یاد ندارد روزی ، شبی آمده باشد اینجا و صدایی نشنیده باشد. صدای باز شدن ِ بسته های چیپس و تخمه و انواع و اقسام نوشیدنی ها ، صدای باز و بسته شدن درهای متوالی ِ کنار ِ هم و از همه مهمتر ، صدای حرف های در هم و برهم ِ مردم.

سینما شهر را ، از سالهای نوجوانی ، حتا قبلترش می شناخت. ساختمانی با نمای ِ سنگی و ساده و زیبا ، و چراغ های آبی ِ کوچکی که اسم ِ سینما را ساخته بودند. داخلش یک راهروی طولانی داشت که اوایل ، با قاب ِ عکس هایی از کارگردان ها ، بازیگر ها ، فیلم بردار ها و آپاراتچی های مشهور پُر شده بود. در انتهای راهرو ، سالن ِ انتظار نسبتن کوچکی بود که وسطش دو ستون ِ گچ کاری شده قرار داشت.

چند سال ِ پیش ، برای پول در آوردن ، برای بیشتر در آوردنش ، قاب ها را برداشتند و راهرو را با میز و صندلی های چوبی پُر کردند. مردم می رفتند از بوفه ی تازه تاسیس خوراکی می خریدند و روی صندلی ها می نشستند و می خوردند و حرف می زدند و بر همین اساس ، راهرو را صدا های چند برابر شده و سرسام آور می گرفت. این را هیچکس نمی فهمید ؛ هر کس که خود نقشی در آن طوفان ِ صدا داشت ، متوجه نمی شد. تنها کسانی متوجه این قضیه می شدند که هیچگونه آوایی از دهان شان بر نمی آمد ، کسانی که تنها بودند و حرفی نداشتند بزنند. در واقع ، کسی نبود که برایش حرف بزنند. تا چند سال ِ پیش ، خودش هم یکی از کسانی بود که دیوانه کنندگی صدا ها را نمی فهمید. اما دیگر پس از گذشت ِ چند سال ، به نویز ها عادت کرده بود و اینجوری راحت تر بود. آنشب که مسلمن خیلی راحتتر بود ؛ آنشب تنها بودن باعث می شد دست و پایش باز باشد. چند نفر دنبالش بودند و قطعن تا پیدایش نمی کردند ، آرام نمی شدند. چند روز بود که تعقیب اش می کردند و  داخل ِ سینما از امن ترین جا ها بود.

یک لیوان از کنار ِ آبخوری ِ داخل راهرو برداشت و زیر ِ شیر ِ آب گرفت. لوله های آب را قطع کرده بودند ؛ به نظرش مضحک و ابلهانه آمد که مدیر سینما ، به خاطر زمستان و سرما ، آب را قطع کرده. چون زمستان است کسی تشنه نمی شود ؟ چون سرد است ؟

احساس تشنگی مفرط می کرد. قبل از دست بُردن به شیر ِ آب ، اینقدر ها تشنه نبود. اما حالا ، با درک ِ پیدا نشدن ِ آب در داخل ساختمان ، زبانش خشک شده بود و به دهانش چسبیده بود. نوشیدنی های گرم ، فقط گرمش می کردند و چیزی از تشنگی اش جبران نمی کردند. ولی چاره ای نبود ، یک چای داغ با یک لیموی نصف شده و یک بسته ی کوچک ِ شکر را که در ظرفی پلاستیکی قرار داشتند ، از بوفه دار خرید و روی یکی از همان صندلی هایی که در راهرو ، روی چهار پایش ایستاده بود ، نشست.

از شیشه های مثلثی شکل نزدیک ِ سقف که با نرده های آهنی محصور شده بودند ، می توانست بارش ادامه دار ِ برف را ببیند ؛ حالا شده بود حدود ِ یک ساعت و پانزده دقیقه که یکریز می بارید. آسمان از شدت سرما به سرخی می زد و انگار به غیر از انسان ، هیچ موجود زنده ای حوصله ی این سرما را نداشت. از زمان بیرون آمدنش ، نه گنجشکی دید ، نه گربه ای و نه حتا سگ یا موشی.

بر خلاف ِ پیشبینی اش ، چای تشنگی اش را کم کرده بود. البته احتمالن تکه های لیمو این کار را کرده بودند. صدای بلندگو ها با خرخری که همیشگی بود ، بلند شد و اعلام کرد فیلم تا چند دقیقه ی دیگر شروع خواهد شد. انگار که همه را برق گرفته باشد ؛ راهرو و سالن انتظار ِ انتهایش ، به یکباره خالی شد. همه به سرعت خود را به سالن اصلی رسانده بودند. جاهای خوب ، جاهایی که هم صدای خوب و هم تصویر خوب داشته باشد کم بود.

او هم رفت و خودش را به سالن اصلی رساند. روی یکی از صندلی ها که دو صندلی اطرافش را کسی نگرفته بود نشست. همانطور که می دانست ، جای خوبی نبود. اما آنشب او بیشتر برای امنیت آمده بود سینما تا برای فیلم دیدن.

اسم ها یکی پس از دیگری ، با عجله روی پرده آمدند و فیلم شروع شد.

هر سکانس فیلم ، پیش از تمام شدن ِ سکانس قبلی ، شروع می شد و هر شخصیت ، بدون آنکه بگذارد شخصیت دیگر دیالوگ اش را بگوید ، حرف می زد. به دفعات زیاد ، بوم ِ صدا آمد داخل کادر و یکی دوبار حتا به سر ِ بازیگر ها برخورد کرد. صدا قطع و وصل می شد و تصویر کج و کوله. کارگردان پشت ِ سر ِ هم کات می کرد و از بازیگر ها و گریمور و فیلم بردار ایراد می گرفت. تهیه کننده می آمد و سر ِ قرارداد ها با عوامل جر و بحث می کرد.

فکر کرد حتمن از این فیلم های جدید است که فقط پشت صحنه را نشان می دهند. فیلم های روشنفکرانه ای که تنها در چند جشنواره ی خارجی ِ نه چندان معتبر نمایش داده می شوند ، و از آنجا که هیات داوران آن جشنواره ی نه چندان معتبر ، چیزی از سینمای کشور نمی داند ، به فیلم ، بر مبنای تصاویر ِ مسخره ای که نشان می دهد ، جایزه می دهد.

در صحنه ای از فیلم ، یکی از بازیگران باید به آن یکی تیر می زد. اما مثل ِ اینکه مسئول تدارکات به جای گلوله های مشقی ، واقعی گذاشته بود ؛ به محض شلیک ، بازیگر مُرد. باز هم پشت ِ صحنه ادامه داشت ؛ تصویر را قطع نکردند و می شد دید که کارگردان و عوامل دیگر ، به سرشان می زدند و نمی دانستند چه کار کنند. در همین حین ، پلیس وارد ِ ماجرا شد و کارگردان و تهیه کننده و مسئول ِ تدارکات را دستگیر کرد و بُرد. یکی از بازیگر ها ، که زنی بلوند با چشم های آبی بود ، خیره شد به دوربین. نتوانست جلوی خودش را بگیرد و زد زیر ِ گریه. بازیگر مردی آمد آرامش کند ، اما خودش هم گریه اش گرفت. جز این دو ، کس ِ دیگری در کادر نبود. همدیگر را در آغوش گرفته بودند ، می لرزیدند و گریه می کردند. یکدفعه ، محلی که این دو در آن بودند تغییر کرد و تبدیل شد به خانه ای بالای یک تپه ی مشرف به ساحل. چیزی نگذشت که تصویر به آرامی سیاه شد و پایان فیلم را اعلام کرد. در انتهای فیلم ، نوشته ای به عنوان توضیح آمد که تهیه کننده ، عامل قتل بازیگر شناخته و به حبس ابد محکوم شد ، و مسئول تدارکات به اتهام شرکت در قتل به صورت ناخواسته ، به چند سال زندان محکوم شد. بقیه ی عوامل هم از شدت وحشتناکی ِِ حادثه ، دیوانه شدند و به دیوانه خانه فرستاده شدند. دختر ِ چشم آبی فیلم ، تنها کسی بود که سالم ماند ، اما دیگر فیلمی بازی نکرد. مردی که در سکانس پایانی ، او را در آغوش گرفته بود هم یکی از همان کسانی بود که به دیوانه خانه فرستاده شد.

مانده بود این دیگر چه فیلمی بود ؛ عجیب ، عاشقانه ، خنده دار و غریب. همه تماشگران داشتند گریه می کردند. او مبهوت مانده بود که چه شد برای دیدن ِ این فیلم بلیط خرید. هر چند خیلی هم بدش نیامده بود.

از در ِ سالن که بیرون آمد ، برای مرتب کردن لباس هایش رفت سراغ ِ آینه ی تمام قدی که در راهرو بود. چقدر شبیه ِ بازیگر مرد بود ؛ همان موها ، ابروها ، چشم ها. با اینکه بازیگر ِ مرد فیلم را قبلن در هیچ فیلمی ندیده بود ، اما ازش خوشش آمده بود و از اینکه شبیه او بود ، ذوق کرده بود.

حواسش به خودش بود که ناگهان در آینه ، تصویر ِ دو مرد ِ سفید پوش ، همان ها که دنبالش بودند را هم دید. نمی دانست از کجا پیدایش کرده بودند ، ولی می دانست راه فرار ندارد.

دستانش را به آرامی گرفتند و از او درباره چطور بودن فیلم سوال کردند. راهرو خالی ِ خالی بود و هر از گاهی صدای فریادی از در های متوالی ِ کنار ِ هم بیرون می آمد.

در ِ اتاقی را باز کردند و او را بردند داخل. زنی بلوند که چشمهایی آبی داشت ، رویش را به طرف ِ او برگرداند. به طرز ِ زیبا و غریبی ، شبیه بازیگر ِ فیلم بود. چشم ها ، موها و لبها ، همان ها بود که در فیلم دیده بود. زن با او حرف می زد ، ولی او به غير از صداهایی گنگ و مبهم چيزي نمي شنيد.

یکی از مردان ِ سفید پوش ، سِرنگی را در رگ اش فرو کرد. تصویر ِ جلوی چشمانش ، درست مثل ِ آخر فیلم ، به آرامی ، تا مرز ِ سیاه شدن پيش رفت. پس از مدتها توانست مفهوم چند کلمه را درک کند ؛ زن ِ بلوند ، مردان سفید پوش را دکتر خطاب و ازشان در باره حال ِ او سوال می کرد.

آن دو مرد ِ سفید پوش هم می گفتند خوابش بُرده است. می گفتند اگر همینطور پیش برود ، تا چند ماه ِ دیگر مرخص خواهد شد. چشمانش به آرامی باز شد. گویی فیلم ِ دیگری شروع شده بود.

پایان

                                                              ***

پانوشت : این داستان ، سومین قسمت از سه گانه ی دیوانه خانه بود. قبلی ها را اینجا و اینجا بخوانید.

+  ششم آبان 1388    سیاوش . ص  | 

خورشید قضاوت خواهد کرد

یکی بود یکی نبود.

برف می بارید. خیابان را سکوت ، خیابان را یخ ، تنهایی ، فرا گرفته بود. خاطرات نم برداشته بودند. از هر پنجره می شد دید ؛ خاطراتی که به اُمید خشک شدن ، روی بند های رنگی آویزان بودند. پنجره ها باز بودند و آدم ها ، لب پنجره ها. این یکی سیگار می کشید ، آن یکی اشک می ریخت. یکی در حال ِ جان دادن و دیگری در حال ِ بی حالی. زنی همچنان داشت خاطرات باقی مانده را روی رخت پهن می کرد و مردی ، خاطرات خشک شده را نصیب ِ شومینه و آتش می کرد. قانون بود ؛ خاطرات باید روی بند آویزان ، و پس از خشک شدن ، خوراک ِ آتشی سوزان می شدند.

گربه ی سفید و کوچکی ، از شدت سرما به چاه فاضلاب پناه بُرده بود. سگ های سیاه ِ یخ زده ، به طرز مشمئز کننده ای ، خود را به آن طرف ِ خیابان می کشاندند. کیسه ی مشکی غذا هاي تازه ، در دست پیرمرد کثیف بود ؛ چروکیده ، چرکیده و آلوده. سالها بود که سگ ها از دست او غذا می گرفتند. غذا ها ، تکه جنازه های دختر و پسر های جوان ، اما پیر بود. رسم ِ هر شب بود ؛ چند دختر و پسر که با بقیه اهالی فرق داشتند و حرف های دیگری می زدند ، تکه تکه می شدند و تحویل پیرمرد می شدند ؛ رسمی بود چندین و چند ساله.

سگ ها ، بدشان نمی آمد. از ته مانده ی خورده های پیرمرد ، از انتهای رگ ها و استخوان های جنازه ها می خوردند و کیفور می شدند. پیرمرد هم ، همزمان که سگ ها را سیراب می کرد از خون ، چشم های از حدقه در آمده اش را به این طرف و آن طرف پرتاب می کرد و چند نفری را برای معرفی به " کمیته ی شناسایی متفاوتان و پُرحرفان " صید می کرد. آخرین اعلام ِ تابلوی اعلانات ، از افزایش چشمگیر ِ متفاوتان و پُرحرفان حکایت می کرد. پیرمرد ، بیشتر انتخاب می کرد ، بیشتر می خورد و بیشتر سیراب می کرد سگ ها را. عادت شده بود.

دختری که اشک می ریخت ، پسری که با خودش حرف می زد و مردی میانسال ، که خاطرات خشک شده اش را ، آتش نزده بود. زنی هم بود که چشمان ِ آبی اش مدام می چرخید و توام با این چرخش ، حرف هایی که نباید می زد را ، روی کاغذ می آورد. اینها صید های بعدی بودند.

برف ، هنوز هم بارید. چند شب ِ دیگر هم آمد و رفت. هر شب ، اهالی کمتر می شدند. گروه های دیگری هم به لیست کسانی که باید صید می شدند ، اضافه شده بودند. " بینندگان و شنوندگان و چند نفر ِ دیگر ". قید ِ چند نفر دیگر ، باعث شده بود ، پیرمرد هر که را می خواست به کمیته معرفی کند. سگ ها بیشتر و بیشتر می شدند. صدای ناله ی شهوت آلود شان ، همه جا را گرفته بود. مدام می زاییدند و می خوردند و خود را روی هم می انداختند.

شبی دیگر بود. پیرمرد ِ کثیف ، باز هم شکم ِ سگ ها را پر می کرد و چشمان ِ خودش را پرت. چند نفر را شناسایی کرد و آدرسشان را روی پوست ِ آهویی که داشت ، نوشت.

دستور ِ جدید ، فراموشی ِ دائمی اهالی بود. "هیچکس هیچ چیز در خاطره اش نداشته باشد ، هیچ چیز "

صدای زوزه ی سگ های تشنه به خون و شهوت ، گوش ِ اهالی را کر کرده بود. سمعکی پیدا نمی شد و اگر هم می شد ، در مقابلش باید هزاران چیز ِ دیگر را از دست می دادی. یکی شان ، جانت بود. علاوه بر این ، با فرض اینکه سمعک هم گیرت می آمد ؛ چه فایده ، صدای سگ ها نمی گذاشت چیز ِ دیگری شنیده شود.

زنی ، گریه می کرد ، مردی آه می کشید و بغض می کرد ، پسری می مُرد و دختری جان می داد.

مصوبه ی پیشنهادی ِ جدید : " مُردن ، درجه ی شهروندی را به بالاترین میزان می رساند. بمیرید تا به شهروند نمونه تبدیل شوید "

تقریبن همه ایمان آورده بودند به مصوبه ی جدید و سعی می کردند به هر راهی بمیرند. تقریبن ، همه ، مُرده بودند. پیرمرد راحتتر می توانست صید کند ، ولی مسئله این بود که اهالی ِ زنده به کمترین حد رسیده بودند. کمترین تعداد ، در تمام ِ سالهای اخیر.

آن شب هم به سختی ، چشمانش را می چرخاند و پرتاب می کرد. هیچکس زنده نبود. بچه ای در حال ِ بازی کردن بود. دیگر نمی توانست. باید این یک نفری را که بعد از این همه مدت پیدا کرده بود ، معرفی می کرد. آخرین فرمان هم که برای معرفی ، دلیل نمی خواست. زل زد به پنجره ؛ شناسایی مراحل آخر خود را طی می کرد. بچه ، برگشت. با تفنگ ِ پلاستیکی ایِ که دستش بود ، تیری را نشانه رفت. گلوله ی پلاستیکی به میان چشم های پیرمرد ِ کثیف اصابت کرد. چشم هایش ، در آمد و روی زمین افتاد. سگ ها ، که گرسنه ، که تشنه بودند ، برای بدست آوردن چشم ها به سر و کله ی هم می زدند ؛ حواس شان به چشم ها نبود دیگر. در همین حین ، گربه ی سفید و کوچکی که در چاه ِ فاضلاب مانده بود ، به سمت ِ چشم ها آمد. سگ ها همچنان در حال ِ چنگ انداختن به هم بودند و یکی پس از دیگری کشته می شدند و روی زمین می افتادند.

گربه چشم ها را با دست حرکت داد ؛ یکی شان ترکید و آن یکی قل خورد. گربه به ضربه زدن ادامه داد و چشم ، به قل خوردن. سگ ها مُرده بودند ، گربه در حال بازی با چشم بود و بچه ، در حال خندیدن از بازی گربه. پیرمرد ِ کثیف ِ چرک و آلوده ، دیگر چشمی ، دیگر جانی ، دیگر نفسی نداشت.

 آن یکی که بود ، دیگر نبود و آن یکی که نبود ، همچنان نبود.

 پایان

                                                         ***

+  سوم آبان 1388    سیاوش . ص  |