تبليغاتX
/ اتوبوس آبی /
سه شنبه 27 فروردین1387

باز هم به دعوت رفیق همیشه رفیقم  پریسای  عزیز دعوت شدم به یک بازی ، البته یک بازی تلخ. نوشتن از آرزوها . این چیزی ست که باید انجام دهم .( البته خیلی به انجام این کار علاقه ای نداشتم چون به اندازه کافی این آرزوها و یا به قول دیگر این محالات را مرور می کنیم در این روزها )

نمی دانم از کوچکترین شان شروع کنم یا بزرگترین ، مگر اصلا این آمال و آروزها بزرگ و کوچک دارند ، مگر غیر از این ست که هر کدامشان بخشی از پازل وجود ما هستند که تا کامل نشوند به آرامش نمی رسیم ؟

برایم سخت است از آروزهایم بنویسم ، آروزی من زندگی ست با تمام زیبایی هایش اما بلدش نیستم ، نه در مدرسه ، نه در دانشگاه و نه هیچ جای دیگر به من یادش ندادند .

به معلم دینی گفتم : چرا هیچ انسانی با دیگری برابر نیست ؟ چرا یکی زیباست و دیگری آروزی بخشی از زیبایی را دارد ؟ چرا یکی همیشه شانس دارد تا در موقعیت خوبی باشد، تا به موفقیت برسد اما دیگری همیشه دنبال شانس می دود ولی هیچگاه بهش نمی رسد ؟

گفت : خدا می داند ، و من با خود گفتم ای خدا چرا ؟ هنوز هم جوابش را نگفته به من.

عدالت را همان بچگی برای همیشه کنار گذاشتم ، چون فهمیدم هیچگاه در این دنیا خبری از رسیدنش نخواهم شنید.

به معلم جغرافی گفتم : چرا البرز همیشه اینجاست ؟ چرا حرکت نمی کند تا خود را آزاد کند ؟

گفت: البرز همیشه اینجا نیست ، با آنکه قدرت زمین خیلی زیاد ست اما البرز حرکت می کند هر چند اندک ، میخواهد رها شود از دست این زمین.

همان بچگی دریافتم آزادی را عاشقانه دوست دارم و اگر حتی مانند البرز به دست قدرتی مثل این زمین گرفتار باشم روزی آزاد می شوم ، آنقدر تلاش می کنم تا رها شوم .

 

بیشتر از این نوشتن از آرزوهایم خیلی سخت است خیلی ، چون مهمترین آروزی ما زندگی ست که هیچگاه نداشتیم و نمی دانم خواهیم داشت یا نه .

و شعری از شهریار قنبری :

من خواب دیده ام که ترانه های بیداری به میلادی دوباره می رسند

عشق در راه است

من خواب دیده ام

عشق در راه است و تو را ضیافت آواز چشم براه است

دیر نخواهد شد

می دانم ، میدانی

ضیافت آواز

میدانم که خواندن را بهتر از همیشه می دانی

می دانم

ترانه خوانه از عطر تو مست است

از اتفاق دوباره شنیدن تو سر از پا نمی شناسد

ترانه خوانه شنیدنت را ، دل دل می کند

من خواب دیده ام

من خواب دیده ام که ضیافت بیداری در راه است

من بیداری آواز را ، خواب دیده ام

...............................

پریسا جان ببخش ُبیشتر از این نمی توانم بنویسم از چیزی به نام آرزو .


 نوشته شده در ساعت 21:22  توسط سیاوش صمیمی