آخرین حرف ِ 87
" سنگ ِ قبر ، گلهای آبی ، سفره ی هفت سین "
کیسه ی ماهی ها را با دست ِ راستش گرفته بود و سبزه را با دست ِ چپ .
چیزی به تحویل ِ سال نمانده بود اما سفره شان چند سین کم داشت ؛ ماهی و سبزه هم نداشت اما حالا دیگر خیالش از دو قلم ِ آخر راحت بود و فقط مانده بود چند سین برای تکمیل ِ سفره ی هفت سین .
کیسه ی ماهی ها را با دست ِ چپ و سبزه را با دست ِ راست نگه داشته بود و در حال راه رفتن تلاش می کرد تا یادش بیاید چه سین هایی را کم دارند . در خیابان پرنده هم پر نمی زد ؛ همه چیز سر جایش بود اما انگار آدمها مرده بودند ؛ سوت و کور بود خیابان ها .
هی سعی می کرد یادش بیاید چه سین هایی کم دارند اما فایده ای نداشت ؛ حتی اگر یادش هم می آمد مغازه ای باز نبود که بتواند از آن خرید کند . ماهی و سبزه را هم در آخرین لحظه توانسته بود از بقالی سر کوچه بگیرد و اکبر آقا ، بقالی اش را که همیشه ی خدا باز بود ، درست بعد از فروختن آخرین ماهی و سبزه به او تعطیل کرده بود و خودش هم رفته بود .
وسط چهار راه ایستاد و دور و اطرافش را نگاهی انداخت ، آفتاب گرم ِ آخرین دقایق زمستان و یا اولین دقایق بهار، نمی گذاشت به راحتی ببیند ؛ دستانش را سایه بان کرد و بالای چشمانش گرفت . نشانه ای نمی دید از حرکت جنبنده ای و باز بودن مغازه ای ، دکه ای و یا حتی بودن ِ دست فروشی .
در ذهنش به سال ِ جدید فکر می کرد که با نبودن چند سین سر سفره ی هفت سین اش چقدر می تواند شوم باشد .
با آنکه دستانش را سایه بان کرده بود اما چشمانش از شدت آفتاب تار می دید و دیگر نمی توانست درست ببیند .
سر خورده و افسرده ، مسیر برگشت را به آرامی طی می کرد که در ِ نیمه باز ِ خانه ای قدیمی حواسش را جلب کرد ؛ در زد اما کسی جوابی نداد ؛ حدس می زد شاید آنجا بتواند چند سین پیدا کند .
داخل شد و اطراف را نگاه کرد ، کسی نبود .
سرش را برگرداند ، یک سنگ قبر و گلهای آبی رنگی روی آن و در کنارش ماهی هایی قرمز ، سبزه ای شفاف و هفت ، سین . با دیدن هر هفت سین یادش افتاد چه چیزهایی کم دارند .
خوشحال و ناراحت چند سین ای را که کم داشت ، از روی سنگ ِ قبر برداشت . از خانه ی قدیمی که بیرون آمد ، سال هم تحویل شد.
مردمی که تا دقایقی قبل گویی مرده بودند با سر و صدای زیاد در خانه هایشان خوشحالی می کردند و کف می زدند . صدای بوق ِ تحویل سال از همه خانه ها به گوش می رسید و او می دانست مرده ای که سفره هفت سین اش ناقص شده بود هم راضی است از اینکه چند زنده ، سفره ی هفت سینی کامل دارند و شادند .
سریع راه ِ خانه را در پیش گرفت ، دیگر آفتاب چشمانش را اذیت نمی کرد .
***
" با غزاله تا ناکجا " ...
در واپسین روزهای سال ، روزهایی که قصد انجام هیچ کاری را نداشتم و تنها میخواستم غرق خودم شوم و یاد دیگری ، با " غزاله علیزاده " آشنا شدم ، با غزاله تا نا کجا .
نمی دانم چه شد در بعد از ظهر ِ طوفانی یکی از روزهای اسفند ، در کتاب فروشی ِ کوچکی نرسیده به چهار راهی که ساختمان ِ تئاتر شهر را در خود جای داده ، دستم رفت به این کتاب .
از خانه ادریسیها شنیده بودم و نیز از شب های تهران اما آنها را نخوانده بودم و در آن بعد از ظهر هم بین شب های تهران و غزاله تا ناکجا ، دومی را برداشتم اما به هیچ وجه فکر نمی کردم اینقدر مجذوبش شوم .
غزاله علیزاده ، 27 بهمن 1325 در مشهد متولد شد . کودکی درونگرا
و باهوش بود .با مدرک لیسانس علوم سیاسی از دانشگاه تهران ، برای تحصیل در رشته ی فلسفه و سینما به فرانسه و دانشگاه سوربن رفت و ... .او بعد از دو بار اقدام به خودکشی که ناموفق بود ، سرانجام در 21 اردیبهشت 1375 در جواهرده رامسر خود را از درختی حلق آویز کرد .
او را در امامزاده طاهر کرج به خاک سپردند .
در روزهایی که می خواستم با خودم باشم و به یاد کسی دیگر ، او را شناختم و می دانم که هرگز فراموش نمی کنم دنیای غزاله را ، دنیایی که عاشقانه دوستش دارم .
در انتهای کتاب ، نوشته ای می خوانیم از محمد مختاری ، که حرف دیروز است و امروز و شاید فردا ، شاید فردا ها .
" با غزاله تا ناکجا " را از دست ندهید ، فقط همین .
پانوشت : نوروزتان ، آبی ِ آبی ِ آبی باد .

