تبليغاتX
/ اتوبوس آبی /
سه شنبه 3 اردیبهشت1387

حرف ها زیادند ، اما کجاست حوصله ای برای گفتن و نوشتن از این همه حرف ؟

همچنان هر روز و هر روز خبر دستگیری دوستان و رفقایمان را می شنویم و همچنان هر روز و هر روز خبری از آزادیشان نمی آید ( البته جای خوشحالی ست که بعد از مدتها خبری از آزادی یکی از دوستان شنیدیم ، آزادی بهروز عزیز ) و هنوز هم مجبوریم مضخرفات( مزخرفات ) احمدی نژاد رو تحمل کنیم و خنده ای تلخ بر لبمان بیاید و     و   همچنان هوا سرد است و خورشیدی نمی بینیم.

نمی دانم از گرانی  بگویم که همیشه قبل از عید باید تحملش می کردیم اما تازگیها نوع بعد از عیدش هم به بازار آمده یا از گشت های ارشادی بگویم که دیگر مردم کوچکترین توجهی بهشان ندارند ، شاید هم بشود از سردارهایی گفت که همیشه در حال عبادتند ، چه هنگامی که خانه تشریف دارند و چه زمانی که در حال ماموریت هستند و حتی گاهی با 6 خانم دیگر به جماعت عبادت می کنند ، از حرفهای احمدی نژاد بگویم چطور ؟ از اینکه گفته : ما راه نورانیمون رو پیدا کردیم و بعد از اندکی رسیدن به حال و روز کشور به فکر هدایت دنیا و از همه مهمتر آمریکا و اسرائیل خواهیم بود .

می توانم از ماهنامه هایی هم بگویم که دوستشان داشتم و میدانم خیلی های دیگر هم مثل من عاشقانه منتظر روز آمدنشان در کیوسک های روزنامه فروشی بودند اما امروز دیگر نیستند و فقط امیدواریم به آزادیشان .

راستی میشود از حماسه حضور 6 اردیبهشت هم گفت که باز هم باید شعارهای مسخره ای بشنویم که حتی ارزش .. ندارند ،  همراه شو عزیز  ..  همراه شو   با چی ؟  با کی ؟

هر بار که این " همراه شو عزیز " به گوشم میرسد یاد محسن نامجو ی بیچاره می افتم که او را هم به وسیله ای تبدیل کردند برای تبلیغ خودشان .

راستی دیازپام کیلویی چند شده ؟

 

 

خلاصه حال و حوصله ای نیست برای نوشتن اما اتوبوس آبی را تنها نگذارید ، او هم دلش تنگ ست .

 

 

 

 

 


 نوشته شده در ساعت 21:2  توسط سیاوش صمیمی  |