تبليغاتX
/ اتوبوس آبی /
یکشنبه 16 تیر1387

چه کسی قفل قفس ها را ساخت تا قناری نتواند بپرد

تو اگر او باشی  من اگر او باشم

چه کسی از من و تو مرگ پرستو ها را می بیند  می رود دست کمانداران را می بوسد

چه کسی بود که تیری به کمانداران داد و به مهمانی ننگینی رفت

تو اگر او باشی من اگر او باشم

چه کسی باغچه کوچک ما را لو داد تا شب یائسگی نفس سبز علف را بکشد

.

.

.

تو اگر    من اگر

چشم های پدر پر بود از اشک اما با اشک ها تنها امید می بارید ؛ تابستان شده بود ، هجده روز بود که تابستان شده بود و آلبالو ها سرخ تر از روزهای پیشین پشت وانت های درب و داغان و سیاه می درخشیدند ؛ یا زهرا ...... یاحسین ........ و یا .. ........... اینجا کوی دانشگاه ست اما نمی دانم چرا دانشجویان از پنجره به پایین پرت می شوند ؟

از آن روزها نوشتن سخت ست ، از روزهایی که اکبر محمدی ها ، منوچهر محمدی ها ، احمد باطبی ها و هزاران رفیق بزرگتر از ما به وجودش آوردند ، خیلی شان نیستند امروز و هنوز خورشیدی برای طلوع کردن وجود ندارد ، اینجا تاریک ست و سرد اما ای کاش بتوانیم باطبی ، افشاری ، جاوید طهرانی و محمدی باشیم و آنقدر باشیم که بنوانیم خورشیدی شویم و به این شب طولانی پایان دهیم . دلتنگم و به یاد رفیقان بزرگم لحظه ای سکوت خواهم کرد ، اما فقط لحظه ای و بعد از آن فریادی خواهم زد پر از آزادی ، عدالت ، برابری و .. زندگی .

 

بیش از این گفتن از آن روزهای سیاه اما سرخ سخت ست و قلمی می خواهد به قدرت باران که من ندارمش .

....................................

این هم نامه ی تنهای دانشجوی باقی مانده در زندان رژیم پس از آن روز بزرگ:

انتشار: فعالین حقوق بشر و دمکراسی در ایران

پیام بهروز جاوید طهرانی بمناسبت سالگرد قیام دانشجویان در 18 تیر 1378

  کار ناتمام

بنام سعادت ملت ایران،
بهار سال 1378 را فکر نمی کنم کسی از خاطر برده باشد. حدود 2 سال از روی کار آمدن اصلاح طلبان می گذشت و تقریبا دیگر همۀ کسانی که به اصطلاح به اصلاح این سیستم امیدی داشتند فهمیده بودند که این سیستم اصلاح پذیر نیست. اگر کسی هم هنوز از اصلاحات دم می زد حتما سری در آبشخور حکومت داشت.
در همان بهار بود که تراژدی دشنه آجین شدن فروهرها و پس از آن رو شدن جریان قتل های زنجیره ای  توسط مسئولین وزارت اطلاعات ،خون مردم از جمله دانشجویان را به جوش آورده بود. آن موقع تعطیلی روزنامه ای هم کافی بود تا تحصن دانشجویان را کلید بزند . من بهترین روزهای زندگی خویش را در تیرماه سال 78 تجربه کردم. در آن تاریخ همۀ ما جوانان ایرانی عقدۀ یک صد ساله دیکتاتوری را فریاد کردیم. 
ما نشان دادیم دیکتاتوری در لباس مذهب را هم شناسائی کرده ایم و دیگر روحانیت نمی تواند  بر سر سفره اربابی بنیشیند و مرغ اربابی را بر ملت حرام کند. 
ما در 18 تیر 1378 قدرت توده ها را به آخوندی که فکر می کردبا پلیسی شدن جامعه دیگر صدا از کسی در نمی آید نشان دادیم. رژیم به شیوۀ کثیفی متوسل شد. خامنه ای برای مظلوم نمائی در پشت تلویزیون گریه کرد و عوامل وی نیز مزدورانی استخدام کردند تا به اموال خصوصی و عمومی آسیب برسانند. خیلی از این مزدوران و اوباش را من در پی 9 سال در زندان دیده ام و از آنها دست خط گرفته ام.که به تحریک کدام بسیجی و حکومتی مورد اجتماع جوانان و دانشجویان شدند تا منظر آنان را در جامعه خراب کنند، با همۀ این احوال ما کاری را آغاز کردیم که اکنون نیمه تمام مانده است.
ما تمام نیرنگهای دشمن را دیدیم و شناختیم اکنون وقت آن است که با تمام قوا و هوشیاری کاری که 9 سال پیش آغاز نمودیم را به پایان برسانیم.
دانشجویان،جوانان و مردم ایران؛ نهمین سالگرد قیام دانشجویان را با حضور در مقابل کوی دانشگاه و با بر افروختن شمع وقرار دادن گلهای سرخ این روز را به روز اعتراض به سرکوب دانشجویان در ایران تبدیل کنید و به رژیم  اجازه ندهید با ایجاد فضای رعب و وحشت مانع برگزاری مراسم گرامیداشت 18 تیر شود.   

پایدار وطن همیشه،
بهروز جاوید طهرانی
تنها زندانی بازمانده از قیام دانشجویان در 18 تیر 1378
زندان رجائی شهر کرج (گوهردشت ) فرعی 5
12 تیر 1387

  " برگرفته از وبلاگ اندیشه های سیاسی به قلم دوست عزیز هورتاش یوتاب "

.............................

 

 

پانوشت : وزیر محترمه کشور در آن روزها جناب آقای موسوی لاری فرمودند " جنبش دانشجویی در تقابل با نظام نبود !!!

پانوشت 2: همچنین فرمودند " می خواستیم کاری کنیم که 18 ت ی ر به روزی مثل 16 آذر قبل از انقلاب تبدیل نشود !!!

پانوشت 3: و فرمودند " خوشبختانه بدون شلیک شدن حتی یک گلوله ناآرامی ها تمام شد ؟!

پانوشت 4: وزیر اصلاحات ... !!!


 نوشته شده در ساعت 19:59  توسط سیاوش صمیمی  | 

پنجشنبه 22 فروردین1387
سال قبل در آخرین روزهای سال انتخابات مجلس برگزار شد که ترجیح دادم خیلی از آن نمایش مسخره حرف نزنم .

در روزهایی که خیلی از دانشجویان ( از جمله بسیاری دوستان نزدیک ) گفتند به اصلاح طلبان رای می دهیم و به بیان دیگر باز هم اعتماد می کنیم به طیف اصلاحات و در راس آن محمد خاتمی و ما هر چه فریاد زدیم ۸ سال حمایت تمام و کمال کافی نبود که باز می خواهید اعتماد کنید؟ محمد خاتمی  ۸سال با حمایتی ۲۰ و ۲۲ میلیونی رئیس جمهور این مملکت شد و تمامی مردم فکر می کردند فرشته ای نازل شده و خاتمی تنها روحانی ست که می توان از ته دل او را دوست داشت اما جواب خاتمی در مقابل آن همه عشق جوانان و به خصوص دانشجویان  چیزی نبود که بشود به آن دلخوش کرد و فقط و فقط اندکی اوضاع را بهتر کرد ( آن هم تنها در همان سالها ) و این بیرحمانه ترین جوابی بود که محمد خاتمی به مردم داد .

و حال می رسیم به انتخابات مجلس که دوستان می گفتند باز هم باید با اصلاح طلبان بود و ازشان حمایت کرد تا شاید با آمدن تعداد انگشت شماری نماینده با شعور بشود گاهی از وخیم تر شدن اوضاع جلوگیری کرد و ما هر چه فریاد زدیم این به اصطلاح اصلاح طلبان که از فیلتر شورای نگهبان و رد صلاحیت های مشهورش گذشته اند از نوع خودی هستند و کسانی هستند که هیچ کاری نخواهند کرد و هر چه گفتیم مگر اصلاح طلبان واقعی چه گلی به سر ما زده اند که حالا انتظار داریم این نوع قلابی شان به فکر ما باشند اعتنایی نکردند و رای دادند .

امروز ۲۲ فروردین ماه است و تقریبا یک ماهی می گذرد از انتخابات و فکر می کنم این دوستان دیگر حرفی نداشته باشند برای زدن .

انتخابات به افتضاح ترین و مسخره ترین صورت ممکن برگزار شد ( تنها ۳۴ درصد از مردم شرکت کردند )و آقایان خاتمی و کروبی که در راس اصلاحات بودند حتی شکایتی هم نتوانستند کنند و ما باید احتمالا شاهد مجلسی باشیم در آینده که کاملا مطیع مقامات است و مجلسی که احتمالا نمایندگانی مثل "فاطمه آلیا "دارد .( البته از آنجایی که این انتخابات و یا انتصابات هیچ اهمیتی برایم نداشت نمی دانم این خانم در مجلس هشتم هم هستند یا نه ).

 

* نطق پيش از دستور روز گذشته نماينده تهران و عضو فراکسيون اصولگرايان ** فاطمه آلیا *

پيشرفت عدالت محور در سايه نوآوري و شکوفايي از رهگذر حکمت، درايت و تدبير موثر است و شايسته است همه نهادها و دستگاه ها با تشکيل کارگروه هاي تخصصي و کارشناسي زمينه را براي تحقق انتظارات جامعه در اين نامگذاري ارزنده فراهم کنند. ملت شايسته ايران سي امين سالگرد استقرار جمهوري اسلامي ايران را در شرايطي آغاز کرده که آثار و برکات اين انقلاب بزرگ ديني و فرهنگي با گسترش روزافزون افکار جهانيان را به خود معطوف مي دارد. نامگذاري طليعه 30 به سال نوآوري و شکوفايي توسط مقام معظم رهبري داراي ابعاد مختلفي است که ملزومات تکاملي انقلاب را در تداوم نامگذاري هاي پيشين رقم مي زند. در اين طليعه شکوهمند که با سالروز ولادت پيامبر اعظم(ص) و امام صادق(ع) همزماني يافت، دومين سالگرد دستيابي کامل به فناوري هسته يي را روز گذشته جشن گرفتيم و عملاً از نعمت برخورداري از وجود مقام معظم رهبري و شجاعت رئيس جمهور و همت و تلاش دانشمندان هسته يي کشور قدرداني کرديم. رهبر عزيز در پيام نوروزي، ملت را براي خلاقيت افزون تر و کار و تلاش بيشتر تشويق کردند تا با سرمايه تدين به مکتب حيات بخش اسلام و قدرت و مشروعيت حاصل از خون هزاران شهيد گرانقدر راه هاي ترقي و پيشرفت مبني بر عدالت را درنوردد و مفهوم درست انتظار منجي عالم بشريت- مهدي موعود(عج)- که جهان درگير ظلم و ستم منتظر اوست را متجلي ساخته و اثبات کند. البته اين نامگذاري افتخاري ماندني براي رياست جمهوري دکتر احمدي نژاد است که دو رکن ديگر از ارکان چهارگانه شعار دولت نهم، مهرورزي، خدمت صادقانه، پيشرفت و عدالت بدين گونه مورد تاييد مقام معظم رهبري قرار مي گيرد. همچنين اقدام يکي از نمايندگان هلند به دليل ساخت فيلم «فتنه» را محکوم کرده خواستار تعليق مناسبات سياسي با کشور هلند و تحريم استفاده از کالاهاي هلندي هستيم تا به اين وسيله مقامات هلندي رسماً از مسلمانان عذرخواهي و نماينده مزدور را به مسير انساني هدايت کنند. دولت جنگ طلب امريکا و غاصبان صهيونيست اسرائيلي نمي توانند دستان آغشته به خون زنان و کودکان فلسطيني، لبناني، عراقي و... را بلند کنند و شعار حقوق بشر سر دهند. حقوق بشر گرفتن انتقام خون مظلوم از ظالم و مقاومت افتخارآفرين حزب الله لبنان به رهبري سيدحسن نصرالله و وظيفه شناسي دبيرکل سازمان ملل و دادن پاسخ قانع کننده به علت جنايات وحشيانه به دنياست. حقوق بشر فرياد مرگ بر امريکا و مرگ بر اسرائيل است.


 نوشته شده در ساعت 14:16  توسط سیاوش صمیمی  | 

دوشنبه 27 اسفند1386

امروز دوشنبه ست ، 27 اسفند.

چند روز پیش خداحافظی کردم با همگی و فکر نمی کردم هنوز سال تموم نشده مجبور بشم به اتوبوس آبی برگردم اما مثل اینکه اشتباه فکر می کردم .

خبر خیلی ساده و کوتاه بود : 9 نشریه از جمله " هفت " و " دنیای تصویر " لغو مجوز شدند ، به همین راحتی و سادگی.

چند دقیقه ای مات و مبهوت بودم که چرا چرا " هفت " چرا " دنیای تصویر " و چرا ... اینا که حتی نزدیک خطوط قرمز شما هم نمی شدند و فقط می نوشتد برای جوون هایی که عاشقانه مطالبشون رو می خوندند . چرا چرا چرا ؟؟؟

از چه می ترسید ؟

و نوشته ای از سپیده شاملو :

از همان اولين شماره متفاوت بود. با گرافيکي متفاوت، نگاهي متفاوت و توجهي متفاوت به انواع هنري. تلاشي براي پرداختن به هفت هنر.سياسي نبودنش از همان اول معلوم بود. از ميان صفحات آن مي شد صداي داستايوفسکي را شنيد که مي گويد، پوشکين و شکسپير خيلي مهم تر از روسيه هستند. وفادار به زيبايي. به هنر. و ادامه پيدا کرد. تا 45. و ناگهان شليک. و مرگ. «هفت» کشته شد. بعد از مرگ «زنان» که بسيار تلخ و جگرخراش بود، اين مرگ بسيار مظلومانه و بسيار مظلومانه بود.مثل اينکه عابري از کنار يک دعواي خياباني رد شود و گلوله يي به او اصابت کند. اما اصابت اين گلوله به هفت سهوي نبود. شايد کساني هستند که زيبايي را دوست ندارند. شايد کساني هستند که قصه را دوست ندارند که سينما را دوست ندارند که تئاتر را دوست ندارند و دغدغه مجله «هفت» همه اينها بود. پس اين بود بايد نبود مي شد. و شد. چرا تعجب مي کنيم؟ دلم يک شکلات گرم مي خواهد تا اين تلخي سرد را فرو بدهم.

...............................

زودتر تموم بشو سال 86     خیلی زود تموم شو .


 نوشته شده در ساعت 14:48  توسط سیاوش صمیمی 

چهارشنبه 15 اسفند1386

روزها ، هفته ها ، ماه ها و سال ها به سرعت برق می گذرند و نمی دانم باید شاد باشیم که هر چه می گذرد پیرتر می شویم و نزدیک تر به مرگ یا غمگین که این زندگی که می توانست خیلی از این قشنگ تر باشد به این زشتی میگذرد ، اما این وسط فقط می توانم خوشحال باشم که مثل خیلی ها سرم رو کبک مانند زیر برف نکردم و حاضر نیستم به خاطر خیلی چیزها( چه مادی و چه معنوی) ساکت باشم.

به خدایی که می پرستمش دشمنی با هیچ آدم خاصی ندارم و واقعا در روزگاری که لطمه زدن به این و آن از معمول ترین کارهاست ، فکر میکنم آزارم به مورچه ای هم نرسیده باشد ، اما هیچوقت زور را تحمل نکردم ، نتوانستم تحمل کنم بعضی ها که اسمشان آدمه ( فقط اسمشان ) همه چیز زندگی ما رو تحت تاثیر قرار بدهند البته تاثیر بد . واقعا چرا باید در کشوری با این همه ثروت طبیعی مردم وقتی به عید نزدیک میشند غم و غصه هاشون چند برابر بشه که چه جوری برای بچه شون لباس نو بخرند ، چه جوری میوه و آجیل بخرند و چه جوری ... .

نمی توانم ساکت باشم وقتی با تمام وجود مشکلات مردم ( از جمله خودم و اطرافیانم ) رو در قسمت های مختلف زندگی حس می کنم و می بینم ، نمی توانم ساکت باشم وقتی احمدی نزاد مهمترین مشکلات قشری از مردم رو به سخره می گیره ( همون قضیه گوجه فرنگی ) و نمی توانم ساکت باشم وقتی دروغ های مسئولان رده بالای مملکت رو می بینم و میشنوم ، دروغ هایی که گاهی اینقدر بزرگ هستند که تنها عکس العمل در مقابلشون خنده ست ، خنده ای از روی غم.

ما (پدران ما) سی سال پیش انقلاب کردیم به خاطر حرف های قشنگی که زده شد ، اما این روزها حرف زدن دوباره از همان حرف ها جرم است ، از اینکه پدران ما کاری انجام دادند که حالا ما قبولش نداریم ، مگر قرار نبود سرنوشت هر کسی و هر نسلی دست خودش باشد.

نمی دانم این کسانی که بالا بالا های حکومت هستند از چه میترسند که هر روز میگیرند ، می برند و حتی می کشند ، از دانشجو ها یی می ترسند که تنها حرفشان بهتر شدن اوضاع دانشگاه ها ، رعایت حقوق بشر در مملکت ، آزادی هر فکر و عقیده ای و اینجور چیزهاست یا از زنانی می ترسند که فقط به فکر رسیدن به حقوقشون هستند ، حقوقی که هیچوقت بهش نرسیدند و توی این سی سال هم که به شدت از رسیدن بهش منع شدند ( مگر قرار نبود زنان به مقام والای انسانی خود برسند ) ، شاید هم از کارگرانی می ترسند که مظلوم ترین قشر جامعه ما هستند و فقط و فقط میخواهند آخر ماه حقوقشون رو بگیرند و نه چیز بیشتر ، نه پست و مقامی میخواهند و نه دلارهای نفتی (که حتی این چیزها هم حقشان هست) ، نمی دانم از اقلیت های مذهبی ، از سنی ها از ... ، شاید هم از کرد ها از لر ها از بلوچ ها از آذری ها و از همین تهرانی ها ( که در حقیقت مجموعه ای از قبلی هاست) می ترسند که اگر از همه اینها می ترسند باید بگم اینها از ایران می ترسند چون همه این گروه ها ، بخش و قشری از ایران، از کشورمان هستند.

.و اما امروز تنها کاری که باید انجام بدهیم ، تکرار همان حرف های قشنگه و البته تکرار و تکرار تا اینکه بالاخره بهش برسیم ، حق ماست که آزاد باشیم ( در دینمون ، عقیدمون ، لباس پوشیدنمون و ... ) ، حق داریم از این همه ثروت طبیعی سهمی داشته باشیم و خیلی حقوق دیگه و از همه اینها مهمتر حق داریم شاد باشیم.

و این حقوق از دست رفته ما بدست نمی آیند مگر با اتحاد و یکدلی همه ، از دانشجو و کارگر گرفته تا زنان و اقوام مختلف ، از کرد و لر گرفته تا بلوچ و آذری و همچنین باید به تمام مسئولان عرض کنم ما ها نه به فکر میز و صندلی شان هستیم و نه پول ها و ثروت هاشان ، فقط حقوقمون رو میخواهیم و بس وتا رسیدن بهش حق نداریم ساکت باشیم.

حق نداریم ساکت باشیم چون در قبال آیندگان مسئولیم ( همانطوری که گذشتگان ما نسبت به سرنوشت ما مسئول بودند ) ، حق نداریم ساکت باشیم وقتی می بینیم به راحتی همه دوستانمان ، خواهر و برادرمان ، به جرم هایی بیخود دستگیر میشند و حق نداریم ساکت باشیم وقتی دست و پا توی این مملکت قطع می کنند و نمی توانیم ساکت باشیم وقتی آقای رفسنجانی شلوغ شدن صفوف انتخابات رو مهمتر از نماینده ای خوب میدونه که قراره به مردم شهرش کمک کنه.

پس بیایید همگی عهد کنیم که با هم باشیم ، چه زن چه کارگر چه دانشجو ( جمهوری خواه ، ملی گرا ، چپ و ... ) ، آذری لر کرد بلوچ و ... همه و همه با هم باشیم برای بهتر شدن زندگی خودمان و آیندگانمان.

..............................................................................

هفته پیش به قول آقایان کاخ نشین جشن هسته ای بر پا بود ، چون مثل اینکه گزارشی که البرادعی داده بود خیلی برای ما خوب بوده اما توی همین چند روز اخیر تبعات این گزارش رو می تونیم توی روزنامه های داخلی ببینیم که نشون میده این گزارش نه که به نفع ما نبوده بلکه کلی هم به ضررمون بوده و نتیجه اش هم همین قطعنامه سوم ، که بالاخره صادر شد و حالا آقای احمدی نزاد بهتر میتونه از جشن هسته ای حرف بزنه.

 


 نوشته شده در ساعت 12:12  توسط سیاوش صمیمی  | 

چهارشنبه 8 اسفند1386
ممنونم از پریسای عزیز به خاطر دعوت از من برای حمایت .

روزها می گذرند و در این گذشتن آنچنان عجول و شتاب زده هستند که کمترین توجهی به هیچ چیز نمی کنند ، می گذرند این روزها و در پی این گذشتن مرا که هر لحظه مجبورم به اتفاقی عادت کنم ، جا میگذارند .

من جامانده روزها هستم که هر گاه و هر جا خواستم مرا با خود نبردند و هر جا و هر کجا که خود خواستند بردند.

بدم می آید از روزهایی اینچنین بی وفا که قرار نبود تنهایم بگذارند .

من مانده ام و غم ها و افسوس ها و خاطراتم ، اما من بی وفا نیستم که تنهاشان بگذارم پس می مانم با این تنها یارانم ، می مانم با غم ، افسوس و خاطرات .

.....................................................................................

 

باز هم حمایت می کنیم از دوستانمان از فعالین حقوق زنان از کارگران از دانشجوها از ..  از مردم ایران و نمی گذاریم این گرفتن ها این زدن ها این کشتن ها برایمان عادی شود .

پس :

                                          زندان پاسخ اندیشه نیست !

سال ۱۳۸۷را سال آزادی زندانیان سیاسی می نامیم تا هیچ عزیزی  در سال جدید در بند نباشد

خطاب به همه ی نهادهای فعال حقوق بشری و همه مردم آزادیخواه و انساندوست در

سراسر جهان

مردم  آزادی خواه ایران

 فعالین سیاسی ، دانشجویی ٬ فعالین جنبش زنان٬  کارگری و اجتماعی

روی سخن با همه ی مردم آزادی خواه  و عدالت طلب است.همه ی کسانی که قلبی تپنده برای برابری و آزادی در سینه دارید٬ به پا خیزید ٬ زمان همدلی و همراهی فرا رسیده است ٬ اکنون بیش از هر زمانی ضروریست که به پا خیزیم و فعالین دانشجویی و کارگری و زنان و همه زندانیان سیاسی را از بند آزاد سازیم.

دستگیری و بازداشت دانشجویان و فعالین سایرعرصه ها در سراسر کشور ضرورت فعالیت گسترده تر برای آزادی دانشجویان در بند و همه زندانیان سیاسی را فراهم آورده است. طی روزهای گذشته در دانشگاه های شهر های تبریز ، همدان ، شیراز ، اصفهان، کرمانشاه ، مازندران و همچین دانشکده حقوق دانشگاه علامه تجمعاتی فراگیر برگزار گردید که به خوبی نشان از همبستگی دانشگاه های سراسر ایران دارد. این همبستگی را باید برای آزادی زندانیان سیاسی به کار بست.

ما تصمیم داریم با همه ی توان خود برای آزادی دانشجویان از بند تلاش کنیم و در این راه به در دست داشتن دست همه ی دانشجویان و مبارزان عرصه های مختلف نیازمندیم تا همه ی زندانیان سیاسی از بند آزاد و رها گردند.

ما جمعی از فعالین حقوق بشر ٬فعالین عرصه های سیاسی ٬ کارگری ٬ اجتماعی و زنان ٬ ضمن محکوم کردن هر گونه تعلیق ، اخراج ، دستگیری و پیگرد دانشجویان و فعالین ٬ سیاسی٬ زنان٬ کارگری و اجتماعی، خواهان آزادی فوری وبدون و قیدو شرط آنان هستیم و به همین منظور سال ۱۳۸۷ را سال آزادی زندانیان سیاسی از بند نام می نهیم و نوروز سال ۱۳۸۷ را نوروز آزادی می نامیم .خواسته ما آزادی دانشجویان زندانی وزندانیان سیاسی،آزادی بی قید و شرط فعالین کارگری همچون محمود صالحی،منصور اسالو و ابراهیم مددی ،لغو کمیته های انضباطی ، از بین بردن فضای نظامی و به رسمیت شناختن حق تشکلها و نشریات دانشجوئی درتمامی دانشگاههای ایران است. تمامی افراد ، نهادها و سازمانهای مدافع حقوق برابر انسانی را به این اعتراضات دعوت کرده و خود را در قبال حقوق دانشجویان ٬ کارگران و زنان به عنوان نماینده شایسته مردم مسئول میدانیم.

 

من هم دعوت میکنم از تمامی ستاره هایی که بر فراز این اتوبوس هستند  دعوتی برای با هم بودن دعوتی برای رسیدن آن روز موعود  آن روزی که همه چیز خوب باشد.

از پریسا تا عبدالرضا  همگی دعوتند .

برای تماس با نوروز آزادی به این سایت مراجعه کنید

http://www.azadinews.org/noroozeazadi/

اعلام حمایت خود را به این ای - میل ارسال کنید


 نوشته شده در ساعت 19:6  توسط سیاوش صمیمی  | 

جمعه 12 بهمن1386

دهه فجر . کلمه عجیبیه و شاید هم چیزی بیش از یک کلمه عجیب .

مردم ناراضیند از فقر فساد تبعیض از ظلم از نبود آزادی از از ... .

مردم توی خیابانها شعار می دهند : مرگ بر شاه مرگ بر شاه         درود بر خمینی درود بر خمینی .

شعار ها شدیدتر می شوند و هر لحظه که می گذره پیروزی جنبش مردم نزدیکتر میشه.

روزنامه اطلاعات تیتر زده : " امام آمد " و البته قبلا هم تیتر زده بود " شاه رفت " شاید هم اول " امام آمد " و بعد "شاه رفت ".

12 بهمن 57 مردم سرازیر میشند سمت بهشت زهرا همونجایی که خیلی ها برای رسیدن به عقاید و اهدافشون جونشون رو از دست دادند همونجایی که توسط شاه به گلستان تبدیل شده بود .

رهبر جنبش مردمی قراره سخنرانی کنه و مردم بی تابند برای سخنرانی رهبرشون .

رهبر میگه من دلم میسوزه برای مادر های اولاد از دست داده برای جوانهای زن از دست داده من نمیتونم اینهمه خسارت رو جبران کنم .

مردم گریه می کنند البته گریه ای نه از روی غم بلکه گریه ای از روی شادی .

مبارزات شدیدتر میشه و بالاخره 22 بهمن 57 مردم پیروز میشند مردم به خاطر اینکه قراره دیگه کسی فقیر نباشه به خاطر اینکه قراره همه با هر عقیده ای آزاد باشند به خاطر اینکه قراره سرمایه های مملکت فقط و فقط به خود مردم برسه و به خاطر اینکه قراره مملکت گلستان بشه شادند و جشن گرفتند.

حالا به داستان زیر توجه کنید:

توی یه کشوری یه انقلابی شد .

شب اول انقلاب خیلی از عوامل رژیم قبلی رو چه خوب بودند و خدمت کرده بودند و چه اونهایی که خائن بودند به ایران       اعدام کردند (میگن توی پشت بومه یک مدرسه) .

چند سال گذشته بود و مردم شاد بودند چون پیروز شده بودند تا اینکه یه آدم خیلی بد تصمیم گرفت به کشور قشنگ این مردم حمله کنه .

مردم یه رهبر داشتند که خیلی دوسش داشتند و هر چی میگفت قبول میکردند پس به دستور رهبرشون با این آدم خیلی بد جنگیدند .

اینقدر جنگیدند تا تونستند این آدم خیلی بد رو از کشورشون دور کنند اما این جنگ خیلی از مادر ها خیلی از پدر ها خیلی از بچه ها خیلی ها رو از هم جدا کرد اما مردم بازم شاد بودند البته شادیشون خیلی کمتر شده بود از قبل.

درست 10 سال از انقلاب گذشته بود که یه دختر بچه کوچولو 7 ساله دید مامانش که بیرون از خونه بود وقتی برگشته داره گریه می کنه .

آخرای تابستون بود و دختر کوچولو باید کم کم آماده مدرسه رفتن میشد اما نمی دونست مامانش چرا گریه میکنه .

دختر کوچولو بزرگ شد و بزرگ شد تا یک روز خبر قبول شدنش توی دانشگاه رو به مادرش رسوند و  اون روز مادرش گفت اگه پدرت هم بود کلی خوشحال میشد و دختر که از پدرش فقط یه تصویر خیلی دور اونم قبل از 7 سالگی توی ذهنش بود ناراحت شد و از مادرش پرسید پدر چی شد که رفت ؟

مادر گفت : دخترم دیگه بزرگ شدی و باید بهت بگم که چی شد پدرت رفت .پدرت برای عقایدش مبارزه کرد اما چون عقایدش رو کسانی که الان حاکم هستند قبول نداشتند کشتنش . هم پدر تو رو و هم پدر و مادر خیلی بچه های دیگه رو.

حدود 20 تا 21 سال از انقلاب مردم میگذشت. دختر که دیگه کلی بزرگ شده بود شنید خیلی از آدمایی که افکاراتشون با حاکم ها فرق میکرد کشته شدند به بعضی هاشون میگفتند نویسنده به بعضیهاشون روشنفکر و به بعضیشون ... اینها کشته شدند اما قاتلینشون محاکمه نشدند .

دختر میدید که خیلی وقته که مردم از کسانی که خودشون به حاکمیت رسوندنشون راضی نیستند .دختر میدید مردم بازم فقیرند بازم بعضی ها از روی فقر مجبورند  دزدی کنند     ادم بکشند     تن فروشی کنند و بازم مردم آزاد نیستند و هر کی نظرش با حاکم ها فرق میکنه یا زندانی میشه یا کشته دختر میدید مردم هم دیگه مردم صاف و ساده قبل نیستند و همشون یک مشت قرص اعصاب توی کیف هاشونه و خیلی از جوونها معتاد شدند  و   و    بازم همه چی بد شده حتی بدتر از قبل خیلی بدتر از قبل.

یه روز توی هجدهمین روز از اخرین ماه بهار دختر دید بازم مردم مثل 21 سال پیش ریختند توی خیابونها و شعار میدن بازم مردم ناراضیند ایندفعه اما مردم بدتر از قبل سرکوب میشند و مردم که دیگه خسته اند نمیان توی خیابونها .

دختر الان بعد از 29 سال از اون انقلاب داره مبارزه میکنه برای همون چیزهایی که 29 سال پیش همسن و سالهای اون از جمله پدرش برای اون مبارزه کردند و چیزهایی که امیدواره 29 سال بعد دخترش براش مبارزه نکنه.


 نوشته شده در ساعت 22:50  توسط سیاوش صمیمی  | 

جمعه 5 بهمن1386

برگشتم بعد از حدودا دو سه هفته و نمی دونید این مدت چقدر برام دیر گذشت اما مهم اینه که حالا هستم.

انتخابات مجلس نزدیکه و همونطوری که قبلا هم گفته بودم هر روز که میگذره این نزدیکی رو بیشتر میشه حس کرد.هر کدوم از حزب ها داره یه جورایی برای خودش تبلیغ میکنه و برای تبلیغات هم همه کار میکنند از تخریب رقیباشون گرفته تا چسبوندن پوستر به در و دیوار خونه مردم اما ایا واقعا این حزب ها با هم فرقی میکنند ایا این ها از اصلاح طلب ها گرفته تا اصولگراها و محافظه کارها اعتماد ملی و ... کار خاصی برای ما کردند .میدونم خیلی ها ممکنه بگن باید بین بد و بدتر به بده رای داد تا وضعمون شاید از این بدتر نشه اما مگه غیر از اینه که 8 سال بله 8 سال خاتمی ای سر کار بود که همگی با هزار امید و آروز بهش رای دادیم .بیست میلیون رای فکر می کنم می تونست حداقل تا اندازه ای به خاتمی قدرت بده که یه کارایی بکنه اما 8 سال گذشت بدون هیچ تغییر محسوسی در زندگی ما .( بگذریم که با اومدن احمدی نژاد هر روز باید دعا کنیم که یک موقع آقای مهرورز گند تازه ای نزنه با حرفاش ) .یکبار به یکی از دوستان یه اینطور حرفی در مورد خاتمی گفتم اونم تا تونست جیغ و داد کرد که خاتمی کلی ازادی بهمون داد و اینکه اگر قرار باشه کسی وضع مملکت رو درست کنه امثال خاتمیه و از این حرفا.

کاملا موافقم خاتمی زمان ریاستش کارایی هر چند کم انجام داد اما مهم اینه که بعد از اون بیست و بیست و دو میلیون رای توی دوره اول و دوم ریاست خاتمی و اونهمه امید مردم و به خصوص جوونهایی که فکر میکردند خاتمی فرشته نجاتشونه با اومدن احمدی نژاد برگشتیم به سی سال پیش به زمانی که قرار بود نفت بیاد سر سفره هامون اما نمی دونم چرا نیومد به روزایی که قرار بود کار سیاست برسه دست اینکاره هاش و روحانیون برن توی مسجدها اما نمی دونم چرا نرفتند  به روزایی که قرار بود همه با هر عقیده ای ازاد باشند اما نمی دونم چرا نیستند و هروز خبر دستگیری یکیشون رو میشنویم و به روزایی که ... .

خلاصه اینکه اگه مردم ما از مبارزه مستقیم میترسند( که میشه یه جواریی هم بهشون حق داد) پس میتونند به طور غیر مستقیم و با رای ندادنشون مبارزه کنند.

آیا میشه رفت به کسی رای داد که فردا و فردا ها ته مونده لیوان آب امثال احمدی نژاد رو برای متبرک شدن بخوره ؟

آیا میشه به کسانی رای داد که با وجود اینهمه بدبختی و نبود گاز توی خیلی جاهای کشور به خاطر فلسطینیها و اینکه چند روز برق و اب ندارند تظاهرات میکنند؟

واقعا مردم ما تا حالا فکر کردند با اینهمه رای دادن توی این سی سال چه چیزی نصیبشون شده که حالا باز میخوان برن رای بدند؟

باز هم مثل همیشه امیدوارم مردم ما به خودشون بیان تا شاید شاید که ... .

........................................................................................................

هفته قبل بود که خبر فوت یا خودکشی و یا قتله یه دانشجو در سنندج رو شنیدم و اینکه بعد ازکشته شدن این دانشجو که ابراهیم لطف اللهی نام داره شبانه دفنش کردند و اجازه نبش قبر هم به خانوادش نمیدن و امروز شنیدم بخشی از مردم همیشه در صحنه برای زیر پا گذاشتن حقوق بشر توسط اسرائیل در غزه در میدان فلسطین تظاهرات کردند    جالبه نه ؟

 

توضیح : توی اخرین نوشته ام که هفته دوم دی بود از همه چیز نوشته بودم و به قول یکی از دوستان مثل یکی از این sms های بامزه شده بود که توش کلی تبریک و تسلیت گفته بود. خودم هم خیلی خوشم نمیاد از اینجور نوشتم اما دلیل اینکه به اونصورت می نوشتم این بود که نمی خواستم نوشتن از هیچ چیزی رو از دست بدم و از طرفی وقت انچنانی هم نداشتم که هر روز بنویسم ولی الان که ترم تموم شده میشه حداقل چند روزی یکبار نوشت و سه شنبه ها دیگه روز نوشتنم نیست و هر روزی ممکنه بنویسم پس مثل قبل تنها نذارید      هم منو هم اتوبوس آبی رو .

راستی دهم بهمن هم یادتون نره روزی که شاید کمکی هر چند خیلی خیلی کم کنه به آزادی دوستانمون.


 نوشته شده در ساعت 20:3  توسط سیاوش صمیمی  | 

سه شنبه 25 دی1386

به دعوت پریسا جان امدم تا دعوت کنم از همه کسانی که به ازادی می اندیشند تا دعوت  کنم از  حانیه  اخرین سامورایی    مهرداد     مهتاب  سمیه میناخانی  نازیلا دلیر نیا  صامت  قاسم مقیمی   نگار و باقی دوستانی که به فکر رفیقان دربندمان هستند.

رفیقان ما به جرم بی جرمی به جرم انسان بودن در بندند تا ازادیشان لحظه ای خاموش نباشیم.

۱۰ بهمن روز حمایت وبلاگ نویسان از دانشجویان دربند.

                  در این روز نام بلاگ هایمان را برای حمایت از دوستان دربندمان به

"۱۰ بهمن ٬ روز حمایت وبلاگ نویس هاي ايراني از آزادی دانشجویان دربند"  تغییر می دهیم.

 

 برای اعلام حمایت به این بلاگ مراجعه کنید.

راستی نبودنم رو  تا هفته دوم بهمن تمدید می کنم    ببخشید.


 نوشته شده در ساعت 21:18  توسط سیاوش صمیمی 

سه شنبه 4 دی1386

هفته قبل جمعه نوشتم که احسان منصوری مجید توکلی و احمد قصابان ازاد شدند اما فرداش خبر دار شدم که نه.دلم نیومد خبر ازادیشونو حذف کنم       رفیقان هنوز دربندند.

.........................................................................

این چند روزه با تمام وجود نزدیکی انتخابات رو حس می کنم .

جاهایی که هیچوقت رنگ جارو نمی دیدند هر روز توسط رفتگرای زحمتکش جارو میشند.

ایستگاه های اتوبوسی که سالها بود زنگ زده بودند همگی نو شدند و اکثرا شبیه هم هستند.

حزبهای مختلف هر روز ادماشونو میفرستند این ور    اونور برای تبلیغات.

و البته هنوز نشونه های واضحتر اینکه انتخابات نزدیکه از راه نرسیدند چیزایی مثل فیلمهایی که جناب ضرغامی احتمالا هر روز یکیشونو پخش میکنه و و و ... .

این چیزا رو که میبینم میگم کاش یه روزی یه انتخاباتی برگزار بشه که بعدش    اره بعدش همه این اتفاقات و خیلی اتفاقات دیگه رخ بده.

.......................................................................

شب یلدا امسال هم گذشت خیلی جالب نبود اما از هیچی بهتر بود.این روزا هیچی خوب نیست(خواهشا با این حرفای من نا امید نشید)

امروز هم داستان نوشتم .بعد از اولین داستانم نمی خواستم ادامه بدم اما دیدم درسته که هیچی از داستان سرم نمیشه اما حداقلش اینه که از نوشتنش لذت می برم پس حالا که اینجوریه شما هم کامل بخونید و نظر بدید و به بهتر نوشتنم کمک کنید.

                                                      < من پنجره و یک میز >

اینجا 14 سالم بود و تازه با سعیدینا اشنا شده بودم اینم اولین عکسم با سعیده

اینجا 17 ساله ام و اولای سال اخر دبیرستانه منم و سعید و علی و وحید

اینجا ...

اینجا ...

اینجا هفته ی قبله جشن تولد 45 سالگیم منمو همه عکسهایی که از زندگی گذشتم دارم چه اونایی که ازم گرفتند و چه اونایی که خودم گرفتم.

وقتی با همه این عکس ها عکس می گیری مثل اینه که همه کسایی که توی گذشتت بودند دوباره کنارتند.

و حالا این منم که پس از گذروندن یک هفته از 45 سالگی میخوام تموم کنم همه این خاطرات رو.

همینجور  که خاطراتش رو مینوشت بلند بلند اونا رو میخوند.

بعد از تموم کردن نوشتن خاطراتش و چسبوندن عکسها به دفتر خاطرات یکبار تمام خاطراتش رو مرور کرد تا ببینه چیزی از قلم نیفتاده باشه.

من ارشم

45 سال پیش در خانواده ای نرمال(چه از نظر مذهبی چه اقتصادی و چه ...) در تهران متولد شدم.

بچه شری بودم اما در عین شری فکر می کنم مهربون هم بودم یعنی بهتره بگم شیطنت داشتم.

زندگی خانوادگیم بد نبود(خوب بود) ... .

سالها مجبور به خوندن رشته هایی بودم که هیچ علاقه ای بهشون نداشتم اما بالاخره به ارزوم عکاسی رسیدم.همیشه از بچگی عاشق عکس گرفتن بودم و استعدادش رو هم داشتم    شایدم نداشتم ... .

هیچوقت ازدواج نکردم نه اینکه بدم بیاد اما فقط یه نفر بود که میتونستم عاشقش باشم کسی که به نوعی خود من بود با این تفاوت که زن بود و بعد از اون دیگه به کسی فکر نکردم.

سالهایی که حسابی ناامید از همه چی بودم جلوی راهم سبز شد و منو تا این مدت موندگار کرد(هیچ وقت اینقدر جرات پیدا نکردم که همه چیز رو تموم کنم ) اما خودش چند سال بعد از اشناییمون رفت رفتو ... .

.

.

.

تا اخر خوند هیچ چیز از قلم نیفتاده بود.

اخرین عکس رو گرفت عکسی که فقط خودش بود یه پنجره و یه میز.

زیرش نوشت :

" و این بود اخرین لحظه زندگی یه ادم معولی."

 توضیح: میدونم امروز اصلا جالب ننوشتم اما از اینکه تحمل کردید ممنون.

توضیح ۲: خودمم نمیدونم چرا اسم این پستم هیچ ربطی به نوشتم نداشت.


 نوشته شده در ساعت 18:46  توسط سیاوش صمیمی  | 

سه شنبه 20 آذر1386

این هفته بر خلاف چند وقت اخیر دو بار نوشتم.

یکشنبه هم مطلبی نوشته بودم به مناسبت روز دانشجو و باقی مسائلش.

امروز می خواستم باز یه داستان بنویسم اما نشد یعنی وقت نکردم و فقط چند خطی می نویسم تا این سه شنبه هم غیبت نخورم.

< روزی که امپراتور ستمگر اشور نابود شد >

شهر نینوه(نینوا در مجاور موصل امروزی)پایتخت امپراتوری اشور دهم و به قولی 14 دسامبر سال 612 پیش از میلاد به تصرف نیروهای مشترک ماد(ایران) و بابل(بین النهرین جنوبی) در امد و ان امپراتوری که در تاریخ به ستمگری مشهور بود برای همیشه از میان رفت.

نیروهای فاتح شهر را با خاک یکسان کردند که دیگر اباد نشد.

انگیزه ویرانی نینوا ظلم بیش از حد و طولانی اشوریان به ماد های ایرانی و بابلیان بود.ده ها سال بود که اشوریان بر مادها می تاختند و انان را جهت کار اجباری به اسارت می بردند و ثروت و اقتدارشان از همین برده گیری انها بود.

حملات و ستمگریشان سبب شد که مادها دولتی که سراسر شمال غربی ایران را در بر میگرفت به پایتختی همدان تشکیل دهند و با دولت بابل که انها هم تحت ظلم و ستم اشوریان بودند متحد شوند و کار اشوریان را بسازند.اشوری ها از نژاد عرب بودند.پس از اضمحال امپراتوری اشور دولت همدان بسیاری از ایرانیان را به منطقه اشورنشین منتقل کرد تا اشوریان در اقلیت قرار گیرند و بار دیگر نتوانند دولت تشکیل دهند و کردهای عراق سوریه و ترکیه امروزی اعقاب همان ایرانیان منتقله هستند.دولت ماد عمری طولانی نداشت و کوروش بزرگ که از مادری ماد و پدری پارس بود با متحد ساختن سه طایفه ایرانی(ماد پارت و پارس) که مورخان غرب انان را ارین های جنوبی می خوانند ایران را به وجود اورد.

در تاریخ عمومی که در مدارس سراسر جهان تدریس می شود از کوروش(سیروس=سایرس)به عنوان پدر ایران یاد شده است.

((بر گرفته از رونامه اعتماد شماره 1561))

نابودی دولت اشور دقیقا توی یه همچین روزهایی اتفاق افتاد اما ما ایرانی ها باز هم گرفتاریم.

همونطوری که یکشنبه نوشتم تجمعی توی دانشگاه تهران و سایر دانشگاه ها برگزار شد اما بعد از دستگیری دوستان دیگری باز هم همه چیز به حالت عادی برگشت(می تونید در مطلب یکشنبه بخونید دانشگاه تهران چه خبر بوده)

خسته ام   خیلی خسته.

 


 نوشته شده در ساعت 18:51  توسط سیاوش صمیمی  | 

یکشنبه 18 آذر1386

دیروز یکی از دوستان بهم خبر داد که امروز دانشگاه تهران تجمعی برگزار میشه و قرار شد که بریم .

ظهر حرکت کردم به سمت میدون انقلاب و بعد از حدودا 2 ساعت رسیدم انقلاب. ولی مثل اینکه دیر رسیده بودم چون در اصلی رو بسته بودند و از خیابون قدس تا خیابون 16 اذر یعنی دقیقا جلوی در اصلی رو با اتوبوس هایی پوشونده بودند تا مردم نتونن داخل دانشگاه رو ببینن.

رفتم به دری که توی خیابون 16 اذره اما راه نمی دادند حتی خود دانشجوهای دانشگاه تهران رو و اونایی هم که توی دانشگاه بودتد از صبح رفته بودند.

دوباره برگشتم سمت در اصلی دو طرف خیابون انقلاب پر از مامور بود از نیروی انتظامی گرفته تا بسیج و البته لباس شخصی ها هم که اینطور موقع ها از عناصر فراموش نشدنی هستند.

نمی گذاشتن یه دقیقه هم وایستی     رفتم کنار یه دکه روزنامه فروشی تا بتونم به بهونه روزنامه نگاه کردن جلوی در اصلی بایستم همین موقع بود که یکی از بچه ها تماس گرفت و گفت نتونسته بیاد و ازم پرسید اوضاع چطوره منم همه چیز رو براش توضیح دادم و خداحافظی کردم ولی مثل اینکه یکی از مامورین محترم لباس شخصی(از قیافش میشد حدس زد که لباس شخصیه) داشته حرفای منو میشنیده چون سریعا اومد پیش من و گفت اقا شما دانشجویی منم گفتم بله گفت دانشجوی همینجا گفتم نه گفت پس اینجا چیکار داری گفتم اومدم کتاب بخرم اشکالی داره گفت نه سریعا از دکه روزنامه فروشی هم دور شدم چون دیگه امن نبود.

رفتم اونطرف خیابون یعنی درست کنار اتوبوس ها تا بتونم شاید یه چیزایی رو از بین اتوبوس ها ببینم اما اینقدر اتوبوس ها رو بهم چسبونده بودند که نمیشد چیزی دید و فقط صدای اعتراضات رو میشنیدم.

یکی از رفیقامو پیدا کردم اما کاری نمی تونستیم بکنیم و فقط می چرخیدیم نمی دونستیم باید چیکار کنیم.

بعد از 2 ساعت همه چی تموم شد و اتفاق خاص دیگه ای نیفتاد(البته از داخل دانشگاه و احتمالا دستگیری ها خبری ندارم) با دوستم خداحافظی کردم و راه خونرو در پیش گرفتم دلسردتر و نامیدتر از همیشه.

ولی بین تمامی این اتفاقات عکس العمل مردم برام خیلی جالب بود که هیچ توجه خاصی نداشتند و انگار اونهمه مامور و بسته شدن خیابونها و گذاشتن کلی اتوبوس جلوی دانشگاه و صدای اعتراض دانشجو هایی که داخل دانشگاه و جلوی در بودند براشون کاملا عادی بود.

به امید روزی که همه با هم یکی بشیم    مردم دانشجوها کارگران و تمام فعالین حقوق زنان.

توضیح: یک ساعتی هست برگشتم خونه و با اینکه طبق عادت این چند هفته سه شنبه ها می نوشتم اما دلم گرفته بود و خواستم چند خطی  بنویسم تا شاید ... .

 


 نوشته شده در ساعت 19:13  توسط سیاوش صمیمی 

سه شنبه 22 آبان1386

چند روز قبل اینترپل کارت قرمز چند تا از مقامات جمهوری اسلامی روبه خاطر قضیه انفجارات بوینس ایرس صادر کرد که از بین اونا می شه به فلاحیان(وزیر سابق اطلاعات که جنایتاش از هیچکس پنهان نیست) و محسن رضایی(احتیاج به توضیحی نیست که اقا محسن چیکارست) اشاره کرد.

جای امیده که پس از چند سالی که این پرونده(انفجارات بوینس ایرس) بسته بود دوباره جریان پیدا کرده و بعید نیست که المانی ها هم منافع ملیشون رو کنار بذارند و پرونده رستوران میکونوس را به جریان بیندازند که در نتیجه فشار به روی حکومت بیشتر بشه اما افسوس که این وسط ما هیچکاره ایم یعنی ممکنه حتی امریکا حاضر به مذاکره بشه(اینم بعید نیست چون دیروز بوش و مرکل به این نتیجه رسیدند که مسئله هسته ای ایران رو فقط باید از راه دیپلماتیک حل کرد که در واقع یه جورایی چراغ سبز بوده به حکومت) و ادامه ماجرا که در این صورت اوضاع ما مسلما بدتر از اینی که هست میشه.

نمی دونم توی دنیا کسی به فکر زیر پا گذاشتن حقوق بشر در اینجا هست یا نه اما چیزی که برام ثابت شده اینه که هیچکدوم از مسئولای کشورای مختلف به فکر این مسائل توی ایران نیستند و فقط به فکر منافع خودشون هستند و جز خود مایی که اینجا هستیم کسی به فکر ما نبوده نیست و نخواهد بود اما خودمون هم که ... .

این روزایی که پشت سر هم میان و میرن هیچ اتفاق تازه ای که بشه دلخوش شد بهش رو نمی بینم و واقعا نمی دونم چه اینده ای در انتظارمون خواهد بود.با این حرکاتی که مقامای جمهوری اسلامی( به خصوص رئیس جمهور محبوب و خوش تیپمون) دارند می کنند هر روز و هر روز خطر جنگ بیشتر می شه که البته فکر می کنم به هیچ وجه مقامات از این قضیه ناراضی نیستند و یه جنگ کوچیک رو به نفع خودشون می دونند و به نظرم فقط نگران این هستند که این جنگ زیادی بزرگ بشه و نتونن از اون موفق بیرون بیان.

خلاصه وضع ما اینقدر پیچ در پیچ شده که باید منتظر هر اتفاقی ( احتمالا بد) بود البته برای ما که عادت کردیم به اتفاقات ناخوشایند هیچ چیزی نمی تونه خیلی غافلگیرمون کنه اما امیدوارم همه مردم کشورمون یه ذره هم که شده به خودشون بیان( فکر کنم صدمین باره این حرف رو تکرار می کنم) و سعی کنند که فکر کنند و بفهند چه خبره.

اخرین خبری که از دستگیری ها داشتم دستگیری " علی نیکو نسبتی " بود و قبل از اون هم"دلارام علی" که مثل اینکه خوشبختانه ازاد شده اما از اقای نیکو نسبتی خبری ندارم یعنی چند روزیه دارم سعی می کنم تا از اخبار دور باشم چون حال و روزم خیلی جالب نیست.

راستی دیروز احمدی نزاد یه سر رفته بود جایی که میگن زاده اونجاست(البته از نظر درسی و فهمی ) بله رئیس جمهور تشریف برده بودند علم و صنعت(خوشبحال علم و صنعتی ها).اونطور که شنیدم یک مشت هواداران احمدی نزاد ریخته بودد اونجا(که با کارتهای مخصوص تونستند برن) و تا جا داشته از ریاست محترم جمهوری تعریف کردند. بخشی از صحبتای احمدی نزاد:

**بین این همه گرفتاریها(احتمالا منظورش سفر به نیویورک و سفرهای استانی که دور دومش هم شروع شده) وقتی میام بین دانشگاهیا مثل یه ماهیم که اومده توی اقیانوس(چه نوع ماهیش رو خودتون حدس بزنین)

**دستور می دم هرچی لازم دارید برای ازمایشگاه ها یا برای پروزه ای چیزی سریعا براتون تهیه کنند(بازم خوشبحال علم و صنعتی ها).

در ادامه مراسم هم تعدادی از مخالفان احمدی نزاد شروع به شعار دادن کردن که خوشبختانه طرفدارا اینقدر زیاد بودند که تونستند این عوامل مخرب و احتمالا مامور از طرف امریکا و باقی کشورهای حامی تروریسم رو شناسایی و به موقع خنثی کنند.(من هم به نوبه خودم این حرکت ضد احمدی نزاد را کاملا محکوم می کنم توصیه می کنم شما هم محکوم کنید).

راستی جایی دیدم یکی از دانشجوهای طرفدار احمدی نزاد یه عکس بزرگ از کارت دانشجویی اون زمان احمدی نزاد رو گرفته بود بالا سرش توی این کارت دانشجویی عکس جوونیهای رئیس جمهور هم بود که به نظرم خیلی خوشگلتر و البته خوش تیپتر(یه جورایی شامل طرح امنیت اجتماعی هم می شد) از حالا بود چون اونموقع هنوز به این مقام نرسیده بود و این همه گرفتاری نداشت.

 

**************************************************

چند وقت پیش تئاتر "کوارتت" به کارگردانی امیر رضا کوهستانی در تالار مولوی اجرا شد که نتونستم برم و ببینمش(نه حوصلشو داشتم و نه ...) . خیلی تعریفشو شنیده بودم تا اینکه دیروز تو مجله "هفت" یه مطلب مفصل ازش خوندم و کلی حسرت خوردم که چرا نرفتم ببینمش.

از جمله کسایی که توی این تئاتر بازی کرده بودن اتیلا پسیانی و باران کوثری رو می تونم نام ببرم و نوشتنش هم به عهده خود کوهستانی و البته خانم صدری بوده.

این روزا هم فکر می کنم "اتاق شماره 6" داره اجرا می شه که به کسایی که به تئاتر علاقه دارن توصیه می کنم برن و ببیننش البته من ندیدمش ولی به نظر بدک نمی اد.

از سینما هم که این روزا جز فیلمای چرند( و به نظرم مبتذل) خبری نیست. فیلمایی که روی فیلمفارسی ها روهم سفید کردن و فیلمایی که اگه حتی شناختی از کارگردان و بازیگر و بقیه افراد سازنده اون نداشته باشی از روی اسامیشون می تونی بفهمی که چقدر بیخود هستند.(سینمایی که توش اخراجی ها می اد میشه جز پر فروش ها چه انتظاری می شه داشت از بقیه البته گروهی از سینمایی ها شامل بقیه نمی شند که مطمئنا همتون میشناسیدشون.)

راستی دیروز توی خیابون ولیعصر دیدم یه دست فروش داشت "سنتوری" مهرجویی رو می فروخت اینم از اخر و عاقبت سنتوری که بدون اینکه اکران بشه افتاد دست مغازه دارا و دست فروشا.

توضیح : راستش امروز نوشتنم نمی اومد و فقط تونستم مثل گوینده اخبار خبر بخونم راستش نمی دونم چمه اما حال و حوصله ی هیچ کاری رو ندارم خوشحال می شم کسی بتونه کمک کنه.


 نوشته شده در ساعت 18:51  توسط سیاوش صمیمی  | 

سه شنبه 1 آبان1386

سالها پیش در روزهایی که خیلی کوچیک بودیم روزهایی که مهمترین دغدغمون داشتن اسباب بازی های مختلف بود و روزهایی که

 تازه مدرسه رفتن رو شروع کرده بودیم توی درسی به نام جغرافیا بهمون گفتند که این کشوری که در اون زندگی می کنیم اسمش

ایرانه و مردمانش از نزاد اریاییند و البته خیلی شجاعند و خیلی هم میهن پرست. بهمون گفتند که سالها پیش به دلیل بی عرضه

 گیهای حاکمان کشورمون این خاک وسیع تبدیل شد به همین مقدار وسعتی که الان داره و نقشه اش هم تبدیل شد به گربه ای که در حال حاضر توی نقشه ها می بینین.

خیلی وقته که این گربه از جاش تکون نخورده یعنی بعد از اون بی عرضه گیها خیلی ها تلاش زیادی کردند و خیلی ها هم جون و زندگیشون رو دادند تا اب تو دل این گربه تکون نخوره.

تقریبا سی سال پیش مردم ما اعتراض داشتند به حکومتی که به نظرشون داشت به وسیله خارجی ها(خصوصا امریکا) ارامش این

گربه رو بهم می ریخت به همین دلیل و بسیاری دلیل دیگه ریختند توی خیابونا و نترسیدند به خاطر این گربه ترس رو از دلشون

 بیرون کردند و تا جا داشت اعتراض کردند تا بالاخره کسایی که متهم شده بودند به بر هم زدن ارامش گربه(و مردمانش) رفتند.مردم

 شاد و خوشحال بودند که دیگه کسی جرات نداره سر به سر این گربه بذاره پس حسابی شاد بودند اما این شادی خیلی طول نکشید

 چون چند سال بعدش به این گربه حمله شد اونم خیلی ناجور .هیچکس باور نداشت که بازم گربه اذیت بشه(صد رحمت به دفعات قبل).8 سالی مردم صاحب گربه ارامش نداشتند(هنوز هم نفهمیدم چرا 8 سال).

در همون سالهایی که گربه از شر حیوونی وحشی به نام صدام خلاص شده بود خیلی از بچه هایی که صاحب گربه بودند فهمیدند این کسایی که الان حاکمند هیچ علاقه ای به گربه ندارند و ... .

هفته قبل بودکه حیوونی وارد شد به این خاک و بدون اینکه کمترین تلاشی کنه قسمتی از این گربه رو ازمون گرفت و شاید دیگه

 این گربه مرده باشه چون مردمی که صاحب گربه بودند هم دیگه اونو دوست تدارن واحتمالا مردمی که صاحب گربه بودند هم مردند.

 

روزهایی قبل بود که جناب پوتین به کشورمون وارد شد البته همراه روسای جمهور اذربایجان و ترکمنستان و قراردادی رو زیر پا

گذاشت که سالها بر قرار بود و کسی نتونسته بود اونو زیر پا بذاره(البته زمان خاتمی هم تلاش شد اما خاتمی جلوی این حرکت

ایستاد) اما حالا به خاطر از دست ندادن حمایت(؟) روسیه در مقابل غرب و امریکا جناب محمود احمدی نزاد دو دستی قسمتی از کشورمون رو تقدیم پوتین کرد.(همراه با برگزاری جشن تولد پوتین در تهران)

ما را چه شده است؟

حتی گربه هم دیگه ما رو دوست نداره.


 نوشته شده در ساعت 18:24  توسط سیاوش صمیمی  | 

سه شنبه 17 مهر1386

قبل از نوشتن این متن سه چهار بار نوشتم اما هر بار کمتر از دفعه قبل به دلم نشست نمی دونم شاید دلیلش حال درونیمه که بریدم زدم به خاکی یا هر اسم دیگه ای که بشه روش گذاشت یا بهتره بگم کم اووردم جلوی ... .

توی نوشته های قبلی میخواستم بگم واقعا چرا مردم با گروه های فعال مثل دانشجوها همراه نمی شن. واقعا مردم از این اوضاع راضیند چرا مردم ما حتی یه لحظه به اینده فکر نمی کنند به اینده ای که اگه اوضاع به همین صورت پیش بره مطمئنا قشنگ نیست.

درسته این خکومت اینقدر بلا به سر این مردم اورده که همه داغونند اما ایا واقعا با نشستن و غصه خوردن چیزی درست میشه چرا مردم ما نمی خوان یه لحظه فکر کنند که میشه به خاطر دیگران از خود گذشت چرا یه لحظه به این موضوع فکر نمی کنند که برای رسیدن به هدف باید یکی شد.

نمی دونم شاید این اوضاع فقط به چشم من بد می اد و بقیه از این زندگی راضیند شاید من زیاده خواهم من زیاده خواهم که می خوام ازاد باشم می خوام مثل همه جای دنیا یه زندگی داشتم به معنای واقعی زندگی.

دیروز همونطوری که همگی می دونین تجمعی جلوی دانشگاه تهران بود اما افسوس که این حرکت ها ادامه پیدا نمی کنه و هر چند وقت یک بار مثل جرقه ای زده می شه و بعدش خاموش می شه و دلیل این امر چیزی نیست جز اینکه مردم ما بازم می خوان فرصت بدن به این حکومت و این سوالیه که همیشه از خودم می پرسم چرا فرصت دوباره مگه توی این سی سال کم بلا سر ما اووردن که بازم می خوایم بهشون فرصت بدیم.

از دادن فرصت به این حکومت خسته ام خیلی خسته اما حیف که تنهایی نمی شه کاری کرد حیف.

وقتی داشتم این متنو می نوشتم یکی از اهنگای گروه کیوسک به ذهنم اومد اهنگی به نام"کلنگی قابل سکونت" که بدجوری به حال و روز ما شباهت داره به همین خاطر چند خطی از شعرش رو براتون نوشتم چطوره؟

رو طاقچه خاک گرفته................ پنجره ها بستست

دیوارا یکمی نم داده..................قابای در شکستست

قفلا همه زنگ زده................ کلیدا رو هم که خب گم کردن

بدهی قبلی داشتن.................... برق و ابو قطع کردن

صابخونه دچار فراموشیه............. از بدبختی و کهولت

این ملک واسه فروشه.............. کلنگی قابل سکونت


 نوشته شده در ساعت 17:42  توسط سیاوش صمیمی  | 

چهارشنبه 21 شهریور1386
دیروز سه شنبه بود ۲۰ شهریور و ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۷.روزی که اون اتفاق برای امریکایی ها و برای شهر نیویورک و برای برج های دوقلوی تجارت جهانی افتاد.درست ۶ سال از اون حادثه می گذره و این چند روز اخیر مثل سالهای قبل همه جا صحبت از این حادثه بود.

راستش نمی خواستم در مورد ۱۱ سپتامبر و حوادثش حرف بزنم ولی این چند روزه اینقدر تصویر و مطلب در این رابطه دیدیم که منم هوایی شدم یه چیزایی بنویسم.

روزی که مردم تمام دنیا دچار شوک شدند که چه جوری می شه یکی از امن ترین شهرای دنیا هم دیگه امن نباشه.

دیشب از شبکه های مختلف خارجی و البته از همین صدا وسیمای جمهوری اسلامی فیلمای مختلفی در رابطه با این اتفاق پخش شد که البته بین فیلمای پخش شده از شبکه های خارجی و فیلمی که دیشب از شبکه اول پخش شد فرقی  وجود داشت.

تمام شبکه های خارجی فیلمایی پخش کردند که یه جورایی همدردی بود با کسایی که عزیزی رو توی این حادثه از دست دادند اما فیلم پخش شده از شبکه یک فقط برای اثبات این قضیه بود که این حادثه کار خود دولت امریکا و یه کار از قبل برنامه ریزی شده بوده. البته من کل فیلم رو ندیدم و فقط تبلیغشو دیدم ولی از همون تبلیغش هم معلوم بود خود فیلم چی می خواد بگه.خیلی دوست داشتم این سوال رو یکی از مسئولان حکومت جواب می دادند که به فرض که این اتفاق کار خود امرکایی ها بوده(البته من کاملا مخالفم) به شما ها چه ربطی داره؟ مگه اون روزایی که شما تقریبا همین تعداد ادم بی گناه رو کشتید کسی تونست از شما بپرسه به چه گناهی اونا رو کشتید که حالا برای مردم امریکا دایه مهربونتر از مادر شدید.

شما ها درست ۱۹ سال پیش تو سال ۶۷  تقریبا همین تعداد ادم رو به جرم نمی دونم چی کشتید و با افتخار هم خودتون گفتید که کار شما بوده و  تا چند سال بعد از اون حتی نگذاشتید خانواده های اون عزیزا با ارامش بیان (سر گودالی که عزیزاشونو رو توی اون ریخته بودید) و به یادشون شمعی روشن کنند و اونارو دستگیر کردید و البته هنوز هم بازداشت ها ادامه داره.

اینطور موقع هایی میمونم چی بگم واقعا چطور می شه بعضی ادما اینقدر حیوون صفت وپست می شن.

دیشب یه فیلم شبکه"ار تی ال" المان نشون می داد که در رابطه با همون روز ۱۱ سپتامبر بود و چیزایی نشون می داد که من با دیدن اون تصاویر فقط وفقط این میومد تو ذهنم که ما چمون شده که اینقدر سنگدل شدیم هروز و هروز دارن دوستمون برادرمون خواهرمون و همسایمون رو می گیرند می زنن می کشند شکنجه می کنند و بعضی از ما نه تنها کاری نمی کنیم بلکه به روی مبارک خودمون هم نمی یاریم.

توی اون تصاویری که توی اون فیلم نشون می داد مردمی که دور و بر برج ها بودن اینقدر به فکر هم بودند که براشون مهم نبود کی مسلمونه کی مسیحیه کی یهودیه کی سیاه وکی سفیده فقط به فکر کمک به هم بودن همدیگر رو دلداری می دادن همدیگر رو بغل می کردند وگریه می کردن.

بله این حکومت با ما کاری کرده دیگه الان کسی حتی به فکر نزدیکترین  کساش هم نیست و فقط ... .

ما هممون ایرانییم مسلمونیم  وهممون مثل هم هستیم ولی... .

امیدوارم روزی برسه که ما بشیم همون ادمای سابق همون ادمای مهربون همون کسایی که می گفتند:

چو عضوی را به درد اورد روزگار........................ دگر عضو ها را نماند قرار

توضیح:ببخشید که متنم خیلی قشنگ نبود راستش اول یه چیزی نوشتم ولی به دلیل مشکلی که برای سیستمم پیش اومد پاک شد وچون می خواستم این مطلب رو بذارم دوباره نوشتم و یکمی هول هولکی شد بازم ببخشید.


 نوشته شده در ساعت 18:24  توسط سیاوش صمیمی  | 

شنبه 10 شهریور1386
امروز مثل همه روزای غیر تعطیل اول از هر کاری یه سری به دکه روزنامه فروشی محلمون زدم تا ببینم مسئولان محترم کشوری ولشگری امروز چی گفتن.این روزا که "هم میهن" و" شرق" توقیفند به "اعتماد" رو اوردم چون به نظرم از بقیه روزنامه ها بهتره حداقل در حال حاضر. ولی در عین تعجب دیدم اعتماد نیومده از دکه ای پرسیدم ولی اونم خبری نداشت (نمی دونم توقیف شده یا مسئله دیگه ای) به همین دلیل برای اینکه دست خالی بر نگردم روزنامه"اعتماد ملی" رو برداشتم رفتم سمت خونه.

مثله همیشه وبا توجه به خفقانی که این روزا حاکمه چیز خاصی که به درد خوندن بخوره تو روزنامه پیدا نکردم وفقط شروع کردم به ورق زدن ونگاه کردن به تیتر خبرها.

رسیدم به صفحه اخر روزنامه که یه تیتر نظرمو جلب کردم:< هشدار وزیر اطلاعات را جدی بگیریم> این مطلب از طرف شخصی به نام انصاری نوشته شده بود ودر بخشی به نام"بی ویرایش".

کنجکاو شده بودم که کدوم هشدار وزیر اطلاعات رو باید جدی بگیریم به همین خاطر شروع کردم به خوندن:

(در خبرها امده بود وزیر اطلاعات از مراودات برخی دانشجویان با خارج کشور خبر داده ونسبت به برخورد با این افراد هشدار داد.وی افزود ما باید حریم دانشجویی را رعایت کنیم ولی با افرادی که به نام دانشجو در حال حاضر با خارج کشور مراوداتی دارند برخورد می کنیم زیرا این افراد دانشجو نیستند بلکه به دنبال تخریب نظام جمهوری اسلامی هستند.)

این متنی که خوندید چند خط اول این مطلب بود.

بعد از خوندن همین چند خط فهمیدم موضوع از چه قراره ولی با این حال بقیه متن رو هم خوندم چیز خاصی نداشت فقط در اخر یه خاطره از طرف خود نگارنده این مطلب نقل شده بود که ما بیشتر هشدار وزیر اطلاعات رو جدی بگیریم اون خاطره هم این بود:

(در سال های پایانی دهه ۷۰ یکی از اعضای انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه تهران را به دلیل تخلفات تشکیلاتی مکرر اخراج کردیم.این گونه موارد منحصر به فرد نبود چرا که در فعالیتهای تشکیلاتی لازم بود با متخلف برخود شودو اما در این مورد خاص سال ها بعد یکی از اعضای فعلی شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت به بنده گفت اقای ... اخراجش را از شما می بیند و به طرز وحشتناکی کینه در دل داردپرسیدم چرا؟ پاسخ داد اقای... تصمیم داشته با حضور در شورای مرکزی انجمن اسلامی دانشگاه و حضور فعالانه در دفتر تحکیم وحدت به انتقادات تند علیه نظام و رهبری بپردازد و از اینگونه اقدامات برای خود دالانی به خارج کشور بگشاید واز مواهب ان برخوردار شود.)

واین بود خاطره ای از اقای رضا انصاری که به هر صورتی می خواست اینو بفهمونه که خیلی از این بچه هایی که الان در بند ۲۰۹ اوین هستند یه اینطور مقاصدی داشتند.

البته من در مورد خود این اقا که حرفی ندارم یعنی اصلا در حد این نیست که کسی جوابشو بده ولی موضوع جالب اینه که صاحب امتیاز (همه کاره) این روزنامه اقای کروبی هستن که مثلا از اصلاح طلبا هستن وچند وقت پیش هم از این دانشجویان حمایت کرده بودن.

و در اخر برای خودم متئسف می شم که شاید دیگه به هیچ کسی توی این حکومت نباید اعتماد کرد .

دوستامون توی ۲۰۹ هستن زیر انواع و اقسام شکنجه و در همین ایام افرادی اینچنین برای خائن نشون دادن اونا تلاش می کنند ولی همه این افراد باید بدونند مردم ما اینقدر می فهمن که دیگه به هیچ کدوم از این چرن وپرند های شما توجه نکنند.

 


 نوشته شده در ساعت 15:32  توسط سیاوش صمیمی  | 

جمعه 9 شهریور1386
امروز براتون خاطرات خانم ژیلا بنی یعقوب از بند ۲۰۹ اوین(سوئیت های ۲۰۹) رو می ذارم امیدوارم کسانی که این متنو می خونن در موردش فکر هم بکنند.

امیدوارم خانم بنی یعقوب راضی باشند.
اسفدماه ۱۳۸۵، زندان اوين، بند ۲۰۹

با هم سلولی هايم از هر دری حرف می زديم والبته بيشتر از همه در باره زندانی که در آن بوديم ، در باره دوستانمان که در سلول های ديگر بودند و اينکه می خواهند با ما چه کنند؟و چند روز ديگر می خواهند ما را اينجا نگه دارند؟
هم برای گذراندن وقت و هم برای افزايش روحيه ها بود که بطور دسته جمعی ،سرود می خوانديم .هر بار يکی از سلول ها شروع می کرد وبقيه تکرار می کردند .هر سرودی شنيده می شد ،از سرودهای خيلی قديمی تا سرودهای تازه جنبش زنان از جمله سرود کمپين جمع آوری يک ميليون امضا بر ضد قوانين تبعيض آميز عليه زنان:
"ای زن تو ای همراهم
آزادگی رويايم
با تو،کنار تو
چون دريای خروشان
..."

به ابتکار رضوان مقدم به اين شعر آهنگ داديم و خوانديم که:
"هرآن‌کس عاشق است از جان نترسد که عشق از بند و از زندان نترسد ."

احساس خوبی داشتم .بودن با فعالان جنبش زنان که اين همه روحيه و اعتماد به نفس داشتند،مرابه شوق می آورد.آرامش نوشين احمدی خراسانی و جلوه جواهری آرامشم را بيشتر می کرد و شور و نشاط زينب پيغمبرزاده و مريم ميرزا فضای دلگير سلول را تعديل می کرد.
سرو صدايی که از سلول های ديگر می آمد ،نشان می داد که فضای ساير سلول ها نيز شبيه به همين است.
نوشين با اشاره به سلول بغلی می گفت :برای آنها که اين زندان هيچ نيست ،وقتی که بيشتر زندگی اشان به نوعی با زندان همراه بوده است.
اشاره نوشين به رضوان مقدم ، مرضيه مرتاضی لنگرودی و فاطمه گوارايی بود که يا خودشان سالها