" چیست مرگ ؛ چیست ، جز دیدار گذشته ، تحقق نایافته ها و پیدایش نویافته ها ... . "
چشمانش میان آینه و شیشه ی روبه رو در رفت و آمد بود و در پی ِ این رفت و آمد ها ، ماشینها را اغلب با دو نقطه ی قرمز و گاهی با دو نقطه ی شیری رنگ می دید که البته در این روزهای بی صاحب به جای نقطه های قرمز و شیری ، هر رنگ ِ دیگری را هم می شد دید .
در راه ِ فرودگاه جوانک هایی با ریش های کم پشت و تکه ای ، دسته گل می فروختند ؛ دسته ای 2000 تومان . پیش می آمد که کسانی پیدا می شدند و یک دسته گل را حتی تا 10000 تومان هم می خریدند . از بس ذوق زده و خوشحال بودند . او هم یکی از کسانی بود که آنشب به یک دسته گل بیشتر از ارزشش پول داد ؛ 7000 تومان . تمام ِ موجودی ِ کیفش بود این 7000 تومان .
دقیقن هفده سال و پنج ماه و بیست و یک روز از مهاجرت رفیق ِ نوجوانی و جوانی اش می گذشت . علی هفده سال و خرده ای بود که برای تحصیل و کار و چیزهای دیگر ، به هلند رفته بود و از آن موقع تنها این عکس ها بودند که باعث می شدند اجزای صورت ها از یاد ها نروند . عکس ها ، هر هفت ماه یکبار فرستاده می شدند ، نه یک روز دیرتر و نه یک روز زودتر ؛ از تهران به آمستردام و بر عکس .
دسته گلی را که دو ، سه ساعت پیش خرید و بیشتر از ارزشش هم به آن پول داد ، در حال ِ وارفتن بود اما از علی خبری نبود . " شاید هواپیما پنچر شده ! " این را پسر بچه ای که دست ِ مادرش را گرفته بود ، گفت . مادرش ، چادری سیاه رنگ به سر داشت و برای کنترل ِ همزمان ِ بچه و دسته گل و چادر ، چاره ای نداشت غیر اینکه قسمتی از چادر را در دهانش فرو ببرد . به نظر می آمد که منتظر همان هواپیمای پنچری بودند که علی در آن بود . هواپیمای ایران اِیر ، از آمستردام بِه تهران . او اما منتظر علی بود ، نه هواپیما .
عکس ِ علی را در آورد تا با چند دقیقه خیره شدن به آن ، به محض ِ آمدنش به سالن انتظار ، او را از جمعیت ِ دیگر تشخیص دهد و سریع برود و بغلش کند ؛ زودتر از آنکه علی او را ببیند و به طرفش بیاید تا در آغوشش بگیرد .
در این هفده سال و خرده ای خیلی تغییر کرده بود ؛ موهایش کم پشت شده بود ، لاغر و نحیف شده بود و صورتش هم پر شده بود از انواع و اقسام چین و چروک ، علی حق دارد او را نشناسد . علی هم تغییر کرده بود اما نه به اندازه ی او .
هواپیما ، خیلی آرام بر زمین نشست ؛ صدای نازک ِ زنی از میان ِ دریچه های بلندگوی سالن بیرون آمد ؛ در تمام ِ غبارهای هوا مخلوط شد و قبل از گم شدنش ، این فرود را خبر داد . صدایی آرام ، مثل ِ حرکت هواپیما بر باند فرودگاه .
گل را پرت کردند در سطل ِ زباله و باز هم همدیگر را در آغوش گرفتند و خندیدند ؛ تا هفت دقیقه فقط خندیدند و اهمیتی ندادند مردم چه نگاه عاقل اندر سفیهی به آنها می اندازند ؛ هر تغییری کرده بودند این یک خصلت را هنوز هم داشتند . فکر و نگاه دیگران اهمیتی برایشان نداشت ، به خصوص وقتی این " دیگران " نوع خاصی بودند .
- چقدر دلم برات یه ذره شده بود علی . اگه بدونی آخ آخ اگه بدونی لعنتی .
- نه خیر ، دل ِ من یه ذره تر شده بود اکبر خان . یه بار که عکس ِ دلم رو فرستادم مگه ندیدی چقدر کوچیک شده بود ، همین الانم که داری می بینی .
- اگه اینجوریه که از دل ِ ما چیزی نمونده ، حالا تو آب ِ کشور غریبه رو خوردی دلت کوچیک شده مال ِ من تو مملکت ِ خودمون اینقدر آب شده !
- آقا اصلن ولش کن . دل ِ هر دو تامون آب شده رفته پی کارش . بهتر ، چیه چربی .
مادرت چطوره اکبر ؟ سلامته ؟ خواهرت چطور ؟
- آره مرسی . بد نیستن . مادرم چند وقتیه که زیاد رو به راه نیست . پیری و هزار تا مرض دیگه .
- تو این هفت سال قیافه ی شهر کلی عوض شده ها . این میدون آزادی رو کردن مثل جیگرکی های میدون شوش ، چرا اینقدر رنگ و وارنگش کردن اکبر ؟
برام از همه چیز ِ مملکت نوشته بودی ، اما هیچی از این چراغا و رنگای جدید نگفته بودی !
- داغ ِ دلمونو تازه نکن . کل ِ شهر شده مثل جیگرکی های شوش . رنگارنگ . مثلن سلیقه به خرج دادن .
- خوبه که ، روحیه تون شاد میشه . میدونی چقدر اثر داره !
- اثرش بخوره تو سرشون ، اولن دومن ، جنابعالی چی ؟ یعنی تو هلند همش غصه ی دوری ِ وطنو خوردی ؟ برو بابا ، ما رو سیاه نکن . اونجا همه جا سیاه و سفیده ، آره ؟!
- همش که نه اما به اندازه ی اینجا رنگی رنگی نکردنش ! بابا به خدا غصه ی وطن رو هم خوردم ، جون ِ تو !
- برو ، برو ؛ علی !
- جدا از شوخی اکبر ، چرا اینقدر بی ریخت کردن همه جا رو ؟ فکر کردن با چهارتا چراغ قشنگ میشه .
- علی جان ، تو اگه میدونی ، ما هم میدونیم . خودت که در جریان همه چیه مملکت هستی ؟!
هر روز یکی شون میاد و کارای قبلی رو اصلاح میکنه . آخرین نامه ای که برات نوشته بودم رو یادته ؟
- آره ، بالای نامه تیتر زده بودی " اصلاحات هم اصلاح شد و تا اطلاع ثانوی تمام شد " .
صدای باز شدن ِ در ِ داشبورد و در آوردن کاستی از آنجا باعث شد هر دو ساکت شوند . صدای آهنگ در ماشین پیچید و سکوت ِ آنها هم طولانی تر شد .
- علی این اهنگ رو که یادت هست ؟
- مگه میشه یادم نباشه ، اونجا که بودم هر موقع دلم می گرفت اینو گوش می کردم . باور کن ده بیست بار پشت سر هم گوش می کردم و سیگار می کشیدم تا یه خرده آروم بشم .
- اوضاع منم بهتر از تو نبود ، هیچوقت . یاد ِ اون روزا که می افتادم اینو میذاشتم و بی هدف رانندگی می کردم .
- من و تو سیامک و این آهنگ و ... چه روزایی بود اکبر ، چه روزایی ، نه ؟
- سیامک ِ لعنتی ؛ هر هفته میرم بالا سرش باهاش حرف می زنم ، اما چه فایده اون حتا یک کلمه هم نمیگه .
- باور کن اکبر با اینکه تو این سالها هزار تا اتفاق برام افتاده اما باز انگار تو اون روزا زندگی می کنم نمی تونم جدا بشم ، میفهمی ؟ میدونی چی میگم ؟
- آخ آخ آخ نمی دونی قبل ِ اومدن ِ تو ، جدن داشتم می ترکیدم . این یک ماه روزشماری می کردم تا امروز که برگردی .
باز هم سکوتی فراگیر شد و تا دقایقی تنها صدای آهنگی آرام آمد ؛ آهنگی ، به آرامی حرکت ِ هواپیما بر باند فرودگاه و صدای زنی که فرود هواپیما را اعلام کرده بود .
پس از آن ، از ماشین پیاده شدم و نفهمیدم میان ِ دوستان ِ نوجوانی و جوانی ام چه حرف هایی زده شد . سعی کردم چشمانم را ببندم تا با باز کردن ِ دوباره شان ، سالها گذشته باشند و روزهای گذشته برگشته باشند .
پایان
***
پانوشت : بعضي اوقات پانوشت ها آنقدر زياد مي شوند که ترجيح مي دهي هيچکدام شان را ننويسي . پانوشت هايي که مهمتر از خود ِ نوشته ها هستند . افسوس که خيلي زياد اند .

