تبليغاتX
/ اتوبوس آبی /
سه شنبه 28 خرداد1387

و چقدر سخت است این روزها ، نوشتن .

سردار زارعی آزاد شد :

به جرم زن بودن ، کارگر بودن ، دانشجو بودن و به دلیل طلب کردن اندکی آزادی و اندکی از عدالت سخن گفتن و تنها سخن گفتن از این کلمه بی معنی ؛ با اتهاماتی نظیر اقدام علیه امنیت ملی و یا تشویش اذهان عمومی ؛ اوین ، رجایی شهر و خیلی زندان های ( ندامتگاه !!! ) دیگر را پر کرده اند از رفیقان و هموطنان ما و حالا می شنویم سردار زارعی به دلیل نبود مدارک کافی مبنی بر فساد اخلاقی شان آزاد می شوند و شاید هم بهتر ست بگویم چه بهتر آزاد شد و اصلا مگر قرار بود آزاد نشود ؛ او آزاد نباشد پس چه کسی باید آزاد باشد ، مجید قصابان یا احسان منصوری و یا ... .

 

زنجان ، تبریز ... جمهوری اسلامی ایران :

هنوز چند روزی از واقعه دانشگاه سهند تبریز نگذشته بود که شنیدیم معاون دانشگاه زنجان که از قضا مسئول وام های دانشجویی و همچنین اسم نویسی برای سفر حج ، دقت کنید سفر حج هم هست قصد تعرض به یکی از دختر های دانشجو را داشته که خدا را شکر دیگر دانشجویان سریعا مطلع شده و این معاون را در بدترین حالت ممکن دستگیر کردند .

و من تعجبی نکردم از این خبر ، اینجا  تهران      رژیم جمهوری اسلامی ایران .

 

 

پدیده ای به نام پالیزدار :

و  شده ایم مانند تماشاگرانی که هر لحظه مجبورمان می کنند به گوشه ای از این نمایش مسخره نگاه کنیم .

عباس پالیزدار در همدان حرف هایی را زد که نباید میزد و شاید هم اجازه گرفته بوده که این حرف ها را بزند اما دچار گرفتگی جو شد و در بردن اسامی برخی فاسدان زیاده روی کرد و احتمالا تنها اشتباهش هم همین بود که از محدوده تعیین شده کمی بیرون آمد و حالا همه دوستان و نزدیکان این عباس بیچاره دنبال این هستند که هر نوع ربط و روبطی ( کلمه ای جدید ساخته خودم ) را بین خود و پالیزدار تکذیب کنند .

طلای سرخ :

سال 1383 بود که جعفر پناهی طلای سرخ را ساخت و از همان موقع بود که عاشق این فیلم شدم.

حسین آقا ؛ پیک موتوری یک پیتزا فروشی و ... و چقدر این روزها دوست دارم جای حسین بودم و یک شب در بالکن خانه ای در زعفرانیه و بعد از خوردن کلی مشروب و همچنین شنا کردن در استخر روی صندلی بنشینم و منظره شهر کثیف تهران را ببینم و به سلامتی اش یک ... بزنم .

 

فرهنگ غنی نمی دانم چند هزار ساله و مردمانش :

راهنمایی تان می کنم به صفحه آخر هفته نامه اعتماد و خواندن نوشته ای از حمیدرضا ابک با نام " گام زدن بر حیثیت امیرکبیر " .

برای خواندن این نوشته دردناک به اینجا بروید .

 

 

و چقدر سخت است این روزها نوشتن و دلیلش هم واضح اما افسوس درمان ناپذیر است این درد و فقط چشم به جاده ای داریم که انتهایش رنگین کمان ما را صدا می زند .

پانوشت : تمامی اخبار کاملا کهنه بودند و حتما می بخشید مرا به خاطر این اخبار یخ زده .

پانوشت 2 : استقلال هم قهرمان شد و چه خوب ، چه خوب که مردم همیشه درگیر مشکلات ما دیشب بهانه ای داشتند برای بوق زدن ممتد در بزرگراه ها .

پانوشت ۳ : راستی یادتان است قرار بود برق مجانی باشد  ؟ اما امروز  برق مجانی نخواستیم فقط برق داشته باشیم   پولش را می دهیم .

 


 نوشته شده در ساعت 19:36  توسط سیاوش صمیمی  | 

پنجشنبه 9 خرداد1387

این روزها همه جا صحبت از حوادث ( بهتر ست بگوییم اتفاقات ) مه 1968 است . اتفاقتی که می توان آنرا جنبش ، انقلاب ، دگرگونی و یا هر چیز دیگری نیز نامید و باید شروع آنرا هم از برکناری رئیس سینما تک ملی فرانسه به دستور وزیر فرهنگ دولت دوگل و در نتیجه اعتراضات همه جانبه عاشقان سینما دانست . با آنکه این انقلاب و یا هر چه که نام دارد ، بیشتر منتصب به فرانسویان و در راس آنها دانشجویان دانشگاه های پاریس است اما باید قبول کنیم آن اتفاقات تنها محدود به دانشجویان پاریس نشد و تقریبا تمامی دنیا از آن تاثیر گرفتند .

به هیچ وجه نمی توانم حس و حالی از آن دوران را بیان کنم و دلیلش هم ساده ست ، در آن زمان که حدود سال 1347شمسی می شود من هنوز به این دنیای زیبا ( !!! ) وارد نشده بودم ، اما به دلایلی و با توجه به توصیف هایی که از آن دوران شنیده ام و خوانده ام و بیشتر از روی احساس است تا منطق ؛ نسل جوانان امروز در ایران ( به خصوص تهران ) را از جهاتی شبیه به جوانان آن دوره می دانم .

تفکرات گاهی بسیار زیبا و رویایی در عین حال نوعی پوچی گرایی ، سعی به بی خیال نشان دادن خود از موفقیت هایی به ظاهر عوامانه ، مخالف بودن از بسیاری جهات با رزیم حاکم که گاهی به صورت بی تفاوت بودن نسبت به همه چیز و گاهی به صورت نشان دادن مخالفت به هر راهی خود را بروز میدهد و از همه مهمتر عشق به نوع خاصی از سینما و حتی موسیقی و دیگر هنرها از ویزگی هایی است که با توجه به آنها جوانان نسل امروز خودمان را شبیه به جوانان آن روزها میدانم .

به تفسیر خیلی ها آن جنبش با توجه به اینکه بیشتر احساسی بود و رمانتیک و کمتر بویی از عقل و به دنبال آن منطق برده بود از روز اول شکل گرفتنش محکوم به شکست بود و همینطور نیز شد و پس از آنکه این جوانان به بسیاری از خواسته هاشان رسیدند دیگر حرفی نداشتند برای زدن و فهمیدند که این دنیا ، دنیای واقعیات است و نمی توان با خیالات و تصورات آنرا پیش برد .

امروز ، ایران ( باز هم تاکید می کنم بیشتر تهران ) ما هم شباهت های زیادی به آن دوران دارد و شاید فقط و فقط یک جرقه ( همانند برکنار شدن رئیس سینما تک درفرانسه ) کافی باشد برای یک جنبش احساسات گرایانه و به دنبال آن احتمالا بدتر شدن اوضاع نسبت به الان ( راستی مگر از این بدتر هم میشود ؟ ) .

شاید بشود ساعت ها در این مورد بحث کرد اما من به همین چند خط بسنده میکنم و فقط در پایان به عنوان توصیه ای برای هم سن و سالانم و تمامی دانشجویان( و به خصوص خودم!) باید بگویم با آنکه اوضاع امروزمان خیلی وخیم است اما با پیروی از برخی احساسات تنها به بدتر شدن اوضاع کمک کرده ایم و ای کاش روزی شود که همگی از حقوق خود کاملا مطلع باشیم و بدانیم چگونه باید حق خود را از ... بگیریم و البته باید تاکید کنم درست است گاهی راهی نمی ماند جز حرکت های انقلابی اما فکر می کنم بشود به وسیله راه های دیگری نیز به خواسته هایمان برسیم و البته فقط فکر می کنم که به وسیله راه های دیگری نیز می توان حق خود را گرفت .

.....................................

پانوشت : آن اتفاقات از سینما شروع شد و فکر می کنم مهمترین نکته هم همین ست ؛ جادوی سینما .

پانوشت 2: راستی شنیدم سهم سالانه هر ایرانی از نفت ( به صورت مستقیم یا غیر مستقیم ) 150 میلیون تومان است و عکس العمل من در مقابل این گفته فقط 5 دقیقه خنده بود .


 نوشته شده در ساعت 23:13  توسط سیاوش صمیمی  | 

یکشنبه 22 اردیبهشت1387
کانون دفاع ازحقوق زنان و کودکان تهران با اخذ مجوز رسمی در تاریخ 8/11/85 از استانداری و با

شماره ثبت 21723 درخصوص مسائل و مشکلات زنان و کودکان مشغول به فعالیت  می باشد.

..........................

در نمایشگاه عکس کودکان  با عنوان:    چتری برای فراموش شدگان کوچک از روز: یکشنبه 29

اردیبهشت لغایت جمعه  3 خرداد  از ساعت 9 صبح الی  7 شب  به آدرس: فلکه دوم

تهرانپارس  خیابان جشنواره فرهنگسرای اشراق (طبیعت) حضور بهم رسانید. 


 نوشته شده در ساعت 20:47  توسط سیاوش صمیمی 

دوشنبه 16 اردیبهشت1387

بیست و یکمین دوره نمایشگاه بین المللی کتاب هم از راه رسید و باز هم میشود چند ساعتی را لابه لای کتاب ها غرق شد .

امسال هم مثل چندین سال اخیر ، کتاب های چاپ اول و در حقیقت کتاب هایی که اولین نشرشان برای نمایشگاه بوده خیلی کم است ، البته با وجود آقای صفارهرندی و دوستانش ( خودم هم نمی دونم این چند وقته چرا اینقدر به وزیر محترمه ارشاد گیر میدم ) جای تعجب زیادی وجود ندارد .

خیلی از کتاب ها اجازه چاپ توسط ناشران رو پیدا نکردند و خیلی های دیگر هم در نمایشگاه توقیف شدند و در همین روزهای نخست دستور جمع آوری شان از غرفه ها داده شد .

اما امروز نمی خواهم خیلی وارد اینگونه مسائل بشوم و بیشتر میخواهم به استقبال گسترده مردم از نمایشگاه کتاب بپردازم .

همه ساله در اردیبهشت ماه ، وقتی به محیط نمایشگاه ( دو سالی ست که در مصلی برگزار میشود ) وارد میشوم ، اولین چیزی که نظرم را به خودش جلب میکند بیشتر شدن مشتاقان کتاب نسبت به سال پیش ست و دومین چیزی که فکرم مشغولش میشود ، پایین بودن سرانه کتاب خوانی در ایران ست .

من شخصا نه وقتی دارم و نه حوصله ای که بیشتر از دو ، سه ساعت دنبال کتاب هایی که میخواهم باشم و به نظر شخص من ، تنها مزیت کتاب خریدن از نمایشگاه نسبت به خریدن از کتابفروشی ها و در ایام دیگر سال وجود تخفیف های خوبی ست که ناشران مختلف در نمایشگاه میدهند که اگر تخفیف ها هم نباشند چه کاری ست که در شلوغی خیابانهای اطراف نمایشگاه به سراغ آن رفت ، مگر اینکه هدف چیزی غیر از کتاب باشد.

همانطور که گفتم در بدو ورود به محیط نمایشگاه اولین چیزی که به چشم می آید شلوغی بیش از حد است و البته تمام افرادی که ( اکثرا 18 تا 25 سال ) مثلا دنبال کتاب هستند سعی کردند بهترین تیپشان را بزنند و بیشتر از آنکه کتاب بخرند ، کتاب می بینند ، ساندویچی میخورند ، احتمالا با شخصی آشنا میشوند و به خانه بر میگردند .

این ست که در روزهای دیگر سال کسی از کتاب های خاک خورده کتابفروشی ها سراغی نمی گیرد اما در نمایشگاه مشتاقان کتاب میلیونی هستند و این ست علت پایین بودن کتابخوانی در ایران .

با اطمینان میشود گفت تعداد افرادی که در روز حداقل نیم ساعت کتاب ( به جز  کتب تخصصی ) مطالعه میکنند ، چیزی حدود ده درصد است ، اما آیا تنها دلیل این قضیه ، تنبلی ما ایرانیان ست و بس ؟

گاهی اوقات کتابخوانی بر هر درد بی درمان دواست و چه خوبست با وجود مشکلات ریز و درشتی که همگی درگیرش هستیم ( از جمله مشکلات اقتصادی ) ساعتی را هر چند خیلی کوتاه به خواندن کتابی ، چه داستان باشد ، چه شعر یا تاریخ و ... ، اختصاص دهیم .

اما اینطور موقع ها که از این جور حرف ها از کسی میشنوم و یا خودم به کسی میزنم سریعا مثال زیر به ذهنم خطور میکند :

آیا شخص 30 ساله ای که بعد از چند سال درس خواندن در دانشگاه و بعد از ازدواج کردن ، صبح تا عصر باید در شرکتی کار کند و بعد از تمام شدن کارش تا آخر شب به انجام شغل دومی مشغول شود تا بتواند آخر ماه اجاره سرسام آور خانه اش را پرداخت کند ، وقتی دارد برای مطالعه و اصلا حوصله ای برای خواندن کتاب ؟

و جالب ست هر جور میخواهم کتابخوانی را لابه لای کارهای اینطور فردی ( که کم نیستند اینطور افراد ) بگذارم جور در نمی آید و باز هم به سوال همیشگی ام میرسم که اینجا چه خبر ست ؟

..............................

پا نوشت : جدیدترین اثر جعفر مدرس صادقی رمانی ست با نام " بیژن و منیژه " که چاپ اولش در نمایشگاه امسال وجود دارد ، البته من هنوز نخواندمش اما با توجه به کارهای قبلی مدرس صادقی توصیه می کنم از دستش ندهید .

پانوشت 2 : کتاب " این سوی رودخانه ادر " نوشته " یودیت هرمان " ، نویسنده آلمانی و به ترجمه محمود حسینی زاد را هم از دست ندهید .

پانوشت 3 : شلوغ ترین غرفه در بخش ناشران عمومی ، غرفه ی انتشارات " تنظیم و نشر آثار امام خمینی " بود که اتفاقا جای بسیار زیادی هم به این انتشارات اختصاص داده بودند !؟

 

 

 


 نوشته شده در ساعت 19:59  توسط سیاوش صمیمی  | 

سه شنبه 3 اردیبهشت1387

حرف ها زیادند ، اما کجاست حوصله ای برای گفتن و نوشتن از این همه حرف ؟

همچنان هر روز و هر روز خبر دستگیری دوستان و رفقایمان را می شنویم و همچنان هر روز و هر روز خبری از آزادیشان نمی آید ( البته جای خوشحالی ست که بعد از مدتها خبری از آزادی یکی از دوستان شنیدیم ، آزادی بهروز عزیز ) و هنوز هم مجبوریم مضخرفات( مزخرفات ) احمدی نژاد رو تحمل کنیم و خنده ای تلخ بر لبمان بیاید و     و   همچنان هوا سرد است و خورشیدی نمی بینیم.

نمی دانم از گرانی  بگویم که همیشه قبل از عید باید تحملش می کردیم اما تازگیها نوع بعد از عیدش هم به بازار آمده یا از گشت های ارشادی بگویم که دیگر مردم کوچکترین توجهی بهشان ندارند ، شاید هم بشود از سردارهایی گفت که همیشه در حال عبادتند ، چه هنگامی که خانه تشریف دارند و چه زمانی که در حال ماموریت هستند و حتی گاهی با 6 خانم دیگر به جماعت عبادت می کنند ، از حرفهای احمدی نژاد بگویم چطور ؟ از اینکه گفته : ما راه نورانیمون رو پیدا کردیم و بعد از اندکی رسیدن به حال و روز کشور به فکر هدایت دنیا و از همه مهمتر آمریکا و اسرائیل خواهیم بود .

می توانم از ماهنامه هایی هم بگویم که دوستشان داشتم و میدانم خیلی های دیگر هم مثل من عاشقانه منتظر روز آمدنشان در کیوسک های روزنامه فروشی بودند اما امروز دیگر نیستند و فقط امیدواریم به آزادیشان .

راستی میشود از حماسه حضور 6 اردیبهشت هم گفت که باز هم باید شعارهای مسخره ای بشنویم که حتی ارزش .. ندارند ،  همراه شو عزیز  ..  همراه شو   با چی ؟  با کی ؟

هر بار که این " همراه شو عزیز " به گوشم میرسد یاد محسن نامجو ی بیچاره می افتم که او را هم به وسیله ای تبدیل کردند برای تبلیغ خودشان .

راستی دیازپام کیلویی چند شده ؟

 

 

خلاصه حال و حوصله ای نیست برای نوشتن اما اتوبوس آبی را تنها نگذارید ، او هم دلش تنگ ست .

 

 

 

 

 


 نوشته شده در ساعت 21:2  توسط سیاوش صمیمی  | 

جمعه 24 اسفند1386
 

نفسش بالا نمی آید ، می گویند دارد می میرد اما خودش فکر می کند دارد به سفری می رود ، به جایی در ذهن آدمها ، یکی می گوید بد بوده و دیگری می گوید خوب اما  خودش می داند چیزی نبوده جز آنچه باید می بوده ، می گویند زود به آخر خط رسید اما خودش می داند که به موقع دارد می رود یعنی می داند که ماموریتش تمام شده و باید باز گردد به انجایی که بود ، به ذهن آدمیان ، به تخیلات و به تقویم های تاریخ مصرف گذشته ...

سال 86 هم دارد می رود اما ما هستیم همچنان . چند روز بعد سالی نو می آید با نام 87 ، احتمالا خودش هم خبر دارد خیلی ها منتظرش نیستند و خیلی ها از آمدنش خوشحال نمی شوند که هیچ ، غم می گیرتشان و بس   و می داند خیلی ها " همچنان که او را می بوسند در ذهن خود طناب دار او و شاید خودشان را می بافند " اما مجبور ست بیاید چون مامور است و معذور .

....................................................

 

برای او بود که هنوز بودم برای او بود که ماندم و تحمل کردم و می کنم برای او بود که ...  . تمام وجود من و دلیل بودنم برای او بود برای رسیدن به او شاید هم برای رسیدن به ان اما افسوس که انگار از امدن پشیمان ست و نمی اید نخواهد امد من صبورم یعنی عادت کردم به صبر کردن شاید هم عادتمان دادن به صبور بودن و صبر کردن به همیشه منتظر بودن به همیشه داشتن غم دور بودن از چیزی.

ناراضی ام از همه چیز از نادانی ها از بیخود بودن ها از بی ارزش بودن ها از ادمهایی با صفاتی بی شباهت به ادم از نبودن او ناراضی ام اما چه می شود کرد    چه می شود کرد که عادت داریم به صبور بودن و منتظر بودن و شاید هم امیدوار بودن.

در این روزهایی که می ایند و می روند چیزی نمی بینم از تلاش برای رسیدن   همه در عالمی سیر می کنند به نام هپروت  و اه که چقدر بزرگ است این عالم که هر قدر بخواهیم جا هست برای انواع ادم .

مثل همیشه قانع می مانم به امیدوار بودن به روزی که شاید ... .

...........................................................

توضیح : برای آخرین پست سال کلی حرف داشتم ، یه چیزی مثل یک گزارش کامل اما پشیمون شدم از نوشتن این گزارش سراسر غم و اندوه و به همین چند جمله ای که خوندید قناعت کردم ، البته باید بگم قسمت دوم نوشته مربوطه به یکی از پست ها ی قبلیم و به نظر خودم بهترینش  در ۸۶ .

امیدوارم سال نو برای همگی پر باشه از شادی ، از آزادی ، از عدالت و ...  و امیدورام سال بعد به اندازه ای بزرگ باشه که همه این چیز ها رو برامون بیاره.

 

به امید آبی شدن ... .

 


 نوشته شده در ساعت 21:1  توسط سیاوش صمیمی  | 

جمعه 17 اسفند1386

هر روزی نامی دارد و سالهاست هشتم ماه مارس را روز زن نامیده اند .

در هشتم مارس 1857، زنان کارگر پارچه بافي درآمريکا به مبارزه برخاستند. شرايط کار و زيست کارگران زن بسيار وحشتناک بود ، ساعات کار طولاني و کشنده، استثمار شديد، دستمزد اندک و محروميت از هر گونه امکانات رفاهي. بعلاوه آنها بار نگهداري و بزرگ کردن فرزندان و کار بردگي خانگي در خدمت شوهران و مردان خانواده را هم بدوش مي کشيدند.

پس به خيابانها ريختند و خواهان افزايش دستمزد، کاهش ساعات کار و بهبود شرايط کار شدند. اين مبارزه، نقطه عطفي در تاريخ مبارزه زنان و کارگران در گوشه اي از دنيا محسوب شد. اين روز در سال 1975از سوي سازمان ملل به عنوان روز جهاني زن معرفي شد .

.......................................

همه ما از این زندگی حق داریم ، حقی خیلی بیشتر از چیزی که الان داریم اما آیا جز زنان، کسانی هستند که به این اندازه از ساده ترین حقوقشون منع شده باشند ، کسانی هستند که حتی ... .

توی این سی سال بیشتر از هر کسی زن های ایرانی رنج کشیدند ، اما آیا فقط حکومت مقصر بوده در مورد همه حقوق از دست رفته زنها ؟

 مسلما حکومت در این قصیه بیشترین مشکلات رو درست کرده اما خوبه لحظه ای فکر کنیم و ببینیم فقط و فقط حکومت مقصر بوده ، و ما هایی که اسممون مرد ه اشتباهی نداشتیم .

آیا دیگه زمان این نرسیده که ما هایی که اسممون مرد  ه کمی فکر کنیم در مورد خیلی از افکاراتمون و البته درست فکر کنیم .

 

به امید 8 مارسی که زنان ایرانی به آنچه که حقشان هست از زندگی برسند ، به برابری واقعی با مردان ، به آزادی ، به عدالت و به زندگی ... .

 

 


 نوشته شده در ساعت 12:19  توسط سیاوش صمیمی 

جمعه 3 اسفند1386

بالاخره ماه اسفند هم رسید و مهمترین چیزی که این ماه تحت تاثیرشه نزدیک شدن عید نوروز و سال جدید هست ، نباید فراموش کنیم این ماه قراره یه اتفاق مهمه دیگه هم بیفته که البته به نظر من بیشتر شبیه یه شوخی بی مزه برای قبل از عیده و بیشتر از این نمیشه بهش بها داد .

24 اسفند روز این اتفاق مسخره ست ، که این روزا به لطف آقای ضرغامی و دوستان روز شمار هم براش گذاشتن تا یک موقع غافل نشیم از این حماسه بزرگ.

یه عده رو رد صلاحیت کردند بعد مثل اینکه کسانی که رد شده بودند رفتند پیش ( ) و طلب آمرزش و احتمالا قبول صلاحیت کردند و در این بین بعضی از اینها قبول شدند و بعضی هم نه( هر که ... بیش احتمال قبولیش بیشتر) و جالبه کار اینا به جایی رسیده که حتی نوه رهبرشون رو هم رد می کنند و کلی هم بهش می توپند که ماشین بی ام و سوار میشه و لپ هاش قرمزه و از این حرفا .

امسال خیابونا زودتر از سالهای قبل شلوغ شده و همه جا پر از حال و هوای عیده ، سالهای قبل دیرتر این حس در مردم ایجاد میشد اما امسال احتمالا به دلیل گرونی ها مردم زودتر به فکر خرید هاشون افتادند تا مجبور نباشند دم عید گرونی رو چند برابر تحمل کنند.

همیشه این شلوغی های قبل از عید رو خیلی خیلی بیشتر از خودش دوست داشتم ، بوق سال تحویل رو که می زنند کلی دلم میگیره چون روزایی که مثلا اسمشون عیده فقط باعث میشند تهران همیشه شلوغ به شهر مرده ها تبدیل بشه ، چون قراره بازم عید دیدنی های مسخره شروع بشه که اگه نری طرف ناراحت میشه و اگه بری هم که خودت توی عذابی( بماند که از این دید و بازدید ها فقط رفتن پیش مادربزرگم رو دوست دارم) . نمی دونم احتمالا توقع من زیادیه .

دلم میسوزه برای خودمون که این شلوغ بازیهای قبل از عید جز تنها سرگرمی هامونه و چاره ای نداریم این روزا از روی عادت هم که شده شاد باشیم ، شاد باشیم که یک سال جدید میاد ، یک بهار تازه و ... .

اما این چیزا رو فعلا تعطیل کنیم ، ناسلامتی یه دونه عید نوروز که بیشتر نداریم . میخوام یه خاطره براتون تعریف کنم شاید خوشتون بیاد ، این روزا فقط دوست دارم به فکر خاطراتم باشم تا این خاطرات بهانه ای باشند برای شادی.

امروز داشتم از خونه می اومدم بیرون که صدای آهنگ یکی از همسایه ها که حسابی بلندش کرده بود توجهم رو به خودش جلب کرد ، یه ذره که دقت کردم دیدم یعنی شنیدم که آهنگی از گروه آریان هست و نمی دونید چقدر حال کردم با این آهنگ ، آهنگی به نام رویای سپید از آلبوم دوم این گروه .

رویای سپیده من ، تو ای عشقو امیده من / هوای تو دارم ، طاقت ندارم ...

اما دلیل این لذت ،  حدود 6 سال پیش توی یه همچین روزایی مثل سالهای قبلتر به فکر کادویی برای خواهر کوچیکم بودن چون تولدش اواخر اسفنده ، خودم من هم که اون موقع دوران طفولیت یا همون کودکی یا نوجوانی رو می گذروندم .

اون روزا هنوز به فکر کساییکه این همه بدبختی برای ما درست کردند نیفتاده بود یعنی با اینکه می دونستم مشکلات هست اما نمی دونستم چه کسانی چه قدر توی این مشکلات سهمیند ، فقط چند وقت یکبار توی بحث بابام با دوستانش می شنیدم که از این حرفا میزدند مثلا از خاتمی گله میکردند که چرا اینقدر ساکت مونده و هیچ کار خاصی برای مردم نمیکنه( خوشبختانه اون موقع هنوز موجودی به نام احمدی نژاد وجود خارجی نداشت) و حرفای دیگه ، منم با اینکه خیلی سنم کم نبود اما به قدری هم نبود که بیام به این چیزا فکر کنم و چه خوب بود که اون روزا هیچ دغدغه ای توی ذهنمون نبود.

خلاصه اینکه تولد خواهرم نزدیک بود و منم که معمولا زود پول ماهانمو خرج میکردم ، پول خیلی زیادی برام نمونده بود تا چیز درست حسابی براش بخرم ، یک روز از کنار مغازه ای رد میشدم که دیدم توی ویترینش کلی نوار کاسته ، همون موقع به سرم زد یه نوار کاست برای کادو بخرم ، نواری کاستی که اون موقع حدود 1000 تومان بود و البته اون روزا هنوز درست حسابی سی دی جا نیفتاده بود .

نواری که خریدم همین نوار آریان بود و البته همون عید به مسافرتی رفتیم که خیلی خوش گذشت و چون توی ماشین این نوار رو هم زیاد گوش می کردیم خاطرات خیلی قشنگی از این نوار کاست و آهنگاش دارم( البته الان دیگه نمی دونم سر این گروه چه بلایی اومده و آخرین آهنگهایی هم که از این گروه شنیدم بر میگرده به همون سالها) ونمی دونید که اتفاقا خواهرم چقدر خوشش اومد از اون کادو و هنوزم نگهش داشته .

................................................

این روزا کمتر می نویسم چون بالاخره دم عیده و کارا زیاد ، از خونه تکونی گرفته تا خریدهایی برای سال جدید و ...

امیدوارم شما هم روزای قشنگی رو داشته باشید توی این آخر سالی ( با اینکه دارم زور میزنم شاد باشم اما نمی تونم دوستانی رو که این روزا پیش خانواده هاشون نیستم رو از یاد ببرم ، دوستانی که حاضریم براشون هر کاری کنیم تا زودتر آزاد بشند از دست این پست ترین موجودات ، دوستانی که خیلی دوستشون داریم )

 

 


 نوشته شده در ساعت 22:40  توسط سیاوش صمیمی  | 

چهارشنبه 24 بهمن1386

برای تو بود که ماندم ، برای آنها بود که زجر کشیدم و برای خودم بود که غمگین بودم اما امروز نه تو را دارم ، نه آنها اعتنایی به من دارند و نه خودم ، خودم را دوست دارم.

"- تو هم با من نبودی ، مثل من با من و حتی مثل تن با من ... ."

این روزها هوا ابری ست و نمی بارد ، آه که چقدر بدم می آید از ابرهایی با صفاتی شبیه به سنگها ، سنگهایی که به هیچ دردی نمی خورند.

این روزها آفتاب می درخشد ، میدرخشد و کثیفی ها ، زشتیها و بدیها را بهتر نشان می دهد، کاش هوا ابری بود اما می بارید.

دلم تنگ شده برای آنجایی که اسمش یادآور زیبایی ها بود ، آنجایی که پرنده ها آواره نبودند از لانه شان ، آنجایی که هیچکس تشنه یک جرعه محبت نبود ، آنجایی که غم فردا کسی را نمی آزرد و آنجایی که عشق جرم ، بن بست و زشت نبود.

دوست دارم باد باشم و به راحتی لابه لای درختان پرسه بزنم ، به راحتی به روی آبها پرواز کنم ، به راحتی برسم به بلند ترین قله ها و به همان راحتی از آن بالا سقوط کنم.

"- وخدایی که در این نزدیکیست ، لای این شب بوها ، پای این کاج بلند ، روی آگاهی آب ، روی قانون گیاه."

خسته ام از تنهایی ، میخوابم که در خواب با رویاهایم پرواز کنم به همه جاهایی که آرزوشان را داشتم و دارم ، اما نمی دانم خواهم داشت یا نه ، میخوابم تا پرواز کنم به سرزمین رویاهایم شاید هم به جزیره رویاهایم ، شاید هم ... .

........................................................................

22 بهمن امسال هم تموم شد و باز هم مردم همیشه در صحنه حضوری گسترده داشتند ( ؟! ) و باز هم خوشبخت بودیم که تونستیم سخنانی کوبنده و زیبا از احمدی نژاد بشنویم.

راستی هفته پیش دیدم اواخر بازی تیم فوتبال ایران و سوریه تماشاگرها شعار می دادند " علی دایی " و کلی تشویقش می کردند اما این وسط باز هم سوال همیشگی به ذهنم رسید که واقعا چرا چرا مردم ما یک روز فحش میدند به شخصیتی اما طولی نمی کشه که می فهمند چه اشتباهی کردند و باز هم حمایت میکنند از اون شخص و اینبار مسئله اینجاست که اون شخص حتی گاهی براشون مقدس هم میشه .

ببخشید این روزها هم دچار همون مرضی شدم که احتمالا همگی خبر دارید ، مرضی به نام بی حوصلگی و ... .

 


 نوشته شده در ساعت 22:8  توسط سیاوش صمیمی  | 

جمعه 19 بهمن1386
با چند روز تاخیر عوض شدن رئیس دانشگاه تهران را به همه دوستان دانشجو در این دانشگاه تبریک میگم و امیدوارم رئیس جدید ...  .

و امیدوارم روزی عوض شود همه بدی ها و همه جا فقط خوبی حاکم باشد.


 نوشته شده در ساعت 22:35  توسط سیاوش صمیمی 

سه شنبه 11 دی1386

نمی دونم چطور جرات کردم بنویسم.مگه میشه از کسی نوشت و حرف زد که خودش از همه می نوشت مگه میشه نوشت وقتی رادی نیست میشه؟

رادی رفت بدون اینکه تلوزیون کوچکترین خبری از رفتنش بده و چه بهتر تلویزیونی که کثافت از سر و روش می باره از این مرد پاک نگفت چه بهتر کسی که یک عمر پاک زندگی کرد و حاضر نشد به خاطر سود و زیانی زودگذر سر جلوی برخی ادمنمایان فرود بیاره در تلویزیونی که نماینده دیو صفتان است نشان داده نشد چه بهتر.

شاید ما هم لیاقت نداریم از این مرد بگیم پس فقط به احترامش سکوت می کنیم و شاید هم اندکی فکر.

مرد بارانی برای همیشه رفت و منم دیگه نمی خوام چیزی بگم نباید غمگین بود برای رفتن رادی و رادی ها اینها ماندگارند تا ابد    کاش ما هم کاری کنیم که مردنمان اغاز جاودانگیمان باشد.

.........................................................................................

منوچهر متکی در اظهاراتی گفته : " کی گفته سهم ما از خزر 50 درصده؟ منصفانه سهم ما 11.3 درصده نه بیشتر . " (البته دیروز حسینی سخنگوی وزارت خارجه گفته سهم ما 20 درصده و یه جورایی حرف های جناب متکی رو درست کرده)

احمدی نژاد کم بود حالا باید چرندیات افراد دیگه رو هم تحمل کنیم. . خلیج فارس هم که قراره بشه خلیج دوستی   امارات هم که دندونشو تیز کرده برای جزایر جنوبی ما و طالبانی (رئیس جمهور عراق) هم با کمال بی شرمی میگه ما قرارداد الجزایر رو قبول نداریم( البته بعدش تکذیب کرده اما ایا واقعا اینطور حرفی نزده بود؟).

واقعا توی این دوران کدوم کشور بهتر از ما بدون جنگ و خونریزی تیکه تیکه خاکشو دو دستی تقدیم میکنه به بیگانه ها.

روزی هزار بار از خودم می پرسم اینهمه گند کاری برای مردم ما بس نیست که همچنان ساکتند و هیچ کمکی به دانشجوها کارگرها و باقی گروههای فعال نمی کنند واقعا چرا ؟ چرا مردم ما با اینکه  این رنجها رو با تمام وجود درک می کنند حرفی نمی زنند. میدونم خیلی هاتون میگید مردم می خوان زندگی کنند حتی به این شکل     پس خودشونو به خطر نمی اندازند اما ایا زندگی به هر قیمت می اررزه(اونم به این ارزونی)

عماالدین باقی هفته قبل دچار حمله عصبی شد اما بعد از چند ساعتی استراحت دوباره به سلولش برگشت و فقط تونسته با حال خراب به خانوادش بگه که میخواد وکیلشو ببینه. احسان مجید و احمد هم که کاملا تبرئه شده بودند و قرار بود با وثیقه ای 150 میلیونی ازاد بشند اما همچنان در بندند به جرم ... . ؟

همچنین علی نیکو نسبتی  علی کلایی جلوه جواهری مریم حسین خواه و   و باقی دوستان دربند .

هیچوقت التماس نکردم حتی به شما ها که لذت می برید از رنج و شکنجه این با شرف ترین های ایران اما بدانید روز رفتن شما هم فرا خواهد رسید روزی به رنگ ابی و انروز اگر باشم در اتوبوس ابی از ازادی مهربانی زیبایی از عشق از ایران خواهم نوشت.

.........................................................................................

خواستم از کشته شدن بی نظیر بوتو هم بنویسم با اینکه برای اینطور کسانی در سراسر دنیا احترام خیلی زیادی قائلم اما وقتی خود ما داخل کشور این همه حرف داریم برای گفتن چرا باید از کشور دیگه ای گفت و نوشت ؟

به خدا خسته ام داغونم از اینهمه پلیدی اما به قول یکی از دوستان " با اینکه خسته ام و دلسرد اما ساکت نمی شینم چون محکومم به گفتن نوشتن فریاد زدن چون مطمئنم اخر شب سیه سپید است حتی اگه شب به بلندی شب یلدا باشه ."

راستی امروز اولین روزه سال ۲۰۰۸ و همینجا جا داره به همه مسیحیهای کشورمون سال جدید رو تبریک بگم امیدوارم همشون شاد باشند .

ببخشید امروز زیادی احساسی نوشتم باور کنید حال و روزم خوش نیست . احتمالا دو هفته ای نباشم یعنی تا هفته اول بهمن.(امتحانات دانشگاه شروع شده و نمی خوام بهونه دست بعضی از ... بدم پس باید درس بخونم ). دلم تنگ میشه برای همتون     تا بعد.


 نوشته شده در ساعت 20:13  توسط سیاوش صمیمی  | 

سه شنبه 13 آذر1386

چند روز پیش توی روزنامه خوندم " کافه نادری " فروخته میشود. نمی دونم چرا دلم گرفت. چند وقتی هست که جمهوری اسلامی پروزه تخریب تاریخمون رو شروع کرده و با هرکدوم از کاراش کلی عصبی میشدم اما ایندفعه فقط دلم گرفت.

مثل اینکه صاحبان فعلی میخوان هتل و کافه نادری رو بفروشند اما به خاطر ثبت بنا تعداد خریدرانش خیلی کمه و به همین دلیل هم صاحبانش دارند کم کم اونجا رو تخریب می کنند تا یه جورایی از شرش راحت شند. در این میان سازمان میراث فرهنگی هم هیچگونه توجهی به این کافه و اتفاقاتش نداره و این میشود که احتمالا تا اینده ای نه چندان دور جایی که روزی " صادق هدایت" " بزرگ علوی " " جلال ال احمد " و خیلی از روشنفکران و بزرگان ما در اونجا رفت و امد داشتند نابود خواهد شد.

همین امروز هم خبردار شدم پس از سخنان امام جمعه مشهد و تذکر بعضی از نمایندگان مجلس حضور زن ها در میدان های ورزشی یاز هم مشکلتر شد. اقای امام جمعه فرمودند : اعزام زنان ایرانی طبق ایه 33 سوره احزاب حرام است و مصداق حضور در ( رهگذر شهوت رانی و فحشا )است.همچنین در نماز جمعه به بسیجیا گفته : مگر شما زنده نیستید که ناموس این مملکت را جلوی خارجی ها به نمایش می گذارند و هیچکس کاری نمیکند.

نمی دونستم بخندم یا گریه کنم.بخندم به یه اینطور ادمی و گریه کنم به حال و روز خودمون به خاطر وجود یه اینطور ادمی .

امروز هم یه چیزی شبیه داستان نوشتم و امیدوارم بخونید و بپسندید و نظر هم بدبد.(راستش دیگه حال و حوصله نوشتن از بدبختیهامون توی این مملکت رو ندارم و فعلا سر خودم رو با نوشتن داستان گرم میکنم تا حواسم نباشه " جلوه جواهری " " مریم حسین خواه" "علی نیکو نسبتی" "منصور اسانلو" وخیلی از هموطنان و دوستامون در بندند.)

<< خیابانی با طول نامعلوم >>

هوا ابری بود و بارون به شدت می بارید. با یک چتر مشکی رنگ و کلاهی به رنگ چترش در خیابانی که نمی دانست چقدر طول دارد راه میرفت.

در راه پسرکی را دید که کنار جوی ابی نشسته بود و در دستش بسته های کبریت بزرگی بود. پسرک به دختری که داشت از کنار جوی اب رد میشد التماس میکرد یک بسته کبریت بخرد:

تروخدا بخر خانوم تروخدا یه بسته بخر

دختر یه 200 تومانی از کیفش دراورد و به پسرک داد و رفت خیلی سریع رفت بدون اینکه ... .

همچنان در ان خیابان با طول نامعلوم راه میرفت و اسامی مغازه ها را بدون توجه به اینکه در مغازه ها چه چیزی میفروشند میخواند و به هر کدام که قشنگتر بودند امتیاز می داد از 0 تا 10 .

ناز خاتون 6 گلها 4 احمد 0

همینطور که به اسم مغازه ها امتیاز میداد دکه ای نظر او را به خود جلب کرد:" کلید سازی فرنگیس "

بدون اینکه فکر کند به این دکه بالاترین امتیاز رو داد : 10 .

باران شدیدتر شده بود به طوری که انگار روی چتر بار سنگینی قرار گرفته بود و به همین خاطر تصمیم گرفت چتر رو جمع کند و راحتتر به راهش ادامه دهد.

زنی کنار خیابان او را صدا زد:

جوراب نمیخواهید جوراب نمیخواهید

نمی دانست به زن چه بگوید چون پول انچنانی نداشت.سرش را پایین انداخت به طوری که صورت زن رو نمیبیند و بدون اینکه حرفی بزند از کنار زن رد شد.

چیزی تا مقصدش باقی نمانده بود.

اقا ببخشید نمی دونید" ساختمان طوس پلاک 2/23 " کجاست.

ساختمون طوس؟

بله.

مرد نیشخند تمسخر امیزی زد و گفت:

چند سالی هست خراب شده دیر اومدی.

بدون انکه نشان دهد چقدر ناراحت شده از مرد تشکر کرد.

راهش را در پیش گرفت و سعی کرد انتهای خیابان را به عنوان مقصدش در نظر بگیرد.

باران همچنان می بارید . . .     .


 نوشته شده در ساعت 19:1  توسط سیاوش صمیمی  | 

سه شنبه 29 آبان1386

این چند روزه هر جا نشستم این حرف رو بهم گفتن(بهتر بگم کوبیدند توی سرم) که " چرا بیخود خودتو درگیر میکنی " البته این حرف رو کسایی زدند که مثلا جز درست حسابیایه این مملکند ولی بقیه فقط و فقط یه چیز می گن : " سیاست پدر و مادر نداره " .

چند وقتیه اینقدر این چیزا رو تو گوشم خوندند که حالم از هر چی نصیحت اینجوریه بهم میخوره.واقعا چرا مردم ما اینقدر بی فکر شدند چرا اینقدر دلسرد شدند چرا چرا و خیلی چرا های دیگه که هرچقدر بهش فکر میکنم جوابی نمی گیرم.

هر روز اینقدر اخبار بد بهم می رسه که وقتی می خوام از این خبرا چیزی بنویسم میمونم از کدومش بگم و بنویسم .

یکی از کسانی که متعلق به دسته مثلا درست حسابیه این مملکته بهم میگه" چرا خودتو بیخود درگیر می کنی بشین عین ادم درستو بخون دیگه با سیاست چیکار داری". واقعا به اینطور کسانی چی میشه گفت به کسی که تو جامعه به عنوان دانشجو به عنوان کسی که باید خیلی چیزا رو بفهمه زندگی میکنه اما افسوس که فقط ... .

یه اینطور کسی مهمترین دغدغش احتمالا گذروندن دانشگاه با یه معدل خوب و بعد پیدا کردن یه کار نسبتا مناسب و ادامه زندگیه.

نمی دونم ما هایی که اینهمه حرص و جوش می خوریم گناهکاریم یا بقیه نمی دونم ما گناهکاریم که یه چیزایی رو می خوایم که حتی خیلی ها به ذهنشون خطور هم نمیکنه یا اون بقیه نمی دونم ما گناهکاریم که به خاطر عقیدمون به خاطر هدفمون حاضریم بریم بازداشتگاه حاضریم کتک بخوریم و حتی خیلی بدتر ازاین ها اما حرف زور رو قبول نکنیم و دنبال چیزایی باشیم که فکر می کنیم لیاقتشو داریم یا کسایی که حزب بادند و هر لحظه به یه سمت می رن و درحقیقت نون رو به نرخ روز می خورند.

پس " هچنان می نویسم و جز نوشتن مرهمی نیست و چه می شود کرد که فقط نوشتن و نوشتن و نوشتن مسکنیست براین دردها ."

امروز بعد از مدتها تهران بارندگی بود .اونم عجب بارونی راستش دیگه داشتم رنگو بوشو از یاد می بردم داشتم لذت راه رفتن زیرش رو فراموش می کردم اما خوشبختانه فعلا که از یاد نبردم تا بعد.

...................................................................

دیروز هادی مرزبان یکی از کارگردان های خوب تئاتر کشورمون که کاراش رو می پسندم یه مطلبی توی روزنامه اعتماد نوشته بود که به نظرم از دل پری حکایت می کرد( از اینجا بخونید.)

......................................................................

توضیح: در ادامه نوشته ها ی این چند هفته باز هم فکر می کنم مزخرف نوشتم ببخشید   امیدوارم با خوندن شعری از فروغ یه ذره از مزخرفات من دور بشید.

شب به روی شیشه های تار

می نشست ارام چون خاکستری تبدار

باد نقش سایه ها را در حیاط خانه هر دم زیر و رو میکرد

پیچ نیلوفر چو دودی موج میزند بر سر دیوار

در میان کاجها جادوگر مهتاب

با چراغ بی فروغش میخزید ارام

گویی او در گور ظلمت روح سرگردان خود را جستجو میکند

من خزیدم در دل بستر

خسته از تشویق و خاموشی

گفتم ای خواب ای سرانگشت کلید باغهای سبز

چشمهایت برکه ی تاریک ماهی های ارامش

کولبارت را بروی کودک گریان من بگشا

و ببر با خود مرا به سرزمین صورتی رنگ پری های فراموشی...  .

 


 نوشته شده در ساعت 18:42  توسط سیاوش صمیمی  | 

سه شنبه 15 آبان1386

دلتنگم برای او برای او که می خواهم ببینمش اما ... اما او را دیدن سخت است خرج دارد و افسوس که درامدی ندارم تا خرج دیدنش را بپردازم افسوس که انقدر در پیچ وخم این روزها گمم که حتی اگر درامدی داشته باشم باز نخواهم توانست او را ببینم او را دیدن سخت است .چه باید کرد با این معشوق با این معشوق که خود شاید منتظر من است اما راهی که مرا به او می رساند بسته است و کارگران مشغول کارند برای باز شدن این راه تمام تلاش این کارگران باز شدن راه برای من و منهای دیگر است و من فقط می توانم به این کارگران امید دهم و افسوس بخورم که چرا چرا کمکی از من ساخته نیست. ایا این کارگران وظیفه دارند که برای رسیدن من و منهای دیگر راه را باز کنند؟

دلتنگم برای خاطرات کودکی برای روزهایی به قشنگی به قشنگی قشنگترین چیزهای دنیا برای روزهایی که هیچگاه تصور نمی کردم دلتنگشان بشم اما شدم خیلی. ان روزها فقط در البوم ها ماندگارند به همین خاطرم هست گاهی حتی به البوم ها حسودی می کنم البومهایی که همه چیز و همه روز در انها ماندگار است.

دلتنگم برای دوستانم دوستانی که قرار بود همیشه با هم باشیم دوستانی که یک لحظه دوری از هم برایمان خنده اور و مسخره بود دوستانی که وقت با هم بودن احساس می کردیم دنیا متعلق به ماست دوستانی که گذشتن از خیلی موفقیت ها برای همدیگر از معمول ترین فداکاریها بود و انها دیگر پیشم نیستند.

دلتنگم برای یک گریه ی حسابی یادم رفته گریه کنم خیلی وقته همیشه یاد گرفتم محکم باشم به همین دلیل هم هست که گریه کردن یادم رفته کسی می تونه یادم بده؟ "اموزش گریه تضمینی!"

کارگران همچنان مشغول کارند و من فقط میتونم نگاهشون کنم و لبخند بزنم . از ته دل می خوام خودم هم کارگر باشم ولی دستانم برای کارگری بستست پس فقط با لبخند زدن به کارگران امید میدم افسوس که تنها چند نفری هستیم که به کارگران امید می دیم و بقیه و بقیه نمی دونم دارن چیکار میکنند.

 

توضیح 1: می دونم خیلی چرند گفتم در واقع هر چی به ذهنم اومد رو نوشتم و ذهنمم که خیلی پریشونه ونتیجش می شه یه اینطور نوشته ای پس ببخشید.

توضیح 2: چند وقتیه(از ترم جدید دانشگاه) فقط سه شنبه ها می نویسم چون توی این روز بیکارتر از روزای دیگه هستم و می تونم به اتوبوسم سر بزنم و این روند ادامه خواهد داشت احتمالا تا پایان ترم همیشه عادت داشتم وقتی به روز می شدم دوستان رو خبر می کردم ولی به دلیل گرفتاری های بسیار شاید دیگه نتونم. اما مطمئنا سه شنبه ها خواهم نوشت و خیلی خوشحال می شم همه دوستانم بیان و سر بزنن (البته اگه علاقه ای به این اتوبوس دارن ) و نذارن دلتنگشون بشم من هم هر موقعی که وقت داشته باشم حتی اگه خیلی کم به همه سر میزنم.

به امید ابی تر شدن ...  .


 نوشته شده در ساعت 20:17  توسط سیاوش صمیمی  | 

سه شنبه 24 مهر1386

از بچگیهامون همیشه بهمون گفتند بهترین مخلوق خدایییم همیشه بهمون گفتند که باید حسابی شکر کنیم که خدا به ما فرصت زندگی توی این دنیا رو داده بهمون گفتند که خدا خیلی دوسمون داشته که گذاشته ما هم زندگی رو تجربه کنیم و به همین خاطر هم هست که باید ازش ممنون باشیم اما اگه یه روز یه بچه کوچیک ازم سوال کنه که " مگه این زندگی چی داره که باید به خاطرش این همه ممنون خدا باشیم" واقعا می مونم بهش چی بگم یعنی از کدوم قشنگیش بگم از کدوم مهربونیش از کدوم ... .

خودمم وقتی بچه بودم خیلی دوست داشتم زود بزرگ شم تا ببینم واقعا این زندگی که این همه باید به خاطرش تشکر کنیم چی داره.

چند وقتیه بزرگ شدم یعنی فکر می کنم به خاطر درگیر شدن با یه سری مسائل دیگه بچه نیستم و نمی تونم بچه باشم(البته خیلی دوس دارم بر می گشتم به کودکی ها) و دارم با تمام وجود زندگی رو حس می کنم با تمام وجود اما از خودم سوال می کنم واقعا این همون چیزیه که به ما می گفتند به خاطرش باید شاکر خدا باشیم.

فقط کافیه برای خریدن یه کتاب یه سفر درون شهری داشته باشیم مثلا به میدان انقلاب اسلامی(!) :

1- از خونه می یای بیرون احتمالا باید سوار یه اتوبوس بشی پس می ری توی ایستگاه منتظر می شینی 5 دقیقه 10 دقیقه 20 دقیقه 30 دقیقه چه عجب بالاخره اتوبوس اومد(البته قبل از اومدن اتوبوس چند باری خواستی دلتو به دریا بزنی با تاکسی بری اما بی خیال اتوبوس اومد).

2-بلیطتو می دی به راننده و سوار می شی ای با با بازم که جای نشستن نیست پس می ایستی و به خودت دلخوشی می دی که اشکال نداره بجاش افتاب به سر وصورتم نمی خوره.

3-اتوبوس شروع به حرکت می کنه( با صدایی که دقیقا روی اعصابت اثر می ذاره) همین موقع ست که یه نفر از عقب داد می زنه اقای راننده نگه دار اشتباه سوار شدم و راننده در جواب داد می زنه درست نگاه کن دیگه(البته زیر لب چند تایی فحش هم ده که من فقط می تونم با لبخونی بفهممم چی میگه).

4-اتوبوس باز با همون صدای قبلی شروع به حرکت میکنه و همینطور که حرکت می کنه زل می زنم به پنجره و بیرون از اتوبوس رو نگاه میکنم دو تا ماشین (یه پراید و یه پیکان) زدند به هم و حسابی داغون شدند(دعا می کنم راننده هاشون صدمه ندیده باشن) و مردم بیکار دور ماشینا جمع شدند واحتمالا هر کدوم یه نظر فنی در مورد تصادف می دن.

5-از صحنه تصادف دور می شیم می رسیم پشت یه چراغ راهنمایی 4 3 2 1 و قرمز ای بابا تا رسیدیم قرمز شد و از بدشانسی باید 2 دقیقه ای پشت چراغ بمونیم(توی این تهران هیچی به اندازه چراغ قرمز اعصاب ادمو بهم نمی ریزه) 25 ثانیه ای مونده که چراغ سبز بشه اما یه دفعه شمارنده ثابت می مونه و همین باعث می شه همه ماشینا صدای بوقشون در بیاد و این صدا های اعتراض باعث می شه بیچاره مامور راهنمایی و رانندگی بدو بدو بره و چراغو سبز کنه همین موقع ست که ماشینا ساکت می شن و هر ماشینی تمام سعیشو می کنه تا از چراغ رد بشه از شانس اتوبوسی که من توش سوارم هم رد می شه.

6-یه امبولانس توی خیابونه که احتمالا داره یه مرض بد حال رو به بیمارستان می رسونه اما نمی دونم چرا هیچ ماشینی بهش راه نمی ده(شاید به خاطر اینه که راننده ماشینا فکر میکنند که امبولانس الکی اپیرشو روشن کرده).

7-اتوبوس می ایسته البته نه به خاطر ایستگاه بلکه به خاطر ترافیک( همیشه با خودم می گم چرا تو کشور ما که خیابونای درست و حسابی نداره باید این همه ماشین باشه یعنی چرا باید این همه ماشینه اشغال تولید بشه) ترافیک از ساده ترین مسائل تهرانه که دیگه بهش عادت کردیم.

8-بعد از 10 دقیقه اتوبوس حرکت می کنه و دیگه چیزی تا انقلاب نمونده اما دوباره پشت چراغ می مونیم البته این بار زود سبز می شه.

9-بعد از تقریبا 1 ساعت . 15 دقیقه می رسم انقلاب.مثل همیشه حسابی شلوغه یه سری کتاب می خرند یه سری سی دی بعضیها ساندویچ می خورند بعضیهای دیگه فلافل بعضی ها هم بستنی قیفی.یه مرد ریشو از بغلم رد می شه و میگه سی دی پاسور(البته اینقدر اروم میگه که به زور می شنوم)یه سری مرد وپسر کم سن و سال بغل خیابون ایستادند و یه ساک رو انداختند روی شونشون(احتمالا کارگرند و منتظر کار فقط این وسط می مونم که چه جوری اعلام شده نرخ بیکاری کشور یه رقمی شده).

10-می رسم به کتابفروشی که می خوام ازش کتاب بخرم می رم توی مغازه خیلی شلوغه از فروشنده می پرسم اون کتابی رو که می خوام داره یا نه و فروشنده می گه اره داره بهش می گم برام بیارتش میاره قیمت پشت جلد رو نگاه میکن و دستمو می کنم توی جیبم تا کیفمو در بیارم اما...اما نمی دونم چرا کیفم تو جیبم نیست هر چی می گردم پیداش نمی کنم(حدس می زنم که توی اتوبوس یا شایدم توی خیابون ازم دزدیدند البته شاید هم خودش از جیبم افتاده !!!

این بود قسمتی از زندگی که باید به خاطرش شاکر خدا باشیم البته تاکید میکنم این چیزایی که گفتم در مقابل خیلی اتفتقای دیگه که همتون ازش خبر دارید هیچه هیچ.

خدای شکرت!

توضیح: باید بگم که همه این کسایی که ازشون توی این نوشته صحبت شد به نظرم کاملا حق دارند که این رفتار ها رو از خودشون نشون بدن چون ... چون خانه از پای بست خرابه.( البته  یه ذره خودشون هم مقصر باشند.)


 نوشته شده در ساعت 19:27  توسط سیاوش صمیمی  | 

سه شنبه 3 مهر1386
مثل همیشه که می خوام بنویسم می شینم جلوی میز چوبیی که بغل پنجرست و مهمترین دلیلی هم که همیشه برای نوشتن  این میز رو انتخاب می کنم همینه که جلوی پنجرست.از عزیزترین چیزایی که دارم با وجود اینکه قدیمیه ولی همیشه دوسش داشتم چون به نظرم یه سری چیزا هر چی قدیمی تر بشن با ارزش تر میشن.

خیلی بی تابی میکردم که پاییز بیاد تا شاید بشه یه ذره مشکلات رو فراموش کرد(البته مسلما مشکلاتی اینچنین که به لطف حکومت ولایت فقیه برامون به وجود اومده رو نمی شه فراموش کرد) ولی مثل اینکه بیخود فکر کرده بودم چون چند روزی از مهر  گذشته اما...  .

اره چند روزیه پاییز اومده ولی هیچ نشونه ای نیست که بشه باهاش ثابت کرد تابستون تموم شده به قول مادر بزرگم  پاییز زمستون  هم پاییز زمستون قدیم.مادربزرگم میگه قدیما سرما از همون پاییز شروع می شد میگه هر فصلی به موقع می اومد و به موقع هم می رفت هیچ فصلی بیش از اندازه نمی موند ولی الان چی تا وسطای مهر که هوا کاملا گرمه بعد اونم باید دعا دعا کنیم چند دفعه ای بارون بباره تا دچار کمبود اب نشیم زمستون هم شاید بشه به زور دو سه باری برف دید و بعد اون دیگه برفی نمی بینی مگه بیرون شهر توی کوها.

نمی دونم چرا احساس می کنم قدیما همه چی سر جاش بوده همه چی قشنگ بوده به همین خاطرم هست که وقتایی که خیلی خسته ام فقط اهنگای قدیمیه که ارومم می کنه اهنگایی مثل "شد خزان".

اینطور موقع هاست که ارزو می کنم چند روزی (فقط چند رزوی) برم به قدیما به روزایی که زندگی قشنگتر از زندگی دوران ما بوده البته نه اینکه بگم اون روزا همه چی خوب بوده نه  فقط فکر میکنم زندگی اون موقع ها ارومتر و قشنگتر از حالا بوده.به خاطر همین پنجره رو باز می کنم تا یه نسیمکی به صورتم بخوره بعد چشامو می بندم و با خودم فکر می کنم که دارم به جای صدای ماشینا صدای پای اسبهایی که به کالسکه ها وصلند رو می شنوم و به جای داد و بیداد مردم عصبی صدای حرف زدن ملایم مردمی اروم رو میشنوم و همینطور به خودم میقبولونم که بوی دود و دم به مشامم نمی رسه و خیلی چیزای دیگه که فقط با بستن چشم و گرفتن دماغ و گوش میشه بهش رسید.

از دیروز رفتم دانشگاه و درست موقع رسیدن به در ورودی و با دیدن پارچه ای که به ورودی های جدید تبریک می گفت یهو دلم گرفت یاد روزی افتادم که منم به همراه خیلی رفقا برای اولین بار می اومدیم دانشگاه و اون رفقا هنوز اخراج نشده بودند(به دلیل؟)ولی خیلی زود به خودم اومدم و گفتم با گرفتن دل چیزی درست نمی شه و الان موقعیه که باید محکم بود و  وقتیه که باید بعضی احساسات رو کنار گذاشت تا بشه مبارزه کرد.

بهر حال از همین جا به علی بابک حسین و ... اومدن پاییز رو تبریک می گم میدونم همشون حال و هوای منو دارن.

به امید روزهای بهتر برای هممون.

****************************************************

رئیس جمهور مهر ورز و محبوب در نیویورک!

همونطور که خبر دارین احمدی نژاد چند روزیه رفته نیویورک و دیروز هم بالاخره در دانشگاه کلمبیا سخنرانی فرمودند اونطور که شنیدم اول رئیس دانشگاه کلمبیا حرف زده و تو صحبتاش بخشی(فقط بخشی) از موارد نقض حقوق بشر در ایران رو گفته اونم درست جلوی روی احمدی نژاد و بعد از اون رئیس جمهور محبوب کشورمون حرف زده و جالبه  بدونین که تو حرفاش هیچ کدوم از صحبتای رئیس دانشگاه رو نتونسته تکذیب کنه و فقط مثل همیشه یه سری حرفای با مزه زده و رفته.

احمدی نژاد گفته تو ایران هیچ زندانی سیاسی وجود نداره و ازادی بیان به معنای واقعی وجود داره و تو دانشگاه های ایران میشه همه جور انتقادی از مقامات کرد و یه اینطور حرفای خندهدار و بامزه که بیشتر به جک شبیه اند تا حرف جدی.

همیشه وقتی رئیس جمهور محبوبمون یه اینطور حرفایی میزنه داغ دلم تازه میشه و با خودم میگم ما چقدر بدبخت شدیم که یه اینطور کسی رئیس جمهور ما شده رئیس جمهور ایران!

 

 

 

 


 نوشته شده در ساعت 14:12  توسط سیاوش صمیمی  | 

شنبه 17 شهریور1386
امروز شنبه ست و اول هفته و تقریبا یک هفته ست که هیچی برای نوشتن نداشتم یعنی داشتم ولی شاید اینقدر زیاد بودن که نمی دونم کدومو بنویسم هر روز یه چیز میاد تو ذهنم ولی تا میام بنویسم دستم می لرزه و به خودم می گم اشکال نداره بعدا می نویسم وبعدا هم که... .

الانم باز همین حالت رو داشتم ولی دلمو زدم به دریا و گفتم باید بنویسم حتی اگه دستم بلرزه راستش دوست عزیزم اقای ایماگر حرف خوبی بهم زد گفت که بنویس حتی یه شعر از کس دیگه تا عادت نکنی به ننوشتن.اره به نظر خودم هم باید نوشت تا عادت نکنی به تنبلی و ننوشتن.

نمی دونم از چی بنویسم چون توی این یه هفته اتفاقای زیادی افتاده که می شه در مورد هر کدومش کلی حرف زد . از ریاست هاشمی بر خبرگان یا عوض شدن فرمانده سپاه که به عقیده خیلی ها به این دلیل بوده که اینا می خوان ارایش نظامی بگیرن چون خطر جنگ رو احتمالا احساس کردن یا اصلا از این چیزا حرف نزنیم و بیایم در مورد سینما موسیقی یا هنرای دیگه حرف بزنیم .تو سینما که فعلا خبری نیست جز جشن خانه سینما که هر روز خبرای مختلفی می شنویم که معلوم نیست کدومش درسته کدوم غلط . البته شصت وچهارمین دوره جشنواره ونیز هم داره برگزار می شه و روزای اخرشه.

تو بخش موسیقی هم جالبترین خبری که این هفته شنیدم اینه که محسن نامجو داره کاراشو درست می کنه تا تو هلند به ادامه تحصیل و ادامه شناختش از موسیقی غربی بپردازه که به نظرم کاملا حق داره توی کشور عزیزمون(؟) ایران موندگار نشه البته گفته می خوام برگرده ولی زمانشو نگفته(احتمالا بعد از این حکومت).خبر دیگه هم در مورد گروه "دنگ شو" که این چند وقته تعریفشون رو خیلی شنیدم واگه جور بشه حتما باید کارشونو ببینم چون بعضی رفقا بدجوری از کارشون تعریف می کنن البته تا یادم نرفته باید مرگ پاواروتی هم به همه طرفداراش تسلیت بگم.خود من هم از کاراش بدم نمی اومد.

خلاصه خبر زیاده ولی اینایی که ازش صحبت کردم فقط یه مشت خبرند (شاید چرند وپرند) که نوشتم تا یه چیزی نوشته باشم. هنوز خبرای خوبی(ازادی بقیه بچه ها یا ...) که بشه ازش صحبت کرد نیست به هر طرف که نگاه می کنی همه چی مثل همین چند وقته اخیره وهیچ چیز شادی اتفاق نیفتاده .البته شاید شادترین اتفاقی که داره میفته نزدیک شدنه پاییزه .

بر خلاف خیلی ها که پاییز رو دوست ندارن به نظرمن قشنگترین فصل پاییزه. احتمالا خیلی هاتون میگین که حسابی افسرده ام که دارم  می گم پاییز قشنگه ولی من حتی وقتی که کوچیکتر هم بودم( وخیلی شاد) پاییز رو دوست داشتم به غیر از روزای اولش که تازه مدرسه شروع می شد و باید بعد از سه ماه تعطیلی و بازی دوباره می رفتیم مدرسه ولی الان که دیگه از مدرسه خبری نیست حتی روزای اول پاییز رو هم دوست دارم وبرای رسیدنش لحظه شماری می کنم.

دیگه هر چی فکر می کنم چیزی به مغزم نمی رسه این چیزا رو هم همونطور که گفتم فقط نوشتم که یه چی نوشته باشم ببخشید که زیادی چرت و پرت گفتم.


 نوشته شده در ساعت 16:57  توسط سیاوش صمیمی  | 

دوشنبه 5 شهریور1386

 امروز صبح که از خواب بلند شدم باید می رفتم دانشگاه برای یه سری کارای اداری ومثله همیشه سوار ماشین شدم و مشغوله گوش کردن اهنگ(امروز کریس دی برگ).

همیشه وقتی سوار ماشین شدم دوست داشتم بشینم سمته چپ چون اینجوری بیشتر می تونم انواع و اقسامه مردمو نگاه کنم.داشتم با خودم فکر می کردم چی شد وضعه ما این شدهمیشه این فکرا رو می کنم وجالبه همیشه هم بعد از کلی فکر کردن به نتیجه درستی نمی رسم البته کاملا طبیعی و واضحه که نباید به نتیجه برسم چون تمام مسئله ما جوابه همین سواله واگه اینو می دونستیم شاید وضعمون اینطوری نبود.

یه روز در همین موارد با یکی از دوستام  (کسیه که خیلی قبولش دارم) داشتیم بحث می کردیم و اون یه چیزی می گفت و من یه چیزی می گفتم ولی در اخر یه حرفی زد که همیشه تو ذهنم موند (خودمم نمی دونم چرا).

یادمه گفت ما مثله یه کامپیوتریم یه کامپیوتر با یه هارده خیلی بالا والبته پراز چیزای خوب ولی مسئله اینجاست که خیلی وقته این کامپیوتر از کار افتاده و نمی دونم چرا هیچ تلاشی هم برای روشن کردنش نمی کنیم.

این صحبتش خیلی به دلم نشست چون وقتی خودمم بیشتر به این قضیه فکر می کردم به همین نتیجه می رسیدم .

به این که ما ملتی هستیم با یه پشتوانه تاریخی و فرهنگی خیلی عالی ولی افسوس که چند وقتیه(شاید خیلی وقت) که کاملا فراموشش کردیم و توی این سی سال هم که با به حکومت رسیدن این موجودات به اوج فراموشی رسیدیم.

منم خیلی دوست دارم بفهمم که واقعا از کی ما این روند نزولی رو در پیش گرفتیم ولی حیف که به هیچ نتیجه ای نمی رسم .

هر روز فرهنگه مردمه ما داره میاد پایین پایین تر و این اخوندا هم که دارن کیف می کنن چون همه بدبختیه ما از همین فرهنگه پایین از همین خرافات و از همین...  چیزاست.

نمی دونم چرا ما نمی خوایم حتی بیام و یه لحظه در مورده یه سری خرافاتی که تو مغزمون کردن فکر کنیم و ببینیم چرا ما داریم به  این خرافات این همه بها می دیم.

البته همونطور که این چند وقته با من اشنا شدین می دونین که منم متله همتون مخالف صد در صد این حکومتم وتو زندگی شخصیم هم انواعه مبارزه رو تو این راه کردم ولی ما باید یه ذره واقع بین باشیم و ببینیم که خود ما هم اشکال داریم وبا این وضع هر کسی به حکومت کشورمون برسه وضعمون همین خواهد بود وبا این وضعیت هم مطمئنا ایران روی ازادی رو نخواهد دید.

در اخر هم فکر کردم شاید بخواین بدونین اون دوستم الان چیکار می کنه البته ببخشید نمی تونم اسمشو بگم چون شاید راضی نباشه ولی فقط بدونین اون الان احتمالا باید دور و بر بند 209 اوین باشه واز همتون می خوام براش دعا کنید سالم باشه.

بازم مثله همیشه ارزو دارم همتون شاد باشین(می دونم تو این وضع خیلی سخته) واز همتون می خوام هیچوقت دست از مبارزه بر ندارید تا بالاخره روزی برسه که همه چی درست بشه و ازتون می خوام رفقایی رو که الان پیش ما نیستن رو از یاد نبرید هیچوقت.

 


 نوشته شده در ساعت 18:58  توسط سیاوش صمیمی  | 

دوشنبه 15 مرداد1386
تیم ملی بسکتبال ایران دیروز در فینال بازیهای ملتهای اسیا لبنان رو شکست داد و برای اولین بار به قهرمانی رسید.

حالا می فهمیم که از این به بعد نباید همش به فوتبال (والبته امسال قلعه نویی) بها داد.

به امید نمایش بهتر بسکتبالی ها در المپیک.


 نوشته شده در ساعت 12:41  توسط سیاوش صمیمی  |