تبليغاتX
اتوبوس آبی
هشتم اردیبهشت 1388

 

 

راوی اول :

آنشب ، هوا ، نیمه ابری بود .

از چند روز پیش تصمیم داشتند پس از مدتها به سفر بروند ولی وسواس بیش از حد شان نمی گذاشت . یک روز با دیدن حجم ِ گسترده ی ابرها ، ترس برشان می داشت که مبادا در راه بمانند و روز ِ دیگر با شنیدن حرف ِ چهل کلاغ شده ای ، خیال می کردند در شهر ِ مورد نظر شان هتل یا حداقل جایی برای ماندن پیدا نمی کنند و قید سفر را می زدند و همینطور گاهی پایین آمدن درجه هوا ، مانع رفتن می شد . بهرحال به دلایل مختلف و بی مورد پس از ماه عسل شان نشد که به سفر بروند ؛ دو ، سه سالی می گذشت .

آنشب هوا ، نیمه ابری بود اما دیگر نمی توانستند بترسند ؛ یعنی اگر اینبار هم نمی رفتند ، همه چیز مسخره و مضحک می شد و آنها این را نمی خواستند ، در واقع تمام ِ تلاش شان را می کردند که این را نخواهند . البته نکته ی دیگری که نباید ازش غافل بمانیم ، حجم ِ اندک ابر ها بود که خیلی نمی توانست جلوی رفتن را بگیرد .

شام را در رستوان ِ همیشگی خوردند و سریع راه ِ خانه را در پیش گرفتند تا به خانه بازگردند و بار و بندیل شان را جمع و جور کنند . هر دو چشم به شیشه های جلوی ماشین دوخته بودند تا اگر قطره ای روی شیشه دیدند ، به سفر نروند و با چیدن دلایل مختلف - که خودشان هم می دانستند بی اساس است - از دست ِ مسخرگی ِ پس از نرفتن راحت شوند. نمی دانستند چرا نمی توانند نترسند ؛ چرا آرامش ندارند . اما مسئله این بود که هر چه چشم می چرخاندند اثری از بارش باران - حتی قطره ای - نمی دیدند ؛ راهی نداشتند ، دیگر راهی نداشتند ، داشتند ؟

وارد کوچه شدند. نوری زرد و قرمز رنگ از انتهای کوچه به چشمان شان برخورد کرد ؛ نوری که حاکی از غیر عادی بودن چیزی بود . خانه آنها درست اطراف منشا نور بود .

 

 

- بزن کنار ، میخوام روزنامه بگیرم .

- نگاه کن ، عکس ِ خونه ی ماست ؛ طولانی ترینِ مطلب ِ صفحه حوادث در مورد ِ خونه ی ماست .

- ولش کن ، ببند روزنامه رو .

" شهر ِ مورد ِ نظر 70 کیلومتر " . تابلوی سبز رنگ ِ کنار جاده مهمترین راهنمایی را کرد . چیزی به مقصد نمانده بود . آنها برای اولین بار توانستند بر وسواس شان غلبه کنند ، البته به کمک خانه ی همسایه و شیر ِ گازی که باز مانده بود و دستی که کلید ِ برق را فشار داده بود .

از خانه ی آنها چیزی نمانده بود و پس از دو ، سه سال باز هم می شد آنها را مسافر نامید .

 

راوی دوم :

دستم بی حس شده بود . اعصابم که به هم می ریزد ، کنترل تلویزیون و رسیور و دی وی دی پلیر و هر چه که دم ِ دستم است را به تناوب می گیرم و با وسیله ی متعلق به کنترل بازی می کنم . کانال های تلویزیون و ماهواره را مرتب عوض می کنم ، بی آنکه تخشیص بدهم در هر کانال چه خبر است . دی وی دی پلیر را روشن می کنم تا یکی از فیلم هایی را که از دست فروشان ِ کنار خیابان گرفته ام ببینم اما فیلم ها را نصفه و نیمه ول می کنم به امان ِ خدا ؛ از هیچ کدام شان سر در نمی آورم .

دستم بی حس شده بود و حوصله و انرژی ام برای عوض کردن ِ کانال و فیلم های مختلف تمام .

چراغ ِ دستشویی اتصالی کرده بود و با روشن کردن اش ، مدام و بی وقفه ، خاموش هم میشد . کاشی های دستشویی را هم گند برداشته بود و هیچ چیز سر جای خودش نبود . اینها را وقتی کاملا درک کردم که پس از خوردن چندین چای ، احتیاج مبرم پیدا کردم به دستشویی رفتن و کسب انرژی دوباره از خالی کردن ِ شکم و پر کردن ِ دوباره اش .

وقتی بود ، کارهای خانه را با هم انجام می دادیم و تمیز کردن ِ دستشویی - از آنجایی که چندش آور است - یک روز با من و یک روز با او بود . دو ، سه روزی می گذرد از آن دعوای لعنتی ، از آن جر و بحث بچگانه ، و دو ، سه روزی است که او رفته و من در این روزها تنها کارم ور رفتن با دستگاه های الکترونیکی بوده و بس ؛ دست به سیاه و سفید نزده ام .

از همان روز ِ اول آشنایی مان یکجور هایی با هم تعارف داشتیم . چیزی که از خودمان به همدیگر نشان می دادیم ، چیزی نبود که واقعا بودیم . هیچوقت با هم سرد نبودیم ؛ ظاهر رابطه مان این را می گفت اما در درون خیلی از هم دور بودیم . شاید آن دعوای لعنتی باید زودتر اتفاق می افتاد تا درون مان را به هم نشان دهیم . نه ، شاید هم بهتر بود اتفاق نمی افتاد تا همیشه ظاهرا با هم خوب می ماندیم ، اصلا شاید واقعا با هم خوب بودیم و خودمان نمی دانستیم .

شکمم آماده دریافت خوردنی است اما نمی شود که صبح تا شب فقط بخورم و بخوابم و کانال عوض کنم . تلفن را بر می دارم و ازش خواهش می کنم قرار بگذاریم و صحبت کنیم و همه چیز را حل کنیم . این کار ، حتمن بهتر از نشستن است .

از پنجره که بیرون را می بینم ، خلوتی کوچه باعث می شود احساس کنم چند ساعتی از نیمه شب گذشته اما فقط احساس می کنم ؛ دقایقی قبل که به خانه برگشتم چشمم به ساعت خورد ، می دانستم تازه اول شب است .

برود به درک ؛ حیف ِ من که فکر می کردم هر دو ، کمی هم شده همدیگر را دوست داریم ؛ نگو تمام ِ این مدت به تنها چیزی که فکر نمی کرده دوست داشتن من بوده . خائن ِ کثیف .    نه   نه   نه .

پرده ها را می کشم تا کمی از نور ِ کوچه بیاید داخل . چراغ های خانه همه خاموش اند ؛ نور اذیتم می کند ِ از بچگی از نور ِ  زیاد و مصنوعی خوشم نمی آید . نور کوچه طبیعی تر است .

برای روشن کردن سیگار نه فندکی دور و اطرافم است و نه کبریتی ، همیشه همینطور بوده است . وارد ِ آشپزخانه که می شوم بوی گاز تمام ِ سلول های بدنم را می گیرد ، اما برای روشن کردن سیگار باید چراغ ِ آشپزخانه را روشن کنم تا ببینم چهکار می کنم .

همیشه در زندگی گرفتار تقابل بوده ام ؛ تقابل دو یا سه یا حتی چهار ، پنج چیز ِ مختلف که برای رسیدن به بهترین راه باید از راه های دیگر می گذشتم . یادم می آید اولین واحدهایی که در دانشگاه خواندم در رابطه با مدیریت بحران بود و اینکه بهترین راه کدام است و من همیشه فکر می کردم مدیر موفقی هستم ، الان هم همین فکر را می کنم ؟

برای روشن کردن ِ سیگار باید چراغ ِ آشپزخانه را روشن کرد ؛ در اولین فرصت باید این را به همه مدیران یاد بدهم .

 

راوی سوم :

دقیق یادم نیست چندمین آدمی است که نابود می شود تا آقا به هوس اش برسد . در این سالهایی که مرا انتخاب کرده ، به طور متوسط ماهی یک نفر قربانی هوس اش شده است . من که چاره ندارم ، باید هر چه می گوید انجام دهم ، در غیر ِ اینصورت نمی گذارد زنده بمانم و همچنین گفته زن و بچه ات را هم می کشم . بار ها خواسته ام فرار کنم اما نشده که نشده .

هر بار که شخص ِ جدیدی را می خواهد قربانی کند مرا خبر می کند و همیشه چند تا از آدم هایش دنبالم می آیند تا دست از پا خطا نکنم . شیوه اش برای آدمکشی ، خانه آتش زدن است ؛ اینجوری کسی شک نمی کند .

از بد ِ حادثه دو ، سه سال پیش که از زندان آزاد شدم فهمید که تبحر خاصی در باز کردن در ِ خانه ها دارم ؛ از آن روز گرفتار ش شدم . نه اینکه مقصر نبودم ، تقصیر داشتم اما من با آنکه دزد بودم هیچوقت آزارم به یک مورچه هم نرسیده بود . هیچوقت نمی خواستم کسی را بکشم ولی این عوضی نگذاشت .

ایندفعه می خواهم ترتیبش را بدهم . پس از اینکه شیر ِ گاز خانه را باز گذاشتم ، نشانه ای از دست داشتن ِ این کثافت در آتش زدن ِ خانه می گذارم . شاید خودم هم گرفتار شوم اما خب من هم باید جواب حماقت هایم را ببینم .

در ِ خانه را باز می کنم و داخل می شوم . خانه خیلی به هم ریخته است . دلم برای صاحب خانه می سوزد اما کار ِ دیگری نمی شود کرد . آدم های این کثافت همیشه در محل می مانند تا سوختن ِ خانه و تمام شدن ِ کار را ببینند . چاره ای ندارم ؛ باید شیر ِ گاز را باز کنم .

بعد از بیرون رفتن ، چند کارت ِ شرکت را در حیاط می ریزم ؛ حتمن نشانه ی خوبی می تواند باشد مبنی بر دست داشتن او در این آتش سوزی . من هم باید پای حماقت هایی که کرده ام بایستم .

 

 

راوی اول :

خانه سوخت اما کسی فکر نمی کرد دلیل ِ آتش گرفتن ِ خانه ، بازگشت زن به خانه و زدن ِ کلید برق برای روشن کردن چراغ های خانه بوده است . او هیچگاه خیانت کار نبود . و حالا از خانه ی آنها چیزی نمانده  اما مهم این است که پس از دو ، سه سال باز هم می شود آنها را مسافر نامید .

" شهر ِ مورد ِ نظر 70 کیلومتر "

 

پایان

 

                                                             ***

 پانوشت : اي کاش بهمن قبادي و قبادي ها  براي کساني که دوست و همراه و نامزدشان نيستند هم نامه بنويسند ، هر چند هيچ ايرادي نيست که اين کار را نکرده اند . فقط    اي کاش .

پانوشت : امروز ( جمعه  ۱۱/۲/۸۸  )  ساعت شش و نیم صبح دل آرا را اعدام کردند بی آنکه به خانواده اش خبر دهند . خود دل آرا هم تا شب جمعه نمی دانست آخرین لحظاتی ست که نفس می کشد . نمی دانم می شود حرفی زد یا نه .

 


    * سیاوش . ص  |