تبليغاتX
/ اتوبوس آبی /
پنجشنبه 3 مرداد1387

یادم نیست چند سال است که نیست ؛ مگر اصلا مهم است که چند سال ست که نیست ؛ او نیست و ما عادت کردگان به غم از نبودن او نیز طبق عادتمان غمگینیم و مگر اصلا مهم است که چند سال است که نیست ؟

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

روزگار غریبی ست نازنین

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

روزگار غریبی ست نازنین

خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد

و

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت

روزی که کمترین سرود بوسه است

و هر انسان برای هر انسان برادریست

روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند

قفل افسانه ئیست

و قلب برای زندگی بس است

و سفر چه تلخ است ...  .


 نوشته شده در ساعت 18:36  توسط سیاوش صمیمی 

شنبه 29 تیر1387

با بسیاری از نقش هایش زندگی کردم ؛ نقش هایی که خیلی های دیگر نیز دوستشان داشتند و اما امروز تنها افسوس که او هم رفت ... همین .

خیلی ها نوشتند ، از بهرام رادان گرفته تا احمد طالبی نزاد و رضا کیانیان و از ترانه علیدوستی تا بیتا فرهی و چقدر تکراری شده این غم نامه ها ی بعد مرگ ... همین .

خسرو شکیبایی را هم از دست دادیم و با تمام بی مهری هایی که این اواخر با او شد از همه کسانی که دوستش داشتند و دارند خواهش می کنم فردا را فراموش نکنند و با آمدن به مراسم تدفینش به تمام کسانی که نمی خواهند نامی از شکیبایی و شکیبایی ها بماند ثابت کنند  بهترین ها و زیباترین ها همیشه می مانند ... همیشه .

راستی نمی دانم چرا وقتی خبر رفتنش را شنیدم یاد جمله معروف بهروز وثوقی در قیصر افتادم ؛ " نه ننه ، همین فردا که آفتاب بیاد لب دیفال همه یادشون میره ما کی بودیمو   باس چی رفتیم ... ."

 

پس همه با هم ساعت ۹ صبح فردا رو به روی تالار رودکی ( وحدت فعلی ) یادش را گرامی می داریم ... همین .


 نوشته شده در ساعت 20:39  توسط سیاوش صمیمی 

دوشنبه 13 خرداد1387

در کوچه باد می آید.

 این ابتدای ویرانیست. آن روز هم که دست های تو ویران شدند باد می آمد

.من سردم است...

من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد ...ای یار ای یگانه ترین یار آن شراب مگر چند ساله بود ؟ نگاه کن که در اینجا زمان چه وزنی داردو ماهیان چگونه گوشتهای مرا می جوند. چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری ؟من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم.من این جزیره سرگردان را از انقلاب اقیانوس و انفجار کوه گذر داده ام و تکه تکه شدن راز آن وجود متحدی بود که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد...

 

 

سلام ای شب معصوم سلام ای شبی که چشمهای گرگ های بیابان را به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد بدل می کنی و در کنار جویبارهای تو ارواح بید ها ارواح مهربان تبرها را می بویند... من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرفها و صدا ها می ایم و این جهان به لانه ی ماران مانند است و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست که همچنان که ترا می بوسند در ذهن خود طناب دار ترا می بافند.میان پنجره و دیدن همیشه فاصله ایست چرا نگاه نکردم ؟تمام بوسه ها و نوازشها می دانستند که دست های تو ویران خواهد شد و من نگاه نکردم... .آیا دوباره زنگ در مرا بسوی انتظار صدا خواهد برد ؟چه مهربان بودی ای یار ای یگانه ترین یار... چه مهربان بودی وقتی دروغ میگفتی. چه مهربان بودی وقتی که پلک های اینه ها را می بستی و چلچراغها را از ساقه های سیمی می چیدی و در سیاهی ظالم مرا بسوی چراگاه عشق می بردی .نگاه کن که در اینجا چگونه جان آن کسی که با کلام سخن گفت و با نگاه نواخت و با نوازش از رمیدن آرمید به تیره های توهم مصلوب گشته است و جای پنج شاخه ی انگشتهای تو... که مثل پنج حرف حقیقت بودند... چگونه روی گونه او مانده ست. سکوت چیست چیست چیست ای یگانه ترین یار ؟سکوت چیست به جز حرفهای نا گفته.... سلام ای غرابت تنهایی... اتاق را به تو تسلیم میکنم چرا که ابرهای تیره همیشه پیغمبران آیه های تازه تطهیرندو در شهادت یک شمع راز منوری است که آنرا آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خوب میداند.ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ تخیل به داسهای واژگون شده ی بیکار و دانه های زندانی ..نگاه کن که چه برفی می بارد ...شاید حقیقت آن دو دست جوان بود آن دو دست جوان که زیر بارش یکریز برف مدفون شد...ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ...

 


 نوشته شده در ساعت 21:25  توسط سیاوش صمیمی 

سه شنبه 7 خرداد1387

اتاق من یک پنجره دارد که هیچگاه ازش نوری نمی تابد ، آنطرف پنجره دیوار است ؛ دیواری که می گویند 10 سانتی متر عرض دارد اما طولش نا پیداست و معلوم نیست ُ می گویند هر جا که طول دیوار تمام شود و دیگر ازش خبری نباشد به جایی رسیدیم که خدا آنجاست و جایی که هیچگاه دیوار نیست و من در جوابشان می گویم چگونه می توانیم به انتهای دیوار برسیم ؟ می گویند رسیدن به آن انتها سخت ست و فقط اندکی از انسانها به آنجا می رسند ؛ می گویم ، وقتی قرار نیست کسی به انتهای دیوار برسد و خدا را ببیند چه فایده ای دارد این دیوار ؟ می گویند فایده اش خداست و باید اینقدر تلاش کنی که به آن بالا برسی و غیر از این راهی نیست برای دیدن نور و رهایی از تاریکی و من اما خسته ام ، خیلی خسته و توانی ندارم برای بالا رفتن از این دیوار با عرض 10 سانتی متر و طول نا پیدا ؛ این را به آنها نیز می گویم و آنها فقط در جوابم سر تکان می دهند و افسوس می خورند برایم .

اینجا پایین دیوار ست ؛ توانی نداشتم برای بالا رفتن و مطمئن بودم خدایی که رسیدن به او فقط از عهده اندکی از انسانها برمی آید خدای من نیست ؛ خدای من آنقدر مهربان و دوست داشتنی ست که همه می توانند رفیقش باشند و با او باشند ؛ امروز من در پایین ترین نقطه دیوار هستم و خدایم اینجاست ؛ درست کنار من و درون من

من سالها پیش خودم را از دیوار به پایین انداختم و حالا در پایین ترین نقطه دیوار هستم ، بهشت اینجاست ، بهشت پایین دیوار ست .


 نوشته شده در ساعت 20:34  توسط سیاوش صمیمی  | 

شنبه 28 اردیبهشت1387

                                                    * کوپه هفت *

داشت با سبیل های کلفتش بازی میکرد و هی آنها را پیچ و تاب میداد و اصلا حواسش به آمدن او به کوپه نشد.

" بلیط تون رو لطف کنید .. میشه بلیط تون رو ببینم .. بلیط.. آقا حواست کجاست ؟ بلیط تون رو .. ."

همیشه دچار این مشکل میشد و دیگر برایش عادی شده بود . از پنجره قطار چیزهایی را می دید که طی این چند سال اخیر همیشه دیده بود و حتی چشم بسته هم می توانست بگوید پنجره ، چه منظره ای را نشان میدهد .

"جای شما اینجا نیست ، کوپه کناری باید می رفتید ، اما چون اینجا هم خالیه میتونید بشینید مشکلی نیست."

باز نیم نگاهی به منظره بیرون انداخت ، شانه ای بالا انداخت ، نگاهی هم به مرد سبیلو انداخت و از کوپه پنجم بیرون آمد و برای دیدن بلیط دیگر مسافران به اتاقک بعدی رفت .

" لطف کنید بلیط هاتون رو آماده کنید "  دید که دخترکی سرش را روی شانه های پسری گذاشته بود و مادری بچه کوچکش را بغل کرده بود .

بلیط ها را با دقت تمام نگاه میکرد ، اما حواسش به صحبت های دختر و پسر جوان بود . دختر با صدای آرامی که فکر میکرد کسی جز پسر نمی شنود میگفت : تا به حال مامور قطار به این جوانی ندیده بودم ..  او برگشت و به پسر گفت بفرمایید .. دختر سریعا ساکت شد و پسر بلیط ها را تحویل گرفت ، یک نگاه انداخت و سپس در کوپه ششم را هم بست .

صدایی نظرش را جلب کرد ، صدایی مثل هق هق یک آدم ، توجهی نکرد و دستگیره در هفتم را به پایین فشرد ، اما در باز نمیشد ، صدا قطع شده بود و صدای باز شدن در از آنطرف می آمد .

" سلام ، میخواستم بلیط تون رو نگاه کنم ."

زنی که در را باز کرده بود صورتش خیس بود و صدای هق هق احتمالا از حنجره او بیرون می آمده ؛ این را او با خودش گفت.

غیر از زن هیچکس در آن کوپه نبود ، برای کسب اطمینان پرسید : خانوم شما اینجا تنهایید ؟  بله ، الان 4 تا بلیط رو تحویلتون میدم .

فقط صدای خش خش کیف زن می آمد و هر دو ساکت بودند.

بفرمایید ، 4 تا بلیط ..

زیر زیرکی صورتش را نگاهی انداخت ، نه خیلی سفید بود و نه خیلی سیاه ، به نظر سن زیادی نداشت اما چند چروک روی پیشانیش و همینطور میان ابرو هایش ظاهرش را کمی پیچیده میکرد ، چشمانش سیاه بودند و از نگاهش میشد فهمید که بر خلاف خیلی های دیگرشان مهربان ست .

بلیط ها را با دقت خاصی نگاه میکرد و نمی دانست زن دارد نگاهش میکند .

مامور ، بلیط ها را نگاه کرد و رفت و او دوباره در کوپه اش تنها شده بود و می توانست بابت همه بلاهایی که به سرش آمده بود راحت گریه کند ، اما حال و حوصله گریه کردن را هم دیگر نداشت .

تنها صدایی که به گوشش میرسید ، صدای دلنگ دلنگ قطار بود . دستش زیر چانه اش بود ؛ به پنجره زل زده بود و بیرون را نگاه میکرد ، اولین بار بود که این راه را میرفت و تمام منظره ها برایش نو بودند .

تقریبا یک روز از آخرین باری که غذا خورده بود میگذشت و در تمام این مدت فقط آب خورده بود و کیک های شکلاتی مادرش را ؛ احساس گرسنگی میکرد و بالاخره خودش را قانع کرد که به رستوران قطار برود و چیزی بخورد . در را که باز کرد اولین چیزی که به چشمش خورد ، دختر و پسر جوانی بود که دست هم را گرفته بودند و در راهرو مقابل پنجره ایستاده بودند و با هم پچ پچ میکردند ، نگاهی به سر تا پایشان انداخت و سعی کرد خودش را به بی اعتنایی بزند .

برای شستن دست هایش به دستشویی انتهای راهرو رفت ، مردی با سبیل هایی کلفت ، دست هایش را می شست و او فقط می توانست قسمتی از صورت مرد را در آینه ببیند ، سبیل هایش تقریبا نیمی از صورتش را گرفته بود .مرد متوجه اش شد و در آینه به او نگاهی انداخت و لبخندی زد ؛ لبخندی چندش آور ؛ با دیدن لبخند مرد از شستن دستهایش منصرف شد و ترجیح داد با همان دست های کثیف غذا بخورد .

به رستوران رفت و سفارش یک غذای ساده را به گارسون داد ، به مشتریان رستوران نگاه میکرد ، چشمش به آن مرد مامور افتاد که او هم احتمالا منتظر غذا بود .

میدانست او هم آمده چیزی بخورد ، نمی خواست نگاهش کند ، هیچوقت از زل زدن به آدمها به خصوص زنها خوشش نمی آمد . از پنجره باز هم به بیرون زل زد و به دیدن مناظر تکراری مشغول شد تا غذایش آماده شود.

صدای پای گارسون را می شنید که نزدیکش می شد ، سرش را چرخاند ،

ببخشید ؛ میشه پیش اون آقا بشینید ، این دختر و پسر میخوان با هم باشند و تنها میز دو نفرمون همینه ، اگه اشکالی نداره غذاتون رو در میز کنار پنجره میل کنید .

دختر و پسر ؛ همان هایی بودند که در راهرو دیده بودشان ، قبول کرد و به طرف میز کنار پنجره رفت .

زن نزدیکش میشد و میدانست که برای چه نزدیکش می آید .

 ببخشید ؛ گارسون گفت اینجا بشینم ، اشکالی که نداره ؟ نه .. اصلا.

هر دو به پنجره زل زده بودند ، اما یکی مناظر تکراری میدید و دیگری تصاویری جدید .

ببخشید ؛ شما به نظر سن زیادی ندارید ، مامور های قطار همیشه مسنتر هستند .. " خب بذارید یک مامور جوان هم بین این همه مامور پیر باشه ، اتفاقی که نمی افته ؟ "

نه .. اما خب شما برای اینطور شغلی خیلی جوونید.

 "من تقریبا تمام اوقاتم رو در این قطار می گذرونم و خیلی هم خرجی ندارم ؛ راضی ام از این نوع زندگی ."

خوبه ، خوش به حالتون که همیشه در سفرید .

 "شما کجا میرید ؟ "

من .. من میرم به شهر ساحلی ؛ همیشه عاشق سفر بودم اما خیلی موقعیت رفتن رو نداشتم ، ولی از این به بعد میخوام تا میتونم به سفر برم .

گارسون غذایشان را آورده بود ، و این باعث شد برای دقایقی هر دو ساکت باشند .

من ، همیشه عاشق سفر بودم اما نه تنهایی ؛ بلکه می خواستم عاشق کسی باشم که او هم عاشق من و عاشق سفر باشد و تا ابد با هم سفر کنیم.

این را زن گفت و مرد در جوابش فقط نگاهی انداخت و سرش را پایین انداخت.

" پس چرا الان تنها هستید و راضی شدید به تنها سفر کردن ؟  "

جوابش خیلی ساده ست ؛ آن نفر اصلا وجود خارجی ندارد.

بعد از این حرف ها دیگر هر دو ساکت شدند و غذایشان را تمام کردند و بعد از پایان غذا خوردنشان از هم خداحافظی کردند.

او باید بعد از استراحتی کوتاه به بقیه کوپه ها سر می زد و بلیط هایشان را کنترل میکرد ؛ اما همه فکرش به حرف های زن مشغول بود.

به کوپه 22 رفت ؛ در زد و وارد شد ، پسری تنها مشغول کشیدن عکسی بود  .

 "آقا بلیطتون رو میخواستم ببینم. در این کوپه تنهایید ؟ "

بله تنها هستم ؛ یک لحظه صبر کنید.. بفرمایید اینم چهار تا بلیط .

 "چی میکشی  ؟ "

بله ؟   " میگم چی نقاشی میکنی ؟ "

آها ،  .. چیزایی که از پنجره می بینم .. تا شهر ساحلی چقدر مونده ؟

بلیط ها را کاملا بررسی کرده بود .. چیزی نمونده .

" برا گردش میری ؟ "

ای ؛ من هیچوقت یکجا بند نمیشم ، چند سال هست که فقط سفر میکنم ؛ یه مقدار پول از قبل دارم و مقداری هم با طراحی صورت مردم در شهر های مختلف بدست میارم.

" اتفاقا چند ساعت پیش یه خانوم رو در قطار دیدم که مثل شما عاشق سفر بود اما تازه سفرش رو شروع کرده بود ."

کوپه چند بودند این خانوم ؟

" فکر کنم 6 یا 7 درست یادم نیست. آقا بهرحال سفر خوبی داشته باشید."

اسمش علی بود و سالها بود که سفر میکرد ، زمانی در مرکز کشور درس میخواند اما چند سالی بود که از همه چیز بریده بود و فقط سفر میکرد و طراحی میکرد و گاهی هم می نوشت.

مامور قطار یک ربعی بود که رفته بود و علی همه حواسش به زنی بود که مامور از او گفته بود و اینکه او هم عاشق سفر است و همزمان به شهرزاد هم فکر میکرد ؛ به دختری که تمام زندگی اش برای او بود اما خود دختر پیشش نبود.

نمی دانست به آن کوپه برود یا نه و همینطور نمی دانست آن کوپه شماره 6 است یا 7 .

بعد از نیم ساعت دل را به دریا زد و راه آن کوپه را که معلوم نبود 6 است یا 7 در پیش گرفت.

به کوپه 6 رسید و با مکث کوتاهی در زد و وارد شد ، چشم چرخاند ، هر 4 نفر به صورتش زل زده بودند و در تعجب که او چه میخواهد.

دختری سرش را روی شانه پسرکی گذاشته بود و مادری بچه کوچکش را دربغل گرفته بود و احتمالا شیر میداد.

زن تنهایی در آن کوپه نبود ؛ حرفی نزد و فقط در را بست.

کوپه هفتم دقیقا کنارش بود اما می ترسید در را باز کند ؛ نمی دانست چرا اما می ترسید و دو دل بود.

هیچ صدایی از داخل نمی آمد ، انگشتانش را برای زدن به شیشه جمع کرد و دستش را بالا برد...

هوا گرم شده بود ؛ همیشه از گرما متنفر بود اما گرم شدن هوا دست او نبود تا از آن جلوگیری کند ، در خیابان راه می رفت و به شهرزاد فکر میکرد و مامور قطار و کوپه هفتم و زنی که اسمش شهرزاد نبود اما خود شهرزاد بود .

شهرزاد نزدیکش بود اما قرار نبود بهش برسد و این هم دست او نبود همانطور که گرمای هوا دستش نبود .

 

..........................................................

پانوشت : نمی دونم ایده یه اینطور داستانی از کجا به ذهنم رسید ، اما تمام سعیم رو کردم که تا حدودی قشنگ از آب دربیاد ؛ امیدوارم بپسندید و البته نظر واقعی تون رو هم بگید.

پانوشت 2 : پیشاپیش اعلام می کنم ، هیچ ادعایی برای نوشتن داستان ندارم و به قول آن جمله کلیشه ای معروف " برای دلم می نویسم " .

پانوشت ۳ : تیم پرسپولیس امروز قهرمان لیگ شد ُ به همه طرفدار های این تیم بزرگترین تبریک ها رو میگم  و البته باید تاکید کنم اسم این تیم " پرسپولیس " بوده و خواهد بود  آقایان ...  .

 


 نوشته شده در ساعت 20:28  توسط سیاوش صمیمی  | 

چهارشنبه 11 اردیبهشت1387
می خواستم روز جهانی کارگر را تبریک بگویم ُ اما چیزی نگفتنم بهتر ست و فقط بار دیگر شعر زیبای فروغ را می خوانم و بس.

 

                                      

من خواب دیده ام که کسی میآید
من خواب یک ستاره ی قرمز دیدهام
و پلک چشمم هی میپرد
و کفشهایم هی جفت میشوند
و کور شوم
اگر دروغ بگویم
من خواب آن ستاره ی قرمز را
وقتی که خواب نبودم دیده ام
کسی میآید
کسی میآید
کسی دیگر
کسی بهتر
کسی که مثل هیچکس نیست، مثل پدر نیست ، مثل انسی
نیست ، مثل یحیی نیست ، مثل مادر نیست
و مثل آن کسی است که باید باشد
و قدش از درختهای خانه ی معمار هم بلندتر است
و صورتش
از صورت امام زمان هم روشنتر
و از برادر سیدجواد هم
که رفته است
و رخت پاسبانی پوشیده است نمیترسد
و از خود سیدجواد هم که تمام اتاقهای منزل ما
مال اوست نمیترسد
و اسمش آنچنانکه مادر
در اول نماز و در آخر نمازصدایش میکند
یا قاضی القضات است
یا حاجت الحاجات است
و میتواند
تمام حرفهای سخت کتاب کلاس سوم را
با چشمهای بسته بخواند
و میتواند حتی هزار را
بی آنکه کم بیآورد از روی بیست میلیون بردارد
و میتواند از مغازه ی سیدجواد ، هرچه که لازم دارد ،
جنس نسیه بگیرد
و میتواند کاری کند که لامپ "الله "
که سبز بود : مثل صبح سحر سبز بود .
دوباره روی آسمان مسجد مفتاحیان
روشن شود
آخ ....
چقدر روشنی خوبست
چقدر روشنی خوبست
و من چقدر دلم میخواهد
که یحیی
یک چارچرخه داشته باشد
و یک چراغ زنبوری
و من چقدر دلم میخواهد
که روی چارچرخه ی یحیی میان هندوانه ها و خربزه ها
بنشینم
و دور میدان محمدیه بچرخم
آخ .....
چقدر دور میدان چرخیدن خوبست
چقدر روی پشت بام خوابیدن خوبست
چقدر باغ ملی رفتن خوبست
چقدر سینمای فردین خوبست
و من چقدر از همه ی چیزهای خوب خوشم میآید
و من چقدر دلم میخواهد
که گیس دختر سید جواد را بکشم



چرا من اینهمه کوچک هستم
که در خیابانها گم میشوم
چرا پدر که اینهمه کوچک نیست
و در خیابانها گم نمیشود
کاری نمیکند که آنکسی که بخواب من آمده است ، روز
آمدنش را جلو بیندازد
و مردم محله کشتارگاه
که خاک باغچه هاشان هم خونیست
و آب حوضشان هم خونیست
و تخت کفشهاشان هم خونیست
چرا کاری نمیکنند
چرا کاری نمیکنند


چقدر آفتاب زمستان تنبل است


من پله های یشت بام را جارو کرده ام
و شیشه های پنجره را هم شستهام .
چرا پدر فقط باید
در خواب ، خواب ببیند


من پله های یشت بام را جارو کرده ام
و شیشه های پنجره را هم شسته ام .


کسی میآید
کسی میآید
کسی که در دلش با ماست ، در نفسش با ماست ، در
صدایش با ماست


کسی که آمدنش را
نمیشود گرفت
و دستبند زد و به زندان انداخت
کسی که زیر درختهای کهنه ی یحیی بچه کرده است
و روز به روز
بزرگ میشود، بزرگ میشود
کسی که از باران ، از صدای شرشر باران ، از میان پچ و پچ
گلهای اطلسی

کسی که از آسمان توپخانه در شب آتش بازی میآید
و سفره را میندازد
و نان را قسمت میکند
و پپسی را قسمت میکند
و باغ ملی را قسمت میکند
و شربت سیاه سرفه را قسمت میکند
و روز اسم نویسی را قسمت میکند
و نمره ی مریضخانه را قسمت میکند
و چکمه های لاستیکی را قسمت میکند
و سینمای فردین را قسمت میکند
درختهای دختر سید جواد را قسمت میکند
و هرچه را که باد کرده باشد قسمت میکند
و سهم ما را میدهد
من خواب ديده ام ...


 نوشته شده در ساعت 13:3  توسط سیاوش صمیمی 

سه شنبه 10 اردیبهشت1387

گزارش فیلم :

بعد از مدتها ، دوباره رفتم سینما و چند ساعتی از همه چیز دور بودم ، از دود و دم خیابونها گرفته تا مشکلات همیشگی و ... . با اینکه عاشق سینما هستم اما به دلیل وجود فیلمهایی که تازگی ها به هزار دلیل ساخته می شوند و به اسم سینمای بدنه و تجاری به خورد مردم داده می شوند کمتر به این مکان مقدس میروم.

" دایره زنگی "  اولین فیلم بلند " پریسا بخت آور  " زمان برگزاری جشنواره سال قبل فقط یکبار نمایش داده شد و به دلیل لزوم اصلاحیه های مجدد ( امان از دست آقای صفارهرندی و دوستان ) به نمایش های بعدی نرسید .

با اینکه اصغر فرهادی ( نویسنده فیلم و همسر خانم بخت آور ) را کاملا می شناسم و جز کارگردان های مورد علاقه ام هست اما فکر نمی کردم " دایره زنگی " کار خوبی از آب در اومده باشه ، اما هفته پیش از یکی از دوستان شنیدم بر خلاف چیزی که فکر میکردیم فیلم خیلی خوبی شده و ارزش داره بری سینما ببینیش.

خلاصه دیشب به دیدن این فیلم رفتم و به نظر من هم ( به عنوان یه سینما دوست و کسی که یه ذره سینما بلده ) با اینکه اولین فیلم بلند خانم بخت آور بود، فیلم خوبی شده و میشه از 5 ستاره 2 ستاره بهش داد.

بازی های خیلی خوب مهران مدیری ، باران کوثری ، بهاره رهنما ، محمد رضا شریفی نیا ، امید روحانی و همینطور صابر ابر .. فیلمنامه خیلی خوب از اصغر فرهادی ( با اینکه به اندازه کارهای قبلیش به دل نمی نشست ) و البته کارگردانی خوب پریسا بخت آور ( هدایت کردن این همه بازیگر بزرگ در اولین کار یک کارگردان واقعا مشکل ست ) باعث به وجود آمدن فیلمی شده که میشه ازش راضی بود و توصیه می کنم در این کمبود فیلم خوب  این فیلم رو ببینید .

اواخر فیلم رو بیشتر دوست داشتم و بیشتر تونستم باهاش ارتباط برقرار کنم ( خیلی از منتقد ها بخش های پایانی فیلم رو به اصغر فرهادی نسبت میدهند ، شاید به خاطر تلخ و ترش بودنش ) و نکته دیگر در مورد این فیلم که به نظرم خوب نبود بعضی شوخی های فیلم هست که شاید به این دلیل بوده که فرهادی خیلی در این شوخی ها تخصص نداره و می تونست از واردتر ها ( مثلا ژوله و قاسمخانی ، نویسندگان مرد هزار چهره و یاران همیشگی مدیری ) کمک بگیره .

مثلا شوخی با شبکه های لس آنجلسی که خیلی تکراری و کلیشه ای شده و یا شوخی با مثلا روشنفکران با تیپ های عجیب و غریب که علاقه مندان سینمای کیارستمی و جارموش و امثال اینها هستند و حتی دست گذاشتن روی افراد پیری که هنوز به رژیم شاهنشاهی محمدرضا  وفادارند و هر اتفاقی که در مملکت میفته رو به مخالفت مردم با رژیم حاضر نسبت میدهند و ... .

در این فیلم باران کوثری در نقش شیرین با شخصیت های دیگر فیلم هماهنگ نیست و تلخی نقش شیرین ( نگاه های تلخ شیرین در اواخر فیلم و دیالوگ های گاهی تلخترش ) با بقیه نمی خونه و به همین دلیل هم هست که این تلخی های شیرین به هیچوجه اثر گذار نیست و حتی اخطار پلیس به اتوبوسی که شیرین هم سوار آن بود برای توقف در آخرین سکانس فیلم ، با وجود اینکه باید خیلی غمگین باشه اما اینطور نیست و کسی بعد از فیلم به بدبختی شیرین و شیرین ها فکر نمی کنه.

فکر میکنم حرف در مورد این فیلم زیاد باشه اما باشه برای فرصتی بهتر با حوصله ای بیشتر.

کلا فیلم خوبی بود و باید از بابت ساخت این فیلم از خانم بخت آور و همینطور اصغر فرهادی تشکر کرد که در این قحطی فیلم خوب ( مثل خیلی چیزهای دیگر ) اینطور فیلمی می سازند که به بالاتر رفتن سلیقه مردم ما کمک میکند و به بعضی ها میفهماند فقط وجود یک داستان آبکی و مثلا کمدی و چند بازیگر چشم رنگی و غیر رنگی به بهتر فروختن کمک نمی کند و چه خوب ست علاوه بر فکر کردن به گیشه به فکر بالاتر رفتن سلیقه فرهنگی ( خصوصا سینمایی ) مردم هم فکر کرد .

پا نوشت : در حال حاضر فیلم خوب دیگری هم در سینماها در حال اکران ست که موقع برگزاری جشنواره دیدم و به نوعی بهتر از دایره زنگی هم هست که واقعا حیفه نبینیدش ، فیلمی به عنوان " به همین سادگی " به کارگردانی رضا میر کریمی و نویسندگی شادمهر راستین و با بازی درخشان هنگامه قاضیانی .

....................................................................

راستی این روزها ، روز معلمان ست ..   روز فرزاد کمانگر ها ، یادش باشیم .

  


 نوشته شده در ساعت 20:16  توسط سیاوش صمیمی  | 

شنبه 24 فروردین1387

فیلم سنتوری و بلاهایی که به سرش آمد را احتمالا همگی میدانید ، فیلمی که به نظرم بهترین فیلم داریوش مهرجویی نبود اما فیلمی بود که به دل نشست و تقریبا تمامی اقشار مردم چه عامه ، چه تحصیلکرده و روشنفکر و ... از دیدنش لذت بردند ، لذتی که به نظر شخصی من بیشتر مربوط بود به مضمون فیلم و به اینکه بعد از مدتها فیلمی ساخته شد که حرفهای دل مردم را ( هر چند اندک ) زد و شاید دلیل اینکه این همه دیده شد ( علیرغم اکران عمومی ) قبل از هر چیزی مربوط بود به نام داریوش مهرجویی و بعد از آن بهرام رادان و محسن چاووشی . چه بسیار فیلمهایی ( از جمله " تنها دو بار زندگی می کنیم " کار اول بهنام بهزادی ) با وجود آنکه از سنتوری چه به لحاظ مضمون و چه فرم و قالب بهترند هیچوقت به این صورت دیده نشوند .

اما همین که کارگردان های بزرگی را داریم که همچنان به فکر مردم هستند و ار درد آنها خبر دارند نکته امیدوار کننده ای است و فکر می کنم آقای مهرجویی و باقی عوامل فیلم باید خوشحال باشند که فیلمشان با این همه استقبال روبرو شد .

اما این مقدمه ای بود برای گفتن از سخنان پر فیض وزیر ارشاد و( فرهنگ ) اسلامی آقای صفار هرندی .

هفته پیش جناب صفار هرندی ، ( می گویند بسیار جنایت ها کرده ، البته می گویند ) در اظهاراتی بسیار جالب از کارهای انجام شده در زمان وزارتشان سخن گفتند و همچنین گفتند کسانی که این همه کارهای ما را نادیده می گیرند حتما مشاعرشان کار نمی کند .

خبرنگاران از رد صلاحیت های انجام شده در جشنواره فیلم فجر سوال کردند و از اینکه به چه دلیل فیلم های بسیاری که می توانستند موفق باشند به این تنها جشنواره فیلم های داخلی راه داده نشدند که ایشان به قول معروف فقط به دادن جواب های سربالا اکتفا کردند.

ار تعطیل شدن 9 نشریه در روزهای آخر سال پرسیدند که باز هم جناب وزیر از جواب دادن طفره رفتند ( احتمالا منظورش این بوده که حقشون بوده تعطیل شدند).

همچنین از برخورد این وزیر جنایتکار ( باز هم تاکید می کنم : می گویند ) و وزارت فعالشان با فیلم " سنتوری " آخرین ساخته داریوش مهرجویی سوال کردند که ایشان پاسخ دادند :

ما در این فیلم هیچ نکته مثبتی ندیدیم که بگذاریم اکران شود ، این فیلم کشور و به خصوص تهران را شهری خشن و کثیف نشان داده و در آن توهین های بسیاری به مسئولان و به سنت ، فرهنگ و دینمان شده و باید جلوی اینگونه فیلم ها را از همان اول گرفت تا اصلا ساخته نشوند چه رسد به اینکه نمایش داده شوند.

چند پرده از فیلم سنتوری آخرین کار داریوش مهرجویی :

" بهرام رادان در نقش علی معروف به علی سنتوری از ایستگاه متروی میرداماد بیرون می آید : از ایستگاه مترو که بیرون اومدم آسمون مثل همیشه کثیف بود و تیره ...

گلشیفته فراهانی در نقش هانیه بعد از دعوایی که با شوهرش علی داشت همراه جاوید همکار و برادر دوستش در کنار جوی آب : خسته شدم از همه چی ، دیگه تحمل هیچ چیرو ندارم ، بدم میاد از همه ، از این شهر، از این مملکت خشن و دروغگو .. علی رو همه ، از اون خانی آباد گرفته تا این شمرون کوفتی دوست داشتن اما حالا چی .. به آلبوماش مجوز ندادند .. بیا علی سنتوری هه ...

باز هم بهرام رادان در نقش علی در موسسه توانبخشی : آقای دکتر تروخدا نذار منو ببرن ، من تازه جون گرفتم ، نذار دوباره به اون شهر برگردم ، من می تونم به کسایی که اینجا هستن ساز یاد بدم ، تروخدا نذار منو ببرن ... "

و حالا سخنی با آقای صفار هرندی :

 

آقای صفار با شما هستم ، آره با تو ، تویی که نمی دانم چه شد که تو و دوستانت شدید همه کاره این مملکت ، نمی دانم چه شد تویی که بویی از فرهنگ نبرده ای شدی وزیر فرهنگ این مملکت ، خوبه بدانی داریوش مهرجویی کمترین زشتی های این مملکت و این شهر را نشان داد و تنها صفتی که به مسئولان نسبت داد " دروغگو " بود ، صفتی که میدانی خیلی بیشتر از آن حقت و حقتان است ، خوبه بدانی روزی خواهد رسید که معنی فرهنگ را یاد می دهیم به تو و همراهانت، آن روز نزدیک است خیلی نزدیک.

 راستی امروز شنیدم دختری ۱۹ ساله به نام ساناز به خاطر موفق نشدن در کنکور آزمایشی خودکشی کرد .  ۱۹ ساله      کنکور    دانشگاه  . اینجا چه خبره ؟    خبر داری آقای صفار هرندی ؟

 

 


 نوشته شده در ساعت 22:10  توسط سیاوش صمیمی  | 

پنجشنبه 15 فروردین1387

اولین نوشته ی سال را آغاز می کنم با شعری از فروغ :

کسی به فکر گل ها نیست

کسی به فکر ماهی ها نیست

کسی نمی خواهد

باور کند که باغچه دارد می میرد

که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است

که ذهن باغچه دارد آرام آرام

از خاطرات سبز تهی می شود

و حس باغچه انگار

چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده ست.

حیاط خانه ی ما تنهاست

حیاط خانه ی ما

در انتظار بارش یک ابر ناشناس

خمیازه می کشد

و ...

.

 

...................................................

سال نو هم آمد ( نوآوری و شکوفایی !!! ) و خوشبختانه امسال دل به دریا زدم و تقریبا تمام تعطیلات را در ده اجدادم گذراندم ، در دهی نزدیک تهران و البته دهی که کامپیوتر هم در آن میشد پیدا کرد.

برای اولین نوشته ی امسال داستانی دارم که قبل از عید نوشته بودم و و امیدوارم بپسندید.

 

                                                 < تسخیر در روز >

 

ابرهایی نصفه و نیمه از آسمان می گذشتند ، ابرهایی که نه زور باریدن داشتند و نه آنقدر ضعیف و بی رمق بودند که آسمان را تنها به خورشید واگذار کنند، هیچوقت نزدیک شدن به بهار را دوست نداشتم ، نزدیک شدن به بهار برایم یادآور همین ابرهای نصفه و نیمه بود.

سریعا در خانه را بستم، مثل همیشه باید سوار آسانسور میشدم تا راحتتر سقوط کنم .شاید بهتر بود به جای آسانبر همین اسانسور را به عنوان معادل فارسی انتخاب می کردند چون همیشه آسانبرراحت بالا بردن را در ذهنم تداعی میکرد در حالی که آسانسور پایین هم می برد .

غرق افکارات مسخره ای بودم که همیشه باهاشان درگیر بودم، درهمین لحظه صدای دنگ دنگ نشان از رسیدن به طبقه همکف می داد و اینکه یک روز دیگر هم شروع شده.هیچوقت صدای بوق ساعت برایم نشانه شروع روز نبوده بلکه همیشه شروع روز را از دقیقه و ثانیه ای که آسانسور دنگ دنگ میکرد به حساب می آوردم پس حالا روز شروع شده بود.

در باز شد و مثل همیشه قبل از هر کاری رفتم روبروی آینه ای که جلوی اتاقک نگهبانی بود و سر تا پایم را برانداز کردم.

کفش هایم کفشهای همیشگی ، شلوار همچنین ، کت و پیراهن هم مثل همیشه بودند.

داشت باران می بارید و به نظرم حال و هوای تازه ای داشتم که نمی دانستم از کجا نشات می گرفت.با دقت دور و برم رو نگاهی انداختم تا شاید دلیل این حال را بفهمم اما هر چه بیشتر چشم می چرخاندم کمتر می دیدم.

همه درختان شفاف شده بودند از اب باران، چتر را از کیف در آوردم اما قبل از باز کردنش سوار تاکسی شدم .برف پاک کن باصدایی که فقط شبیه به خودش بود می چرخید. دلم برای گوشه های شیشه می سوخت چون هیج نصیبی از برف پاک نمی بردند و یه جورایی بی خاصیت بودند و حتی ارزش پاک شدن با برف پاک کن را هم نداشتند و باید با یک دستمال کهنه از بین می رفتند.صدای فرهاد در ماشین می آمد که میگفت : شنبه روز بدی بود ، روز بی حوصلگی، وقته خوبی که میشد.... جمعه حرف تازه ای نداشت ، هرچی بود پیش تر از اینها گفته بود و بعد از تموم شدن جمعه گفت : بوی عیدی ... .

هی آقا نمی خوای پیاده شی ؟

بله ؟

میگم نمی خوای پیاده شی ؟

مگه رسیدیم ؟

گفتم که من فقط تا چهار راه میام .

بله ، ببخشید چقدر میشه ؟

500 تومان.

چه خبره ؟ مگه چقدر راه اومدی ؟

اولش که بهت گفتم .

بفرما ، خداحافظ.

چتر را باز نکردم دوست داشتم خیس بشم .باران شدت گرفته بود و ابرها تمام آسمان را به تسخیر خودشان درآورده بودند ، هرگاه این تسخیر در ساعات روشنی اتفاق می افتاد ، روزهم مثل شب می شد، تاریکه تاریک.

چند قدمی بیشتر راه نرفته بودم که یک موتوری از بیخ گوشم رد شد :

هی اقا حواست کجاست ؟ چیکار می کنی؟

این را من گفتم و موتوری در جوابم فقط بوقی زد ، بوقی شبیه به صدای یک خروس که اول صبح می خواند و بوقی که احتمالا تازه به بازار آمده بود.

ساعتم را نگاه کردم 20 دقیقه بود که در راه بودم اما این بیست دقیقه همیشه 1 ساعت میگذشت چرا امروز نیم ساعت شده بود؟ باز هم داشتم غرق افکارات پوچ و مسخره ام میشدم که سریعا حواسم رو جمع کردم.

چند دقیقه ای راه رفتم اما واقعا نمی دانستم برای چه کاری از خونه زده بودم بیرون .هر چه فکر کردم یادم نیومد و باز هم شروع کردم به خودم لعنت فرستادن که چرا اینقدر احمق و حواس پرت هستم .

چهارراه ؟

چهار راه ؟

عموجون حالت خوبه ؟ خب اینجا چهارراه ست دیگه .

گاز ماشین رو گرفت و رفت، مانده بودم در چهار راه چکار داشتم که الان اینجا هستم و باز هم برای تاکسی گرفتن مسیرم را چهار راه میگفتم..پس قصدم از خانه بیرون امدن هر چه که بوده ربط به اینجا داشته.

گشتم دنبال چیزی که برای آن به اینجا امده بودم خیلی گشتم و حسابی خسته شده بودم و دنبال جایی بودم برای نشستن که بالاخره پیدا کردم. یک صندلی چوبی بارون خورده اما قابل نشستن ، نشستم و بازی بچه های توی پارک رو نگاه کردم تا حوصله ام سر نره.

بابایی بابایی

بابایی با تو ام بیا هولم بده .

با خودم فکر می کردم چه پدر بی مسئولیتی که بچه رو به حال خودش ول کرده .

بابایی بیا دیگه .

بچه به من زل زده بود ، رفتم پیشش تا حالا که پدرش نیست من هولش بدم .

بابا چرا اینقدر دیر اومدی ؟

چی ؟

بچه جان من که بابات نیستم ، اما تا بابات بیاد پیشت می مونم.

خیلی بدی بابا چرا اینجوری شدی ؟

بچه به من میگفت بابا ، مات و مبهوت مانده بودم .

مامان ببین بابا چی میگه میگه من بابات نیستم . زنی با موهایی مشکی و صورتی بی آرایش و معصوم نزدیک شد، صورتش شبیه به دخترکی بود که سالها پیش می شناختمش.

امیر چرا بچه رو اذیت میکنی ؟

ام ام .... . خانم شما شما اسم من رو از کجا میدونید ؟

امیر بسه دیگه خودتو لوس نکن ، لباس نگین رو بپوشون کم کم بریم خونه آماده تحویل سال بشیم ، باید هفت سینمون رو بچینیم کلی کار دارم . در تعجب و البته کنجکاوی کامل با زن و بچه ای که نگین نام داشت راه افتادم.

در خانه را باز کرد و رفت داخل خانه و من مانده بود برم یا نه .

امیر بیا تو ، در رو ببند خونه یخ شد.

رفتم داخل ، ببخشید خانم اسم شما چیه ؟ امیرامروز چرا اینقدر لوس شدی : به نام خدا من سارا هستم از تهران . خوب شد حالا منو شناختی بی نمک !!

سارا ؟ چه اسم قشنگی خیلی بهتون میاد خیلی .

شب شده بود بچه را خواباند و خودش هم کنار بچه خوابش برد.

از بیکاری و خستگی رفتم روی یکی از تخت خوابها و در فکر این زن و بچه بودم تا اینکه خوابم برد.

بیب بیب بیب بیب .امیر اقا امیر اقا بلند شو وقته قرص خوردنته مگه صدای بوق ساعت رو نمیشنوی ؟ بلند شو زود کارات رو انجام بده ، امروز خانوادت میان دنبالت ، دکتر گفته مرخصی .

روزم با بوق ساعت شروع شده بود و ساعت 7 صبح بود.

تقویمم رو نگاه کردم ، هر چه ورق می زدم به تاریخ امروز نمی رسیدم که بالاخره به آخرین برگ تقویم رسیدم :29 اسفند روز ملی شدن صنعت نفت.

از پنجره بیرون رو نگاه کردم هوا پر بود از ابرهای نصفه و نیمه و حال و روزم مثل همیشه این موقع سال بود .مثل همه روزهای قبل از عید ، مثل همه روزهایی که شب سبزی پلو با ماهی داشتیم و همه روزهایی که قرار بود تا چند ساعت آیندش بوق مخصوص تحویل سال رو بشنویم و و روزهایی که کمتر از 24 ساعت بعدش عید میشد یا شاید هم فقط عید، نام داشت اما پر بود از ابر هایی که زور باریدن نداشتند.

پایان

 


 نوشته شده در ساعت 19:35  توسط سیاوش صمیمی  | 

جمعه 26 بهمن1386

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان میروم و انگشتانم را

بر پوست کشیده ی شب می کشم.

چراغ های رابطه تاریکند

چراغ های رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب

معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی ست

                              فروغ فرخزاد                  

 


 نوشته شده در ساعت 20:56  توسط سیاوش صمیمی 

پنجشنبه 18 بهمن1386

چند سالی هست که این موقع سال مشتری تنها جشنواره فیلم داخلی میشم و با اینکه هنوز هم به نظرم اسمش "جشنواره فیلم زجر " هست اما وسط این زجر لحظات خیلی خوشایندی رو هم میتونیم تجربه کنم.

امسال نمی خواستم فیلمی رو ببینم جز دو سه تا فیلم اول(همیشه فیلم های اول رو بیشتر میپسندم) که دنبال وقتی بودم تا برم ببینمشون.

دیشب ساعت 8 شب سالن شماره 3 سینما فلسطین فیلمی پخش کرد به نام " تنها دوبار زندگی میکنیم " از بهنام بهزادی که فیلم اول این کارگردان بود و به غیر از نگار جواهریان بازیگر حرفه ای دیگه ای نداشت یا بهتره بگم من نمی شناختم .

تمام برنامه ریزی ها رو کردم تا برم این فیلم رو ببینم . نمی دونم چرا اینقدر حساس بودم که قبل از هر فیلمی این رو ببینم .ساعت 6.5 جلوی سینما فلسطین بودم و بعد از چند دقیقه ای هم دوستم آمد.پرس و جو کردیم که چه موقع بلیط فروشی شروع میشه ولی فهمیدیم بلیط این سالن(سالن 3) از قبل پیش فروش شده و بلیط فروشی ندارند.

پکر شدم چون فکر نمیکردم بلیط گیرم نیاد.بعد از مشورت با رفیقم تصمیم گرفتیم  فیلمی از علیرضا امینی ببینیم به نام "استشهادی برای خدا " اما خیلی راضی نبودم چون برای دیدن فیلم دیگه ای اومده بودم.

20 دقیقه ای برای شروع بلیط فروشی "استشهادی ..." ایستادیم که به سرم زد بازم به گیشه سالن 3 سر بزنم تا شاید بلیطی گیرمون اومد.از مسئول گیشه پرسیدم بلیط "تنها..." تموم شده دیگه   و    گیشه دار در جوابم گفت چند تا میخوای   بازم اسم فیلم رو تکرار کردم اما درست بود خیلی ها نیومده بودند و سالن خالی شده بود و بلیط می فروختند منم 2 تا گرفتم .

حدود ساعت 10 شب فیلم تموم شد و من مست این فیلم شده بودم    واقعا مست شده بودم.

سیامک مرد 40 ساله ای که راننده یک مینی بوس آبیه و صبح تا شب کار میکنه تا فکر نکنه به چیزایی که اذیتش میکنند.

سیامک 18 ساال پیش دانشجوی پزشکی بوده و ... .

همیشه بعد از فیلم دیدن با رفیقا از بازی ها از کارگردانی از فیلمبرداری و باقی مسائل فیلم حرف میزنیم(البته به اندازه یه تماشاگر معمولی نه حرفه ای) اما اینبار فقط به شخصیت های فیلم فکر میکردم به سیامک به شهرزاد به خانم دکتر به ناصر .

سیامک این فیلم یک مینی بوس آبی داشت و در جواب دختری که کولش رو توی مینی بوس جاگذاشته بود(شهرزاد) میگه من یه مرده ام یه مرده ای که میخواد کارایی که حسرت انجام دادنش رو داشته انجام بده و در رو تولدش بمیره .

دیشب کلی حرف داشتم برای زدن در مورد این فیلم اما الان واقعا نمی تونم بنویسم .

فقط در آخر از آقای بهزادی به خاطر این فیلم خیلی خیلی تشکر میکنم و باید بگم تماشاگرها باید شانس داشته باشند که فیلم شما رو ببینند و خواهش میکنم این اولین و آخرین کارتون نباشه.

از بایرام فضلی فیلمبردار این فیلم(که سال قبل با فیلم" باز هم سیب داری؟ " شناختمش ) از نگار جواهریان که همیشه بازیش رو دوست داشتم و اینبار هم که عالی بود

از علیرضا آقاخانی بازیگر نقش سیامک ( اگه اشتباه نکنم ) و از آقای علیزاده که موسیقی فیلم رو ساخته بودند و چقدر زیبا بود مثل تمامی کارهای استاد علیزاده .از همگی تشکر میکنم به خاطر چند ساعت رویایی برای من و بدونید این فیلم هیچوقت از ذهنم بیرون نخواهد رفت.


 نوشته شده در ساعت 11:27  توسط سیاوش صمیمی  | 

سه شنبه 9 بهمن1386

این روزها علاوه بر رد صلاحیتها برای انتخابات مجلس جای دیگه ای هم رد صلاحیتهایی انجام شده که اینجا جایی نیست جز جشنواره فجر.

جشنواره ای که فقط اسم جشنواره رو یدک میکشه جشنواره ای که مثلا بزرگترین رویداد یا حداقل از بزرگترین اتفاقات فرهنگی این مملکته اما شاید بشه این به اصطلاح جشنواره رو فقط وسیله ای دونست برای نشان دادن علاقه مندی یک مشت ادم بی فرهنگ( بهترین نامی که میشه روی این ادمها گذاشت ) به ادب و فرهنگ که در راس این ادمنمایان میشه از جناب صفار هرندی وزیر محترمه ارشاد و فرهنگ اسلامی نام برد.

این روزها که همه جا صحبت از رد صلاحیت های مربوط به مجلسه خیلی کم صحبت از رد صلاحیتهای جشنواره شده که برخلاف هر سال که حداقل می گذاشتند دو سه فیلم با ارزش بین فیلمها باشه امسال این چند فیلم رو هم حذف کردند( البته به استثنای فیلم اقای فرمان آرا یا فیلم مانی حقیقی ).

چند روز پیش بود که صفارهرندی گفت : هیئت انتخاب کار خود را انجام داده و من متاسفانه یا خوشبختانه حتی یک فیلم را هم ندیده ام. همچنین صفارهرندی عملکرد هیئت انتخاب رو "متعهدانه" و "خوب " توصیف کرده.

البته مسلما در رابطه با این رد صلاحیت ها یا حذف ها هم مثل تمامی اتفاقات این مملکت نمی شه حرفی زد اما قصد من از اینکه امروز این مطالب رو مینویسم یکجور قدر شناسی از این عزیزانی ست که با هزار زحمت فیلمی ساختند اما حالا ... .

" دایره زنگی " از پریسا بخت آور که فقط به بخش فیلم های اول راه داده شد و "آنجا " از عبدالرضا کاهانی " آتشکار " که فکر میکم کار محسن امیر یوسفی هست و همچنین فیلمهایی نظیر" صد سال به این سال ها " از سامان مقدم و "تنها دو بار زندگی میکنیم " "دیوار" و "نشانی" و همچنین فیلم " سه زن " از منیژه حکمت که در جشنواره برلین حضور داره   از فیلمهای دیگه ای هستند که در جشنواره امسال حضور ندارند.

هر روز شکوه نامه یا بهتره بگم غم نامه ای ازاین عزیزان میخونم و با خوندن این غم نامه ها فقط میتونم باز هم به حال و روزمون با این حکومت افسوس بخورم.

عبدالرضا کاهانی سامان سالور و منیژه حکمت هر کدام جداگانه مطالبی نوشتند که فقط میشه با خوندنشون افسوس خورد . کارگردان های جوانی که با وجود متخصص بودن در کارشون نه تنها از امکانات حداقلی حق استفاده ندارند و با وجود اینکه اکثر این کارگردانهای جوان ( که بایرام فضلی شهرام مکری و محمد رسول اف هم باید به قبلی ها اضافه کرد ) با هزینه شخصی و با هزار بدبختی قیلم می سازند اما در نهایت یا به جشنواره راه داده نمی شوند یا پروانه نمایش نمی گیرند و یا در صورت دریافت پروانه نمایش وقتی برای نمایش بهشان داده نمی شود و باید پشت سر کسانی نظیر " فریدون جیرانی "( با فیلمهایی به اسم تجاری و پرفروش) یا "رسول صدرعاملی"( که در دوران انقلاب همراه ایت الله بوده و فیلمی از ان دوران درست کرده و امسال هم علاوه بر حضور در بخش مسابقه فیلمی هم در لیست رزرو دارد ) و ارش معیریان( که نمیدونم چه جوری میشه اسم فیلم هاش رو فیلم گذاشت) قرار بگیرند .

مثل همیشه فقط و فقط میشه حسرت خورد که چه شد که اینطور شد.

..............................................................................................

این چند شب گذشته کوی دانشگاه باز هم مورد حمله و هجوم نیروهای گارد ویژه قرار گرفت اما دیشب مثل اینکه آروم بوده  و   و   همچنان رفیقانمان در بندند تا آزادیشان خاموش نباشیم و نگذاریم خاموشمان کنند.

من از امروز به استقبال 10 بهمن میرم پس به امید روزهای بهتر.


 نوشته شده در ساعت 16:53  توسط سیاوش صمیمی  | 

پنجشنبه 6 دی1386
اکبر رادی هم رفت اما چه خوب گفت  بهرام بیضایی :

مرد بزرگ نخواب، به خواب مان بيا و باز از صحنه آبي، عدالت، شرافت قلم و زندگي پردرد کبله آقا بگو... نه، آسوده نخواب که ما در خوابيم.

همین دیروز بود که اکبر رادی زادروز بهرام بیضایی رو تبریک گفته بود و امروز بهرام بیضایی میگوید ...  .

دلم گرفته از همه چی  از همه ...  .

در سوگ او که ... هیچگاه نمی میرد.

 


 نوشته شده در ساعت 13:59  توسط سیاوش صمیمی 

سه شنبه 27 آذر1386

پیشاپیش شب یلدا رو به همگی تبریک میگم.این شب رو خیلی دوست دارم. همیشه یه جور حس قشنگ با خودش داره که منو از زشتیها برای حداقل یک شب و یک روز دور میکنه یادم میره که زندگی این روزا چقدر بیخود شده.

امیدوارم بهمتون خوش بگذره هر جا که هستید.

امروز هم باز یه چیزی شبیه داستان نوشتم امیدوارم خوشتون بیاد.

< عاشقم من >

اقای احمدی کارایی رو که ازم خواسته بودید تقریبا اماده کردم اما امروز میخواستم اگه بشه زودتر کارمو تعطیل کنم مطمئنا فردا عقب افتادگی امروز رو جبران میکنم.

اگه فردا کارای عقب موندتون رو جبران می کنید از نظر من اشکال نداره امروز زودتر برید.

ممنون پس فعلا با اجازه.

هوا سرد بود.چند روزی پشت سر هم برف باریده بود اما بعد از چند روز هوا تقریبا باز شده بود و نیمه ابری بود. تمام خیابونا یخ زده بود و شده بود مثل شیشه.

خودشو بیشتر پوشوند تا مبادا سرما بخوره و جشن امشبش بهم بخوره.

سر راه از یه وانتی که هندونه میفروخت و قیمت هندونه هاش هم نسبتا مناسب بود یه دونه خرید مثل همیشه نمی دونست خوب از اب درمیاد یا نه و فقط میتونست به حرف فروشنده اعتماد کنه.

مستقیم مستقیم.

بالاخره یکی پیدا شد که سوارش کنه همیشه چند متری رو پیاده میرفت اما هوا خیلی سرد بود و بارش هم سنگین بود.

مرسی اقا هر جا لطف کنید پیاده میشم.

در رو باز کرد و سوار اسانسور شد.

سریع چراغهای واحدش رو روشن کرد و نشست بغل بخاری تا گرمش بشه تلفن رو برداشت و شروع کرد زنگ زدن به دوستاش تا مطمئن بشه که میان.

الو سعید سلام خوبی امشب که هستی دیگه منتظرتما.

کیوان اتفاقا همین الان میخواستم بهت زنگ بزنم و عذر خواهی کنم امشب بدجور سرم شلوغ شده نمی تونم بیام.

حالا یه امشب رو بی خیال کارات شو بیا اینجا دور هم باشیم.

مرسی کیوان جان اما واقعا نمی شه شرمنده انشاالله دفعه بعد.

خواهش میکنم کاری نداری خداحافظ.

الو سلام با اقای رضازاده کار داشتم.

نیستن.

نمی دونید کجا رفتن چون هر چقدر به همراهشون هم زنگ میزنم در دسترس نیستن.

امروز صبح یه مسافرت ضروری براشون پیش اومد رفتند شیراز.

مرسی خداحافظ.

الو دانیال خوبی چه خبر؟

امشب برنامت چه جوریاست؟

امشب ؟ مگه چه خبره؟

شب یلداست گفتم اگه بیکاری پاشی بیای اینجا با هم باشیم.

کیوان جان راستش بیکارم اما به بچه ها قول دادم ببرمشون بیرون.

پس هیچی خوش بگذره.

تا خواست به یکی دیگه از دوستاش زنگ بزنه یادش افتاد که اونم زن وبچه داره احتمالا شب رو با اونا خواهد بود.

لباساشو عوض کرد تصمیم گرفت شب یلدا رو تنهایی بگذرونه.

اهنگ " عاشقم من " دلکش رو گذاشت و خودش هم شروع کرد با اهنگ خوندن.

از پنجره بیرون رو نگاه کرد هوا باز ابری شده بود و نم نم داشت برف می بارید.

از جلوی پنجره که داشت می رفت کنار پاش خورد به قاب عکسی که روی میز جلوی پنجره گذاشته بود.پسرش امیرعلی بغل زنش سارا داشت میخندید.

لبخندی زد و به خوندنش ادامه داد.

عاشقم من عاشقی بیقرارم کس ندارد خبر از دل زارم .... .

..................................................................................

در اخر هم تا یادم نرفته یه کتاب بهتون معرفی کنم که فکر میکنم(مطمئنم) ارزش اینو داره که بخونیدش.

"بزرگ بانوی هستی " از خانم گلی ترقی.

نمی دونم به چه صورت میشه از این خانم تشکر کرد اما از همین جا به خاطر زحماتی که برای نوشتن این کتاب کشیدند ازشون تشکر میکنم و تبریک میگم به خاطر قلم قشنگشون.

..................................................................................

جمعه ۳۰ اذر :

احسان منصوری  احمد قصابان و مجید توکلی بعد از ۸ ماه ازاد شدند.

بچه ها خوش امدید.


 نوشته شده در ساعت 21:20  توسط سیاوش صمیمی  | 

سه شنبه 6 آذر1386

امروز در عرض نیم ساعت بیکاری به سرم زد یه داستانکی بنویسم .

خودمم میدونم اصلا خوب ننوشتم اما خیلی خوشحال میشم بخونید و نظرتون رو بگید .(نظر واقعی).

البته در بخش اخر مطلب امروز چند خطی هم از احمدی نژاد نوشتم(شرمنده دوستانی ام که گلایه کرده بودند سیاسی ننویس)

                                                           << میز تکنفره >>

مثل همیشه که از سر کار برمیگشت و حسابی خسته و کوفته بود تنها چیزی که به ذهنش می رسید و حال و حوصلشو داشت رفتن به قهوه خونه اول خیابون و خوردن یه قهوه بود. روزایی که حسابی خسته میشه هیچ چیزی به اندازه رفتن به این قهوه خونه و بالا کشیدن یه قهوه و گوش کردن به اهنگایی که در قهوه خونه پخش میشه ارومش نمی کنه مخصوصا اینکه این اهنگا از جنس اهنگایی که حسابی دوست داره. همیشه با اومدن به اینجا حسابی انرزی می گرفت و بدون هیچ خستگی بر میگشت خونش

در بعد از ظهر یکشنبه هم وقتی از کارش توی شرکت خلاص شد سریع راه قهوه خونه رو در پیش گرفت ولی اونروز علاوه بر خستگی حسابی سردرد هم داشت و اصلا توی حال خودش نبود و گیج میزد.

سلام اقا صادق

سلام علیرضا جان خوبی

مرسی یه قهوه مثل همیشه لطف کن برام بیار.

بشین الان امادش می کنم.

نشست روی صندلی که جلوی یه میز تکنفره بود و در حقیقت جایگاه همیشگیش بود و هر موقعی می اومد اینجا اگه این میز خالی بود سریع می نشست اینجا اما اگه کسی نشسته بود یه میز دیگرو انتخاب میکرد. خوشش نمی اومد کسی رو از جاش بلند کنه .

از شانسش میز خالی بود و سریع رفت نشست جلوی میز و از پنجره خیره شد به ماشینایی که از خیابون رد می شدند در همین حین صادق(صاحب قهوه خونه) قهوشو اوورد ولی اینقدر فکرش مشغول بود که متوجه نشد وقتی سرش رو برگردوند که به صادق بگه قهوش چی شد دید فنجونه قهوه همراه با یه ظرف شکر جلوشه .

سلام اقا میتونم جلوی این میز بشینم؟

اممم ... بله بفرمایید.

همیشه دوست داشت این میز فقط متعلق به خودش باشه و چون میز تکنفره بود اکثرا اینجوری می شد اما بعضی وقتا که مغازه شلوغ بود مجبور بود کسی رو جلوی خودش تحمل کنه روز یکشنبه هم از اون روزا بود.

بعد از چند دقیقه کسی که جلوش نشسته بود بی مقدمه شروع کرد به حرف زدن اما علیرضا فقط نگاش می کرد و سعی میکرد با چشمانش و حالات صورتش حرفاش رو تایید کنه.

همش از خوشبختیاش و اینکه چقدر توی زندگی شانس داره و ... حرف میزد و علیرضا با اینکه به نظرش چرند میگفت با تکون دادن سرش حرفاش رو تایید می کرد تا شاید اون شخص بره و از شرش راحت بشه.

زمان همینطور می گذشت اما اون شخص نه که خسته نمی شد بلکه هر لحظه با صدای رساتری حرف می زد و علیرضا مجبور بود گوش کنه ولی کم کم داشت حرفاش جالب میشد چون دقیقا از چیزایی می گفت که علیرضا اصلا دوست نداشت به همین خاطر تصمیم گرفت اونم شروع کنه به حرف زدن و مخالفت کردن با صحبتای اون شخص اما هر چی میخواست مخالفت کنه بدجوری توسط اون شخص قانع می شد که اشتباه فکر میکنه .

خلاصه حسابی با هم گرم گرفتند و تصمیم گرفتند برن بیرون و با هم قدم بزنند.

من حساب می کنم...

نه خواهش میکنم مهماه من باشید.

شرمنده میکنید.

رفتند توی پیادهرو و اینقدر اون شخص از قشنگیا گفت که به چشم علیرضا هم همه چی داشت خوب میشد یعنی داشت کم کم به این نتیجه می رسید که میشه خیلی مشکلات رو اسون گرفت و با اینکار زندگی رو قشنگتر کرد.

صحبتاشون حسابی گل انداخته بود که حواسشون به هیچ چیز و هیچ کسی نبود .رسیدند به انتهای خیابون و مجبور بودند از خیابون رد بشن اونطرف.

مواظب باش.....

اخ...

 

علیرضا بهتری؟

منو میبینی؟

اینجا کجاست؟

بیمارستان

چم شده؟

چند روز پیش تصادف کردی ولی خدا رو شکر به هوش اومدی.

بیهوش بودم؟

اره ولی مهم اینه که الان حالت خوبه.

چند روز بعد مرخص شد و برگشت خونه و از زنش همه ماجرا رو پرسید.

یکشنبه هفته قبل مثل اینکه وقتی از قهوه خونه اقا صادقینا اومدی بیرون جلوی خیابون ماشین بهت زده و در رفته.

کی منو رسونده بیمارستان؟

اقا صادق.

مطمئنی سارا؟

اره.

صادق نگفت کس دیگه ای باهام بوده یا نه؟

نه گفت مثل همیشه تنها بودی تنهای تنها.

...................................................................................

** احمدی نزاد در جدیدترین نطقش در مورد بسیج گفته: بسیجیا همشون کلی هنرمندند

نمی دونم میشه هنرمندا رو هم بسیجی دونست مثلا برد پیت یا انجلینا جولی یا ... .البته شایدم راست بگه چون بسیجیا هنرهای زیادی دارند که به عنوان مثال میشه به گرفتن خانم ها به بهانه بدحجابی زدن دانشجوها کارگران و زنها و کلا هرگونه مخالف اشاره کرد که البته این چیزا از کوچیکترین هنرهاشونه.

**جای دیگه خوندم رئیس جمهور محبوب گفته: امریکا باید بذاره برای انتخابات ریاست جمهوری امریکا به عنوان ناظر شرکت کنم.

وای به حال انتخاباتی که احمدی نزاد بر اون نظارت کنه !

کاش سروش صحت کارگردان چارخونه یه ذره از حرفای احمدی نزاد استفاده کنه تا شاید یه ذره سریالش با مزه تر بشه.


 نوشته شده در ساعت 18:43  توسط سیاوش صمیمی  | 

سه شنبه 8 آبان1386

الان که این متنو می نویسم دارم اهنگ ""Satin Green Shutters کریس دی برگ رو گوش می کنم .همیشه وقتی این اهنگو گوش کردم گرفتار یه حس عجیب شدم حسی که در عین غریبیش یه جورایی قشنگه و منو پرت می کنه وسط اروزهام وسط یه دنیای دیگه به همین خاطر چند وقتی بود گوش نکرده بودمش تا گرفتار این حس نشم اما امروز ناخوداگاه بدون اینکه بخوام بهش گوش دادم و دوباره گرفتار این حس شدم.

دیروز فیلم سه دقیقه ای کیارستمی به نام"رومئوی من کجاست؟" که در بخش" هر کسی فیلم خودش" جشنواره کن نمایش داده شده بود رو دیدم بدجوری بهم چسبید.(کلا فیلمای کیارستمی بهم می چسبه بدچوری).

با وجود اینکه فیلم سه دقیقه بیشتر نبود اما مطمئنم که کلی روی اون کار شده بود.تقریبا تمام بازیگران خوب زن ایرانی توی این فیلم بودند از جمله نیکی کریمی گلشیفته فراهانی باران کوثری مهتاب کرامتی و همچنین کسایی مثل نیکو خردمند و حمیده خیر ابادی و خیلی های دیگه.

نمایش رومئو و زولیت بر روی صحنه اجرا می شود و در همین حین کلوز اپ بازیگران موقع قسمتهای مختلف نمایش نشون داده می شه.

با کلوز اپ لاله اسکندری شروع و با کلوز اپ نیکو خردمند تموم میشه.

البته دیالوگ هایی که روی فیلمه به فرانسویه و متاسفانه نمیشه درست حسابی فهمید در هر قسمت دقیقا چی گفته می شه اما موسیقی متن کار رو راحتتر می کنه چون از روی اون می شه یه چیزایی فهمید.

باید این نکته رو هم بگم که بین این همه بازیگر خوب زن عباس کیلرستمی توجه ویزه ای به نیکی کریمی کرده چون وقتی حدود یک دقیقه از فیلم گذشته بود نوبت به کلوز اپ نیکی کریمی رسید و در همین موقع حال و هوای فیلم به کلی عوض می شه(از روی موسقی متن کاملا می شه احساس کرد) و البته در پایان فیلن به نظرم توچه ویزه ای هم به نیکو خردمند می شه.

به نظرم کیارستمی چند وقتیه( از فیلم ده به بعد) افکاراتش دچار یه تحولاتی شده چون از اینجا به بعد بود که توجه ویزه ی او به زنان شروع می شه و الان هم که توی فیلم"رومئوی من کجاست" این رویه رو ادامه می ده و جالبه کسی که سالها پیش " خانه دوست کجاست" رو ساخت الان "رومئوی من کجاست" رو می سازه که کاملا به تحولاتی در احوال درونیش اشاره می کنه.

در مورد این فیلم میشه بیشتر صحبت کرد اما بهتره همینجا تمومش کنم.

در مورد اخرین اخبار از کیارستمی باید بگم که در فیلم جدید او(مثله اینکه اسمش "رونوشت برابر اصل"هست) همونطور که می دونید زولیت بینوش(فکر می کنم "رومئوی من کجاست" یه ربطایی هم به بینوش داشته باشه) بازی کرده و برای نقش مقابل او هم صحبتهایی از رابرت دنیرو بزرگه(کیارستمی و بازیگران بزرگ؟).

در اخرین لحظه هایی که داشتم این متنو مینوشتم خبری رسید که بی ارتباط به مطالب قبلی نیست.اعلام شد" که از این به بعد در خوابگاه های دختران دانشجو حضور و غیاب انجام میشه واگه کسی دلیل موجهی برای غیبتش نداشته باشه به کمیته انضباطی فراخونده می شه" جالبه نه؟

 

در اخر باید بگم این روزا حال و روزم اصلا خوش نیست(خودکشی دختر دانشجو در همدان محاکمه احمد مجید و احسان و فرستاده شدن احمد قصابان به غزل حصار بخشیده شدن قسمتی از کشورمون به روس ها و و و...) ویا به بیان دیگه داغونم به همین خاطر مثل همه روزایی که یه اینطور حال و روزی دارم به فیلم و سینما و همینطور موسیقی پناه میبرم و فقط برای اینکه عادت نوشتن از سرم نپره یه چیزایی مینویسم پس منو ببخشید اگه از این پست خوشتون نیومد.

 ................................................................................

 

علی برای مهمان ها از عالیجناب حرف می زد.مهمان ها که حرفهای علی برایشان تازگی داشت ساکت می شدند تا صدای علی به همه برسد گاهی یکی از انها که به علی دورتر بود می گفت"لطفا کمی بلند تر صحبت کنید"

اما علی نمی توانست بلند تر حرف بزند و باید ساکت می شدند و جلوتر می امدند تا همه ی حرفهای او را بشنوند.همه سراپا گوش بودند و موقع گوش دادن هیچکس نمیخندید و پارازیت نمی انداخت.افسانه به مادرش گفت از این به بعد هیچوقت دایی جون را دعوت نمی کنیم.

مادرش موافق بود.دایی افسانه تنها کسی بود که حرفهای علی رو جدی نمی گرفت.{بخش پایانی داستان "عالیجناب" از جعفر مدرس صادقی}


 نوشته شده در ساعت 18:14  توسط سیاوش صمیمی  | 

چهارشنبه 11 مهر1386

برای او بود که هنوز بودم برای او بود که ماندم و تحمل کردم و می کنم برای او بود که ...  تمام وجود من و دلیل بودنم برای او بود برای رسیدن به او شاید هم برای رسیدن به ان اما افسوس که انگار از امدن پشیمان ست و نمی